1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بهترین جمله یا پاراگراف از كتابی كه خوندید رو اینجا بنویسید..

شروع موضوع توسط نگآر ‏12/3/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    اصلا هیچوقت برنگرد
    در این خانه نه گلی مانده
    که بوی روزهای گذشته را بدهد
    نه آینه ای
    که تو را به روی خودش بیاورد.

    "یزدان تورانی"

    از کتاب: دیوارها کوتاه نیامدند
     
    Farzane، Boghz، Shahab و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/15
    ارسال ها:
    62
    تشکر شده:
    249
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    زن
    چمدانی که با آن مهاجرت می‌کنی پُر است از جامانده‌ها، از جانشدنی‌ها
    و وقتی آن را در سالن فرودگاه روی زمین می‌کشی،
    احساس می‌کنی از هیچ ساکی، از هیچ کیفی، از هیچ کیسه‌ای، از هیچ محفظه‌ای اینقدر متنفر نیستی
    و من فکر می‌کردم چمدان یک مهاجر خالی‌ترین حجم دنیاست.


    کتاب ادیسه_با_چمدان_فانتزی
    البرز_زاهدی
    مجله_حرفه_هنرمند
     
    m naizar، *Mitra* و gandomm از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏30/11/15
    ارسال ها:
    62
    تشکر شده:
    249
    امتیاز دستاورد:
    33
    جنسیت:
    زن
    آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست.
    می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده.
    یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.
    بیشتر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند.
    چیزهای دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد.
    یکیش مثل تنهایی است.
    خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی
    و در تنهایی دست و پا بزنی ، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت ، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی،
    کاش مریض باشی ولی تنها نباشی...


    کتاب تماماً مخصوص
    عباس_معروفی
     
    Boghz، m naizar، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    امروز بعد از مدت ها بازم کتابی رو که یکی از محبوب ترین کتاباهاس برام، خوندم و واقعا پیشنهاد میکنم این کتاب70-80 صفحه ای رو بخونید حتی شده به صورت فایل پی دف اف ...
    و البته شاید لازم باشه چند بار خونده بشه...

    طومار شیخ شرزین (فیلمنامه)
    نوشته : بهرام بیضایی


    دیالوگ هاشون انقدر زیباست که نمیتونم انتخاب کنم
    یه بخشی که بین شرزین و استادش هست :

    استاد: اندیشه هات بکر نیست
    شرزین: هیچ بکری فرزندی نزاییده
    استاد: اما انچه زاییده بکر بوده
    شرزین: درسی هم به آنها بدهید که در تالار بر سر گوشت و پوست و استخوان من چانه میزنند .نتیجه بهتر از این نیست وقتی باید چنان بنویسی که گفته باشی و درهمان حال نتوانند بگویند که گفته ای ...تمام انچه به شیوه دیگران دیده اید از من است اما به شیوه دیگران . با این همه بکر نبودن بهتر از سترونی ست
    استاد: تا چه به دنیا آید؟ زشتی سیاه چهره یا فرشته رویی؟ نگو دارنامه بی عیب نیست..
    شرزین: در خلفت حشرات هم هستند که شاید عیب خلقت اند ولی خلقت را به اشرف مخلوقات میشناسند نه حشرات...
    ...
     
    m naizar، پــــــــــــرهام، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    «شازده کوچولو» اثر ماندگار آنتوان دوسنت اگزوپری با ترجمه احمد شاملو



    در بخشی از این کتاب خواندنی می خوانیم:


    ...
    شازده کوچولو گفت: نه دنبال دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

    روباه گفت : چیزیه که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.

    _ایجاد علاقه کردن؟

    روباه گفت: معلومه. تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه دیگه. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. منم برای تو یه روباهم مثل صدهزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوتامون به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو برای من تو تموم دنیا موجود یگانه ای می‌شی و منم برای تو.

    شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم. یگ گلی هست که فکر کنم منو اهلی کرده باشه.
    ...
    روباه پی حرفش را گرفت و گفت:زندگی یکنواختی دارم.مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا.همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین همند.این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند.اما اگر تو منو اهلی کنی انگار زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند...صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تاسوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه یی مرا از لانه ام می کشد بیرون.

