1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بوس حاجی!

شروع موضوع توسط Anoosh ‏20/10/19 در انجمن دیدنی و شنیدنی

  1. کاربر ویژه کاربر اخراج شده ⊘ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏18/4/19
    ارسال ها:
    13,037
    تشکر شده:
    37,144
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    مرد
    یک فامیل داریم، هر وقت ما را میبیند، می بوسدمان و بسیار گرم با ما احوالپرسی
    می کند. ما هم که دلمان مثل لاستیک پیکان صاف صاف است، احوالپرسی میکنیم.

    یک ماه پیش که رفته بودیم خانه، مادرمان پرسید: حاجی فلانی دیگه نمی بوسدت آره؟
    خاطراتمان را اندکی بررسی نمودیم در کمال تعجب دیدیم راست میگوید مادرمان!
    گفتیم: چطور مگه؟!
    - : هیچی، دخترش ازدواج کرد!


    تکرار حادثه ازین قرار است که دو سال پیش پسر خاله پدرمان (در واقع عبارت است از برادر همان دختری که در فوق اشاره نمودیم) می آید به پدرمان میگوید که فلانی، دخترم دو تا خواستگار داره ولی میخوام با تو فامیل بشم ..پدرمان میگوید که پسر من دارد درس میخواند (خیر سرش!)، من نمیتوانم بهش بگویم بیا ازدواج کن.

    عصری مادرمان صدایمان کرد و گفت میدانی چه شده؟ گفتیم نه. -: "فلانی چند روز پیش آمده بود خواستگاری تو، بابات ردش کرد". اولش گمان نمودیم دارد شوخی میکند ولی وقتی یاد نگاههای خاص پسرخاله افتادیم باورمان شد.

    دخترش را نمیشناختیم، ولی خودش مرد خوبی است این پسر خاله. دوستش میداریم. بعدها رفته بودیم خانه شان، مادرمان نشان مان داد که این دختر بود. دادندش به یکی از آن دو خواستگار.

    نتیجه گیری اخلاقی:
    پدرمان آدم حسابمان نکرده بود!

    پ-ن -- آن قدیمها یک فاطمه بود می آمد این طرفها تیغ به ما میزد .کسی فاطی ما را ندیده؟

    بعدا نوشت نامربوط:
    امروز یک وانت دیدیم پشتش نوشته بود:
    به هر کی دل بستم ازم شارژ خواست!
     
    کوکی♥❄، AftabGardoon، DaniyaL و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    میخواین بگین سلام گرگ بی طمع نیست؟

    بی طمع تر باش در وقت سلام گرگ ها
    یا اگر برخاستی در احترام گرگ ها


    راه خود را گم نکن از ترس هم چیزی نگو
    چشم واکن تا نیفتی توی دام گرگ ها


    شهر وقتی خواب باشد بی امان خواهی شنید
    زوزه های دیگری را بعد شام گرگ ها


    پای کوبی های انسانی شبیه لحظه ی...
    راه افتادن به راه نا تمام گرگ ها


    تازه وقتی میرسی انگار پایان تو است
    مرگ می خندد میان ازدحام گرگ ها


    از برادر های یوسف عبرت دیرینه ایست
    در لباس میش بودند و به نام گرگ ها


    هیچ کس باور نخواهد کرد این اندیشه را
    از سرت بیرون کن این اندیشه رام گرگ ها


    بعد از این هر روز باید انتظارش را کشید
    سرنوشتی تلخ را با انتقام گرگ ها

    ​
     
    کوکی♥❄، @ tara @ و Anoosh از این ارسال تشکر کرده اند.