در هیاهوی پریشانی های پی در پیِ ِ نامفهوم ... من گریختم ؛ از همه ؛ از تو ؛ از "خودم"؛ دست در دستان تنهایی گذاشتم تا آرامش از دست رفته ام را باز یابم؛ اما ... تنها چیزی ک یافتم... یک خودِ ناآرامِ تنها بود! پ ن: هیچ دردی بدتر از این نیست که ندانی دقیقا دردت چیست! من یک دردمند بی دردم!
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش
حوصله ام برفی ست! با یک عالمه قندیل دلتنگی, از گوشه های دلم آویزان! آهای! کافی ست ” کمی “ها کنی که ” آب”شوم!