دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند» داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند افسوس که افسانهسرایان همه خفتند اندوه که اندوهگساران همه رفتند فریاد که گنجینهطرازان معانی گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند
دوبیتی های ناب ناب تک بیتی ها و دو بیتی های ناب ناب ناب طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب(صفای اصفهانی) *** سبحه بر زاهد، ریا بر شیخ، بر عاشق نیاز آری آری بر خلایق هر چه لایق می رسد(حامد تبریزی) *** پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبُردن از آن بِه که زیر لب بهر فریب خلق بگویی خدا خدا(فروغ فرخزاد) *** سایه ویرانه غم خلوت دلخواه ماست کاخ قرمز گون هستی از تو باد از ما مباد (سیمین بهبهانی) *** غنچه امروز به ناز است، ولی روز دگر به تحیر بنگر پیرهن صد چاکش(اهتمام) *** فلک هر چین که از مویم گشاید دگر چینی بر ابرویم فزاید(حسین مسرور) *** دل به یاری نسپردیم که آخر نشکست به کسی مهر نبستیم، که آخر نگسست(پژمان بختیاری) *** قامت سرو تو ترسم، که کند فتنه به پای ای قیامت چه بلایی تو؟ که برپا شده ای(شهران) *** ندیده خیر جوانی، غم تو کرد مرا پیر برو که پیر شوی، ای جوان خیر ندیده(شهریار) *** نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند(رحمت علیشاه) *** یک صافدل، در انجمن روزگار کو؟ عالم گرفت تیرگی، آیینه دار کو؟(صائب) *** ز پاره دل من، هیچ گوشه خالی نیست کدام سنگدل، این شیشه بر زمین زده است؟(ابراهیم شوکتی) *** طبیب اهل دل آن چشم مردم ازار است هزار حیف که آن هم همیشه بیمار است(ظفرکرمانی) *** شادیم از رهایی مرغان هم قفس شاید یکی به باغ رساند پیام ما(عزتی شیرازی) *** من نگویم که ز حال مَنَت آگاهی نیست تو زمن با خبر اما ز خدا بی خبری(محمود قاجار) *** دل که رنجید از کسی خُرسند کردن مشکل است شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است *** گویی از خامه تقدیر، غرض نقش تو بود کز ازل تا به ابد اینهمه تصویر کشید(نیاز اصفهانی) *** طاووس را ز بال و پَر آید وَبالها تا خود چها به ما رسد از عقل و هوش ما(رعدی آذرخشی) *** لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان ما گدایان، ترک این لذت نمی دانسته ایم(لامعی دهلوی) *** ترک دیوانگی از طعنه مردم نکنیم شهر اگر تنگ شود دامن صحرایی هست(مجذوب علیشاه) *** پیش من، در طلب یار به حسرت مردن بِه از آنست که پرسم ز کسی یار کجاست(وحید قزوینی) *** سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود هر که چون شمع، بخندد به شب تار کسی(منعم اصفهانی) *** دلا بی من چه می کردی تو در کوی حبیب من الهی خون شوی ای دل، تو هم گشتی رقیب من(جلال اسیر) -------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی ها و دوبیتی های ناب ناب ناب هر جا که افتادم ز پا، ناگه تو را کردم صدا غافل که آندم هم مرا، نوعی هدایت کرده ای(معینی کرمانشاهی) *** چشم عیب از مردمان بردار و، عیب خود نگر هر که عیب خویش بیند، از همه بیناترست(عماد الدین نسیمی) *** اگر گفتم که دارد یار من آیین دلجویی معاذ الله غلط کردم، خطا کردم، ندانستم (هلالی جغتایی) *** با ضعیفان هر که گرمی کرد، عالمگیر شد ذره پرور باش تا خورشید تابانت کنند(ظلی تبریزی) *** تمام عمر، ستم کرد و من همان عاشق به یک نگه که در آغاز دلربایی کرد (حزینی خراسانی) *** چندان می اش دهید که بیهوشی آورد شاید که یاد من به فراموشی آورد(آصفی هروی) *** من تنگدل ز کنج قفس نیستم، ولی یک ناله در میان گلزارم آرزوست(آذر بیگدلی) *** چیست گیتی؟ کهنه زندانی، کهن ویرانه ای کاید از هر گوشه اش بانگ خروش و ماتمی (بقا) *** سینه ما هیچ گه، بی ناوکِ جُوری نبود این مصیبت خانه کم دیدم که مهمانی نداشت(کلیم کاشانی) *** صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم(شهریار) *** سیرم ز عمر خود، نفسی از برم برو شاید که رفتنت سبب مردنم شود(یحیی لاهیجی) *** دست اگر کوتاه باشد، آرزویی می کنیم زلف مشگین تو را از دورف بویی می کنیم(صائب) *** صفا غریب و محبت غریب و عشق غریب شکسته ناله مرغان این دیار، چرا(معینی کرمانشاهی) *** طی این مرحله بی راهبری ممکن نیست قطره بی ابر ندانست، که دریایی هست(مجذوب علیشاه) *** غمش را غیر دل سرمنزلی نیست ولی آنهم نصیب هر دلی نیست(فروغی بسطامی) *** «کلیم» بوسه چه خواهی، به این تهی دستی؟ از آن حریف که دشنام رایگان ندهد(کلیم کاشانی) *** ماه من مَنما رخ خود مردم آسوده را شمع روشن دشنه باشد چشم خواب آلوده را(بیک) *** خموشی و گوشه نشینی، مگر نگاه توام؟ لطیف و زودگریزی، مگر خیال منی؟(سیمین بهبهانی) *** کمتر از ذره نیی، عشق بورز تا به خلوتگه خورشید رسی، چرخ زنان (حافظ) *** ما چو پیمان با کسی بستیم، دیگر نشکنیم گر همه زهر است چون خوردیم ساغر نشکنیم(وحشی بافقی) *** منه تو پای خود از حد خویشتن بیرون به آنچه کرده خدایت عطا، رضا میباش(محسن ساعی) *** نه شکوفه و نه برگی، نه ثمر نه سایه دارم متحیرم که دهقان، به چه کار کشت ما را؟(ذوقی اردستانی) *** یاد لبخند تو هر دَم بَرد از هوش مرا جای تو، یاد تو تا چند هم آغوش مرا(معین کرمانشاهی) *** -------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی ها و دو بیتی های ناب ناب ناب نصیحتی کنمت، هرگز از بلا مگریز که از بلا به جهان امن تر پناهی نیست(قانانی شیرازی) *** روز وصل است بِکش تیغ و بکُش زار مرا به شب هجر مکن باز گرفتار مرا(صالح جغتایی) *** نمی دانستم این سان بی وفایی، ورنه از اول حذر می کردم از تیر نگاه و چشم فتانت(ایرج دهقان) *** خواهی نشود محتسب از مستیت آگاه ای پخته، ز هم ساغری خام حذر کن(ظفر کرمانی) *** مور هرگز به سر خوان سلیمان نرود تا که در خانه خود برگ و نوایی دارد(اعتصامی) *** چو سکه ای که به هر جا رواست معتبرم چرا به چشم تو بی اعتبار می آیم؟(حامد تبریزی) *** موسی که از درین خشک بیابان به عصایی صد چشمه برون آرد از این خاره ما، کو؟(مولانا) *** بر آتش من ریخته خاکستر ایام دیگر ندهد کس خبر از بود و نبودم(سیمین بهبهانی) *** گفتنی نیست که گویی، ز فراقت به چه حالم؟ حیف و صدحیف که دور از تو ندانی به چه روزم(رضی آرتیمانی) *** با صبح بگویید که بی وقت مزن در امشب شب وصلست، نگهدار نفس را(کمال خنجری) *** می کنی تا ساز و برگ عیش، وقت رفتن است می رود تا وا شود گل، وقت چیدن می شود(واعظ قزوینی) *** ای خدا از ما گذشت، اما عنان خلق را اینقدرها هم بدست هر چه بی ایمان مده(معینی کرمانشاهی) *** گل که بی مهر و وفا بود، چرا بلبل زار روز و شب بهر وصالش، ستم از خار کشید(رحیم فضلی) *** آنانکه با خدنگ جفای تو خو کنند تیری نخورده، تیر دگر آرزو کنند(جمشیدخان ترکستانی) *** غمت را بود با دلها شکایتها ز موج خون لبت از یک تبسم کرد دلها را تلافیها(حاجب شیرازی) *** تا قیامت مژه بر هم نزنم، گر دانم که امید نگهی روز جزا خواهد بود(رشدی) *** جنون گزیده میان ستم کشان ما را به هر کجا که رود می دهد به ما جا را (نظام وفا) *** من عافیت طلب نِیَم ای بی وفا طبیب! کاری بکن که درد دل من فزون شود(والهی قمی) *** شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب یاد پروانه هستی شده بر باد کنید(بهار) *** عقلم ربود و هوش به یک غمزه آن صنم ترسم که رخنه نیز در ارکان دین کند(کوثر همدانی) *** لب فروبسته ام از شرم و زبان نگهم پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز(ابوالحسن ورزی) *** منم آن رند قدح نوش که از کهنه و نو باشدم خرقه ای آن هم به خرابات گرو(هاتف اصفهانی) *** -------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی ها و دوبیتی های ناب ناب ناب حُسن، گویند چون دیده شود دل برباید تو بدین حُسن، دل از دیده و نادیده ربایی(شوریده شیرازی) *** صف مژگان تو دانم ز چه پیوست به هم داده اند از پی تاراج دلم، دست به هم(افسر) *** ماتم سراست خانه آیینه، زشت را با خجلت گنه، چه کند کس بهشت را؟