1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار فروغ فرخزاد

شروع موضوع توسط MiTra ‏24/2/11 در انجمن اشعار

  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    نمی دانم چه می خواهم خدایا
    به دنبال چه می گردم شب و روز
    چه می جوید نگاه خسته من
    چرا افسرده است این قلب پر سوز
    ز جمع آشنایان می گریزم
    به کنجی می خزم آرام و خاموش
    نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
    به بیمار دل خود می دهم گوش
    گریزانم از این مردم که با من
    به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
    ولی در باطن از فرط حقارت
    به دامانم دوصد پیرایه بستند
    از این مردم که تاشعرم شنیدند
    به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
    ولی آن دم که در خلوت نشستند
    مرا دیوانه ای بدنام گفتند
    دل من ای دل دیوانه من
    که می سوزی از بیگانگی ها
    مکن دیگر زدست غیر فریاد
    خدارا بس کن این دیوانگی ها
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    شعله رمیده

    می بندم این دو چشم پر آتش را
    تا ننگرد درون دو چشمانش
    تا داغ و پر تپش نشود قلبم
    از شعله نگاه پریشانش
    می بندم این دو چشم پر آتش را
    تا بگذرم ز وادی رسوایی
    تا قلب خاموشم نکشد فریاد
    رو می کنم به خلوت و تنهایی
    ای رهروان خسته چه می جویید
    در این غروب سرد ز احوالش
    او شعله رمیده خورشید است
    بیهوده می دوید به دنبالش
    او غنچه شکفته مهتابست
    باید که موج نور بیفشاند
    بر سبزه زار شب زده چشمی
    کاو را بخوابگاه گنه خواند
    باید که عطر بوسه خاموشش
    با ناله های شوق بیآمیزد
    در گیسوان آن زن افسونگر
    دیوانه وار عشق و هوس ریزد
    باید شراب بوسه بیاشامد
    ازساغر لبان فریبای
    مستانه سر گذارد و آرامد
    بر تکیه گاه سینه زیبایی
    ای آرزوی تشنه به گرد او
    بیهوده تار عمر چه می بندی
    روزی رسد که خسته و وامانده
    بر این تلاش بیهوده می خندی
    آتش زنم به خرمن امیدت
    با شعله های حسرت و ناکامی
    ای قلب فتنه جوی گنه کرده
    شاید دمی ز فتنه بیارامی
    می بندمت به بند گران غم
    تا سوی او دگر نکنی پرواز
    ای مرغ دل که خسته و بی تابی
    دمساز باش با غم او ‚ دمساز
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    شب و هوس



