دل من ! آرام باش.بگذار اين جدايي تكامل عشق باشد، نه مرگ.بگذار پرنده هاي خيالمان به كوچه باغ هاي خاطرات بيشترين سرك را بكشند.بگذار پروازهاي آزاد، به آرامش آشيانه بيانجامد. اي عاقبت زيبا! اي حرفهاي آخر! من سرم را در پيشگاه عشق به احترام فرود آورده ام من اينك شكوفا شده ام، همچوگلبرگ هايي از جنس آسمان، كه خورشيد چشمي به سوي من چرخانده. تلخي هجر ديـرگاهي است ندادي به منِ خسته پيامي ليك هـردم بود از جانب من بـر تو سلامي لحظه ها در گــذر و من به دايـم نگرانم ليكن از سوي تو ما را، نه نگاهي ، نه كلامي گفت سعدي كه نسوزد ز غم عشق،دل خامي ولي از قهـر تو سوزد دل هـر پخته و خامي در دل نازك من تلخي اين همه هجــر بماند تـا نگيرم ز لب نازك شيـرين تو كـامي من در اين دشت نديدم چو تو صياد زبر دست خم ابروت،كمان است و خم زلف تو دامي از همان لحظــه كه از چشم تـو فتـادم عهـد كردم كه نيارم به لب از غير تو نامي با «دماوند» چه كردي تو، كه از جاي نخيزد تا ننوشد ز دو چشمان غزل گوي تو جامي