در شب ِ سرد ِ زمستانیْ ؛ چراغ ِ کوچک ِ اندیشهایْ خاموشْ سوزانید ْ جنگلهای ِ خودجوش ِ نهالانیْ ... وَ رویانید ْ پاییز ِ هزاران رنگ ِ بورانیْ ... ؛ بهاریْ سرد وُ طوفانیْ شکوفیدهستْ ؛ از پیوند ِ سُرخ وُ تیرگیْ با ریشههای ِ جهلْ ؛ ــ ...ویرانیْ !! ــ زانْ بهارانْ ، لالهها در خونْ ؛ وَ زانْ سرما ْ ، همیشه باژگونْ لبخند ْ ؛ زانْ پیدا ْ، سکوت ِ تلخْ بر ْ فریادها سنگین ْ وَ ناپیدا ْ... ؛ وَ نتوفیدهست ْ ابری ْ از میان ِ یوغ ِ عفریت ِ سیاه ِ آسمان ْ رگبار ْ... ؛ بهاریْ سرد وُ طوفانی ْ ، زمستانیْ سیاه وُ سوز وُ بورانی ْ شب ِ ” مرگ ِ“ زمستانیْ !... ؛ پینوشت: شب ِ جشن ِ بهاریْ همانْ پنهانْ طلای ِ بیعیاریْ کهْ در تاریکی ِ شبهای ِ منحوس ِ زمستانْ نمایانْ گشتْ دستاشْ پوچ وُ خالیْ بشُد ْ زردکْ نهالیْ پ.ن: از همان دیروز ْ پیدا بودْ ؛ خزانرنگ ِ بهارانیْ زمستانیْ !... ؛ به دنبالاشْ : فقط ْ سوداگران ِ پَست وُ حیوانیْ !!
دلم برای آواز گنجشک ها لک زده است … گنجشک هایی که هر روز از پشت شیشه … مرا صدا می زدند مدتهاست سکوت کرده اند … هوا که سرد می شود … گنجشک ها آوازشان را فراموش می کنند … آری زمستان فصل سکوت گنجشک هاست
دری به زمستان باز کن تا سپیدیِ برف ها به ما امیدِ زنده ماندن بدهد؛ ما گرما نمی خواهیم، ما امید می خواهیم...
شاخه ی ابريشم را از چهره ات بر می دارم گفتم از توست گفتی : نه ، باد آورده است هنگام كه در طنز خاكستری زمستان زمين را تازيانه می زدی خون شقايق از پوستم بر زمين ريخت
بی رمق با پای لنڪَی تا بهاران آمدیم با دلی افسرده از باغِ زمستان آمدیم.... سال سختی را به سر بردیم وُ هر شڪلی ڪه بود زنده از اعماقِ آن امواج وُ طوفان آمدیم
هیچ وقت شده که از زمستان تا بهار را دویده باشی؟ امّا من از زمستان تا بهار دویده ام و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود.
یار، هی یار، یار… اینجا اگرچه گاه گل به زمستان خسته، خار می شود… اینجا اگر چه روز گاه چون شب تار می شود اما بهار می شود! من دیده ام که می گویم.
بهار ما را به فراموشی سپرده بود و ما ناگهان بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بودیم زمستانی که عنکبوت ها به دور قندیل های یخ تار تنیده بودند ما در زمستان سقوط کرده بودیم بدون: کلاه چتر پالتو این دستان ما خاموش و سرد در زمستان به دنبال مأوا و سکوت بودند ما نمی توانستیم به سراغ دست هامان بیاییم و آنان را در زمستان پرستاری کنیم ما دشمنان را نمی شناختیم فقط سرما و زمستان را حریف خویش می دانستیم کسی از میان برف و یخ گفت: صبوری ما توانست این سرما و زمستان را برای ما رقم بزند. همه با دهان خاموش سخن اش را با سر تأیید کردیم هنوز برف میبارید
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی هر چه برگم بود و بارم بود هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود هر چه یاد و یادگارم بود ریخته ست چون درختی در زمستانم بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟ دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش با امید روزهای سبز اینده خواهدم این سوی و آن سو خست ؟ چون درختی اندر اقصای زمستانم ریخته دیری ست هر چه بودم یاد و بودم برگ ...