1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بحر در کوزه !

شروع موضوع توسط Anoosh ‏28/4/20 در انجمن متفرقه مذهبی

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    « ... علامه طباطبائی عارف بود . فقیه بود. فیلسوف بود. او نمونه منحصر به فردی بود که نشان میدهد اسلام این توانائی را دارد که عقل عاقلان فرهیخته را به همراه جان سوخته عارفان شیفته یکجا در وجودی گرد آورد...»

    چکیده ای از زندگی پربار عارف کامل و استاد بزرگ اخلاق ، فیلسوف قرن علامه سید محمد حسین طباطبایی


    **جدِّ علامه
    جدّ علامه طباطبائي(ره) از شاگردان و معاشران نزديک شيخ محمد حسن نجفي
    (صاحب جواهرالکلام) بود و نامه ها و نوشته هاي ايشان را مي نگاشت.
    مجتهد بود و به علوم غريب (رمل و جفر و... ) نيز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود.
    روزي هنگام تلاوت قرآن به اين آيه رسيد " و ايوب إذ نادي ربه: انيّ مسني الضر و انت ارحم الرّاحمين ". با خواندن اين آيه، دلش مي شکند و از نداشتن فرزند غمگين مي شود.
    همان هنگام چنين ادراک مي کند که اگر حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد.
    دعا مي کند و خداوند هم ـ پس از عمري دراز ـ فرزند صالحي به او عنايت مي فرمايد. آن پسر، پدر مرحوم علامه طباطبائي مي شود. پدر علامه نيز پس از تولد او، نام پدر خود ( يعني جدّ علامه) را بر وي مي نهد.

    **ولادت
    علامه طباطبايي در آخرين روز ماه ذيحجه سال 1321 هـ. ق در شاد آباد تبريز متولد شد، و 81 سال عمر پربرکت کرد، و در صبح يکشنبه 18 محرم الحرام سال 1402 هـ. ق سه ساعت به ظهر مانده رحلت کردند.
    اجداد علامه طباطبايي از طرف پدر از اولاد حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام و از اولاد ابراهيم بن اسماعيل ديباج هستند، و از طرف مادر اولاد حضرت امام حسين عليه السلام مي باشند.
    در سن پنج سالگي مادرشان، و در سن نه سالگي پدرشان بدرود حيات مي گويند و از آنها اولادي جز ايشان و برادر کوچکتر از ايشان بنام سيد محمد حسن کسي ديگر باقي نمانده بود.

    **تحصيلات و اساتيد
    سيد محمد حسين به مدت شش سال (1290 تا 1296هـ. ش) پس از آموزش قرآن که در روش درسي آن روزها قبل از هر چيز تدريس مي شد، آثاري چون گلستان، بوستان و... را فراگرفت.
    علاوه بر آموختن ادبيات، زير نظر ميرزا علينقي خطاط به يادگيري فنون خوشنويسي پرداخت.
    چون تحصيلات ابتدايي نتوانست به ذوق سرشار و علاقه وافر ايشان پاسخ گويد، از اين جهت به مدرسه طالبيه تبريز وارد شد و به فراگيري ادبيات عرب و علوم نقلي و فقه و اصول پرداخت و از سال 1297 تا 1304 هـ. ش مشغول فراگيري دانشهاي مختلف اسلامي گرديد.
    علامه طباطبايي بعد از تحصيل در مدرسه طالبيه تبريز همراه برادرشان به نجف اشرف مشرف مي شوند، و ده سال تمام در نجف اشرف به تحصيل علوم ديني و کمالات اخلاقي و معنوي مشغول مي شوند.
    علامه طباطبايي علوم رياضي را در نجف اشرف نزد آقا سيد ابوالقاسم خوانساري که از رياضي دانان مشهور آن زمان بود فراگرفت.
    ايشان دروس فقه و اصول را نزد استادان برجسته اي چون مرحوم آيت الله نائيني(ره) و مرحوم آيت الله اصفهاني(ره) خواندند، و مدت درسهاي فقه و اصول ايشان مجموعاً ده سال بود.
    استاد ايشان در فلسفه، حکيم متأله، مرحوم آقا سيد حسين باد کوبه اي بود، که ساليان دراز در نجف اشرف در معيت برادرش مرحوم آيت الله حاج سيد محمد حسن طباطبايي الهي نزد او به درس و بحث مشغول بودند.
    و اما معارف الهيه و اخلاق و فقه الحديث را نزد عارف عاليقدر و کم نظير مرحوم آيت الله سيد علي آقا قاضي طباطبائي(ره) آموختند و در سير و سلوک و مجاهدات نفسانيه و رياضات شرعيه تحت نظر و تعليم و تربيت آن استاد کامل بودند.
    استاد امجد نقل مي کند که " حال مرحوم علامه، با شنيدن نام آيت الله قاضي دگرگون مي شد. "
    حجت الاسلام سيد احمد قاضي از قول علامه نقل مي کند که:
    " پس از ورودم به نجف اشرف، به بارگاه اميرالمؤمنين عليه السلام رو کرده و از ايشان استمداد کردم. در پي آن، آقاي قاضي نزدم آمد و فرمود:
    " شما به حضرت علي عليه السلام عرض حال کرديد و ايشان مرا فرستاده اند. از اين پس، هفته اي دو جلسه با هم خواهيم داشت. "
    و در همان جلسه فرمود:
    " اخلاصت را بيشتر کن و براي خدا درس بخوان. زبانت را هم بيشتر مراقبت نما. "

