تنگه دلم برات دست منو بگیر لعنت به این دل تنگ بهونه گیر دست منو بگیر از این همه خیال ببر یه جای خوب یه جا مث شمال تنگه دلم برات تو این پیاده رو قدم که میزنم تصور میکنم تورو با من قدم بزن تا آخرای شب دیوونه میکنه منو این ماجرا یه شب
می نشانمت به دل می سرایمت به غزل می خوانمت به باران باورت می کنم به عشق تکرارت می کنم به مهر یادت می کنم به مهتاب راستی تو مرا چگونه در دلت صرف می کنی
ای تو جان جان جان جان من با تو اشعارم پر از تو میشود مثنویهایم همه نو میشود حرفهایم مرده را جان میدهد واژههایم بوی باران میدهد