مدرسه که می رفتیم ، هربار که دفتر مشقمون رو جا می ذاشتیم معلم مون می گفت "مواظب باش خودتو جا نذاری ! " و ما می خندیدیم و فکر می کردیم نمیشه خودمونو جا بذاریم! بزرگ که شدیم بارها و بارها یه قسمت از خودمون رو جا گذاشتیم. توی یه کافه توی یه خیابون توی یه خاطره ...
صبح،یعنی : غزلی،رنگ پریشانی عشق فرصتےناب، پر از بوسه ے پنهانےعشق چشم، بر باد صبا و نفس آبے اشک صبح،یعنے: گذرے بر دل بارانے عشق