    **فعاليت و کسب درآمد
    مرحوم علامه در مدتي که در نجف مشغول تحصيل بودند بعلت تنگي معيشت و نرسيدن مقرري که از ملک زراعيشان در تبريز بدست مي آمد مجبور به مراجعت به ايران مي شود و مدت ده سال در قريه شادآباد تبريز به زراعت و کشاورزي مشغول مي شوند.
    فرزند ايشان مهندس سيد عبدالباقي طباطبائي مي گويد:
    " خوب به ياد دارم که، مرحوم پدرم دائماً و در تمام طول سال مشغول فعاليت بود و کارکردن ايشان در فصل سرما در حين ريزش باران و برفهاي موسمي در حالي که، چتر به دست گرفته يا پوستين بدوش داشتند امري عادي تلقي مي گرديد، در مدت ده سال بعد از مراجعت علامه از نجف به روستاي شادآباد و بدنبال فعاليتهاي مستمر ايشان قناتها لايروبي و باغهاي مخروبه تجديد خاک و اصلاح درخت شده و در عين حال چند باغ جديد، احداث گرديد و يک ساختمان ييلاقي هم در داخل روستا جهت سکونت تابستاني خانواده ساخته شد و در محل زيرزمين خانه حمامي به سبک امروزي بنا نمود. "

    **مهارتهاي علامه
    فرزند علامه مي افزايد:
    " پدرم از نظر فردي، هم تيرانداز بسيار ماهري بود و هم اسب سواري تيزتک و به راستي در شهر خودمان- تبريز- بي رقيب بود، هم خطاطي برجسته بود، هم نقاش و طراحي ورزيده، هم دستي به قلم داشت و هم طبعي روان در سرايش اشعار ناب عارفانه و....،
    اما از نظر شخصيت علمي و اجتماعي، هم استاد صرف و نحو عربي بود، هم معاني و بيان، هم در اصول و کلام کم نظير بود و هم در فقه و فلسفه، هم از رياضي( حساب و هندسه و جبر) حظي وافر داشت و هم از اخلاق اسلامي، هم در ستاره شناسي (نجوم) تبحر داشت، هم در حديث و روايت و خبر و...،
    شايد باور نکنيد که پدربزرگوار من، حتي در مسائل کشاورزي و معماري هم صاحب نظر و بصير بود و سالها شخصاً در املاک پدري در تبريز به زراعت اشتغال داشت و در ساختمان مسجد حجت در قم عملاً طراح و معماري اصلي را عهده دار بود و تازه اينها گوشه اي از فضايل آن شاد روان بود وگرنه شما مي دانيد که بي جهت به هر کس لقب علامه نمي دهند و همگان بخصوص بزرگان و افراد خبير و بصير هيچکس را علامه نمي خوانند مگر به عمق اطلاعات يک شخص در تمام علوم و فنون عصر ايمان آورده باشند... "

