خسته ( خَ تِ ) ۱- (ص مف .) مجروح ، آزرده . ۲- فرسوده رنجدیده . ۳- (اِ.) زمینی که از بسیاری آمد و شد، خاک آن کوفته و نرم شده باشد.
همسایه کناری، غمگینم می کند... زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند، میروند سر کار، عصر باز می گردند. یک پسر و دختر بچه دارند، ساعت نه شب، همه چراغ های خانه خاموش است...صبح فردا نیز زود بیدار می شوند سر کار می روند عصر باز می گردند، ساعت نه، خاموشی...همسایه کناری غمگینم می کند...آدم های خوبی اند، دوستشان دارم. اما حس می کنم در حال غرق شدن اند و نمی توانم کمکشان کنم...گذران زندگی می کنند، بی خانمان نیستند، اما بهای گزافی می پردازند...گاهی در میانه روز به خانه شان می نگرم و خانه نگاهم می کند. خانه می گرید، می توانم حس کنم...! چارلز بوکوفسکی
تو لیست کارهایی که باید امسال انجام بدم فقط یه کلمه نوشتم: صبر. این خودش شامل چندین زیر مجموعه می شه که میشه به کاهش تنش، یادگیری عمیق، کنترل درون، واکنش صحیح در زمان لازم بسط شون داد. هیچ راهی بجز صبر نیست؛ تازه اگر راهی هم باشه به نتیجه محتمل تر از هدفی که ته این صبر کردن وجود داره، نمیرسه. یادمه تو کارتون آلیس در سرزمین عجایب، اون همه مسیرهارو دنبال کرد برای برگشتن به خونه، اما هربار درگیر یه چالش جدید میشد و از مقصد اصلی دور... حدیث_امینی
ما نه زندگى هايمان به قشنگى اين عكس هاست و نه دوست داشتن هايمان به تندىِ اين شعرها ما فقط يك مشت آدم معمولى هستيم كه صبح ها ؛ صبحانه ميخوريم ظهر ها ؛ نهار و شب ها ؛ غصه :) | گُلی |