یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش میشد و باهاش میومد مدرسه و برمیگشت. یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و میرفت، رسید به چراغ قرمز، ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد: الله اکبر و الله اکــــبر ... نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب اشهد ان لا اله الا الله ... هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید و متلک مینداخت و هرکی ام میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد که این مجید چش شُدِه ؟! قاطی کرده چرا ؟! خلاصه چراغ سبز شد و ماشین ها راه افتادن و رفتن و آشناها اومدن سراغ مجید که آقااا مجید ؟ چطور شد یهو ؟ حالتون خوب بود که! مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت: "مگه متوجه نشدید؟؟ پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش میکردن. من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه. به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه. دیدم این بهترین کاره!همین! " "برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین” فرمانده اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر 17عليبن ابيطالب(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی-19سالگی) درسال 1343ه ش در تهران متولد شد و در خانواده ای مبارز و منتظر كه در روزگار دراز ستم شاهی زندگی را در حال تعب و شدائد گذرانده و چشم براه انقلابی بودند كه به این دوران خمودی و سیاهی پایان بخشد تربیت گردید. مهدی زینالدین (فرمانده تیپ علیابنابیطالب) و برادرش مجید زین الدین (فرمانده اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر 17عليبن ابيطالب(ع) در ۲۷ آبان سال ۱۳۶۳ حین شناسایی منطقه عملیاتی باختران به سمت سردشت در حرکت بودند، که در منطقه دارساوین بر اثر کمین ضد انقلاب به شهادت رسیدند. روحشان شاد و یادشان گرامی باد
شهید جانی بِت اوشانا که سرباز تیپ ۵۵ هوابرد ارتش جمهوری اسلامی ایران بود، در سال ۱۳۶۳ در شرق دجله در منطقه عملیاتی بدر به درجه رفیع شهادت رسید و پیکرش در منطقه برجای ماند که پس از سه دهه تفحص شد و زمانی پیکر این شهید به کشور بازگشته است که پدر، مادر و برادرانش از دنیا رفتهاند. شهید اوشانا دیپلم ادبیات داشت و متولد و بزرگ شده محله کمالی مخصوص تهران است، شهید از نظر ایمان، اخلاق، درس و دانش، زبانزد دوست و آشنا بود. اواسط اسفند سال گذشته نیروهای تفحص پیکر شهید اوشانا را تفحص کردند و بهسرعت از طریق آزمایش دی. ان. ای هویت او مشخص شد، اما فرق این شهید با دیگر شهدای مثل خودش این بود که کسی از اعضای خانوادهاش در دسترس و در قید حیات نبودند ولی امروز اقشار مختلف مردم ایران از هر دین و مذهبی در کنار هموطنان مسیحی و آشوری حاضر شدند و پیکر مطهر سرباز شهید وطن را تشییع و تدفین کردند.
کلیات شهید مهدی باکری به سال ۱۳۳۳ ه. ش. در شهرستان میاندوآب در یک خانواده مذهبی و با ایمان متولد شد. در دوران کودکی، مادرش را که بانویی باایمان بود از دست داد. این فرمانده نظامی ایرانی در عملیات بدر در تاریخ ۲۵/۱۱/۶۳، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناکترین صحنههای کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت میکرد، تلاش میکرد تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتکهای دشمن تثبیت کند، که براثر اصابت تیر مستقیم دشمن، ندای حق را لبیک گفت. تحصیلات تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رساند و در دوره دبیرستان همزمان با شهادت برادرش علی باکری به دست ساواک وارد جریانات سیاسی شد. فعالیتهای سیاسی- مذهبی پس از اخذ دیپلم با وجود آنکه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مکانیک مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یکی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد. شهید باکری در طول فعالیتهای سیاسی خود طبق اسناد محرمانه به دست آمده از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی ساواک تحت کنترل و مراقبت بود. پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از کشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل کشور فعال شود. شهید مهدی باکری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی ره -در حالی که در تهران افسر وظیفه