    **هجرت
    به هر حال علامه طباطبايي بعد از مدتي اقامت در تبريز تصميم مي گيرد تا به قم عزيمت نمايد و بالاخره اين تصميم خود را در سال 1325هـ. ش عملي مي کند.
    فرزند علامه طباطبايي در اين مورد مي گويد:
    " همزمان با آغاز سال 1325هـ. ش وارد شهر قم شديم... در ابتدا به منزل يکي از بستگان که ساکن قم و مشغول تحصيل علوم ديني بود وارد شديم، ولي به زودي در کوچه يخچال قاضي در منزل يکي از روحانيان که هنوز هم در قيد حيات است اتاق دو قسمتي، که با نصب پرده قابل تفکيک بود اجاره کرديم، اين دو اتاق قريب بيست متر مربع بود.
    طبقه زير اين اطاقها انبار آب شرب منزل بود که، در صورت لزوم بايستي از درب آن به داخل خم شده و ظرف آب شرب را پر کنيم.
    چون خانه فاقد آشپزخانه بود پخت و پز هم در داخل اطاق انجام مي گرفت - در حالي که مادر ما به دو مطبخ (آشپزخانه) 24 متر مربعي و 35 متر مربعي عادت کرده بود که در ميهمانيهاي بزرگ از آنها به راحتي استفاده مي کرد ـ پدر ما در شهر قم چند آشناي انگشت شمار داشت که يکي از آنها مرحوم آيت الله حجت بود. اولين رفت و آمد مرحوم علامه به منزل آقاي حجت بود و کم کم با اطرافيان ايشان دوستي برقرار و رفت و آمد آغاز شد.
    لازم به ذکر است که علامه طباطبايي در ابتداي ورودشان به قم به قاضي معروف بودند، چون از سلسه سادات طباطبايي هم بودند، خود ايشان ترجيح دادند، که به طباطبايي معروف شوند.
    ايشان عمامه اي بسيار کوچک از کرباس آبي رنگ و دگمه هاي باز قبا و بدون جوراب با لباس کمتر از معمول، در کوچه هاي قم تردد داشت و در ضمن خانه بسيار محقر و ساده اي داشت. "

    **رحلت
    مهندس عبدالباقي، نقل مي کند:
    " هفت، هشت روز مانده به رحلت علامه، ايشان هيچ جوابي به هيچ کس نمي داد و سخن نمي گفت، فقط زير لب زمزمه مي کرد: " لا اله الا الله! "
    حالات مرحوم علامه در اواخر عمر، دگرگون شده و مراقبه ايشان شديد شده بود و کمتر "تنازل" مي کردند، و [ مانند استاد خود، مرحوم آية الله قاضي] اين بيت حافظ را مي خواندند و يک ساعت مي گريستند:
    " کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
    کي روي؟ ره زکه پرسي؟ چه کني؟ چون باشي؟! "
    همان روزهاي آخر، کسي از ايشان پرسيد: " در چه مقامي هستيد؟" فرموده بودند: " مقام تکلم ".
    سائل ادامه داد: " با چه کسي؟ " فرموده بودند: " با حق. "
    حجت الاسلام ابوالقاسم مرندي مي گويد:
    " يک ماه به رحلتشان مانده بود که براي عيادتشان به بيمارستان رفتم. گويا آن روز کسي به ديدارشان نيامده بود. مدتي در اتاق ايستادم که ناگهان پس از چند روز چشمانشان را گشودند و نظري به من انداختند.
    به مزاح [ از آن جا که ايشان خيلي با ديوان حافظ دمخور بودند ] عرض کردم: آقا از اشعار حافظ چيزي در نظر داريد؟ فرمودند:
    " صلاح کار کجا و، من خراب کجا؟ بقيه اش را بخوان! "
    گفتم: ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
    علامه تکرار کردند: " تا به کجا! " و باز چشم خود را بستند و ديگر سخني به ميان نيامد.
    آخرين باري که حالشان بد شد و راهي بيمارستان شده بودند، به همسر خود گفتند:
    " من ديگر بر نمي گردم. "
    آيت الله کشميري مي فرمودند:
    " شب وفات علامه طباطبائي در خواب ديدم که حضرت امام رضا عليه السلام در گذشته اند و ايشان را تشييع جنازه مي کنند. صبح، خواب خود را چنين تعبير کردم که يکي از بزرگان [ و عالمان] از دنيا خواهد رفت؛ و در پي آن، خبر آوردند که آيت الله طباطبائي درگذشت. "
    ايشان در روز سوم ماه شعبان 1401 هـ. ق به محضر ثامن الحجج عليه السلام مشرف شدند و 22 روز در آنجا اقامت نمودند، و بعد به جهت مناسب نبودن حالشان او را به تهران آورده و بستري کردند، ولي ديگر شدت کسالت طوري بود، که درمان بيمارستاني نيز نتيجه اي نداشت.
    تا بالاخره به شهر مقدس قم که، محل سکونت ايشان بود، برگشتند و در منزلشان بستري شدند، و غير از خواص، از شاگردان کسي را به ملاقات نپذيرفتند، حال ايشان روز به روز سخت تر مي شد، تا اينکه ايشان را در قم، به بيمارستان انتقال دادند.
    قريب يک هفته در بيمارستان بستري مي شوند، و دو روز آخر کاملاً بيهوش بودند، تا در صبح يکشنبه 18 ماه محرم الحرام، 1402 هـ. ق سه ساعت به ظهر مانده به سراي ابدي انتقال و لباس کهنه تن را خلع و به حيات جاوداني مخلع مي گردند، و براي اطلاع و شرکت بزرگان، از ساير شهرستانها، مراسم تدفين به روز بعد موکول مي شود، و جنازه ايشان را در 19 محرم الحرام دو ساعت به ظهر مانده از مسجد حضرت امام حسن مجنبي عليه السلام تا صحن مطهر حضرت معصومه عليها السلام تشييع مي کنند، و آيت الله حاج سيد محمد رضا گلپايگاني(ره) بر ايشان نماز مي گذارند و در بالا سر قبر حضرت معصومه عليها السلام دفن مي کنند .
     
