روزی که آمدی شعر نابی بودی ایستاده بر دو پا آفتاب و بهار با تو آمدند ورق های روی میز بُر خوردند فنجان قهوه ی پیش رویم پیش از آن که بنوشمش مرا نوشید و اسب های تابلوی نقاشی چهار نعل به سوی تو تاختند روزی که آمدی طوفان شد و پیکانی آتشین در نقطه ای از جهان فرود آمد پیکانی که کودکان کلوچه ای عسلی اش پنداشتند زنان دستبندی از الماس و مردان نشان شبی مقدس. چندان که بارانی ات را چونان پروانه ای که پیله می درد در آوردی و نشستی روبه روی من باور آوردم به حرف کودکان و زنان و مردان؛ تو به شیرینی عسل بودی به زلالی الماس و به زیبایی شبی مقدس.. چند دقیقه ای هست که وارد سی ام مرداد ماه شدیم و روز قبل از میلاد تو هرچند خودت نیستی ولی یادت برای من گرامی هست. چرا که در دوستی انقدر مهربان و صبور با معرفت هستی که گاهی شرمنده ام می کنی. لبریزم از این حس که این روزها خوشحالی و موفقیت تو برای من شادی آورتر از هرچیزی هست. همیشه گرامی میدارمت و برایت بهترین ها را آرزو دارم . تولدت مبارک مجید جان @MajiD.JD