1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بهترین جمله یا پاراگراف از كتابی كه خوندید رو اینجا بنویسید..

شروع موضوع توسط نگآر ‏12/3/15 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تو بر می‌گردی

    تو حتمن بر می‌گردی!

    حتا اگر تمام دروازهایِ جهان بسته شوند وُ

    تمامِ پنجره ها هم

    کُور

    حتا اگر تمامِ ریل ها خارج شوند وُ تمامِ کشتی‌ها

    گرفتارِ دریایِ،

    شور

    حتا اگر تمامِ آسمان را کنده باشند وُ تمامِ پروازها را هم

    کشته، تو

    می‌آیی

    که می دانی، حتمن

    راهی هست که

    خیال تو هرشب


    خانه است!


    افشین صالحی

    از کتابِ" کاش خوابت؛ کمی مرا می‌دید! "
     
    Boghz، gandomm، hoda. و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    همیشه می گفت، ببین... هوا رو بو بکش... ببین ماه آذر چه عطری داره

    دیوانه بود!

    آذر ماه هیچ عطر بویی نداشت جز سوز و سرمایی که نوید زمستان را می داد.

    من اخم می کردم و یقه پالتوام را بالا می دادم...

    می گفت، ماه آخر پاییزه... عطر عاشقی داره دیوونه... درختا... بارونش...

    حتی سوز و سرماش میگه چتر نمی خواد...

    یه قلب عاشق می خواد یه همراه...

    اون وقت کل دنیا میشه جاده و انتها نداره...

    شاید دیوانه بود... اما راست می گفت.

    کل دنیا را در همان آخرین ماه پاییز با او قدم زدم.

    لعنتی انگار تمام نمی شد جاده عشق...



    بخشی از کتاب مکالمه ی غیر حضوری

    نوشته علیرضا اسفندیاری
     
    Boghz، gandomm، hoda. و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آدم‌ها ناگهان از خودشان فاصله می‌‌گیرند. یک روز قطعه‌ای از وجودِ آنها برای همیشه از کالبدِ خسته‌شان جدا می‌‌شود. یک روز ناباورانه پی‌ میبرند که احساس شان، جایی‌ فرسنگ‌ها دور از خانه، چون سایه‌ای هزار ساله، دیوانه وار، کوچه‌های غربت را ‌پرسه می‌‌زند. یک روز نیاز به خداحافظی چنان اشتیاق به بودن و ماندن را به انجماد می‌‌کشاند، که حتی قلبِ به گور خفتگانِ خاموش، از ‌وهمِ این فراموشی عظیم، ‌در تاریکی‌ِ سرد خود مى گريد.

    براستی آغوشِ عشق و ترانه و تبسّم، برای هیچ یک از ما جایی‌ نداشت؟


    از مجموعه ی همه ی مادران به بهشت نمی‌‌روند نوشته نیکی‌ فیروزکوهی
     
    Boghz، gandomm، hoda. و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    بخشی از کتاب بابالنگ دراز اثر "جین وبستر"
    جودی عزیزم!...

    ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم و هر چه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
    پس هرکسی را که بیشتر دوست داریم و میخواهیم بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

    دوستدارتو: بابالنگ دراز
     
    Boghz، gandomm، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

    ندیده‌ای تو

    هرگز هم نخواهی دید

    اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند


    نمی‌دانی چرا

    هرگز هم به تو نخواهم گفت

    اما گریه می‌کنند صخره‌ها


    دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

    اما صخره‌ها نمی‌دانی

    وقتی که گریه می‌کنند ...

    وقتی که گریه می‌کنند ...



    از کتاب «سوت زدن در تاریکی»
     
    Boghz، gandomm، hoda. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    بخشي از كتاب :من هم چه گوارا هستم نوشته گلي ترقي

    چه قدر ساده می شود خوشبخت شد . چه قدر ساده می شود تمام چیزهای گم شده را دوباره پیدا کرد .

    من می دانم که چیزی به اسم خوشبختی چیزی به اسم زندگی وجود دارد .
     
