شروع موضوع توسط M @ H @ K 2/12/19 در انجمن اشعار
من از قیدت نمیخواهم رهایی را ...!
با عشق تنفس هم، یک حادثهی تازهست...
“ کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ” دلتنگی یعنی این...
خندید و گفت: با تو هوا عاشقانه نیست! باران گرفت،گفتمش" آیا نشانه نیست...؟ "
یا ز آه نیمه شب، یا از دعا، یا از نگاه هر چه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد
به جز تو به دیوار هم تکیه نمی دهم!
کارم تمام است مثل نقشه ی لو رفته ی یک گنج #دوستش_دارم و می داند!..
عادتم این شد هر روز به تو فکر کنم نار چشمان تورا وای کشیدن دارد
چه شود گرمی دستان تورا نوش کنم بعد از آن من بروم تا که کنم کوه کنی
بی خبر در بزن و سر زده از راه برس!
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.