1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

داستان عاشقانه دو خط موازی

شروع موضوع توسط (̅(َ_̅_̅(َ)ڪے ‏24/2/11 در انجمن داستان

  1. Sert oğul

    تاریخ عضویت:
    ‏12/11/10
    ارسال ها:
    17,621
    تشکر شده:
    6,352
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    IOG
    دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
    آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
    و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
    و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
    خط اولی گفت :
    ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
    و خط دومی از هیجان لرزید .
    خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
    من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
    خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
    خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
    در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
    و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
    دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
    خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
    خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .
    آنها از دشتها گذشتند …
    از صحراهای سوزان …
    از کوهای بلند …
    از دره های عمیق …
    از دریاها …
    از شهرهای شلوغ …
    سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .
    ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید.
    فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .
    پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
    شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
    ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .
    فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .
    و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :
    شما به هم می رسید .
    نه در دنیای واقعیات .
    آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .
    دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
    اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
    « آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
    خط اولی گفت : این بی معنیست .
    خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
    خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
    خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
    یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
    خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
    خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
    خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
    و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
    نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
    و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.