1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

شروع موضوع توسط MiTra ‏24/2/11 در انجمن اشعار

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    عصيان

    به لبهايم مزن قفل خموشي
    كه در دل قصه اي نا گفته دارم
    ز پايم بازكن بند گران را
    كزين سودا دلي آشفته دارم

    بيا اي مرد ، اي موجود خود خواه
    بيا بگشاي درهاي قفس را
    اگر عمري به زندانم كشيدي
    رها كن ديگرم اين يك نفس را

    منم آن مرغ ، آن مرغي كه ديريست
    به سر انديشه ي پرواز دارم
    سرودم ناله شد در سينه ي تنگ
    به حسرتها سر آمد روزگارم

    به لبهايم مزن قفل خموشي
    كه من بايد بگويم راز خود را
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنين آتشين آواز خود را

    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    به سوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاري ام پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر

    لبم با بوسه ي شيرينش از تو
    تنم با بوي عطر آگينش از تو
    نگاهم با شرر هاي نهانش
    دلم با ناله ي خونينش از تو

    ولي اي مرد اي موجود خود خواه
    مگو ننگ است ، اين شعر تو ننگ است
    بران شوريده حالان هيچ داني
    فضاي اين قفس تنگ است ، تنگ است

    مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
    از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده
    بهشت و حور و آب كوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

    كتابي ، خلوتي ، شعري ، سكوتي
    مرا مستي و سكر زندگاني است
    چه غم گر در بهشتي ره ندارم
    كه در غلبم بهشتي جاوداني است

    شبانگاهان كه مه ميرقصد آرام
    ميان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابي و من مست هوسها
    تن مهتاب را گيرم در آغوش

    نسيم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد
    در آن زندان كه زندان بان تو بودي
    شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد

    بدور افكن حديث نام ، اي مرد
    كه ننگم لذتي مستانه داده
    مرا ميبخشد آن پروردگاري
    كه شاعر را ، دلي ديوانه داده

    بيا بگشاي در تا پر گشايم
    بسوي آسمان روشن شعر
    اگر بگذاري ام پرواز كردن
    گلي خواهم شدن در گلشن شعر
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    تشنه
    -----------------------------------------

    من گلی بودم
    در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
    در شبی تاریک روییدم
    تشنه لب بر ساحل کارون
    برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
    یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش
    سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
    غنچه نشکفته ای می چید
    پیکرم فریاد زیبایی
    در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
    دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
    که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
    آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
    عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
    رخت بر چیدم
    در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
    چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک قطره شبنم
    من به آنها سخت خندیدم
    تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
    تک چراغ شهر رویا ها
    من در آنجا گرم و خواهشبار
    از زمینی سخت روییدم
    نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من
    محو شد در رنگ هر گلبرگ
    رنگ درد من
    منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
    دیدگان صبح سیمین را
    تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
    شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
    لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها
    نور خورشیدی
    زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
    چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
    خوب میدانم که دیگر نیست امیدی
    نیست امیدی
    محو شد در جنگل انبوه تاریکی
    چون رگ نوری طنین آشنای من
    قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
    از نگاه خسته ابری به پای من
    من گل پژمرده ای هستم
    چشمهایم چشمه خشک کویر غم
    تشنه یک بوسه خورشید
    تشنه یک قطره شبنم
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    شعری برای تو

    این شعر را برای تو میگویم
    در یک غروب تشنه تابستان
    در نیمه های این ره شوم آغاز
    در کهنه گور این غم بی پایان
    این آخرین ترانه لالاییست
    در پای گاهواره خواب تو
    باشد که بانگ وحشی این فریاد
    پیچد در آسمان شباب تو
    بگذار سایه من سرگردان
    از سایه تو دور و جدا باشد
    روزی به هم رسیم که گر باشد
    کس بین ما نه غیر خدا باشد
    من تکیه داده ام به دری تاریک
    پیشانی فشرده ز دردم را
    میسایم از امید بر این در باز
    انگشتهای نازک و سردم را
    آن داغ ننگ خورده که می خندید
    بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
    گفتم که بانگ هستی خود باشم
    اما دریغ و درد که زن بودم
    چشمان بیگناه تو چون لغزد
    بر این کتاب در هم بی آغاز
    عصیان ریشه دار زمانها را
    بینی شکفته در دل هر آواز
    اینجا ستاره ها همه خاموشند
    اینجا فرشته ها همه گریانند
    اینجا شکوفه های گل مریم
    بیقدرتر ز خار بیابانند
    اینجا نشسته بر سر هر راهی
    دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
    در آسمان تیره نمی بینم
    نوری ز صبح روشن بیداری
    بگذار تا دوباره شد لبریز
    چشمان من ز دانه شبنمها
    رفتم ز خود که پرده بر اندازم
    از چهر پک حضرت مریم ها
    بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
    در سینه ام ستاره توفانست
    پروازگاه شعله خشم من
    دردا ‚ فضای تیره زندانست
    من تکیه داده ام به دری تاریک
    پیشانی فشرده ز دردم را
    می سایم از امید بر این در باز
    انگشتهای نازک و سردم را
    با این گروه زاهد ظاهر ساز
    دانم که این جدال نه آسانست
    شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
    دیریست کاشیانه شیطانست
    روزی رسد که چشم تو با حسرت
    لغزد بر این ترانه درد آلود
    جویی مرا درون سخنهایم
    گویی به خود که مادر من او بود
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    عصیان خدایی


    نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
    بی خبر از کوچ درد آلود انسانها
    باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
    می کشد پاروزنان در کام طوفانها
    چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
    خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
    وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
    داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
    سینه سرد زمین و لکه های گور
    هر سلامی سایه تاریک بدرودی
    دستهایی خالی و در آسمانی دور
    زردی خورشید بیمار تب آلودی
    جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
    جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
    نه نشان آتشی بر قله های طور
    نه جوابی از ورای این در بسته
    می نشینم خیره در چشمان تاریکی
    می شود یک دم از این قالب جدا باشم
    همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
    چند روزی هم من عاصی خدا باشم
    گر خدا بودم خدایا زین خداوندی
    کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
    من به این تخت مرصع پشت می کردم
    بارگاهم خلوت خاموش دلها بود
    گر خدا بودم خدایا لحظه ای از خویش
    می گسستم می گسستم دور می رفتم
    روی ویران جاده های این جهان پیر
    بی ردا و بی عصای نور می رفتم
    وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
    عاصیان را وعده دوزخ نمی دادم
    یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
    یا در این دنیا بهشتی تازه میزادم
    گر خدا بودم دگر این شعله عصیان
    کی مرا تنها سراپای مرا می سوخت
    ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
    پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت
    سینه ها را قدرت فریاد می دادم
    خود درون سینه ها فریاد می کردم
    هستی من گسترش می یافت در هستی
    شرمگین هر گه خدایی یاد می کردم
    مشتهایم این دو مشت سخت بی آرام
    کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
    آن چنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
    تا که هستی در تن دیوارها می مرد
    خانه می کردم میان مردم خکی
    خود به آنها راز خود را باز می خواندم
    مینشستم با گروه باده پیمایان
    شب میان کوچه ها آواز می خواندم
    شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
    مست از او در کارها تدبیر می کردم
    می دریدم جامه پرهیز را بر تن
    خود درون جام می تطهیر می کردم
    من رها می کردم این خلق پریشان را
    تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
    جرعه ای از باده هستی بیاشامند
    خویش را با زینت مستی بیارایند
    من نوای چنگ بودم در شبستانها
    من شرار عشق بودم سینه ها جایم
    مسجد و میخانه این دیر ویرانه
    پر خروش از ضربه های روشن پایم
    من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
    من سلام مهر بودم بر لبان جام
    من شراب بوسه بودم در شب مستی
    من سراپا عشق بودم کام بودم کام
    می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
    گوش بر فریاد خلق بی نوای خویش
    تا ببینم درد هاشان را دوایی هست
    یا چه می خواهند آنها از خدای خویش
    گر خدا بودم در سولم نام پکم بود
    این جلال از جامه های چک چکم بود
    عشق شمشیر من و مستی کتاب من
    باده خکم بود آری باده خکم بود
    ای دریغا لحظه ای آمد که لبهایم
    سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست
    خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
    زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست
    زانکه نازیبد زبون را این خداییها
    من کجا وزین تن خکی جداییها
    من کجا و از جهان این قتلگاه شوم
    ناگهان پرواز کردن ها رهایی ها
    می نشینم خیره در چشمان تاریکی
    شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
    آه حتی در پس دیوارهای عرش
    هیچ جز ظلمت نمی بینم نمی بینم
    ای خدا ای خنده مرموز مرگ آلود
    با تو بیگانه ست دردا ‚ ناله های من
    من ترا کافر ترا منکر ترا عاصی
    کوری چشم تو ‚ این شیطان خدای من