این زمستونم به یاد تو میمونم برف و بارونم به یاد تو میمونم هرچی میتونی نیا و تلافی کن من تا میتونم به یاد تو میمونم
برف و بارون دل داغون صدای سپید یاس چشای خیس یه تاک منو دیوونه ی چشمات میکنه برف و بارون تن بی جون غمتو به یاد قلبم میاره ... میترا
پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد مو سپید آخر شدی ای برف تا سرانجام چنین دیدی در دلم باریدی ... ای افسوس بر سر گورم نباریدی چون نهالی سست میلرزد روحم از سرمای تنهایی میخزد در ظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام ‚ از عشق هم خسته بعد از او بر هر چه رو کردم دیدم افسون سرابی بود آنچه میگشتم به دنبالش وای بر من نقش خواب بود ای خدا ... بر روی من بگشای لحظه ای درهای دوزخ را تا به کی در دل نهان سازم حسرت گرمای دوزخ را؟ دیدم ای بس آفتابی را کو پیاپی در غروب افسرد آفتاب بی غروب من ! ای دریغا در جنوب ! افسرد بعد از او دیگر چی میجویم؟ بعد از او دیگر چه می پایم ؟ اشک سردی تا بیافشانم گور گرمی تا بیاسایم پشت شیشه برف میبارد پشت شیشه برف میبارد در سکوت سینه ام دستی دانه اندوه میکارد...
به گمانم برف می آمد آخرین باری که دیدمت « گلچهره » را شجریان با دهان تو می خواند .. آمدم چیزی بگویم صدایم در گوش سنگین برف فرو نرفت خواستم صدایت را برای همیشه پشت پرده ی گوش هایم پنهان کنم کلماتت یخ زدند کلماتت یخ زدند و بغض آدم برفی غمگینی در گلویم گیر کرد .. « هنوز دوستت دارم » و فکر می کنم این جمله در تو دیگر اثر نکند دوستت دارم .. و فکر می کنم تنها در روزهای سرد زمستان است که گاهی از کلماتم بخاری بلند می شود ..
زمستان است : هوا تاریک و درد ِ آسمان سنگین ، مداوم برف می آید . تمام کوچه ها مسدود ، رفتن، آمدن، محدود ، در هر خانه، آتش گشته عطر آگین کسی بیرون نمی آید. فرو رفته ست پا در برف ، لب وا مانده از یک حرف ، سرما سخت و بی طاقت چه تدبیر این زمان، باید ! زمین، بی رحم و ظالم، برنمی دارد ز پای ناتوانم دست . هوا مه پوش، سوز ِ زخم ِ درد آلوده در آغوش ؛ تمام مِهر ها مُرده ، زمستان است . حسین ظهرابی