    m naizar، n@der و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    در اینجا مجموعه ای از اشعار و سروده های حضرت علامه طباطبایی (علیه الرحمه) را گردآوری میکنم که هم خودمان از این اشعار بهره ها بگیریم و هم سایر افراد با این اشعار بیشتر آشنا شوند (هرچند معانی و لذایذ رفیع معنوی که آن حضرت از انها برخوردار بوده اند را به سختی می توان از لفله لفظ و کلام درک کرد)

    اشعار علامه طباطبایی :
    مهر خوبان [​IMG]


    مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

    رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

    تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت

    از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد

    من به ســرچــشمه ی خورشید نه خود بـردم راه

    ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

    من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم

    اوکه مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد

    جام صهبا ز کــجا بـود؟ مگر دســت کــه بود

    که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد

    خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود

    که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد

    خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام

    با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد

    همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی

    غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

    همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت

    همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد
     
    m naizar و n@der از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]اشعار علامه طباطبایی[​IMG]

    هـــــمی گــــویم و گفتـه ام بار ها ........... چه حــلاجها, رفتــه بــر دارهـــا


    پرستش به مستی ست، در کیش مِهر........... برونـنـد زیــن جـــرگه, هشیارهـــا


    به شادی و آســایش و خواب و خور........... ندارنـــــد کـاری, دل افکـــارهــــا


    به جز اشـک چشم و, به جز داغ دل............. نـــبــاشـد به دســت گرفـتارهــــا


    کشــیدند, در کــوی دلــدادگان........... ...مـــیـــان دل و کـام, دیـــوارهـــــا


    چه فرهادهــا, مُرده در کوهـــها! ........... چه حــلاجها, رفتــه بـــر دارهـــــا!


    چه دارد جــهان؟ جز دل و مهرِ یار ........... مــگر توده هایی و پـــنـــدارهــــا


    ولـــــی رادمــــردان و وارستگان........... نیازنـــد هرگــــــز,به مردارهـــــا


    مــهین مـــهرورزان, که آزاده اند........... بریــــزند از دامِ جــــان, تارهـــــا


