((تا زمانی که زنده ای، همیشه چیزی در انتظار است؛ و حتی اگر بد باشد، چه کاری از دست تو برمی آید؟ تو که نمی توانی از زندگی کردن دست برداری؟)) (( در نظرم، اقای کلاتر مرد بسیار خوب و قابل احترامی بود. این فکر را تا لحظه ای که گلوی او را بریدم، با خود در ذهنم داشتم.)) قسمتی از کتاب به خونسردی را خواندیم، نویسنده ی کتاب در اثر یک رویداد واقعی این رمان را نوشته است.ماجرا از آنجایی شروع می شود که اعضای یک خانواده 4 نفره در توسط شلیک شات گانی در فاصله ی نزدیک به قتل می رسند وکارآگاه باهوشی پیگیری روند پرونده را در دست میگیرد که اتفاقات داستان را رقم می زند.