    Boghz، .AffectioN.، gandomm و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    ...
    از یک جایی به بعد، آدم آرام میگیرد، بزرگ میشود، بالغ میشود، پای تمام اشتباهاتش می ایستد، سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمیگردد، قبول میکند گذشته اش را، انکار نمیکند آن را، نادیده اش نمیگیرد، حذفش نمیکند، اجازه میدهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند، حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر.
    یاد میگیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند...
    همه ی اینها را که فهمید یک آرامشی می آید مینشیند توی دلش، توی روح و روانش.
    "جای خالی سلوچ
    محمود دولت آبادی"
     
    Boghz، gandomm، وضعیت سفید و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    بعد از چهار سال هنوز باید حواسم را جمع کنم، گاهی که حواسم پرت سکوت خانه میشود یا نگاهم به عکسی می‌افتد و فکرم پی خاطره ای میرود‌، دست‌هایم به عادت بیست و چند ساله دو فنجان قهوه درست می‌کنند...
    خالی کردن فنجان دوم توی ظرفشویی عذاب است!

    یک روز مانده به عید پاک/زویا پیرزاد
     
    Boghz، Shahab، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    نام کتاب: ناتور دشت

    نویسنده:جی.دی.سلینجر

    مترجم:محمد نجفی


    هولدن کالفیلد نوجوانی هفده‌ساله است که در لحظه ی آغاز رمان، در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آنچه را پیش از رسیدن به این‌جا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند و همین کار را هم می‌کند، و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیرد. در زمان اتفاق‌افتادن ماجراهای داستان، هولدن پسر شانزده‌ساله‌ای است که در مدرسه ی شبانه‌روزی «پنسی» تحصیل می‌کند و حالا در آستانه ی کریسمس به‌علت ضعف تحصیلی (چهار درس از پنج درسش را مردود شده و تنها در درس انگلیسی نمره ی قبولی آورده‌است) از دبیرستان اخراج شده و باید به خانه‌شان در نیویورک برگردد.

    بخش هایی از کتاب:

    من چاخان ترین آدمی ام که کسی تو عمرش دیده. افتضاحه. حتی وقتی دارم می رم سر کوچه مجله بخرم، اگه کسی ازم بپرسه کجا داری می ری نذر دارم که بگم دارم می رم اپرا.وحشتناکه.


    راستش هیچ تحمل کشیش جماعتو ندارم.مخصوصن اونایی رو که می اومدن تو مدرسه ها و با اون لحن مقدس خطابه می خوندن. خدایا، چقدر از اون لحن بدم می آد. نمی فهمم چرا نمی تونن با لحن معمولی حرف بزنن. موقع حرف زدن خیلی حقه باز به نظر می اومدن.

    یکی از اشکالای این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که درباره‌ی چیزی حرف نمی‌زنن مگه این که مهارِ قضیه دست خودشون باشه. همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی و وقتی خودشون می‌رن تو اتاقشون تو هم بری.
     
    Boghz، Ariana، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    -راستی من بدبختم...حتما مردم مرا سنگدل و خونخوار نامیده و خواهند گفت که من مرگ و ویرانی را برای هر کس که با او رابطه پیدا می کنم می آورم.ولی آیا من گناهکارم.آنها به میل و اراده خود بسوی من می آیند و مرا هم ناراحت و معذب می کنند.من اگر مایل بودم ازدواج کنم از خیلی پیش کنتس یا دوشس شده بودم ولی من هرگز تن به زناشویی نمی دادم زیرا مایل نبودم. شوهرم برای اطفای غریزه ی طمع و از من پدر و مادر خود را بکشد.اه این اجتماع نسبت به زن خیلی بی رحم و سنگدل می باشد.مردم زن را ملامت می کنند در حالی که مردان باید سرزنش و ملامت بشوند.اگر مردان نبودند من اکنون در یکی از دیرها زندگی می کردم.زیرا من زن باایمان و دینداری هستم و از خدا و روز قیامت می ترسم.

    "نانا به قلم امیل زولا"
     
    Boghz، Ariana، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.