1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

-_-_♥_-_- خورشیدی تابیدی، ای شهید -_-_♥ _-_-

شروع موضوع توسط m naizar ‏9/4/20 در انجمن دینی مذهبی

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    روایتی از دکتر علیرضا ایمانی پور از مدافعان سلامت در قم;
    یک روز صبح نیامد؛ فردا و پس فردایش هم نیامد! فهمیدیم بدون سر و صدا با محسن که بچه محل شان هم بود، رفته اند جبهه. البته به من گفته بود ولی باور نکرده بودم.
    در کلاس، جلوی من می نشست و با هم رقابت درسی داشتیم. من که می دانستم به موهای طلایی اش حساس است، از پشت، موهایش را به هم می ریختم ولی او فقط برمی گشت و با نگاهی مهربان، سرزنشم می‌کرد و با دستانش، آنها را مرتب می نمود.

    [​IMG]
    شهیدان عزیز: محمدعلی جوزانی کهن، سروش امیری، محمود خلیل زاده، مسعود شیخ بابایی و سید محمد سعید ابوالمعالی در عکس دیده می‌شوند.

    آخرین نامه اش چند روز پس از عروج ملکوتی اش رسید که در آن، خبر از شهادتش داده بود.
    همان نامه را به کلاس آوردم و با اجازه دبیرمان، برای همه خواندم و همگی متأثر شدیم و عکسی دسته جمعی و یادگاری با معلم ریاضی مان که عکس او را در بغل گرفته بود، انداختیم.

    [​IMG]

    برادر و دوست عزیز و دلاورم «شهید علیرضا راهدان» در عملیات غرورآفرین والفجر ۸ بی سیم چی بود و در همان بار اولی که رفت، رفت... و ما را بی خداحافظی، در حسرت دیدار گذاشت.
    یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد..!


    ولادت : ۲۷ اردیبهشت ۱۳۴۸
    شهادت : ۲۴ بهمن ۱۳۶۴
    عملیات : والفجر ۸ - فاو
    قطعه ۵۳ ردیف ۶۴ شماره ۴


    شهید محسن بهرامی

    ولادت : ۱۰ خرداد ۱۳۴۶
    شهادت : ۲۴ بهمن ۱۳۶۴
    عملیات : والفجر ۸ - فاو
    قطعه ۵۳ ردیف ۶۵ شماره ۴


    پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند،
    اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.

    "شهید سید مرتضی آوینی"
     
    n@der، erteash، M @ H @ K و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]
     
    m naizar، n@der، erteash و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]


    روحش شاد و یادش گرامی باد​
     
    Noor، m naizar، n@der و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    یکی از رزمندگان لشکر ۱۴ امام حسین(ع) در برشی از خاطرات خود به رشادت های شهید نامدار دفاع مقدس حاج حسین خزاری اشاره کرده و می‌گوید:
    «عملیات حالت فرسایشی به خود گرفته بود و انرژی و رمقی برای لشکر ۱۴ امام حسین (ع) باقی نمانده بود.
    یک شب من و حاج محسن حسینی در سنگر نشسته بودیم که حاج حسین خرازی وارد شد
    و پرسید: «از بچه‌های مهندسی چند نفر اینجا هستند؟»
    گفتیم: «ما دو نفر در به در و بیچاره!»

    حاجی لبخند زد و گفت: «امشب می‌خوام بریم جلو!»
    از حرف او تعجب کردیم.
    ما هیچ‌گونه امکانات پیشروی نداشتیم.
    حاج محسن که آدم شوخی بود، بلند شد و گفت: «می‌خوای ما رو به کشتن بدی؟! تو که از درد زن و بچه سر درنمی‌آری!»

    خلاصه همراه حاج حسین سوار یک ماشین تویوتای لندکروز نو شدیم و حرکت کردیم!
    این تویوتا را همان روز به حاج حسین خرازی داده بودند.
    خرازی ما را به یک سنگر تصرف شده عراقی برد که سنگر فرماندهی عراق در منطقه شلمچه بود.
    یک سنگر مجهز و مجلل زیرزمینی که مبل هم داشت. سنگر در عمق زمین ساخته شده و قطر بتون آن حدود یک متر بود.
    روی آن را با چندین متر خاک پوشانده و روی خاک‌ها قلوه‌سنگ‌های بزرگی قرار داده بودند!

