۸ ماه می برابر یا ۱۹ اردیبهشت به عنوان روز خر یا Donky Day نام گذاری شده است. به گزارش همشهری آنلاین، به منظور حمایت از حیوانی که در طول تاریخ خدمات زیادی به انسانها داشته است، این روز نامگذاری شده است. بر اساس مستندات به جای مانده از حدود ۴ تا ۳ هزار سال قبل از میلاد و نخستین بار در بخشهایی از آفریقا الاغ یا خر به خدمت انسان درآمده است. اگر برای این روز جمله یا نظری دارید کامنت بگذارید. ک
خَرَکی را به عروسی خواندند خَر بخندید و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندانم بسزا مطرِبی نیز ندانم بدُرُست بَهرِ حمّالی خوانند مرا کآب نیکو کشم و هیزم چُست
ﺷﻌﺮ از جناب ایرج میرزا " ﻣﻨﺎﻇﺮﻩ ﺑﺎ ﺧﺮ ! " ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺭﻫﯽ ﻣﺮﺍ ﮔﺬﺭ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﻩ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﮔﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺍﻧﺶ ﻭ ﻫﻨﺮ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺿﻊ ﺑﺎﺷﺪ ﻋﺎﻟﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎ ﺧﺮﯼ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺁﺩﻡ ﺷﻮ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺻﻔﺎﮐﻦ ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﻭ ﻣﺮﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺯﺧﻢ ﺗﻦ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺍ ﮐﻦ ﺧﺮ ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﻭﺣﻮﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﮤ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ ﻧﻪ ﺭﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﺸﺪ ﺧﺮﯼ ﺭﺍ؟ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺮﺩ ﺯ ﺗﻦ ﺳﺮﯼ ﺭﺍ؟ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻓﺮﻭﺷﺪ ؟ ﯾﺎ ﺑﻬﺮ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻠﻖ ﮐﻮﺷﺪ ؟ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﺷﻮﻩ ﺧﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﯾﺎ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟ ﺩﯾﺪﯼ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﯿﻤﺎﻥ؟ ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﺩ ﻧﺎﻥ؟ ﺧﺮ ﺩﻭﺭ ﺯ ﻗﯿﻞ ﻭ ﻗﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﺎﺭﻭ ﺯﺩﻧﺶ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﺮ ﻣﻌﺪﻥ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺖ ﺯ ﺧﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺗﺰﻭﯾﺮ ﻭ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﺳﺖ ﺩﺭ ﻃﻮﯾﻠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﺨﻨﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻣﺎﯾﺶ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺯ ﺁﺩﻣﯽ ﺳﺮﯼ ﺗﻮ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺧﺮﯼ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺑﺮ ﺧﺎﻟﻖ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩﻡ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺧﺮﯾﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﯿﺖ...!!!!!)
خر دانا يک روز يک مرد روستایی يک کوله بار روی خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پای خر به سوراخی رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستایی به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمی تواند راه برود. روستایی کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر می کرد که يک عمر براي اين بی انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان می سپارند و می روند. خر با حسرت به هر طرف نگاه می کرد و يک وقت ديد که راستی راستی از دور يک گرگ را