    در انتظار خوابم و صد افسوس


    خوابم به چشم باز نمیاید


    اندوهگین و غمزده می گویم


    شاید ز روی ناز نمی اید


    چون سایه گشته خواب و نمی افتد


    در دامهای روشن چشمانم


    می خواند آن نهفته نامعلوم


    در ضربه های نبض پریشانم


    مغروق این جوانی معصوم


    مغروق لحظه های فراموشی


    مغروق این سلام نوازشبار


    در بوسه و نگاه و همآغوشی


    می خواهمش در این شب تنهایی


    با دیدگان گمشده در دیدار


    با درد ‚ درد سکوت زیبایی


    سرشار ‚ از تمامی خود سرشار


    می خواهمش که بفشردم بر خویش


    بر خویش بفشرد من شیدا را


    بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت


    آن بازوان گرم و توانا را


    در لا بلای گردن و موهایم


    گردش کند نسیم نفسهایش


    نوشد بنوشد که بپیوندم


    با رود تلخ خویش به دریایش


    وحشی و داغ و پر عطش و لرزان


    چون شعله های سرکش بازیگر


    در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد


    خاکسترم بماند در بستر


    در آسمان روشن چشمانش


    بینم ستاره های تمنا را


    در بوسه های پر شررش جویم


    لذات آتشین هوسها را


    می خواهمش دریغا ‚ می خواهم


    می خواهمش به تیره به تنهایی


    می خوانمش به گریه به بی تابی


    می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی


    لب تشنه می دود نگهم هر دم


    در حفره های شب ‚ شب بی پایان

    او آن پرنده شاید می گرید

    بر بام یک ستاره سرگردان
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113

    اسیر

    تو را می خواهم و دانم که هرگز
    به کام دل در آغوشت نگیرم
    تویی آن آسمان صاف و روشن
    من این کنج قفس مرغی اسیرم
    ز پشت میله های سرد تیره
    نگاه حسرتم حیران به رویت
    در این فکرم که دستی پیش اید
    و من ناگه گشایم پر به سویت
    در این فکرم که در یک لحظه غفلت
    از این زندان خاموش پر بگیرم
    به چشم مرد زندانبان بخندم
    کنارت زندگی از سر بگیرم
    در این فکرم من و دانم که هرگز
    مرا یارای رفتن زین قفس نیست
    اگر هم مرد زندانبان بخواهد
    دگر از بهر پروازم نفس نیست
    ز پشت میله ها هر صبح روشن
    نگاه کودکی خندد به رویم
    چو من سر می کنم آواز شادی
    لبش با بوسه می اید به سویم
    اگر ای آسمان خواهم که یک روز
    از این زندان خاموش پر بگیرم
    به چشم کودک گریان چه گویم
    ز من بگذر که من مرغی اسیرم
    من آن شمعم که با سوز دل خویش
    فروزان می کنم ویرانه ای را
    اگر خواهم که خاموشی گزینم
    پریشان می کنم کاشانه ای را
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    رویا

    باز من ماندم و خلوتی سرد
    خاطراتی ز گذشته ای دور
    یاد عشقی که با حسرت و درد
    رفت و خاموش شد در دل گور
    روی ویرانه های امیدم
    دست افسونگری شمعی افروخت
    مرده یی چشم پر آتشش را
    از دل گور بر چشم من دوخت
    ناله کردم که ای وای این اوست
    در دلم از نگاهش هراسی
    خنده ای بر لبانش گذر کرد
    کای هوسران مرا میشناسی
    قلبم از فرط اندوه لرزید
    وای بر من که دیوانه بودم
    وای بر من که من کشتم او را
    وه که با او چه بیگانه بودم
    او به من دل سپرد و به جز رنج
    کی شد از عشق من حاصل او
    با غروری که چشم مرا بست
    پا نهادم بروی دل او
    من به او رنج و اندوه دادم
    من به خاک سیاهش نشاندم
    وای بر من خدایا خدایا
    من به آغوش گورش کشاندم
    در سکوت لبم ناله پیچید
    شعله شمع مستانه لرزید
    چشم من از دل تیرگیها
    قطره اشکی در آن چشمها دید
    همچو طفلی پشیمان دویدم
    تا که در پایش افتم به خواری
    تا بگویم که دیوانه بودم
    می توانی به من رحمت آری
    دامنم شمع را سرنگون کرد
    چشم ها در سیاهی فرو رفت
    ناله کردم مرو ‚ صبر کن ‚ صبر
    لیکن او رفت بی گفتگو رفت
    وای برمن که دیوانه بودم
    من به خاک سیاهش نشاندم
    وای بر من که من کشتم او را
    من به آغوش گورش کشاندم
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    خاطرات

    باز در چهره خاموش خیال
    خنده زد چشم گناه آموزت
    باز من ماندم و در غربت دل
    حسرت بوسه هستی سوزت
    باز من ماندم و یک مشت هوس
    باز من ماندم و یک مشت امید
    یاد آن پرتو سوزنده عشق
    که ز چشمت به دل من تابید
    باز در خلوت من دست خیال
    صورت شاد ترا نقش نمود
    بر لبانت هوس مستی ریخت
    در نگاهت عطش طوفان بود
    یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
    دل من با دلت افسانه عشق
    چشم من دید در آن چشم سیاه
    نگهی تشنه و دیوانه عشق
    یاد آن بوسه که هنگام وداع
    بر لبم شعله حسرت افروخت
    یاد آن خنده بیرنگ و خموش
    که سراپای وجودم را سوخت
    رفتی و در دل من ماند به جای
    عشقی آلوده به نومیدی و درد
    نگهی گمشده در پرده اشک
    حسرتی یخ زده در خنده سرد
    آه اگر باز بسویم ایی
    دیگر از کف ندهم آسانت
    ترسم این شعله سوزنده عشق
    آخر آتش فکند بر جانت
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    بعد از تو

