برگردیم به دوران قدیما بشرح زیر : دوری هم اون قِدیما پا سفره ننجون یادِدِس؟ آشی کشک آ دیزی آ حلیم بادمجون یاددس؟ دلای صاف آ صمیمی، آدِمای بی ریا خونه های ساده وا لبای خندون یاددس؟ احتِرامی اون بِچا به ساحتی بزرگ تِرا اون همه شرم آ حیا اِز رو بزرگون یاددس؟ دلا اِز عشقی خدا پر بود آ بی کینه وا غم صدای راز آ نیاز صُپّی خوروس خون یاددس؟ صحبِتای شیرین آ نصیحتی بزرگ تِرا چایْ زغالی، زیری کرسی، تو زمسّون یاددس؟ کوچه های تنگ آ باریک، دیوارای کاگِلی بوی عطری کاه آ گل موقعی بارون یاددس؟ عیدی بزرگ تِرا به بچه ها وا نوه ها بوی عید آ سفره ی هفت سین آ مهمون یاددس؟ یه حیاط بود آ یه حوض، دور آ برش چندتا اتاق اون شبای خُنُک آ خوابی تو ایوون یاددس؟ غِذاوای ساده وا نونی تنوری با کره تو حیاط، کناری حوض، پنیر آ ریحون یاددس؟ جمعی پیرا و بزرگ تِرا توی قهوه خونه حرفای شیرین با هم، پا چای آ قلیون یاددس؟ کوجا بنز آ زانتیا بود؟ کوجا بود دیویس آ شیش؟ گاری آ گاریچی آ خورجین آ پالون یاددس؟ خلاصه زندگیا اِگه مثی قِدیما بود، نیمی گفتم این همه با دلی پر خون یاددس
برگردیم به زمانی که فدرا هنوز ادیت نزده بود ... ببینیم چی نوشته بود :دی بیا برگردیم به وقتی که هنوز میشد خیالپردازی کرد
قدیمـا توی قدیمــا مونـد... ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﭘـﺎﻱ کـسی ﺟـﻠﻮ ﻛـﺴﻲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﺒـﻮﺩ ﻭﻟـﻲ ﭘـﺸﺖ ﭘـﺎ ﺯﺩﻥ ﻫـﻢ ﻧـﺒـﻮﺩ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺣـﺮفـی ﺗــﻮی ﺩﻟـﻬﺎ ﻧﺒـﻮﺩ ﻛﻪ ﻫﻴـﭻ ﺣﺮﻓــﻲ ﻫﻢ ﭘﺸـﺖ ﺳــﺮ کـسی ﻧـﺒـﻮﺩ قـدیـما شبا بـالا پـشت بـوم میـخوابـیدیم و ستــاره ها رو می شمردیم ودلـمون به وسعت یـه آسمـون بـود ایـن روزهـا چشـم میـندازیم بـه سقـف محقر اتـاقـمون و گــرفتاری هـامونــو می شـمریـم ... قـدیـما اگـه نـون و تـخم مرغ تـموم میشد ، راحـت مـی پـریدیـم و زنـگ همسایه رو هر سـاعتی از شبانه روز می زدیـم و کـلی بـاهاش می خـندیدیم ... این روز ها اگه هـمزمان ، درب واحـد اونـا بـاز شه بـر میگردیم تـا کـه مجبـور نـشیم باهاش سلام علیک کنیم..