    [​IMG]

    وقتی وارد این هتل زیرزمینی شدیم،
    شخصی به نام جاسم که کویتی‌الاصل بود، از طریق بی‌سیم مشغول شنود فرکانس‌های عراقی‌ها بود.
    حاج حسین گفت: «جاسم کسی رو دم دست داری؟!
    جاسم خنده‌ای کرد و گفت: «ژنرال ماهر عبدالرشید!»

    ماهر عبدالرشید از فرماندهان معروف ارتش عراق و فکر می‌کنم فرمانده سپاه هفتم بود!
    حاج حسین گفت: «بارک‌الله، بارک‌الله! خب، چه خبر؟!»

    جاسم جواب داد: «می‌خواهد عقب برود. سه شب است که نخوابیده و دارد نیروهای خود را برای عقب‌نشینی آماده می‌کند.»
    حاجی خرازی با لبخند ملیحی گفت: «نمی‌ذاریم بره! مثل من که به خط اومدم، اون هم باید بیاد و بمونه.»

    جاسم گفت: «چطوری؟!»
    حاجی گفت: «بهش پیغام بده بگو: قال الحسین خرازی…»
    جاسم گفت: «نه حاجی این کار و نکن!
    من با این همه زحمت به شبکه بی‌سیم آن‌ها نفوذ کرده‌ام!
    بر اوضاع اون‌ها مسلطم! فرکانس‌های آن‌ها را کشف کرده‌ام. حیفه!»

    حاجی گفت: «همین که گفتم!»
    جاسم با تردید روی فرکانس بی‌سیم‌چی ژنرال رفت و به عربی گفت: «بسم‌الله الرحمن الرحیم، قال الحسین خرازی…»
    بی‌سیم‌چی عراقی با شنیدن اسم خرازی و فهمیدن اینکه فرکانس او لو رفته، شروع به ناسزاگویی کرد و جاسم با شنیدن آن فحش‌ها رنگ از رویش پرید و بی‌سیم را قطع کرد!
    حاجی پرسید: «چی می‌گفت؟!»
    جاسم گفت: «داشت ناسزا می‌گفت!»
    حاجی خرازی دست در جیب خود کرد و یک واکمن کوچک درآورد و گفت: «نوار قرآن براش بذار و بگو منطق شما اونه و منطق ما این!»
    جاسم دوباره بی‌سیم را روشن کرد و نوار را گذاشت!
    بی‌سیم‌چی عراقی فرصت گوش دادن به قرآن را نداشت.
    سیستم بی‌سیم آن‌ها به هم ریخته بود و فرماندهان عراقی مشغول فحش دادن به هم بودند. ما هم برای مدتی به دعوای فرماندهان عراقی گوش دادیم و کلی لذت بردیم. ژنرال ماهر عبدالرشید که متوجه دعوای فرماندهان خود شده بود،
    از بی‌سیم‌چی پرسید: «چی شده؟!»

    بی‌سیم‌چی گفت: «یک نفر ایرانی وارد فرکانس ما شده و می‌گوید، من از «خرازی» برای ماهر پیام دارم!»
    ماهر گفت: «پس چرا نمی‌گذارید پیغامش را بدهد!»
    بی‌سیم‌چی عراقی به زبان فارسی به جاسم گفت: «ای ایرانی! اگر پیغامی برای «ماهر» داری بگو! او آماده شنیدن است! »

    تازه متوجه شدیم، بی‌سیم‌چی عراقی هم فارسی بلد است!
    خرازی به جاسم گفت: «به او بگو خط اول تو را گرفتم، خط دوم تو را هم گرفتم. خط سوم تو را هم گرفتم، خط چهارم تو را هم گرفتم، خط پنجم تو را هم گرفتم،
    سنگرهای مجهز نونی تو را هم گرفتم. هیچ مانعی جلوی من نیست؛
    امشب می‌خواهم بیایم به شهر بصره و تو را ببینم!»

    جاسم پیام را داد و بی‌سیم‌چی و ماهر عبدالرشید هول کردند!
    ماهر پرسید: «می‌خواهی بیایی چه کار کنی یا چه بگویی؟!»
    خرازی جواب داد: «یک پای تو را قطع کردم. می‌خواهم پای دیگرت را هم قطع کنم!»
    ماهر جواب داد: بیا! من هم یک دست تو را قطع کردم، دومی را هم قطع می‌کنم! »
    خرازی گفت: «باشد! وعده ما امشب در میدان شهر بصره»

    با این پیغام، اوضاع نیروهای عراقی به هم ریخت. ژنرال ماهر عبدالرشید که واقعاً از تصور سقوط شهر بصره ترسیده بود،
    تمام چینشی را که قبل از آن برای عقب نشینی انجام داده بود، به هم زد!

    حاجی خرازی بسیار آرام بود و در حالی که لبخندی بر لب داشت، به ما دو نفر گفت: «نماز خوانده‌اید؟»
    گفتیم: «بله!»
    پرسید: «چیزی خورده‌اید؟»
    گفتیم: «بله!»
    گفت: «من خسته‌ام،
    شما هم خسته شدین، پس بخوابین!»
    گفتیم: «با این کاری که شما انجام دادید، مگر می‌گذارند کسی امشب بخوابد؟!»

    وقتی قبل از مکالمه با ماهر عبدالرشید به طرف آن سنگر می‌آمدیم، عراقی‌ها مثل نقل و نبات گلوله روی منطقه می‌ریختند، اما وقتی می‌خواستیم بخوابیم، حجم آتش آن‌ها ده‌ها برابر شده بود و آن شب به قدری روی منطقه شلمچه گلوله ریختند که در طول تاریخ جنگ تا آن زمان و حتی بعد از آن بی‌سابقه بود. اما سنگر ما کاملاً امن بود. به راحتی خوابیدیم و اتفاقاً خوب هم خوابمان برد!

    فردا صبح که بیرون آمدیم، دیدیم بدنه تویوتای حاج حسین از ترکش و خمپاره مثل آبکش سوراخ سوراخ شده است. وقتی حاجی بیدار شد، با او وارد بحث شدیم که: «حکمت این کار دیشب چه بود؟»

    حاجی گفت: «ما در این منطقه نیرو و امکانات نداشتیم. مهمات هم نداشتیم. این کار را کردم تا آن‌ها تحریک شوند و منطقه را زیر آتش بگیرند و دست‌کم به اندازه یک هفته عملیات، مهمات خود را هدر بدهند!» بعدها جاسم براساس مطالبی که از بی‌سیم شنیده بود، می‌گفت: «آن شب انبارهای مهمات عراقی‌ها خالی شده بود و به قدری کمبود مهمات داشتند که تا دمیدن صبح، مهمات داخل تریلرها را مستقیم به کنار توپ‌ها و خمپاره‌اندازها می‌بردند و مصرف می‌کردند.»

    شهید حسین خزاری متولد یکم شهریور ۱۳۳۶ و فرمانده لشکر ۱۴ امام حسین(ع) در دوران دفاع مقدس بود. او در فرو نشاندن غائله گنبد و ترکمن‌ صحرا و در آزادسازی شهرهای دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت از دست افراد مسلح، نقش مؤثری داشت.
    پس از عملیات فتح‌المبین، او تیپ امام حسین(ع) را به لشکر ارتقا داد و همچنان فرمانده آن بود. او در مقام فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین، در عملیات‌های مختلف حضور داشت و چند ‌بار مجروح شد. وی در عملیات خیبر (اسفند ۱۳۶۲) یک دست خود را از دست داد.
    شهید خرازی در ۸ اسفند ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی کربلای ۵ به شهادت رسید.

    روحشان شاد و یادشان گرامی باد :گل مبهوت:
     
    Noor، m naizar، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر تالار مذهبی عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/20
    ارسال ها:
    1,055
    تشکر شده:
    8,772
    امتیاز دستاورد:
    141
    جنسیت:
    مرد
    @SiavashBaran
    ضمن تشکر از ارسال های با ارزش جهت جلوگیری از پراکندگی مطالب و وجود یک تاپیک جامع دو تاپیک با هم ادغام شد
    :گل مبهوت::گل2:
     
    PerSiaN، m naizar، n@der و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    سید مجتبی نواب صفوی (سیدمجتبی میرلوحی) در ۱۳۰۳ در خانی‌آباد تهران متولد شد.
    از روحانیان مبارز قبل از انقلاب اسلامی ایران، بنیان‌گذار و رهبر جمعیت فدائیان اسلام و از پیشتازان مبارزه مسلحانه علیه حکومت پهلوی بود.
    شهید نواب تحصیلات در علوم حوزوی و علوم جدید را نزد اساتیدی همچون علامه امینی، آیت‌الله سیدحسین طباطبایی قمی و ... در قم و نجف گذراند.


    از جمله صحبت‌های وی در اعتراض به این جمله که در نقاط مختلف شهر از سوی کارکنان انگلیسی نوشته بود: «ورود ایرانی و سگ ممنوع»
    می‌گفت: «نفت برای ملت ایران است و خارجی‌ها آمده‌اند برای ما کار کنند، نه اینکه ما را تحت سلطه خود درآورند و قسمت‌هایی از آبادان را گرفته اجازه ورود به ما نمی‌دهند».

    [​IMG]

    وی معتقد بود اصلاح را در دو سطح بالای جامعه یعنی حکومت و مردم باید انجام داد و آگاه ساختن مردم نسبت به مسائل اسلامی اولین گام در این راه است.
    در نجف، با مطالعه کتاب کسروی با نام شیعی‌گری که مذهب تشیع را مورد حمله قرار داده بود و نشان دادن آن به‌ علمای نجف و مرتد دانستن کسروی توسط برخی از علما و نیز سایر اقدامات کسروی که مبتنی بر دین‌زدایی بود.
    پس از اتمام حجت با کسروی، نواب درصدد برآمد حکم مرتد که اعدام است را در مورد وی اجرا نماید. ترور کسروی در اردیبهشت ۱۳۲۴ش توسط نواب به علت فرسودگی اسلحه موفق نبود. نواب پس از دستگیری با پیگیری علما آزاد گشت، اما بار دوم نواب با کمک دوستانش توانست کسروی را در ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ش با موفقیت ترور نماید.

    شرکت در برگزاری تظاهرات ۳۱ اردیبهشت ۱۳۲۷ در همدردی با مردم فلسطین طی اشغال اراضی و تشکیل دولت اسرائیل، ثبت‌نام از داوطلبان جنگ با اسرائیل که دولت اجازه اعزام به آنها نداد.
    شرکت در کنگره بین‌المللی فلسطین در اردن و سخنرانی وی مبنی بر اسلامی خواندن مساله فلسطین نه عربی بودن آن، ملاقات با شاه حسین و دعوت وی به اجرای اسلام، رفتن به مصر به دعوت اخوان‌ المسلمین، و سفر به چند کشور عربی لبنان، سوریه، عراق، تلاش برای ایجاد وحدت اسلامی، ممانعت از دفن رضاشاه در نجف و قم، ترور نافرجام هژیر، ترور رزم آرا و عَلَم و فعالیت در قالب هیات‌های مذهبی و مسافرت به شهرهای مختلف در تبلیغ دین اسلام که پس از شهادت وی نیز ادامه یافت، از دیگر اقدامات ضداستبدادی و ضداستعماری این جمعیت بود.


    آخرین وصیت نواب قبل از اعدام این بود که: «ما شهید می‌شویم، اما بدانید از هر قطره خون ما مجاهدی تربیت خواهد شد و ایران را اسلامی خواهد کرد».

    ۲۵ دی ماه ۱۳۳۴ دادگاه به سیدمجتبی نواب صفوی و سیّدمحمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی حکم اعدام می‌دهد.

