نگاهم کن که چشمانت چه زیباست، صدایم کن که دل تنهای تنهاست مرا با خود ببر آنسوی غربت، که اینجا شیشه هم از جنس سنگهاست
شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم کاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می کردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست