حالم سگی است... شنبه نوبت دادگاه است... (ب) صدای ضبط شده جعبه سیاه را برایم فرستاده... بعد از دوسال .. آن هم وسط سیلِ غمِ زندگیم... صدای کاوه را می شنوم... مکالماتش با برج... همه چیز عادی است... تازه بلند شدند... چهره اش جلو چشمم می آید... قبل آنکه جوانمرگ شود... بهمن 96...رژیم گرفته بود .. آمده بود سر بزند... گفتم چقدر لاغر شدی؟ گفت نون و ماست میخورم و میخوابم، پرواز نداریم... گفتیم و خندیدیم و رفت.... تا امروز که صدایش را خیلی بم شنیدم... تن صدایش را خوب یادم بود... پدر صلواتی مگر نمیدانی من مریض ام چرا برایم فرستادی؟ ...ترین ترین پول آپ... خدابیامرز( ف) گفت ای دادِ بیداد... و چند دقیقه بعد.... کاوه جان آن چند دقیقه به چه فکر کردی؟... اول جوانیت بود... بعد از چند روز پنیک شدم ... کاش به جای همه تان من می رفتم ...
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد، او قصد آن کار نکند و آن کارِ، بیدرد او را میسر نشود. خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم و خواه نجوم و غیره... فیهمافیه مولانا
ناهار مهمان معصومه بودم... امروز نوبت دادگاه بود...ساعت 2 بود که بیژن آمد... برایم خیلی عزیز بوده و هست... گفت متهم شناخته شدم ولی از حق دفاع کردم...به خاطر اینکه گرید معلمی (ف) را داده بود چند درصد مقصر شناخته شد ... هر چه قدرهم که اوضاع خراب باشد می خندد...معصومه به بهانه ی تابلویِ نقاشیِ جدیدش مارا تنها گذاشت ... حرف زدم و گریه کردم...اشکهایم را پاک کرد.. دستهای مهربانِ پدرانه اش را به سرم کشید... گفت سالها قبل یک روز در پاریس یکی از شاگردانم که اوضاعش خوب نبود و گریدش را ندادم بردم روی یک پل...از زمین و زمان گله کرد... از نامزدش که ترکش میکند و باید با گواهینامه ی خلبانیش به ایران برگردد تا هیچ کس ناامید نشود ... گفتم خودت رو بنداز! چشمهایش چهارتا شد... گفت نه اینکه راهش نیست!! گفتم پس راهش را پیدا کن و ادامه بده... من در کنارت هستم...میخندد... الان معلم خلبان شده و بر بیایی دارد... چشمهایم تر شد... گفت اگر خواستی خودت را حلق آویز کنی حتما به جای صندلی کتابهایت را زیر پایت بگذار!! اصلا خودم چندتا راه خیلی خوب بلدم که نشانت بدهم... لبخند تلخی زدم و نگفتم چه کرده ام ... +عزیزم!.. -(نگاهش کردم)... +امیر چند ماهِ جواب پیام ها و تماس های منو نمیده.. اون پسرمه!! ولی خب چی کار کنم، اینطور میخواد. . و زندگی جریان داره حتی اگه منو نخواد ببینه... -من امیر و درک می کنم... منم با پدر همچین روزایی داشتم و سالهاست که دارم ... گریه میکنم... +نخواستت؟ ... اشکت رو درآورد؟ -سکوت... اشک... اشک... اشک... +کسی که دل دختر کوچولوی منو بشکنه بره گم شه، اون لیاقتِ داشتنِ تورو نداشته... -من تحقیر شدم... خورد شدم... و بازیچه قرار گرفتم...(و خودم خوب میدانم همه اش همین نیست)... اشک... +زندگی جریان داره عزیزم... -سکوت... . . . دراز کشیدم... صدای گنجشک و کلاغ و مرغِ عشقِ همسایه می آید...ظهر که میرفتم یادم رفته بود پنجره را ببندم و باد آباژور را انداخته و شکسته .. به تکه هایش نگاه میکنم... نای بلند شدن و جمع کردنش را ندارم... تکه هایی از یک کُل... به تکه تکه شدنهای خودم فکر میکنم... تپش قلبم و لرزش دستانم.. منتظرم ... انتظار آدم می کُشد... اما چرا من هنوز نفس میکشم؟ ...
و چقدر زود روزگار بزرگ شدنم رو با نوازشهای سرد روی گونه ام یادآوری کرد و چقدر در ابتدای راه غم های زیادی رو تحمل کردم زمانی که لحظاتم باید مملو از شادی می شدند ولی تنها ناراحتی با من آشتی بود و فقط سکوت سکوتی که از درون خودمو شکست و صدای سنگین این سکوت رو کسی جز خودم نشنید
جوان تر که بودم ملاحظه ی بیشتری داشتم به همراه کمی خودسانسوری ... سنم که بالاتر رفت احساس کردم خیلی چیزها به خودم بدهکارم....رک گو شدم واین تلخیِ زیادی برایم به همراه آورد... آدم های زندگیم فقط به زبان صداقت و رک بودنِ مرا تحسین میکردند اما پای عمل که میرسید می رنجیدند...عمو که به بهشت رفت حرف های زیادی در دل داشتم اما زبان به دهان گرفتم... تا اینکه یک جا از دستم در رفت.. و گفتم... از کسانی که نمیدانند چقدر زود دیر میشود و فقط لق لق زبانشان است که دنیا دو روز است.... هر ساعت طلب بخشش و استغفار میکنند اما به روی مبارکشان نیاوردند که چقدر این اواخر بی رحم بودند ... من آدم دلداری و جانبداری الکی نیستم .. حق ، حق است و باید گفته شود... حتی اگر به مذاقشان خوش نیاید... به چهلمین روز از نبودن عمو نزدیکم و ناچارم به دیدار این جماعتِ که تا دیروز نقل مجلسشان بود و حلالش نمیکردند چرا که تصمیم گرفت کنار همسر و فرزندش بماند و برادرش را که داعیه عدالت دارد نبیند.... دلم خون است... مرزِ دردهایم مشخص نیست... پر از خشمم... پر از بخشش ام... پر از پشیمانی ام... پر از دلتنگی ام... و پر از خالی ام... عموی مهربانم... اگر بتوانم یکی... فقط یکی از خصلت های خوبت را برای خودم بردارم انتخاب برایم سخت می شود .. خیلی سخت.... شاید مهربانیِ بی حد و اندازه ات.... توانایی ِ بی نظیرت در خوشحال کردن دیگران و اخلاقت.... من به کم از تو قانع نیستم .. همه اش را بر میدارم.... امروزم روزِ مباداست...