    نواب صفوی سرانجام در سن ۳۱ سالگی پس از دو ماه شکنجه در ۲۷ دی‌ماه ۱۳۳۴ مطابق با سالگرد شهادت صدیقه طاهره حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) تیر باران شده و به خیل شهدا می‌پیوندند.

    [​IMG]

    روحشان شاد و یادشان گرامی باد:گل مبهوت:
     
    PerSiaN، erteash، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    IMG_20230115_190037_647.jpg
    سردار شهید محمود کاوه
    فرمانده لشکر ویژه شهدا
    ​

    @};-
    فرمانده بود اما برای گرفتن غذا مثل بقیه رزمنده‌ها توی صف می‌ایستاد ، سر صف غذا هم جلویی‌ها به احترامش کنار میرفتند ، میخواستند او زودتر غذاش رو بگیره او هم عصبانی میشد، ول میکرد و میرفت ، نوبتش هم که میرسید آشپزها غذای بهتر براش میریختند او هم متوجه میشد و میداد به پشت سریش...
    @};-
    برف که میاد، یاد محمود کاوه می‌افتم. استادِ جنگ در کوهستان، چریک خراسانی در کردستان و پای کار جبهه غرب. وقتی برای آزادسازی سد بوکان با یک گردان ۴۰ کیلومتر مسیر را در برف رفت، چندین بار از ابتدا تا انتهای ستون را دوید کسی جا نمونه. توی برف و یخ و مه، به دشمن آوار شد و سد آزاد شد.
    محمد صادق
     
    Farzane، SiavashBaran، n@der و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG] ​
     
    n@der، مَـأوا، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    اسم‌اش «عبدالحسین کیانی» بود. از مقلدهای پر و پا قرص امام خمینی(ره).
    مغازه قصابی‌اش هم درست روبه‌روی ساختمان شهربانی سابق دزفول بود. افسران شهربانی مشتری‌اش بودند و همه، مشدی عبدالحسینِ قصاب را به چهره می‌شناختند؛
    به خاطر همین، یک روز که توی راهپیمایی‌های قبل از انقلاب شعار می‌داد، شناسایی شد و ساواکی‌ها دستگیرش کردند. دو سه باری که افتاد زندان، بدجور شکنجه‌اش دادند اما چون خانواده‌اش اعلامیه و کتاب‌ها را فرز از خانه بیرون برده بودند گزکی دست ساواک نیفتاد و از سر اجبار با بدن آش و لاش آزادش کردند.
    بعد از این ماجرا تا پیروزی انقلاب، با صورتِ پوشانده می‌رفت تظاهرات اما خانه‌نشین نشد.

    [​IMG]

    بعد از انقلاب و با شروع جنگ هم رفت و عضو بسیج شد. آن موقع، صدام، دزفول را زیر رگبار موشک‌هایش گرفته بود. جنگ بود و خیلی‌ها بیکار شده بودند. دست مردم دیگر به دهنشان نمی‌رسید. خون بود و باروت و مرگ! مشدی عبدالحسین نمی‌توانست شکم گرسنه هم‌شهری‌هایش را ببیند و دست روی دست بگذارد.
    آمد و به یکی از اهالی محل که مداح بود سپرد که: «یه آدم خیر هر ماه به من مقداری پول میده تا به نیازمندا گوشت بدم. شما بین مردمی. اگه کسی رو سراغ داشتی بفرستش پیش من تا گوشت بگیره!»

    مشدی عبدالحسین قصاب، به مردمِ ندار شهرش، گوشت داد؛ به همه‌ی آن‌هایی که میشناخت و همه‌ی آن‌هایی که هم‌شهری مداحش معرفی کرده بود؛ آن‌قدر داد که فشار اقتصادی جنگ در دزفول خوابید و کم کم مردم دست به زانوی خودشان گرفتند و بلند شدند. کمک‌های دولتی و کپن‌ها هم که رسید وضع کمی بهتر شد و آن مداح تازه یادش آمد سراغ آن آدم خَیر را از مشدی بگیرد.
    یک روز صبح آمد و جلوی مغازه مشدی عبدالحسین ایستاد و صدایش زد: «مشدی. مشدی...» مشدی عبدالحسین هم با روی گشاده از پشت دخل بیرون آمد: «خوش اومدی برادر» اما مداح پایش را کرده بود توی یک کفش که: «ببین مشدی، خودت خوب می‌دونی که توی اون شرایط هیشکی به فکر بقیه نبود. هممون می‌گفتیم ما چی بخوریم و خونواده‌مون چی بشن. انصافه که من تو مجالس مداحیم اون بنده‌ی خدا رو که اون‌طور دست مردمو تو اون وضع بد کشور گرفت بهشون معرفی نکنم؟ مشدی، این آدما باید الگو شن. کار خیر رو بایست گسترش داد.»

    مشدی عبدالحسین قصاب، رنگ به رنگ شد. موضوع را عوض کرد. با خنده، طفره رفت. حرف را به جنگ‌زده‌ها کشاند اما مرغ آقای مداح فقط یک پا داشت!: «اسمش رو بگو مشدی» مشدی هم دستپاچه و با پیشانی عرق کرده رفت پشت دخل: «ببین برادر. چون می‌دونم راضی نیست اسمش رو نمی‌گم!» اما آقای مداح که قلق مشدی را می‌دانست و خوب با خبر بود که این مرد حتی به مصلحت هم دروغ نمی‌گوید، به مشدی یک دستی زد: «فقط یه سوال. اون شخص خودت نیستی مشدی؟» مشدی هم که دید قافیه را به مداح باخته و کار خیرش لو رفته بود، کلافه، کرکره‌ی مغازه را انداخت و زیر گوش مداح گفت: «اگه بگم نه، دروغ گفتم. اگرم بگم آره، ریا شده. می‌بینی با من چه کردی؟ من که راضی نیستم کسی خبردار شه. دست کم تا زنده‌ام، مردونگی کن و به کسی چیزی نگو!»

    دنیای مشدی عبدالحسین قدر مغازه‌ی قصابی‌اش بود و هم‌شهری‌هایش؛ اما با همان دارایی کم برای دزفولی‌ها سنگ تمام گذاشت. آن‌قدر توی قصابی‌اش و موقع فروش گوشت و دست‌گیری از مردم، جوان‌مردی کرد که اسمش را گذاشتند «جوان‌مردِ قصاب!»

    برای جوان‌مرد قصاب فرقی نداشت وزنه‌هایش چه قدری است و اگر مشتری به اندازه‌ی پولِ کم‌اش گوشت می‌خواست به دیده‌منت می‌گفت و می‌کشید. مشتری‌های فقیرش را هم می‌شناخت؛ تا می‌آمدند توی قصابی، به جز سلام و احوال‌پرسی فرصت نمی‌داد دهن باز کنند، سریع سهم گوشتشان را می‌پیچید توی روزنامه و می‌گذاشت توی دستشان و طوری وانمود می‌کرد که انگار قبلا پولش را حساب کرده‌اند!


    شرایط سختی بود. از این طرف جنگ و از آن طرف بلا تکلیفی. مردم تا تقی به توقی می‌خورد دهن به گلایه باز می‌کردند. سر خودشان و خدای خودشان غر می‌زدند. زود دَمَر می‌شدند. اما هر وقت مشدی را می‌دیدند و می‌پرسیدند: «عبدالحسین، چه خبر از وضع کسب و کار؟» پشت و روی دستش را می‌بوسید و به پیشانی‌اش می‌زد و می‌گفت: «الحمدلله. ما از خدا راضی هستیم، او از ما راضی باشه.»