بود- از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی کرد و فعالیتهای گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی بعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحکام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا کرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت ۹ ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزندهای را از خود به یادگار گذاشت. ازدواج شهید مهدی باکری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه کلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزندهای برای مردم انجام داد. شهید باکری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاشهای گستردهای را در برقراری امنیت و پاکسازی منطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به رغم فعالیتهای شبان هروزی در مسئولیتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تکلیف خویش را در جهاد با کفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبهه ها شد. نقش شهید باکری در دفاع مقدس شهید باکری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتح المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در کسب پیروزیها موثر باشد. در این عملیات یکی از گردا نها در محاصره قرار گرفته بود، که ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر ب. ینظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله کمتر از یک ماه در عملیات بیت المقدس) با همان عنوان شرکت کرد و شاهد پیروزی لشکریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود. در مرحله دوم عملیات بیت المقدس از ناحیه کمر زخمی شد و با وجود جراحتهایی که داشت، در مرحله سوم عملیات به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی سیم هدایت کند. در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی امان در داخل خاک عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبههها حضور مییافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی، هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه روز تلاش میکرد. در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشکر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاک گلگون ایران اسامی و چند منطقه استراتژیک آزاد شد. شهید باکری در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشکر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداکار، در انجام تکلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه جانبهای را از خود نشان داد. در عملیات خیبر زمانی که برادرش حمید، به درجه رفیع شهات نایل آمد، با وجود علاقه خاصی که به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده است و در نامهای خطاب به خانواده اش نوشت: «من به وصیت و آرزوی حمید که باز کردن راه کربلا میباشد همچنان در جبههها میمانم و به خواست و راه شهید ادامه میدهم تا اسلام پیروز شود.» تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبههها او را از حضور در تشییع پیکر پاک برادر و همرزمش که سالها در کنارش بود بازداشت. برادری که در روزهای سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سیاسی و در جبهه ها، پا به پای مهدی جانفشانی کرد. نقش شهید باکری و لشکر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی که آنان در دفاع پاتکهای توان فرسای دشمن از خود نشان دادند بر کسی پوشیده نیست. در مرحله آماده سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به کندی میگذشت، اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب کرد و چونان مرشدی کامل و عارفی واصل، آ. نچه را که مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد به کار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت. شهادت بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در کالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود که به زودی به جمع آنان خواهد پیوست. پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی بن موسی الرضا ع. خواسته بود که خداوند توفیق شهادت را نصیبش کند. سپس خدمت امام خمینی ره و رهبر انقلاب رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست کرد که برای شهادتش دعا کنند. مهدی باکری فرماندهی عملیات بدر را به عهده گرفت. به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناکترین صحنههای کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت میکرد، تلاش میکرد تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتک های دشمن تثبیت کند. این عملیات گسترده با رمز یا فاطمه الزهرا) س. در محور هور الهویزه در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۶۳ با محوریت سپاه و فرماندهی شهید باکری انجام شد. چندین لشکر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و سپاه پاسداران از جمله لشکر ۲۱ و ۲۸ پیاده، تیپ ۵۵ هوابرد، لشکر ۳۱ عاشورای آذربایجان و سپاه اصفهان و خوزستان در این عملیات شرکت داشتند. رزمندگان در پیشروی اولیه از جزایر مجنون موفق به گرفتن پاسگاه ترابه و تسخیر بخشی از بزرگراه بغداد-بصره شدند. سرانجام این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۳، در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران بعثی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل گردید. هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال میدادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.
شهید مدافع وطن وحید سالاری رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر سیب و سوران چهارم بهمن ۱۴۰۰ در عملیات مبارزه با سوداگران مرگ پس از رشادت فراوان در راه تامین امنیت شهروندان و به هلاکت رساندن یک قاچاقچی موادمخدر بر اثر اصابت گلوله مجروح شد و صبح روز سه شنبه مورخ پنجم بهمن ۱۴۰۰ بر اثر شدت جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نائل آمد روحشان شاد و یادشان گرامی باد
«شهید ژروم ایمانوئل کورسِل»، شهید فرانسوی عملیات مرصاد و تنها شهید اروپایی دفاع مقدس همه زمان ها را اگر عاشورا و همه زمین ها را اگر کربلا بدانی، فقط عشق حسینی شدن می تواند یک جوان مسیحی را تا میانه کارزار با لشکر یزیدی های زمان بکشاند و جنگ نابرابر ایران اسلامی با تمام دنیای کفر، چنین معرکه ای را پیش پای کورسل فرانسوی قرار داد. روزگار، تقدیر عجیبی برای ژروم ایمانوئل کورسل رقم زده بود. او که از پدری مسلمان و مادری مسیحی به دنیا آمده بود، تا نوجوانی، فرصتی برای شناخت دین اسلام پیدا نکرد. اتفاقاتی دست ژروم را گرفت و او را قدم به قدم به منبع نور نزدیک کرد، بعد از جدایی والدین ژروم، از آنجا که او با مادر فرانسویاش زندگی می کرد، به تبعیت از او، مسیحی کاتولیک شد. در مقطع نوجوانی اما با سفرهایی که ژروم برای دیدار با پدرش به تونس داشت، ورق زندگی او برگشت. در این سفرها، او با دین اسلام آشنا شد و بعد از انجام تحقیقات، در 16،17سالگی مسلمان شد و نام «کمال» را برای خودش انتخاب کرد. و این شروع تغییرات رفتاری ژروم بود. مثلا دیگر به کلیسا نمیرفت. این تغییرات تا آنجا باعث نگرانی مادرش شد که او را پیش روانپزشک برد. پزشک اما بعد از معاینه و صحبت با پسر نوجوان، آب پاکی را روی دست مادرش ریخت و گفت: پسرت بیمار نیست بلکه مسلمان شده. با تشرف به اسلام و انتخاب مذهب تسنن در شاخه شافعی، زندگی تازه ای را شروع کرده بود، بعد از آشنایی با کانون دانشجویان مسلمان و نشست و برخاست با دانشجویان ایرانی، با دنیای جدیدی مواجه شد. حالا برای ورود به این دنیای ناشناخته، به یک کلید نیاز داشت و حضور در مراسم دعای کمیل، این کلید را در اختیارش قرار داد. از آن روز، کتابهای شهید «مطهری» و شهید «صدر» از دستش نمی افتاد. گذشت تا اینکه یک روز دانشجویان کانون دیدند کمال موقع نماز خواندن، دستهایش را روی هم نگذاشته. هفته بعد دیدند روی مُهر سجده میکند و... وقتی در همان جمع خودمانی، شیعه شدنش را جشن گرفتند، یکی پرسید: چه کسی تو را شیعه کرد؟ کمال در جواب گفت: دعای کمیل امام علی (ع).» بعد از اینکه گروهک مجاهدین خلق(منافقین) فعالیت مسلحانه را شروع کرد و تعداد زیادی از مردم ایران را به شهادت رساند، تحرکات دانشجویان هم وارد فاز جدیدی شد و ماجرا بعد از فرار رجوی و بنیصدر به فرانسه، شکل جدیتری به خود گرفت. از یک طرف، منافقین در ایستگاههای مترو علیه جمهوری اسلامی ایران تبلیغ میکردند و از مردم فرانسه علیه انقلاب امضا جمع میکردند. از طرف دیگر، دانشجویان ایرانی با فعالیتهایشان تلاش می کردند چهره واقعی آنها را به جامعه فرانسه نشان دهند. جالب است یکی از کسانی که در پاریس در مقابل منافقین قد علم کرد، کمال بود. هرکجا منافقین، مردم فرانسه را دور خودشان جمع میکردند، کمال به آنجا می رفت و با آنها