    تازه،نگاه کن آن جا آن گندمزار را می بینی؟برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است.پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تأسف است.اما تو موهات رنگ طلا است.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود! گندمزار مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

    روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت :اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!
    شازده کوچولو جواب داد:دلم که خیلی می خواهد اما وقت چندانی ندارم.باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر درآرم.

    روباه گفت:آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در آرد.آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیز ها وقت ندارند.
    همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها می خرند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست...تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!
     
    **FaRZaNe**، Boghz، .AffectioN. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    به اتاقم برگشتم،در اتاق را از داخل چفت کردم و دراز کشیدم،

    اما نمیتوانستم بخوابم،فکر او آسوده ام نمیگذاشت.

    گفتم اگر پنجره را باز کنم،و اگر آدمها مثل مه میتوانستند به هر جا سرک بکشند،

    اگر...اگر...مدام میآمد و میرفت.

    و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچ کاری هم نمیشود کرد.

    نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید.

    همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند،

    میخواهد پر بکشد... بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال من است،

    دنیا را آفریده اند که من سرم گرم باشد، آسمان،زمین،پدر،مادر،درختها،اسبها،کالسکه ها

    و حتی گنجشکهای روی درختها برای سرگرمی من به وجود آمده اند!

    بعدها یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.

    مایعی در رگهام جاری بود که میگفت این مال شما نیست،راحت باشید.

    پسری که عاشق کبوترها و خرگوشها بود،خودش را به درختی دار زد.چرا ؟

    مادر میگفت: بماند برای بعد!

    کاش تولد من هم میماند برای بعد،به کجای دنیا بر می خورد؟



    سال بلوا / عباس معروفی
     
    Boghz، Shahab، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    چشم می گذارم
    و با تو
    قایم باشک بازی میکنم
    بی درنگ
    کودکی ات را
    پنهان می کنی
    و من که بازی را
    به نوجوانی تو باخته ام
    در اندوه بازگشت به گذشته
    غرق می شوم
    چه می گویند به آن؟
    (نوستالژی)
    سودابه امینی
    کتاب فصل آهو و کبوتر
     
    Boghz، gandomm، Shahab و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    من از اتفاق های بین مان می ترسم. همین چیزهایی که تو فکر می کنی بی اهمیت هستند...
    همین نگاه های سر سری تو...
    لعنتی... اینها چیزهایی که هستند که به راحتی می توانند من را عاشق کنند!

    بخشی از کتاب «مکالمه ی غیر حضوری»
    نویسنده: علیرضا اسفندیاری
     
    **FaRZaNe**، Boghz، gandomm و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    فردا صبح بیدار می شوم

    و فراموش می کنم بارها دوستت داشته ام

    کنار پنجره می ایستم

    به تماشای کودکانی که عادت دارند

    هرصبح، زنی سراغ «کوچه ی خوشبخت» را از آنان بگیرد

    و با لبخندهای کوچکشان بگویند:

    «تماشای آسمان

    چشمان هیچ کس را آبی نخواهد کرد!»


    "لیلا کردبچه"

    از کتاب: صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر
     
    Boghz، *Mitra*، gandomm و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    مردم ِ یک جامعه وقتی کتاب می‌خوانند، چهرهٔ آن جامعه را عوض می‌کنند، یعنی به جامعه‌شان چهره جدیدی میدهند.
    یک جامعهٔ بی‌چهره را می‌شود در میان ِ مردمی کشف کرد که در اتوبوس، در صف اتوبوس، و در اتاق‌های انتظار، و در انتظارهای بی‌اتاق منتظرند و به هم نگاه می‌کنند و از نگاه کردن به هم نه چیزی می‌گیرند و نه چیزی می‌دهند. جامعه‌ای که گروه ِ منتظرانش به هم نگاه می‌کنند جامعهٔ بی چهره ایست.

    «از سکوی سرخ»
    یدالله رؤیایی
     
    Boghz، *Mitra*، gandomm و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.