روزی که محمدو تو ترمینال جنوب دیدم یه پارک هست نزدیک ترمینال اونجا قرار گذاشتیم بارون هممیومد خیس خیس شدیم اونجا کلی دویدیم گلی خندیدیم اون روز مثل روزای دنیا نبود یه خاطره خیلی خوبی شد ولی وقتی تاریک شد هوا، میترسیدم برمخونه ... ولی رفتم و چون تب کرده بودم معحزه الهی رخ داد هیشکی هیچی نگفت.. این قسمتش بیشتزخوش گذشت تازه.. ههه درون ۱۴ سالگی بودم الان که یادم افتاد بشدت حالم عوض شد
برگردم به همه ی نیمه خردادهایی که توی طرح ساحلی در حال شنا و اینور و اونور شدن با موجای دریا بودم ... : )))) #انقلابی_دوآتیشه