    به خونِ خود آغشــــته و رفته انـد........... چه گلهـــای رنـگین, به جوبارهــــا


    بهاران, که شـــابـاش ریـزد سپـهر........... بـه دامانِ گلشـــــن, ز رگبارهــــا


    کِشد رخت سبزه, به هامون و دشت........... زنــــد بارگــه, گل به گلزارهـــــا


    نگــــارش دهد گلـبُن جویبـــار........... در آئـــــینه ی آب, رخســارهــــــا


    رود شــــاخ گـــل, در بَر نیلوفر........... برقـصَد به صـد نا لــه, گلنارهــــا


    دَرَد پــــرده ی غنـــچه را, بادِ بام........... هـَزار آورد, نغــــــز گفتارهـــــــا


    به آوای نای و به آهـنگ چــنگ........... خروشــــد ز سرو و سمن, تارهـــــا


    به یـــاد خَم ابــــروی گلرخان........... بکِش جام, در بــزم مـــی خوارهــــا


    گــِره را, ز راز جــــهان باز کن........... که آسـان کنـــد باده, دشــوارهـــــا


    جز افسوس و افسانه نبوده جـهان........... که بســتـنـد ،چشم خشـــایارهـــــا


    به انــدوه آینـده, خود را مبــاز........... که آینده, خوابی است چون پارهـــــا


    فریب جهان را مخور, زیـنــهار ...........که در پای ایـــن گُل بود, خارهــــا


    پیاپی بکش جام و سرگرمباش


    بهل گر, بگیــــرند,بیـکارها
     
    m naizar، n@der و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    اشعار علامه طباطبایی

    اگر از بــی نوایی به خــاک اندرم ............گـدایِ درِ اویـــم و ســـــــرورم

    وگر جان شــــیرین بود تلخ کام ............... پسِ پرده جانـــی است شیرین ترم

    جوانــی گذر کرد، یادش به خـیر ...............گــــذر کــــرد بر دل, بزد آذرم

    دریغا نهـــالی که تا ســـبز بـود..................خنک سایه ای داشت بر پـیـــکرم

    همه خرمــی بود جان و دلــــم................... همه آرزو بود ســر تا ســـــــرم

    دریغا چه بی مهر بوده است عمـر ..................که بگذشـــــت چون نفحه ی خاورم

    شمیم وفا، از گلـــی نشــــنوم.....................چو بر گِلســــتانِ جــــهان بنگرم

    از ایـن روی, در باغ سر سبزِ دل.................. نـــــهـالِ امیدِ تو می پــــــروم

    من آن دم خورم میــــوه ی آرزو...................که این جان به آن جان خود بسپرم

    چو پروانه با شوق دیدار شـــــمع .......................خودم را بیندازم و بگــــــــذرم
     
    m naizar، n@der و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    این مخمس تقریبا بین سال 1327-1328 شمسی توسط استاد سروده شدو غیر از قسمت اول بقیه استقبال از پنچ بیت از ابیات غزل 439 خواجه حافظ شیرازی میباشد

    مخمسی از مرحوم علامه طباطبایی (ره)

    گفت آن شاه شـهیدان که بلا شد ســویم
    باهمین قـــــــافله ام راه فـــــنا میپویم
    دست همت ز سراب دو جهان می شویم
    شـــور یعقوب کنان یوسف خود میجویم
    که گمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
    ***
    گفت هر چند عطش، کنده بن و بنیادم
    زیــــر شمشیرم و در دام بلاافتادم
    هدف تیرم و چون فاخته پر بگـــــشادم
    فاش می گویم و از گفته خوددلشادم
    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
    ***
    من به میدان بلا روز ازل بودم طاق
    کــــشته ی یارم و باهستی او بسته وثاق
    مَنِ دل رفته کجا و کجا دشت عراق
    طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
    که در این دامگه حادثه چون افتادم
    ***
    تا در این بزم بتابید مه طلعت یار
    من کنم خون دل و یار کند تیرنثار
    پرده بدریده ، سرگرم به دیدار نگار
    نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
    چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
    ***
    تشنه ی وصل وی ام آتش دل کارم ساخت
    شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
    از چه از کوی تو ام دست قضا دور انداخت
    کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
    یا رب ار مادر گیتی به چه طالع زادم
    ***
    لوحه ی سینه ی من گر شکند سم ستور
    ور سرم سیر کند شهر به شهر از رهدور
    باک نبود که مرا نیست به جز عشق حضور
    ساه طوبی و غلامان و قصور و قد حور
    به هوای سر کوی تو برفت از یادم
    ***
     
