خاطرات دختر عمه سحر 1- رفته بودم مانتو فروشی پسر داییم ، داشت به دختره میگفت : سایز خودته ..خیلی بهتون میاد ، ولی پوستت روشنه ، سفیدشو برداری بهتره ! مغازه که خلوت شد، گفتم : خووووب میچخی حمید ! گفت : اقتضای شغلیه سحرجان ! گفتم : خانومت هم میدونه ؟ گفت : چی رو ؟ - اقتضای شغلی رو ..! 2- روبروی میز آرایشش نشسته بود و مشغول بود .. چهل دقیقه تموم ..نگاهش میکردم ، بعد گفت: سحر ! دست راستم رو نمیتونم خوب لاک بزنم ...؟ دستشو گرفتم و مشغول شدم .. با اینکه میدونستم ولی پرسیدم : کجا میخوای بری حالا ؟ گفت : دنبال یه لقمه نون حلال .. شرکت دیگه ..! نگاهش کردم ، گفت : روز اولی که رفتم مدیرمون گفت چرا مقنعه ات رو نمیدی توی مانتوت ! 3- ..... دیالوگ برتر : ننه ام همیشه دنبال یه لقمه نون حلال بود ، رخت چرکای مردمو میشست ... بزرگ که شدم دیگه نون حلال ننه از گلوم پایین نمیرفت ، بار این زندگی، بی خلاف زمین میمونه...
به نفس نفس افتادهایم بس که دویدیم، آنقدر تند که ندیدیم تابلوهای ورود ممنوع شرع را و حالا که از نفس افتادهایم، دستان پینه بسته کارگری را می بینیم که سیاهی اش به تیرگی چهره ما نیست