نشستهام روبروی پنجرههای غربت تو روبروی طلائی منورت، آنجا كه دیدگانت هر جا مرا به نظاره نشستهاست نشستهام روبروی تو و چشم میسايم آستان تو را نشستهام روبروی تو با همه كردهها و نكردههایم میان تمام رشتههایی كه به آسمان كشیده شده از تو تا خدا، كه مگر یكی راه یابد و من برسم. میانتمام زنجیرهایی كه بسته است پایان این رشتهها را به یكدیگر و به زمین وزمین سرد است و آسمان گرم. من رقصان گاهی رو به تو دارم و گاه به ناكجاییكه تو میدانی و من. بهمگذارم در چنین هرولهای ما را سر سودای كس دیگر نیست در عشق تو پروای كس دیگر نیست