آمد از باغ نگاهم برگ سبزي چيد و رفت واژه اميـد را از چشمان من دزديد و رفت او كه عمري با غزل هاي دلم خو كرده بود عاقبت از ايل چشم شاعرم كوچيد و رفت كوچه كوچه بغض هـايم شد مسير رفتنش هق هق اين كودك احساس را نشنيد و رفت دفتر غم هاي من در پيش چشمش باز بود خاطرات تلخ و شيريني به من بخشيد و رفت گرچه او مرحم نشد بر زخم هاي قلب من روي زخم كهنه ام مشتي نمك پاشيد و رفت گريه هايش را دورن بقچه اي پيچيد و رفت وقت رفتن با لبي خندان مرا بوسيد و رفت