    ای هفت سالگی
    ای لحظه ی شگفت عزیمت
    بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
    بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
    میان ما و پرنده
    میان ما و نسیم
    شکست
    شکست
    شکست
    بعد از تو آن عروسک خاکی
    که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
    در آب غرق شد
    بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
    و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
    و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
    بعد از تو که جای بازیمان میز بود
    از زیر میزها به پشت میزها
    و از پشت میزها
    به روی میزها رسیدیم
    و روی میزها بازی کردیم
    و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
    بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
    بعد از تو تمام یادگاری ها را
    با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
    از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
    بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
    و داد کشیدیم
    زنده باد
    مرده باد
    و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
    که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
    بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
    برای عشق قضاوت کردیم
    و همچنان که قلبهامان
    در جیب هایمان نگران بودند
    برای سهم عشق قضاوت کردیم
    بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
    و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
    و مرگ آن درخت تناور بود
    که زنده های این سوی آغاز
    به شاخه های ملولش دخیل می بستند
    و مرده های آن سوی پایان
    به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
    و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
    که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
    صدای باد می اید
    صدای باد می اید ای هفت سالگی
    بر خاستم و آب نوشیدم
    و ناگهان به خاطر آوردم
    که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت
    چه قدر باید
    برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
    ما هر چه را که باید
    از دست داده باشیم از دست داده ایم
    مابی چراغ به راه افتادیم
    و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
    در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
    و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت ؟ ...
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    وداع

    می روم خسته و افسرده و زار
    سوی منزلگه ویرانه خویش
    به خدا می برم از شهر شما
    دل شوریده و دیوانه خویش
    می برم تا که در آن نقطه دور
    شستشویش دهم از رنگ نگاه
    شستشویش دهم از لکه عشق
    زین همه خواهش بیجا و تباه
    می برم تا ز تو دورش سازم
    ز تو ای جلوه امید حال
    می برم زنده بگورش سازم
    تا از این پس نکند باد وصال
    ناله می لرزد
    می رقصد اشک
    آه بگذار که بگریزم من
    از تو ای چشمه جوشان گناه
    شاید آن به که بپرهیزم من
    بخدا غنچه شادی بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چید
    شعله آه شدم صد افسوس
    که لبم باز بر آن لب نرسید
    عاقبت بند سفر پایم بست
    می روم خنده به لب ‚ خونین دل
    می روم از دل من دست بدار
    ای امید عبث بی حاصل
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    پاییز

    از چهره طبیعت افسونکار
    بر بسته ام دو چشم پر از غم را
    تا ننگرد نگاه تب آلودم
    این جلوه های حسرت و ماتم را
    پاییز ای مسافر خاک آلوده
    در دامنت چه چیز نهان داری
    جز برگهای مرده و خشکیده
    دیگر چه ثروتی به جهان داری
    جز غم چه میدهد به دل شاعر
    سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
    جز سردی و ملال چه میبخشد
    بر جان دردمند من آغوشت ؟
    در دامن سکوت غم افزایت
    اندوه خفته می دهد آزارم
    آن آرزوی گمشده می رقصد
    در پرده های مبهم پندارم
    پاییز ای سرود خیال انگیز
    پاییز ای ترانه محنت بار
    پاییز ای تبسم افسرده
    بر چهره طبیعت افسونکار
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    ديو شب

    لاي لاي ، اي پسر كوچك من
    ديده بربند ، كه شب آمده است
    ديده بربند كه اين ديو سياه
    خون به كف ، خنده به لب آمده است

    سر به دامان من خسته گذار
    گوش كن بانگ قدمهايش را
    كمر نارون پير شكست
    تا كه بگذاشت بر آن پايش را

    آه ، بگذار كه بر پنجره ها
    پرده ها را بكشم سرتاسر
    با دوصد چشم پر از آتش و خون
    ميكشد دم به دم از پنجره سر

    از شرار نفسش بود كه سوخت
    مرد چوپان به دل دشت خموش
    واي آرام كه اين زنگي مست
    پشت در داده به آواي تو گوش

    يادم آيد كه چو طفلي شيطان
    مادر خسته ي خود را آزرد
    ديو شب از دل تاريكي ها
    بي خبر آمد و طفلك را برد

    شيشه ي پنجره ها ميلرزيد
    تا كه او نعره زنان مي آيد
    بانگ سر داده كه كو آن كودك
    گوش كن ، پنجه به در مي سايد

    نه برو ، دور شو اي بد سيرت
    دور شو ، از رخ تو بيزارم
    كي تواني بربائيش از من
    تا كه من در بر او بيدارم

    ناگهان خامشي خانه شكست
    ديو شب بانگ برآورد كه آه
    بس كن اي زن كه نترسم از تو
    دامنت رنگ گناه است ، گناه

    ديوم اما تو ز من ديوتري
    مادر و دامن ننگ آلوده !
    طفلك پاك كجا آسوده ؟

    بانگ مي گيرد و در آتش درد
    ميگدازد دل چون آهن من
    ميكنم ناله كه كامي ، كامي
    واي ، بردار سر از دامن من