من دلم روشن است روزى تو از راه مى رسى و كوچه بوى عطر تو را مى گيرد ديوارها گل مى دهند پنجره ها عاشق مى شوند و خانه ام خوشبخت ! آن روز براى تمام خستگى هايم يک صندلى روبه روی تو كافیست !
مگو پرنده در این لانه ماندنش سخت است بمان! که مهر تو از سینه راندنش سخت است چگونه دل نسپاری به دیگران؟ که دلت کبوتری است که یک جا نشاندنش سخت است سجاد سامانی
هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته هـر عضــو من از ذوقت خم عسلی گشتـه خورشیـد حمـل رویت، دریـــای عسل خویت هر ذره ز خـورشیـدت، صاحب عملی گشتـه ایــن دل ز هـــوای تـــو، دل را به هـــوا داده ویـــن جان ز لقـــای تــو، برج حملی گشتـه
گل شوی در باغ عشقم، باغبانت می شوم در کویر داغ و سوزان، سایبانت می شوم رخ نمایی بر من عاشق میان گلرخان عمر نوحی را بگیرم، جاودانت می شوم