می گویند اسکندر به غاری تاریک و سرد وارد شد. گشت و گشت تا ((آب حیات)) را یافت. مایعی که به هر انسان زندگی جاوید می بخشد. از غار بیرون آمد و همراه نوکران و کنیزانش به راه افتاد. اسکندر پیشاپیش کاروان و همه به دنبال او. ناگاه سنگی در جلوی پای او ظاهر شد. اسکندر سکندری خورد و بر زمین افتاد. کیسه آب حیات به زمین افتاد و بر خاک فرو رفت. یکی از کنیزان جلو دوید و مقداری از آب را که هنوز باقی بود سر کشید. اسکندر که خشمگین شده بود شمشیر کشید اما از بخت بد فقط توانست بینی کنیز را قطع کند. کنیز که زندگانی جاوید یافته بود فرار کرد و از گِل برای خود بینی ساخت. از آن پس آن کنیز هرگاه کسی را طاقباز در حال خواب ببیند روی سینه او می نشیند و گلویش را می فشارد... کنیز اسکندر ((بختک)) نام داشت... می گویند اگر کسی در خواب زمانی که بختک گلویش را می فشارد بینی او را بگیرد بختک برای سالم ماندن بینی اش راه دستیابی به گنج های پنهان اسکندر را رشوه خواهد داد...