    آخرین ویرایش: ‏28/4/20
    m naizar، n@der و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    اشعار علامه

    فرزند علامه طباطبايي مي گويند:
    « پدر غزليات و اشعار جالبي داشت که، يک روز تمام آنها را جمع کرد و آتش زد هيچ کس نفهميد چرا؟ ( شايد براي پرهيز از شهرت طلبي بوده است )
    فقط اشعار خودش نبود، بحثهاي پرشور تجزيه و تحليل اشعار حافظ هم بود که همه را يکجا آتش زد، از ايشان فعلاً ده دوازده شعر باقي مانده که، آنها را هم چون نوشته و به دست دوستان داده بود سالم مانده اند. »



    آنچه خدا خواست، همان مي شود

    علامه طباطبايي مي گويند:
    « در ايام تحصيل که در نجف بودم، مدتي ارتباط با ايران به سختي برقرار بود که موجب فقد زمينه مالي و کمبود وسايل اوليه رفاه مي شد. علاوه، گرمي هوا در نيمي از سال، براي ما مشکلات بيشتر فراهم مي کرد.
    به همين جهت روزي خدمت استادم، آيت الله قاضي، رسيدم و قصه دل به او گفتم: [ ايشان نصايحي فرمودند ] آن گاه که از خدمت استاد مراجعت کردم، گويي آن چنان سبک بارم که در زندگي هيچ گونه ملالي ندارم و مضمون پند ايشان را به صورت شعري درآوردم. »

    دوش که غم پرده ما مي دريد

    خار غم اندر دل ما مي خزيد

    در بر استاد خرد پيشه ام

    طرح نمودم غم و انديشه ام

    کاو به کف، آيينه ی تدبير داشت

    بخت جوان و خرد پير داشت

    گفت که « در زندگي آزاد باش!

    هان! گذران است جهان، شاد باش!

    رو به خودت نسبت هستي مده!

    دل به چنين مستي و پستي مده!

    زانچه نداري ز چه افسرده اي

    وز غم و اندوه، دل آزرده اي؟!

    گر ببرد ور بدهد دست دوست

    ور ببرد ور بنهد ملک اوست

    ور بِکِشي يا بکُشي ديو غم

    کج نشود دست قضا را قلم

    آنچه خدا خواست همان مي شود

    و آنچه دلت خواست نه آن مي شود
     
    m naizar و n@der از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    اشعار علامه طباطبایی

    ما هم اندر باغ گيتي آشياني داشتيم

    در چمن با ماه رويان داستاني داشتيم

    از حريف بزم يار و از رقيب کوي دوست

    دشمناني داشتيم و دوستاني داشتيم

    با خيالي بود يا خوابي پريشان آنچه ما

    در صف دلدادگان نام و نشاني داشتيم.
     
    m naizar از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    ابتکارات در فلسفه

    مرحوم علامه براي فهميدن اسفار، سوره « يس» خوانده و به ملاصدرا هديه مي کرد.

    ابتکارات فلسفي علامه بصورت تيتروار در زير بيان شده است:


    1. باز کردن مشت فلسفه مادي

    مرحوم علامه براي اولين بار فلسفه اسلامي را به جنگ فلسفه مادي برد و قبل از او اين کار صورت نگرفته بود چرا که نبودند افرادي که از هر دو فلسفه به طور کامل اطلاع داشته باشند و بدانند چگونه مشت فلسفه مادي را مي توان باز کرد. لذا بحثهاي آنان را دقيقاً مورد مطالعه قرار مي داد تا بتواند اشراف به نظرات ماديون داشته باشد.
    با کساني که سالها مادي بوده بعد به دامن اسلام برگشته بودند تماس مي گرفت و نظرات آنان را مرتب و منظم مي نوشت و به دست شاگردانش مي داد و بسياري از مادي گرايان تحت تأثير همين زحمات ايشان از ايده و روش مادي خود دست بر مي داشتند.