    [​IMG]

    دخترش یکی از آن جوان‌مردی‌های عجیب جوان‌مرد قصاب را این‌طور تعریف می‌کرد که:
    «پدرم یه روز چندتا گاو رو نشون می‌کنه تا روز بعد پولشونو برای صاحب گاوها ببره اما از بخت بد گاودار، وقتی پدرم برمی‌گرده، چند ساعت بعد، موشک صدام صاف میوفته توی محل نگهداری گاوها و همشون تلف میشن.
    پدرم که ماجرا رو می‌شنوه، طبق قرار دیروزش، پول گاوها رو آماده می‌کنه و میره سمت مرد گاودار. خود گاودار برامون گفت که: «جوان‌مرد قصاب عین قیمت گاوها رو که با هم بستیم گذاشت توی دستم. گفتمش «مشدی، گاوِ چی؟ همشون تلف شدن که.» اما فکر می‌کنین چه کرد؟
    سرم رو بوسید و گفت: «وقتی گاوی رو خریدم، سود و زیانشو با هم باید قبول کنم!» اون مرد گاودار کلی به پدرم اصرار می‌کنه حالا که می‌خواد پول گاوها رو بده حداقل نصف قیمت حساب کنه اما جوان‌مرد قصاب، کوتاه نمیاد و تمام و کمال پولو به گاودار میده.»

    بزرگ‌ترین بچه‌ی جوان‌مرد قصاب هم، نوزده ساله و کوچک‌ترینشان یک ساله بود که امام خمینی (ره) سفارش کرد سن و سال‌دارها هم بروند جبهه تا رزمنده‌های جوان، خسته نشوند.
    جوان‌مرد قصاب که این توصیه را شنید از خود بی‌خود شد و یک نفس دوید سمت مسجد. مردم هم که باخبر شدند دورش را گرفتند بلکه منصرفش کنند: «نکن مشدی. جنگ که به تو واجب نیست. تو عیال‌واری.
    وقتی که به مسؤول ثبت‌نام اعزام رسید، مسؤول پایگاه دفترش را بست و گفت: «فعلا به حد نصاب ثبت‌نام رسیدیم. دیگه اعزام نداریم!» جوان‌مرد قصاب دل‌گیر شد و اصرار کرد که باید برگه‌ی اسم اعزامی‌ها را به چشم خودش ببیند.
    وقتی که مسؤول ثبت‌نام برگه را به جوان‌مرد قصاب داد، اسم دو تا از پسرهایش را که بی‌اجازه ثبت‌نام کرده بودند را بین اسم‌ها دید. دزفولی‌ها می‌گویند دستش را گذاشت روی اسم پسر کوچک‌تر و گفت: «خط بزن، اسم منو جاش بنویس! من پدرشم.»


    اما چه مرگی جز شهادت، سزاوار این عمر با برکت و این زندگی جوان‌مردانه بود؟
    در پایان، دفتر عمر جوان‌مرد قصاب در عملیات فتح المبین و پس از اصابت دوازده گلوله به بدن این بزرگ‌مرد بسته شد و جوان‌مرد قصاب با شهادتش به «حمزه‌ی سیدالشهدای دزفول» معروف شد.
    دزفولی‌ها آن‌قدر مشدی عبدالحسین کیانیِ قصاب را دوست داشتند که بعد از شهادتش، قصاب‌های دزفول فامیلشان را به «کیانی» تغییر دادند و سر درِ تمام قصابی‌های دزفول، به نام «قصابی کیانی» و هم‌نام آن جوان‌مرد قصاب تغییر کرد.

    روحشان شاد و یادشان گرامی باد:گل مبهوت:
     
    n@der، M @ H @ K، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در سال ۱۳۲۳ در روستای کبودگنبد از توابع شهرستان درگز استان خراسان به دنیا آمد.
    مادرش اهل شهر انارک مرکز بخش انارک از توابع شهرستان نایین و پدرش از عشایر قشقایی بود که شغل نظامی‌گری را برای خودش انتخاب کرد و به ارتش رضا شاه پیوست.

    در دوره هواسنجی بالستیک توپخانه در آمریکا به رغم داشتن رقبای آمریکایی، تواست رتبه یکم دوره را کسب کند.
    تهیه طرح‌های عملیاتی بی‌نظیر و تلاش‌های وی در ساماندهی ارتش و ساختار نیروهای مسلح به شکستن حصر شهرهای سنندج و پادگان‌های مریوان، بانه و سقز منجر شد.