(منصف شیرازی) *** دیروز تو را دیدم و از شوق نمُردم جان می دهم امروز، پشیمانی من بین( صنیعی شیرازی) *** گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ، مَگرد بی نیاز از تو کند، گردش پیمانه مرا(علی اطهری کرمانی) *** منگر به تاب آن سر گیسو که گفته اند سیر بنفشه زار پریشانی آورد(مهرداد اوستا) *** دستی به سر زلف کشید آن بت طَنّاز گویا که ز دلهای پریشان خبری داشت(طوطی قراباقی) *** مردی که هیچ جامه ندارد به اتفاق بهتر ز جامه ای که در او هیچ مرد نیست(سعدی) *** سوخت پروانه که زد بوسه شبی بر لب شمع من که ناکام شدم از چه سبب می سوزم؟(شفیعی کدکنی) *** هر جا که دری بود زدم در طلب دوست ویلان شود این دل که چنین در به درم کرد(حامد تبریزی) *** صد بار شدم صید به خون غرقه و آخر خرسند نشد خاطر صیاد هم از من(شهریار) *** مرنج اگر نگهم بی حجاب و خیره سر است که جلوه های تو چشم حیای ما بستند(محبی الدی) *** هر که را بینی به دنیا، در پی صیدست و بس اختلافی هم اگر باشد، فقط در دامهاست(رضا معصومی) *** گفتی اندر خواب گه گه روی خود بنمایمت این سخن بیگانه را گو، کآشنا را خواب نیست(دهلوی) *** ضیافتی که در آنجا توانگران باشند شکنجه ایست فقیران بی بضاعت را(صائب) *** ای دستِ غم چرا ز دلم پا نمی کشی؟ ای پنجه اجل تو چرا ناز می کنی؟(علی اشتری) *** -------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی ها و دوبیتی های ناب ناب ناب آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگی نداشت آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصیر بود(کلیم کاشی) *** پیش از تو آفرید قضا، روزیِ تو را تا چرخ فکر دانه نکرد، آسیا نساخت(امامی خلخالی) *** به کرمِ پیله می ماند، رذالت پشه در منصب چو می پوشد قبا ابریشمی، گم می کند خود را *** تاریک طینتان، همه در ناز و نعمتند ای روشنی ی عقل، تو ما را بلا شدی *** جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران یعنی که ز شبهای دگر، بهترم امشب(غزالی مشهدی) *** یافت در بی بصری، گمشده ی خود یعقوب دیده از هر که گرفتند بصیرت دادند(صائب) *** جائی که برقِ عصیان، بر آدمِ صفی زد دیگر به کس نمانَد، دعوی ی بی گناهی(حافظ) *** هر که امشب می نمی نوشد، بما منسوب نیست پارسا درمجلسِ رندان نشستن، خوب نیست(محمدجان قدسی) *** برف پیری اگر از غصه بسر زود نشست دولتِ عشق تو پاینده، جوانیم هنوز(اسکندری) *** یک رهگذر از وادیِ امکان نشد آگاه کاوّل ز کجا آمد و، آخر به کجا رفت(امیری فیروزکوهی) *** به ساحلِ سیهِ روزگار، تکیه مدار بسا که زورقِ سختی، درین کنار شکست(لنگرودی) *** آرام دل و مونسِ جانم بودی رفتی و هر آنچه با تو گفتم، همه رفت(مهستی گنجوی) *** بعد مُردن به تو معلوم شود رنج حیات رهرو آن لحظه بنالد، که بمنزل برسد(دقیقی) *** آنچه می جُست از درختِ وادیِ ایمن کلیم همّتِ منصور، بی زحمت ز چوبِ دار یافت(صائب تبریزی) *** بر صفای ظاهری، ایمن ز سنگین دل مباش شربتِ الماس بر جان، کمتر از شمشیر نیست(میرابوالقاسم) *** آنروز که کارِ همه می ساخت خداوند ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم(مسیح کاشی) *** به احتیاط گذر از شکارگاه جهان گمان مبر که تو را از کمین نمی بینند(کاتبی نیشابوری) *** یاد آن گلشن که گل هرچند می چیدم از آن وقتِ بیرون آمدن، حسرت به دامن داشتم(فضلی چربادقانی) *** هر لوح مزاری ز اسیران دل خاک دستی ست بسویت، که بیا- جای تو اینجاست(واعظ قزوینی) *** پنداشتم به وصل تو باید امید داشت غافل که دشمن دل غم پرور منی(پناهی سمنانی) *** چنان ناسازگاری عام شد در روزگارِ ما که طفل از شیرِ مادر، استخوان اندر گلو دارد(صائب)
اشعار ناب پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی ... وقتی كه مرا از دل خود میرانی ... یعنی كه توهیچ وقت عاشق نشدی ... زرد است كه همرنگ دقائق شده است تلخ است كه لبریز حقایق شده است ... شاعر نشدی و گرنه می فهمیدی ... پاییز بهاری است كه عاشق شده است....
آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت آمد از خاک زمین اما چه زود دامن از خاک زمین برچید و رفت دیده از چشمان من پنهان نمود از نگاهم رازها فهمید و رفت گفتم اینجا روزنی از عشق نیست پیکرش از حرف من لرزید و رفت گفتم از چشمت بیفشان قطره ای ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت گفتمش من را مبر از خاطرت خاطراتش را به من بخشید و رفت
پائيز مثل هر فصل دگر باز آمد و رفت و اين رسم زمان من و توست! هر آمدنی را رفتني ست در کار. روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند! روز رفتن تو اند..... روز ميعاد من و تو. من و دل مانديم در حسرتِ تو در حسرتِ يک پائيز دگر آه ...پائيز هم آمد و رفت! دل بسوزاند و برفت.. افسوس .... پائيز هم آمد و رفت!
داستان هايي دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو .... بي تو ميرفتم تنها تنها... و صبوري مرا كوه تحسين مي كرد... "حميد مصدق"
گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برایت شعرهای ناب خواهم خواند در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نیست نهان در آستین همسخن ماری درون هر سخن خاری ست گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن شگفتی نیست؟ که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟ از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش قصه تلخ جدائی ها سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست بیابان تا بیابانش پر از درد است مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام سنگ صبورم باش شبم را روشنائی بخش گلی، دریای نورم باش حمید مصدق
بس كه جفا ز خار و گل ، ديد دل رميده ام همچو نسيم از اين چمن ، پاي برون كشيده ام شمع طرب ز بخت ما ، آتش خانه سوز شد گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام حاصل دور زندگي ، صحبت آشنا بود تا تو ز من بريده اي ، من ز جهان بريده ام ! تا به كنار من بودي ، بود بجان قرار دل « رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام » تا تو مراد من دهي ، كشته مرا فراق تو تا تو بداد من رسي ، من به خدا رسيده ام چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون « اي گل تازه ياد كن از دل داغ ديده ام » يا ز ره وفا بيا ، يا ز دل رهي برو سوخت در انتظار تو ، جان به لب رسيده است رهی معیری
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم در آن لمحه ز مستی حال گردان شد خدا دیدم وجودم محو وگریان شد بخود فائق شدم مستی ز سر رفت غرور آمد دلم از حد کم رست خدا دیدم خودم را بندگی کو؟ کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟ زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟ زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟ چو مستی دست در جای خدا زد به چنگیزان ونامردان قفا زد به لیلی حکم عشق دائمی داد به شیرین حق خوب زندگی داد به مجنون آتشی از جنس دم داد به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد چرا لیلی ومجنون باز مانند؟ چرا فرهاد از شیرین برانند؟ چرا وقتی که من مست وخدایم چنان باشم که گویندم گدایم؟ در آن حالت که پیمانه پرم بود شرابم همدم ودل ساغرم بود من مست و خراب حالا خدایم ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم به پیران وقت پیری می دهم جان جوانان در جوانی قوت ونانپ چرا آهو ز مادر باز ماند؟ چرا فرزند صیادش بنالد؟ چراها و چراها و چراها شب قدرت گذشت وآرزوها بسختی قامتم را راست کردم گلوی خشک خود را صاف کردم کنار بسترم پیمانه ای پر ولی جیبم تهی از سکه ودر شراب از سر برفته بی تا مل نمی یابم اثر از تاج واز گل همان مست ورهای رو سیاهم غلط کردم که پی بردم خدایم!
شبحی چند شبیست آفات جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است یکنفر ساده چنان ساده که از سادگیش میشود یک شبه پی برد به دلدادگیش یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزی میشود پل زد از احساس خدا تا دل خویش آهای بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی آن شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟ اگر آن حادثه هر شبه تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو آینه انقدر یکیست ؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش