1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

جامعه صنعتی و آینده آن؛ ترجمه‌ی فارسی مانیفست یونابامبر

شروع موضوع توسط M!LAD ‏6/7/19 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]


    نوشته تئودور جان کازینسکی

    مترجم: کیا ایران دوست


    نکات قبل از مطالعه

    مقاله توسط فردی آماتور ترجمه و تایپ شده است، پیشاپیش بابت هر گونه نقص و کاستی در این نسخه عذر می‌خواهم.

    مقاله در بازه‌ای زمانی تا سال ۱۹۹۵ و در کشور آمریکا نوشته شده، هنگام مطالعه برخی نکات و مثال‌ها باید این چهارچوب‌های مکانی و زمانی را در نظر گرفت.

    برخی مثال‌های مقاله که به گوش خواننده ایرانی آشنا نیست، به مثال‌های آشنا تغییر یافته‌اند ‌(در انتقال مفهوم هیچ تصرفی صورت نگرفته‌).

    مقاله بدون هیچ گونه سانسوری ترجمه شده است.

    هر گونه تکثیر، انتشار یا ارجاع به این نسخه آزاد است.

    عباراتی که درون پرانتز قرار دارند و به “.م.” ختم شده‌اند توسط مترجم و برای فهم بهتر مطلب به متن اضافه شده‌اند. سایر عبارات درون پرانتز، بخشی از متن اصلی هستند.

    در مقاله گاهی به واژه FC بر خواهید خورد، این واژه مخفف عبارت Freedom Club ‌(باشگاه آزادی‌) است که نویسنده مقاله خود را عضو آن می‌شمارد. (داستان تئودور کازینسکی معروف به یونابامبر را در اپیزود ۴۰ چنل بی تعریف کردیم.)

    در بخش یادداشت‌ها در انتهای مقاله، برخی جملات غیرضروری که به نظر کمکی به انتقال مفهوم نمی کنند حذف شده اند. اما بخش اصلی کتاب بدون حتی یک کلمه حذفیات یا دخل و تصرف به فارسی برگردانده شده است.





    مقدمه

    ۱- انقلاب صنعتی و پیامد‌های آن برای نژاد انسان یک شکست کامل بوده است. امید به زندگی افراد در جوامع توسعه یافته را افزایش داده، اما به جای آن جامعه را ناپایدار ساخته است، زندگی را از حس کامیابی تهی کرده، انسان‌ها را با تحقیر روبه رو کرده، باعث رنج‌های عظیم روانی شده ‌(همچنین رنج جسمی در جهان سوم‌) و آسیب جدی به طبیعت وارد کرده است. گسترش و پیشرفت افزاینده تکنولوژی وضعیت را بد‌تر خواهد کرد؛ قطعن انسان‌ها با تحقیر بیشتری رو‌به‌رو خواهند شد، آسیب بیشتری به طبیعت تحمیل خواهد شد، گسیختگی اجتماعی افزایش خواهد یافت، رنج‌های روانی بیشتر می‌شوند و رنج‌های جسمی حتی در کشور‌های پیشرفته نیز افزایش خواهد یافت.



    ۲- سیستم صنعتی – تکنولوژیک هم ممکن است به بقای خود در دراز مدت ادامه دهد و هم ممکن است که فرو ریزد. اگر به بقا ادامه دهد ممکن است در نهایت سطح رنج‌های روانی و جسمی کاهش یابد، اما این نتیجه حاصل نخواهد شد مگر آن که انسان‌ها در طی پروسه‌ای دائمی و دردناک، از انسان به موجودی مهندسی شده و چرخ دنده‌ای محض در سیستم اجتماعی تبدیل شده باشند. اگر سیستم فرو نریزد، این پیامد‌ها حتمی و اجتناب ناپذیر خواهند بود. در واقع هیچ راهی برای جلوگیری از تجاوز سیستم به شأن، استقلال و خودمختاری انسان‌ها وجود ندارد.



    ۳- فرو‌ریختن سیستم صرف نظر از زمان آن، پیامدهای دردناکی خواهد داشت. اما هر چه سیستم پیشرفته‌تر شود و بیشتر گسترش یابد، پیامد‌های سقوط آن شدید‌تر خواهند بود، پس اگر قرار بر این است که سیستم سقوط کند، هر چه زود‌تر این اتفاق به وقوع بپیوندد بهتر است.