    با انتصاب بنی‌صدر به عنوان فرمانده کل قوا و سنگ‌اندازی‌های او در کمک به جبهه‌های جنگ علیه صدام، سرهنگ صیاد شیرازی نسبت به رفتارهای تفرقه‌افکنانه بنی‌صدر بین ارتش و سپاه انتقادات شدیدی داشت. شدت انتقادات صیاد شیرازی به حدی بود که بنی‌صدر دستور خلع دو درجه و خلع از منصب نظامی صیادشیرازی را صادر کرد.

    پس از خلع بنی‌صدر، با حضور محمدعلی رجایی در سمت ریاست جمهوری، صیاد شیرازی بار دیگر با دریافت دو درجه، به ارتش بازگشت و برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه، قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش تحت عنوان قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) را راه‌اندازی کرد.

    به نقل از سرلشکر محسن رضایی می‌گوید: «بعد از اینکه صیاد شیرازی با فرمان حضرت امام(ره)، فرماندهی نیروی زمینی ارتش را در مهر سال 1360 بر عهده گرفت، به همراه هم طرح جدید دیگری به نام قرارگاه فرماندهی مشترک تشکیل دادیم.
    بر اساس این طرح، از رده‌بالا تا رده لشکر، هر قرارگاهی دو فرمانده داشت: یکی از سپاه و یکی از ارتش. به‌گونه‌ای که طرح‌های عملیاتی باید به امضای هر دو فرمانده ارتش و سپاه می‌رسید. البته عده‌ای با این طرح با شک و بدبینی برخورد می‌کردند. می‌گفتند: مگر می‌شود دو فرماندهی داشت؟ عملیات طریق‌القدس(کربلای 1) اولین عملیات با این روش جدید فرماندهی بود که منجر به آزادی بستان شد.
    با این‌حال عده‌ای معتقد بودند که عملیات‌های بعدی با شکست مواجه خواهد شد، اما عملیات بعدی هم که فتح‌المبین بود، با موفقیت کامل اجرا شد. بعد هم عملیات آزادسازی خرمشهر (بیت‌المقدس) با همان شیوه فرماندهی اجرا شد که در آن هم پیروز شدیم.

    [​IMG]

    شهید صیاد شیرازی در خاطراتش از عملیات مرصاد گفت: «در آن زمان من نماینده حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع بودم و در ساعت ۲۰:۳۰ مورخه سوم مرداد ۱۳۶۷ معاون عملیات ستاد کل نیروهای مسلح به من تلفن کرد و گفت دشمن از سرپل ذهاب و گردنه پاتاق به سرعت در حال ورود به داخل خاک خودی است و به من حکم مأموریت دادند.
    شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم. صبح روز پنجم مرداد عملیات مرصاد با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهار زبر چنان جهنمی برای یاران صدام بر پا شد که زمانی برای پشیمانی نماند.»

    [​IMG]

    علی صیادشیرازی ۱۵ روز قبل از ترور به دست گروهک تروریستی منافقین در تاریخ ششم فروردین‌ ۱۳۷۸ به دست مقام معظم رهبری به درجه سرلشکری ارتقا درجه پیدا کرد.
    و در ۲۱ فروردین در حالی که قصد عزیمت به محل کارش را داشت از سوی عامل تروریستی منافقین در داخل ماشین شخصی‌اش هدف قرار گرفت و به شهادت رسید
    و پاداش سال ها مجاهدت و جانبازی طاقت فرسای خود را با رسیدن به فیض عظیم شهادت دریافت کرد تا مشعل ایثار و شهادت در ایران اسلامی همچنان فروزان بماند.

    گوشه‌ای از وصیت نامه آن شهید عزیز:
    خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال ازعشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار داده ای. خدایا! توخود می دانی که همواره آماده بوده‌ام، آن چه را که خود به من دادی، در راه عشقی که به راهت دارم، نثار کنم، اگر جز این نبودم، آن هم به خواست تو بود. پروردگارا! رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می دانم که از تو باید بخواهم که مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
    روحشان شاد و یادشان گرامی باد :گل مبهوت:
     
    n@der، m naizar و M @ H @ K از این ارسال تشکر کرده اند.