می بيند. گرگ درنده همينکه خر را در صحرا افتاده ديد خوشحال شد و فريادی از شادی کشيد و شروع کرد به پيش آمدن تا خر را از هم بدرد و بخورد. خر فکر کرد اگر می توانستم راه بروم، دست و پایی می کردم و کوششی به کار می بردم و شايد زورم به گرگ می رسيد ولی حالا هم نبايد نااميد باشم و تسليم گرگ شوم. پاي شکسته مهم نيست. تا وقتی مغز کار می کند براي هر گرفتاری چاره ای پيدا می شود. نقشه ای را کشيد، به زحمت از جای خود برخاست و ايستاد اما نمی توانست قدم از قدم بردارد. همينکه گرگ به او نزديک شد خر گفت:ای سالار درندگان، سلام. گرگ از رفتار خر تعجب کرد و گفت:سلام، چرا اينجا خوابيده بودی؟ خر گفت:نخوابيده بودم بلکه افتاده بودم، بيمارم و دردمندم و حالا هم نمی توانم از جايم تکان بخورم. اين را می گويم که بدانی هيچ کاری از دستم بر نمی آيد، نه فرار، نه دعوا، و درست و حسابی در اختيار تو هستم ولی پيش از مرگم يک خواهش از تو دارم. گرگ پرسيد:خواهش؟ چه خواهشی؟ خر گفت:ببين ای گرگ عزيز، درست است که من خرم ولی خر هم تا جان دارد جانش شيرين است، همانطور که جان آدم برای خودش شيرين است البته مرگ من خيلی نزديک است و گوشت من هم قسمت تو است، می بينی که در اين بيابان ديگر هيچ کس نيست. من هم راضی ام، نوش جانت و حلالت باشد. ولی خواهشم اين است که کمی لطف و مرحمت داشته باشی و تا وقتی هوش و حواس من بجا هست و بيحال نشده ام در خوردن من عجله نکنی و بيخود و بی جهت گناه کشتن مرا به گردن نگيری، چرا که اکنون دست و پای من دارد می لرزد و زورکی خودم را نگاهداشته ام و تا چند لحظه ديگر خودم از دنيا می روم. در عوض من هم يک خوبی به تو می کنم و چيزی را که نمی دانی و خبر نداری به تو می دهم که با آن بتوانی صد تا خر ديگر هم بخری. گرگ گفت:خواهشت را قبول می کنم ولی آن چيزی که می گویی کجاست؟ خر را با پول می خرند نه با حرف. خر گفت:صحيح است من هم طلای خالص به تو می دهم. خوب گوش کن، صاحب من يک شخص ثروتمند است و آنقدر طلا و نقره دارد که نپرس، و چون من در نظرش خيلی عزيز بودم برای من بهترين زندگی را درست کرده بود. آخور مرا با سنگ مرمر ساخته بود، طويله ام را با آجر کاشی فرش می کرد، توبره ام را با ابريشم می بافت و پالان مرا از مخمل و حرير می دوخت و بجای کاه و جو هميشه نقل و نبات به من می داد. گوشت من هم خيلی شيرين است حالا می خوری و می بينی. آنوقت چون خيلی خاطرم عزيز بود هميشه نعل های دست و پاي مرا هم از طلای خالص می ساخت و من امروز تنها و بی اجازه به گردش آمده بودم که حالم به هم خورد. حالا که گذشت ولی من خيلی خر ناز پرورده ای هستم و نعلهای دست و پای من از طلا است و تو که گرگ خوبی هستی می توانی اين نعلها را از دست و پايم بکنی و با آن صدتا خر بخری. بيا نگاه کن ببين چه نعلهای پر قيمتی دارم! همانطور که ديگران به طمع مال و منال گرفتار می شوند گرگ هم به طمع افتاد و رفت تا نعل خر را تماشا کند. اما همينکه به پاهای خر نزديک شد خر وقت را غنيمت شمرد و با همه زوری که داشت لگد محکمی به پوزه گرگ زد و دندانهايش را در دهانش ريخت و دستش را شکست. گرگ از ترس و از درد فرياد کشيد و گفت:عجب خری هستی! خر گفت:عجب که ندارد، ولی می بينی که هر ديوانه ای در کار خودش هوشيار است. تا تو باشی و ديگر هوس گوشت خر نکنی! گرگ شکست خورده ناله کنان و لنگان لنگان از آنجا فرار کرد. در راه روباهی به او برخورد و با ديدن دست شل و پوزه خونين گرگ از او پرسيد: ای سرور عزيز، اين چه حال است و دست و صورتت چه شده، شکارچی تيرانداز کجا بود؟ گرگ گفت:شکارچی تيرانداز نبود، من اين بلا را خودم بر سر خودم آوردم. روباه گفت:خودت؟ چطور؟ مگر چه کار کردی؟ گرگ گفت:هيچی، آمدم شغلم را تغيير بدهم و اينطور شد، کار من سلاخی و قصابی بود، زرگری و آهنگری بلد نبودم ولي امروز رفتم نعلبندي کنم!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ من عااااوووشق خرامممم روزتون مبارک عشقای مننننع