بحثهای عقیدتی و سیاسی میکرد. طوری شدهبود که هرجا کمال وارد میشد، منافقین مجبور میشدند آنجا را ترک کنند چون محکم میایستاد، سؤال میکرد و ماهیت آن گروهک تروریستی را برای مردم فرانسه افشا میکرد. کمال از آن طلبه های باهوش و نکته سنج بود که جان کلام اساتیدش را با جان و دل، فهم میکرد. با همین دل و روح آماده، یک جلسه وصف شهادت و شرح مقام مجاهدان راه خدا در کلاس درس اخلاق آیتالله جوادی آملی کافی بود که شهادت، به دعای قنوت های کمال تبدیل شود. صدای جنگ که بلند شد و طلاب در لبیک به پیام امام، دسته دسته راهی جبهه ها شدند، طلبه فرانسوی مدرسه حجتیه احساس کرد هیچ وقت تا این حد به اجابت دعایش نزدیک نبوده. چند بار مخفیانه به مناطق جنگی رفت اما به محض اطلاع مسؤولان مدرسه، به قم برگردانده شد. اما این بار هم جوینده، یابنده بود. آشنایی با لشکر «بدر» - لشکر ویژه مجاهدان عراقی طرفدار ایران، همان راه نجاتی بود که خدا پیش پای کمال گذاشت. مجاهد فرانسوی بالاخره به آرزویش رسید و در قالب لشکر بدر، در عملیاتهای کربلای 2، کربلای 5 و والفجر 10 شرکت کرد. البته به توصیه مسؤولان مدرسه، هیچوقت اجازه حضور در خط مقدم به کمال داده نشد. تابستان 1363، دو رزمنده داوطلب فرانسوی دیگر هم، کمال را در جبهه همراهی کردند. حوالی سردشت در تدارک عملیات بودیم که از طریق یکی از اعضای انجمن دانشجویان مسلمان در پاریس، 3 رزمنده فرانسوی به ما معرفی شدند که داوطلبانه میخواستند علیه عراق بجنگند؛ «علی»، دانشجوی سال اول رشته پزشکی و «صالح» و «کمال کورسل»، طلبه های مدرسه علمیه. پذیرش قطنامه 598 و پایان جنگ، برای رزمنده جوان فرانسوی هم مثل همرزمان ایرانیاش، مساوی بود با بسته شدن درِ باغ شهادت. یکی از کارکنان مدرسه حجتیه تعریف میکرد: بعد از انتشار پیام امام به مناسبت پذیرش قطعنامه، کمال تا مدتی ناراحت و گرفته بود. یک روز که از علت ناراحتیاش پرسیدم، گفت: من، باخت خیلی بزرگی در زندگیام متحمل شدم. گفتم: چه باختی؟! گفت: امام خمینی(ره) فرمود: ما مثل امام حسین(ع) در این جنگ وارد شدیم و مثل ایشان هم از این جنگ بیرون میآییم. الان امام حسین(ع) زمان، امام خمینی ست. مثل امام حسین(ع) بیرون آمدیم هم، یعنی همان که فرمود: جام زهر را نوشیدم. اما ما باختهایم که مثل اصحاب امام حسین(ع) نبودیم...» یکی از طلاب مدرسه حجتیه میگفت: در منزل یکی از دوستان دعوت بودیم. در آن میان، یکی از بچهها از کمال پرسید: جبهه نمیروی؟ کمال با تعجب گفت: الان که دیگر خبری نیست! دوستمان گفت: کجای کاری؟ عراق، قطعنامه را نقض کرده و منافقین به نمایندگی از نیروهای بعثی به نزدیکی اسلامآباد رسیدهاند. کمال تا این را شنید، از جا پرید و به مدرسه برگشت. چند اتوبوس برای اعزام نیروها کنار پل حجتیه مستقر شده بود. کمال سراغ یکی از رانندهها رفت و با اصرار درخواست کرد منتظر بمانند تا او برگردد. بعد به سمت مدرسه دوید و چند دقیقه بعد با ساک دستیاش برگشت همرزمان کمال در لشکر بدر و گردان «صدر» میگفتند: با اتوبوس تا کرمانشاه رفتیم. فردا صبح بالگردی آمد تا تعدادی از نیروهای داوطلب را به منطقه پشت منافقین در نزدیکی تنگه «چهارزبر(مرصاد)» منتقل کند. کمال هم داوطلب شد اما با رفتنش مخالفت شد. در آخرین لحظه، کمال و چند نفر دیگر خودشان را به بالگرد رساندند. اینجا بود که شهید صیاد شیرازی که با آن بالگرد آمده بود، ضمانت آنها را کرد و گفت: بگذارید بیایند... بعد از دقایقی در منطقه موردنظر فرود آمدیم. طبق برنامه اعلام شده، باید منتظر دو گردان دیگر میماندیم و بعد از ملحق شدن آنها، به منافقین حمله میکردیم اما این انتظار خیلی طولانی شد. 3 روز معطلی و بلاتکلیفی در آن منطقه، بدون آب و غذا، آن هم در گرمای شدید مرداد، باعث شد بعضی از نیروها لب به گلایه و شکایت باز کنند. کمال تا این وضعیت را دید، برآشفت و با صدای بلند خطاب به آنها گفت: این چه رفتاری است؟ خجالت نمیکشید؟ این تشنگی و گرسنگی، برای ما فرصتی است که با امام حسین(ع) همدردی کنیم. شما مگر امام حسین(ع) را نمیشناسید؟ امام و بچههایش در همین شرایط، زخمی و شهید و اسیر شدند. من امروز و اینجا، امام حسین(ع) را بهتر شناختم... با جملات عمیق و کوبنده کمال، سکوت در میان جمع برقرار شد. حرفهایش که تمام شد، با ناراحتی بلند شد و از جمع فاصله گرفت. هنوز چند متری دور نشده بود که چند گلوله سرگردان از راه رسید و او را در 24سالگی به آرزویش رساند.» روحشان شاد و یادشان گرامی باد