    ۴- در نتیجه ما از انقلابی علیه سیستم صنعتی هواداری می‌کنیم. این انقلاب ممکن است به خشونت متوسّل بشود یا نشود، ممکن است ناگهانی باشد یا به شکل تدریجی در مدّتی طولانی شکل بگیرد. ما نمی توانیم هیچکدام را پیش‌بینی کنیم. ما فقط بر این نکته تاکید داریم که آن افرادی که از سیستم صنعتی متنفر هستند باید دست‌به‌کار شوند. این یک انقلاب سیاسی نخواهد بود و هدف آن نه سرنگون کردن دولت‌ها، بلکه سرنگون کردن بنیان‌های اقتصادی و تکنولوژیک جامعه کنونی خواهد بود.



    ۵- در این مقاله توجه ما تنها به تعدادی از پیامد‌های منفی ناشی از سیستم صنعتی – تکنولوژیک خواهد بود. ناچارن سایر پیامد‌ها را نادیده خواهیم گرفت یا تنها به آن‌ها اشاراتی سطحی خواهیم داشت. این به آن معنا نیست که آن پیامد‌ها برای ما از اهمیت برخوردار نیستند، بلکه به دلایلی، ما باید بحث را بیشتر متوجه موضوعاتی کنیم که تا کنون مورد توجه قرار نگرفته‌اند و ما نکته جدیدی برای مطرح کردن در آن بحث داریم. برای مثال از آن جا که محیط زیست مرکز توجه‌های بسیاری است، ما کم‌تر در مورد آن بحث خواهیم کرد و این چیزی از اهمّیت آن کم نمی کند.



    روانشناسی جریان چپ مدرن

    ۶- تقریبن هر فردی قبول دارد که ما در جامعه‌ایشدیدن مفلوک زندگی می‌کنیم. یکی از تجلّی‌های آشوب و دیوانگی جهان ما، چپ گرایی است. بنابراین بحث درباره روانشناسی جریان چپ، می‌تواند سنگ بنایی برای بحث کردن در مورد مشکلات عمومی جهان و همچنین درک این مشکلات باشد.



    ۷- اما چپ گرایی چیست؟ در نیمه ابتدایی قرن بیستم، چپ گرایی را می‌توانستیم عملن با سوسیالیسم هم سنگ و همسان در نظر بگیریم. اما امروزه در تعریف چپ گرایی نوعی گسیختگی و عدم انسجام دیده می‌شود و روشن نیست که چه کسی را می‌توانیم چپ گرا بنامیم. در این مقاله ما هر گاه از واژه چپ‌گرا استفاده می‌کنیم، منظورمان بیشتر سوسیالیست‌ها، افرادی که مالکیت اشتراکی را می‌پسندند، فمنیست‌ها، فعالان حقوق همجنسگرایان، فعالان حقوق ناتوانان، فعالان حقوق حیوانات و مواردی دیگر از این دست است. اما باید به این نکته توجه کنیم که اگر فردی که با یک یا تعدادی از چنین جنبش‌هایی ارتباط دارد به معنای این نیست که وی حتمن و بدون قید و شرط چپ‌گراست. البته مشخص کردن مرزهای چپ‌گرایی موضوع بحث ما نیست و با ادامه بحث، منظور ما از چپ گرایی بیشتر روشن خواهد شد.



    ۸- با این وجود، ممکن است در نهایت ذهنیت ما از چپ گرایی، بسیار کمتر از چیری که در پی آن هستیم مشخص و آشکار شود. سعی ما در این جا این است که به ۲ نیرو و انگیزه پنهان که در خفا به روانشناسی چپ جریان می‌دهند اشاره کنیم. البته ما به هیچ وجه ادعایی درباره کامل بودن دانش مان در مورد روانشناسی جریان چپ نداریم. همچنین گستره مباحث ما بیشتر چپ مدرن را در بر خواهد گرفت و معلوم نیست که این مباحث تا چه حدی در مورد چپ گرایی در قرون ۱۹ و ۲۰ صادق باشد.



    ۹- ما دو انگیزه و نیروی پنهان در بطن روانشناسی چپ گرایی را “احساس فرودستی” و “بیش اجتماعی شدن” می‌نامیم. احساس فرودستی ویژگی همه گیر و عمومی چپ مدرن است اما بیش اجتماعی‌شدن تنها ویژگی برخی از افراد این جریان و نه همه آن‌هاست. البته نکته مهم این است که این افراد ‌(افراد بیش اجتماعی شده‌) دارای نفوذ و تاثیر فراوانی بر جریان کلی چپ مدرن هستند.



    احساس فرو‌دستی

    ۱۰- وقتی از احساس فرودستی سخن می‌گوییم، منظور ما این احساس به شکل خاص آن نیست، بلکه بیشتر منظور ما گستره‌ای از صفات و خصوصیات مرتبط با هم است؛ اعتماد به نفس پایین، احساس عدم توانایی و ناچاری، تمایلات با محور افسردگی، یأس و پذیرفتن آسان شکست، بد‌بینی، احساس همیشگی گناه، تنفّر از خود و…… ما معتقدیم که وجود این خصوصیات در اعضای چپ گرایی مدرن، نقشی سرنوشت‌ساز در تعیین جهت و مسیر آن دارد.



    ۱۱- هنگامی که فردی، هراظهار نظری که در مورد او یا گروهی که او در آن عضو است را نوعی توهین و تحقیر فرض می‌کند نتیجه می‌گیریم که وی احساس فرو‌دستی و دون مایه بودن دارد. این روند در میان فعالان حقوق اقلیت‌ها به شدت مشهود است، حتی اگر آن شخص عضو گروهی که از آن دفاع می‌کند نباشد. آن‌ها درباره هر سخنی که درمورد هر اقلیتی گفته می‌شود حساسیت به خرج میدهند. برای مثال؛ واژه‌های negro، oriental، handicapped، chick به ترتیب برای خطاب قرار دادن سیاهپوستان، آسیا‌تبار‌ها، معلولان و یک خانم مورد استفاده قرار می‌گیرند و چپ‌ها در‌مورد استفاده کردن از آن‌ها بسیار حساس هستند و آن‌ها را توهین کننده می‌دانند. اما در گذشته این واژه‌ها به هیچ وجه حالت هجومی و توهین کننده نداشته اند. مثلن واژه chick در واقع نسخه زنانه واژه guy بوده است. در واقع بار تحقیر و توهین این واژه‌ها توسط خود این فعالان حقوق اقلیت‌ها به آن‌ها اضافه شده است. ‌(همانطور که سیاهپوستان خودشان همدیگر را nigga یا negroخطاب می‌کنند.) حتی انسان شناس‌های چپ‌گرا از گفتن هر واژه‌ای در مورد انسان‌های اولیه که بار معنایی منفی داشته باشد اجتناب می‌ورزند. مثلن آن‌ها سعی می‌کنند که به جای عبارت “اولیه” یا “ابتدایی” از عباراتی مانند “کم توسعه یافته” یا “کم دانش” استفاده کنند. آن‌ها در واقع به هر چیزی که اشاره‌ای به فرو‌دستی جوامع اولیه داشته باشد ‌(اگر که واقعن فرو‌دست بوده باشند!‌) بد‌گمان و بد‌بین هستند.



    ۱۲- جالب این جاست که خود سیاهپوستان، مهاجران، زنان یا معلولان حساسیت و نگرانی کمتری درمورد استفاده از چنین واژه‌هایی دارند. در عوض تعدادی از فعالان حقوق اقلیت‌ها که اکثرشان ریشه در طبقه سفیدپوست متوسط و متوسط رو به بالا دارند بیشترین نگرانی را به خرج می‌دهند. در واقع اولین ریشه‌های مطرح‌شدن چنین مباحثی هم به طبقه اساتید دانشگاهی سفیدپوست نسبتن مرفه باز می‌گشت.



    ۱۳- شمار زیادی از چپ‌گرایان همذات‌پنداری شدیدی با گروه‌های اقلیتی که ضعیف به نظر می‌رسند (زنان‌)، شکست‌خورده به نظر می‌آیند ‌(بومیان آمریکا‌)، دفع‌کننده دیگران هستند ‌(همجنس‌گرایان‌) یا به هر صورتی “فرو‌دست” هستند، دارند. اما توهّم فرو‌دست بودن این گروه‌ها فقط توسط خود فعالان چپ‌گرا صورت می‌گیرد، چرا که این‌گونه راحت‌تر می‌توانند با آن‌ها همذات‌پنداری کنند.



    ۱۴- فمنیست‌ها به شدت در تلاش‌اند تا نشان دهند که زنان دقیقن هم اندازه مردان توانا و قدرتمند هستند. در واقع آن‌ها در ناخوداگاه خود به شدت توسط این فکر که زنان ممکن است به اندازه مردان قدرتمند و توانا نباشند ‌(فکری که صرفن برخواسته از ذهن خودشان است‌) آزار می‌بینند.



    ۱۵- چپ گرایان تمایل دارند که از هر چیزی که تصویری از قدرتمند بودن و موفق بودن را نمایان می‌کند متنفر باشند. آن‌ها از آمریکا متنفرند، از تمدن غربی متنفرند، از استدلال و منطق متنفرند. دلیل‌هایی که چپ گرایان برای تنفر خود از غرب برمی شمارند، به شکلی روشن هیچ همخوانی با انگیزه‌های واقعی آنان ندارد. آن‌ها ابراز می‌کنند که به این دلیل از غرب متنفر‌اند که غرب جنگ طلب، امپریالیست، نژاد پرست‌، سکسیست و…. است. اما وقتی همین نقص‌ها در جوامع سوسیالیست مشاهده می‌شوند، چپ گرایان سریعن برای آن توجیه‌هایی می‌یابند یا در نهایت با بی میلی اعلام می‌کنند که چنین کاستی‌هایی در هر جامعه‌ای وجود دارد. در حالی که همین افراد با اشتیاق فراوان و با بزرگنمایی، به همین کاستی‌ها در تمدن غرب ایراد می‌گیرند. روشن است که این کاستی‌ها دلایل اصلی چپ‌ها برای تنفر از آمریکا و غرب نیستند، آن‌ها از آمریکا و غرب متنفر‌اند چون قدرتمند و موفق هستند.



    ۱۶- واژه‌هایی مانند “تکیه به خود”، “اعتماد به نفس”، “نو آوری”، “ریسک‌پذیری”، “خوش‌بینی” و….. نقش کمرنگی در واژه‌نامه چپ گرا‌ها بازی می‌کنند. چپ‌گرا همیشه ضد فرد است، اشتراک گرا است، می‌خواهد که جامعه تمام مشکلات افراد را برای آن‌ها حل کند، تمام نیاز‌های آن‌ها را برآورده کند و از آن‌ها مواظبت و حراست کند. چپ‌گرا فردی نیست که احساس کند که با تکیه بر توانایی خود می‌تواند مشکلاتش را حل کند یا نیازهایش را برآورده کند، همچنین چپ‌گرا با مفهوم “رقابت” مشکل دارد، چرا که در عمق وجودش احساس بازنده بودن دارد.



    ۱۷- فرم‌های هنری که به مذاق چپ مدرن خوش می‌آیند فرم‌هایی هستند که تمرکز زیادی بر فرومایگی، رقت، شکست و ناامیدی دارند.یا این که ابراز می‌کنند که هیچ امیدی برای دستیابی به چیزی از طریق برنامه و محاسبه و منطق وجود ندارد و همه‌ی چیزی که اهمیت دارد غرق کردن خود در احساس و تجربه “این لحظه” است.



    ۱۸- فیلسوف‌های چپ‌گرای مدرن تمایل دارند که برهان، علم و واقعیت عینی را نادیده بگیرند و اصرار ورزند که همه‌چیز از نظر فرهنگی “نسبی” است. این گزاره کاملن صحیح است که هر فردی حق دارد سؤالاتی جدی درباره بنیان‌های دانش و علم و این که واقعیت عینی چگونه می‌تواند درکی حقیقی از جهان به ما بدهد ‌(البته اگر بتواند!‌) بپرسد، اما این واضح است که فیلسوف‌های چپ‌گرا منطق دانانی کنجکاو نیستند که در حال کشف و آنالیز منطقی بنیان‌های دانش باشند. آن‌ها به شکلی عمیق و احساسی از حملات خود به واقعیت و حقیقت کام می‌جویند، در واقع آن‌ها به خاطر نیاز‌های روانی خود به این مفاهیم حمله می‌کنند. یکی از دلایل این حملات آن‌ها، کینه و دشمنی آن‌ها با این مفاهیم است و تا جایی که این حملات موثر و موفق باشند، به آن‌ها حس قدرت القا می‌کند. همچنین چپ گرایان از علم و منطق متنفرند چرا که مسائل مهمی را به دسته‌های “درست” و “غلط” طبقه‌بندی می‌کند. احساس فرو‌دستی و دون‌مایگی آن‌چنان در چپ‌ها گسترش یافته است که تحمل هیچگونه دسته‌بندی مسائل و مفاهیم به گروه‌های “برتر” و “غیر‌برتر” را ندارند.این موضوع دلیل پنهان پشت این مسئله که چپ‌ها با مفهوم IQ مشکل دارند را نیز روشن می‌کند. چپ‌گراها به شدت مخالف نسبت دادن بعضی ویژگی‌ها و صفات به ماده ژنتیکی هستند زیرا چنین تفسیری ممکن است افراد را به دسته‌های برتر و فرو‌دست تقسیم کند. چپ‌ها ترجیح می‌دهند که وجود یا نبود هر صفت را متوجه جامعه سازند. بدین ترتیب اگر فردی فرو‌دست باشد هیچ تقصیری متوجه او نیست، زیرا این جامعه است که او را خوب بار نیاورده است.



    ۱۹- چپ گرا را نباید با فردی اشتباه گرفت که احساس فرو‌دستی در او باعث شده که لاف بزند، خود‌پسند باشد، سو استفاده کند، خود‌نمایی کند یا بی‌رحمانه با بقیه احساس رقابت و دشمنی کند. چنین فردی به طور کامل ایمان به خویش را از دست نداده است. او در احساس قدرت و احساس ارزش فردی کاست دارد اما هنوز هم می‌تواند قدرتمند‌شدن را تصور کند و این تلاش‌های او برای رسیدن به قدرت است که این رفتار‌های ناخوشایند را به وجود آورده است [۱]. اما چپ گرا از این نقطه نیز عبور کرده است. احساس فرو‌دستی چنان در او ریشه دوانده که او نمی‌تواند از خود تصویری قدرتمند و با‌ارزش داشته باشد. چنین فردی تنها به عنوان عضوی از یک جنبش بزرگ‌تر که به آن احساس تعلق و پایبندی کند می‌تواند احساس قدرت و ارزشمندی داشته باشد. این منجر به همان “جمع‌گرایی” یا “اشتراک گرایی” معروف چپ‌ها می‌شود.



    ۲۰- به تمایلات مازوخیستی نهان در تاکتیک چپ گرا‌ها دقت کنید؛ با دراز‌کشیدن در برابر خودرو پلیس تظاهرات می‌کنند، تعمدن پلیس را تحریک می‌کنند که به آن‌ها حمله کند و…… چپ‌ها غالبن چنین تاکتیک‌هایی را برای تاثیرگذاری در رسیدن به هدف انتخاب نمی‌کنند بلکه صرفن تاکتیک‌های مازوخیستی را ترجیح می‌دهند. چرا؟ چون تنفر از خود از بنیان‌های روانشناسی چپ‌گرایی است.



    ۲۱- ممکن است چپ‌ها ادعا کنند که فعالیت‌هایشان از “همدردی” یا “اصول اخلاقی” انگیزه و منشأ می‌گیرد ‌(در چپ‌های بیش اجتماعی شده تا حدودی همین گونه است که بعدن به آن اشاره خواهد شد.‌) اما این همدردی یا اصول اخلاقی نمی‌تواند انگیزه اصلی چپ‌گرا‌ها باشد. علاوه بر این‌ها، غالب رفتارهای چپ‌گرایان به نظر نمی‌رسد که سودی محاسبه شده و منطقی به افراد و گروه‌هایی که چپ‌ها ادعای کمک رسانی به آن‌ها را دارند برساند. برای مثال اگر کسی اعتقاد داشته باشد که اتخاذ رفتار ویژه با سیاهپوستان مفید است، آیا ابراز آن با کینه و خشونت سودی دارد؟ به وضوح بهتر است که این ایده با مذاکره و خوشرویی مطرح شود تا حداقل بر سفیدپوستانی که خود تبعیض را باور ندارند تاثیر‌گذار باشد. اما فعالان چپ چنین روشی را انتخاب نمی‌کنند زیرا چنین روشی نیاز‌های روانی آن‌ها را برطرف نخواهد‌کرد. کمک به سیاهان هدف اصلی آنان نیست، در واقع مسائل نژادی برای آن‌ها بهانه‌ای است که تا به وسیله آن کینه‌های خود و نیاز و طمع ناخوداگاه خود به قدرت را ابراز کنند. با چنین روشی آن‌ها در واقع به سیاهان آسیب بیشتری می‌زنند زیرا موضع کینه جویانه این فعالان نسبت به اکثریت سفید، باعث تشدید نفرت و اختلافات نژادی می‌شود.