    2. خارج کردن فلسفه از حالت رکود و کهنگي

    مرحوم علامه طباطبايي فلسفه را از حالت رکود و کهنگي درآورد. به تعبير يکي از شاگردان ايشان، مرحوم علامه در تاريخ فلسفه اسلامي نقطه عطفي است.
    او مسائل فلسفه را به صورت نو و با اصطلاحاتي که امروز در فلسفه مطرح است بيان کرد. مسئله شناخت ارزش ادراکات، و اينکه اعتبارات چه نقشي را در جامعه اسلامي ايفا مي کند از جمله مختصات تفکر علامه بود که در فلسفه ايشان نيز ديده مي شود.


    3. بيان مباحث مورد نياز عصر

    يک سلسله مباحث مورد نياز عصر را که در کتابهاي فلسفي سنتي مطرح نشده بود و يا به صورت استطرادي مطرح بود، مورد بحث قرار دادند، مثلاً در کتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، مقاله ششم «اعتبارات» در فلسفه اسلامي بحثي کاملاً ابتکاري و نو است.


    4. طرح شبهه و پاسخ به آن

    مطرح کردن شبهاتي که در اين عصر از ناحيه مکاتب فلسفي مختلف و بخصوص الحادي مطرح مي شود و در کتابهاي فلسفي سنتي نيست و پاسخ دادن به آنها.
    اين کار را هم علامه طباطبايي شروع کردند و ساير اساتيد توجه به اين امر نداشتند، البته نياز شديد نسبت به اين کار وجود داشت و علامه طباطبايي به کمک استاد مطهري اين کار را شروع کردند و نتايج خوبي گرفتند.


    5. آسان کردن کتب درسي

    کتابهاي درسي فلسفه را در حوزه، به کتابهاي آسان و واضحي جهت تدريس، تبديل کردند.


    6. پيوند دادن دين و فلسفه
    ايشان، ميان دين و فلسفه الهي هرگز تنافي و تعارضي را باور نداشت، بلکه ميان آندو پيوندي ناگسستني و غير قابل انکار مشاهده مي کرد و مي فرمود:
    « به راستي، اين ستمي بس گران است که دين الهي از فلسفه الهي، جدا پنداشته شود... مگر نه اين است که پيامبران الهي به فرمان خدا، مأموريت يافتند تا جوامع بشري را به سوي سعادت راستين رهبري کنند؟
    و مگر سعادت حقيقي بشر، جز دستيابي انسان به حقيقت معارف و شناخت ها در پرتو بکار گيري ابزار شناخت و ادراک است که خداوند در اختيار او قرار داده است؟ آيا اين ابزار شناخت و اين دستگاه ادراک کننده، با اصل سرشت و طبيعت انسان آميخته نيست و جزئي از وجود او را تشکيل نمي دهد؟
    و آيا براي انسان چاره اي جز تحصيل اين معارف از طريق استدلال و اقامه برهان وجود دارد؟ اگر به راستي راهي جز استدلال و برهان، براي رسيدن به فراسوي معرفت وجود ندارد، پس چگونه ممکن است که پيامبران الهي، مردم را بر خلاف سرشت و طبيعت و فطرتشان به شنيدن و پذيرفتن بدون دليل دعوت کنند! و از آنان بخواهند که جز به راه استدلال و اقامه برهان سير کنند؟ »

    علامه در تکميل اين فراز مي فرمايد:
    « حقيقت اين است که ميان شيوه پيامبران در دعوت انسانها به سوي حق، و ميان شيوه استدلال درست و منطقي، جدايي وجود ندارد... ساحت پيامبران عليهم السلام بسي پاک تر از آن است که به مردم پذيرش بدون بصيرت و تبعيت کورکورانه را تحميل کنند. »

    مرحوم علامه طباطبايي در موارد متعددي از تفسير گرانبهايش، به تبيين و توضيح اين واقعيت پرداخته است و سخت معتقد است که استدلال منطقي و تفکر عميق فلسفي به عنوان يک تفکر برهاني و مستقيم، نه تنها هيچ گونه منعي از ناحيه شرعيت ندارد، بلکه مورد دعوت الهي نيز هست.

    به هر حال علامه طباطبايي(ره)، در اثبات و تفهيم اين واقعيت ( پيوند دين و فلسفه) اصرار و تلاش به حقي داشت و فصلي را در تفسير الميزان، تحت عنوان:
    « روش تفکري که قرآن بدان هدايت مي کند و فرا مي خواند » گشوده است.
     
    m naizar و n@der از این پست تشکر کرده اند.