دقیقا نمیدانم چه حالی دارم... جایی بین زمین و آسمانم...روی زمین نشسته ام... پاهایم برای ایستادن یاری نمیکند... فکر و خیال آرامشِ نداشته ام را به تاراج برده... نه دلِ ماندن دارم و نه جایی برایِ رفتن... به آینه ی چوبی کوچکم نگاه میکنم صورتم به اندازه نعلبکی عزیز شده... چشمانِ بی رمق ام با چین های ریز اش یادآور غم های بیشمارم است ، شب های تا به سحر گریه....همیشه خودم بوده ام و خودم... خوشی، ناخوشی، بیماری، سلامتی... مگر میشود؟ تاکجا؟ تاکی؟ .. الان! اینجا! خودم هم خودم را ندارم ...در حقِ خودم ظلم کردم، خیلی زیاد ... آنقدر که دیگران را به خودم ترجیح دادم و از خودم گذشتم....اندازه را نگه داشتن هنر است که من ندارم... آدم ها را تا عرش اعلی میبرم و آنچنان به زمین میکوبندم که خمیده ام... هیچ تعریف درستی از حال امروزم ندارم جز کنجی از اتاق و گریه ... غمم را در همین خانه میگذارم ... اما رنگِ رخسارم رسوایم میکند... همین چند نفر آدم زندگیم در بدترین حال ممکن هستند و من هم شده ام نمکِ روی زخم...نمیدانم چه میشود؟ نمیدانم با زندگی که روی دستم مانده میخواهم چه کنم... نمیدانم بمانم یا بروم... بروم که در غربت بمانم و بگذرانم ... اما خوب که فکر میکنم میبینم اینجا هم غربت است... یک روز برایش نوشتم : غربت کسی نباش که تو را وطن دیده ... من غریبم... "از اشک هایم ساکت نباش چرا که من غریب هستم در نزد تو و نزیل هستم مثل جمیع پدران خود..."
حال من چون هوای بهاریست گاهی رگباری دلش باریدن میخواهد گاهی افتابی و گاهی نم نم بارون..........حس میکنم در اوان جوانیم به بی انرزیترین ادم تبدیل شده ام....خوب میدانم اگر تلاش کنم کاملا موفق خواهم شد چون به توانایی های خودم ایماندارم ولی این فکر و خیال اذیت کننده مانع از هر فعالیتی درمن شده.........در کل حس رکود دارم..................
دیشب بد خوابیدم... چند بار بیدار شدم و نمیدانستم کجا هستم... آباژورِ شکسته ام را روشن کردم... کلیدش خراب شده.. اگر عمو بود حتما درستش میکرد.. همیشه اینکارها با اون بود... "درست کردن"... دلشوره داشتم از صبح... دستانم میلرزید... چند تا ذکر از منیر یاد گرفته ام که هر وقت حالم سگی شد زیر لب زمزمه کنم...حالم جا نیامد... مهمان ناخوانده ام بعد از چند روز سراغم آمد... تپش قلبم... سنگینی نفسم... وحشت و اضطرابم... اگر مرا نکشد حتما دیوانه ام میکند...قبلا موافق صددر صد تنهایی بودم... تنهایی محض... اما تن بیمارم و روان خسته ام تنهایی را تاب نمی آورد... عصر به مرجان سر زدم... کمی بیشتر از حد معمولش فحش نثارم کرد... من گریه کردم و او سیگار کشید... میخواست آرامم کند اما هربار کسی با نشان دادن بدبختی هایش میخواد رویِ خوش زندگیم را به رخم بکشد دردم میآید... ولی مرجان تنها آغوشی ست که بعدش آرام میگیرم ... وقتی چهار قل میخواند، وقتی میگوید گور پدر همه، فقط خودت و حال خودت، اشکِ گرمی روی گونه ام میلغزد... برایش قهوه خریدم، وقتی قهوه اش را مینوشد و سیگار میکشد خوش اخلاق میشود ... آدمیزاد گاهی یک نفر میخواهد، حتی برای چند لحظه، که نمیرد ...اگر آن یک نفر را دارید دستش را محکم تر بگیرید... من راهِ تنهایی را رفته ام، ته ندارد، شما نروید...
برایت با اشک مینویسم مهربانترین... دیشب نرگس زنگ زد... گفت خواب تو را دیده، که با چه غم و ناراحتی به من نگاه میکردی.... اشک...به آرزوی دیدنِ روی ماهت خوابیدم... چرا به دیدنم نیامدی؟... تو در امانی و من نه... اولین بار که تن عزیزت را زیر خاک دیدم و روی خاک ها کنارت دراز کشیدم خاک مزارت از اشک گرمم خیس شد... گفتم حواست به من باشد هااا... من که زبانم نمیچرخد برایت فاتحه بخوانم...تو جایی همین حوالی هستی... هیچ کس نمیداند چقدر دلتنگتم... چه شبی را به صبح رساندم... نمیدانم این همه اشک از کجا می آید... اما بی سبب نیست... مگر میشود برای تو که دیگر نمیبینمت بی تاب نباشم؟ ...رفتنت نقره داغمان کرد ...تو با آن همه مهربانی، بخشندگی، سرزندگی و امید بروی آن وقت من بمانم؟...اشک... دلم گرفته برایت... سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت...