نقاشی از شاه سلطان حسین صفوی در کتابی قدیمی ...براستی دردناک و اعصاب شکن است موجود بیپناهی را پناه دادن، به فرزندی پذیرفتن و بعد به دست همان موجود بیعاطفه از سامان افتادن، زندگی از دست دادن و به تباهی نشستن و مرگی خونین را باور داشتن! شاه سلطان حسین صفوی هرچقدر در هوسرانی و بیقیدی و بیغیرتی یکهتاز تاریخ ایران قلمداد میشود، از آنسوی در بنده پروری و بنده نوازیِ خدمتکاران شخصی و خواجگان درگاهش بسیار کوشیده و با احترام زیاد نسبت به آنان رفتار مینمود. پس از آنکه شاه سلطان حسین با دستان خود تاج شاهی را بر سر اشرف افغان گذاشت، هرگونه خفتی را به جان خرید و مجیزگوی دشمنان شد. به همین جهت تا مدتی زنده ماند و با چند زن در اتاقی محقر به زندگی نکبتبار خود ادامه داد. اما این وضعیت نیز پایدار نماند. هنگامی که خبرِ شورش نادرقلی خان و شکست افغانها به اشرف رسید وی جلسهای تشکیل داد و با اطرافیان خود مشورت نمود. ملازعفران یکی از مشاوران اشرف گفت تا زمانیکه سلطان حسین زنده است، مردم مبادرت به قیام خواهند کرد! باید هرچه زودتر سلطان حسین را بِکُشیم و جسدش را به همگان نشان دهیم تا مردم باور کنند که دیگر در دودمان صفوی آدم صاحب نامی نمانده است و از آنان ناامید شوند. اشرف میپذیرد و دستور میدهد سلطان حسین را حاضر کنند. سلطان حسین با شنیدن این تصمیم به لرزه میافتد و التماسها و استغاثهها میکند؛ هنگامی که میبیند با همه خفتی که برای حفظ جان کشیده، از مرگ گریزی نیست، درحالی که اشک به چشمانش داشت گفت: حداقل بگذارید پیش از مرگ اندکی با خدایم نیایش کنم. به او اجازه دادند چنین کند. سجادهای آوردند و سلطان حسین مشغول نماز شد. ملازعفران گفت درنگ جایز نیست. با این حرف و با اشاره اشرف، درحالی که سلطان حسین در سجده بود، غلام همبازی سلطان حسین، بیتوجه به نان و نمکی که خورده بود و بیتوجه به مهربانیهایی که دیده بود، خود را برروی سلطان حسین انداخت و با خنجری گلوی وی را برید و سر از تنش جدا نمود و سر سلطان را به امید پاداشی درخور، نزد اشرف افغان انداخت! اما هنوز جسد بیسر سلطان حسین دست و پا میزد که اطرافیان برروی غلام ریخته و او را هم تکه تکه کرده و کشتند. منبع پادشاهان سر بریده در تاریخ ایران، فواد فاروقی.