    ۲۲- اگر جامعه ما هیچ‌گونه مشکل و مسئله اجتماعی نمی داشت، چپ گرایان شروع به ابداع و اختراع مشکلاتی می‌کردند تا به وسیله‌ی آن بهانه‌ای برای جنجال و غوغا به پا کردن داشته باشند.



    ۲۳- ما تأکید می‌کنیم که آنچه گفته شد، هیچگاه توصیف دقیقی از تمام افرادی که نام چپ‌گرا را یدک می‌کشند نیست، بلکه بیشتر تفسیر و توصیفی به تمایلات و سو‌گیری‌های عمومی چپ‌گرایی است.



    [ادامه دارد]


    یادداشت‌ها:

    ۱. ما ادعا می‌کنیم که بیشتر و حتی همه افرادی که شخصیتی زورگو وخشن دارند، از احساس فرودست بودن رنج می‌برند.
     
  2. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    بیش اجتماعی‌شدن



    ۲۴- روانشناسان واژه “اجتماعی‌شدن” را برای توصیف فرایندی به کار می‌برند که طی آن کودکان تربیت می‌شوند و تمرین می‌بینند که تنها طبق امیال و خواسته‌های جامعه فکر کنند و دست به عمل بزنند. یک فرد هنگامی اجتماعی تلقی می‌شود که به معیار‌های جامعه خود باور داشته باشد، از آن‌ها پیروی کند و همچنین خود به عنوان قطعه‌ای از ماشین اجتماع فعالیت کند. از آنجایی که به شکل سنّتی چپ‌ها به صورت شورشی تصویر شده اند، شاید غیر‌منطقی به نظر بیاید اگر بگوییم بسیاری از چپ‌ها دچار “بیش اجتماعی‌شدن” هستند. روشن است بسیاری از چپ‌ها آنچنان هم که به نظر می‌آیند “شورشی” نیستند.



    ۲۵- نظام و معیار‌های اخلاقی جامعه ما آنچنان پر‌پیچ و خم و انعطاف‌ناپذیر است که تقریبن در هر عملی مقداری وجه غیر‌اخلاقی وجود دارد. برای مثال ما نباید از هیچ‌کس متنفر باشیم، در حالی که هر فردی در برهه‌هایی از زندگی نسبت به بعضی افراد احساس تنفر داشته است، چه به آن اعتراف کند چه نکند. بعضی از افراد آن چنان به شکل افراطی اجتماعی شده‌اند که تلاش‌شان برای اخلاقی بودن در فکر، عمل و احساسات خود، باعث تحمیل باری عظیم بر ناخوداگاه آن‌ها می‌شود. آن‌ها دائمن در حال فریب دادن خود هستند و برای هر عمل، احساس یا ایده خود، توجیه یا بنیانی اخلاقی می‌یابند تا از احساس گناه‌کار بودن دور بمانند. ما برای توصیف چنین افرادی از عبارت “بیش اجتماعی شده” استفاده می‌کنیم [۲].



    ۲۶- ببش اجتماعی‌شدن می‌تواند منجر به اعتماد به نفس پایین، احساس ناتوانی، احساس بازنده بودن، گناه‌کار بودن و….. شود. از مهم ترین راه‌ها برای اجتماعی کردن کودکان این است که جامعه در برابر هر سخن یا عملِ کودک که بر خلاف عرف باشد، احساس شرمساری و سر‌افکندگی را به آن‌ها القا می‌کند. اگر این اتفاق چندین بار تکرار شود و یا اگر خود کودک به شکل ذاتی حساس‌تر باشد، در وی احساس بسیار شدید “شرمندگی از خود” به وجود می‌آید. اکثر مردم مقداری از فعالیت‌هایی چون اغراق، دروغ، قانون شکنی و…. را انجام می‌دهند اما افراد بیش اجتماعی شده نمی توانند چنین کار‌هایی انجام دهند یا در صورت انجام با احساس شدید شرم و تنفر از خود همراه خواهد شد. چنین فردی حتی در صورت فکر کردن به مسائلی که از نظر اجتماع قابل قبول نیستند نیز دچار احساس گناه می‌شود. علاوه بر این‌ها، اجتماعی‌شدن فقط در محدوده اخلاقیات باقی نمی‌ماند و بسیاری از موضوعات در خارج از حیطه اخلاق را هم در بر می‌گیرد؛ به این ترتیب فردی که به شکلی افراطی اجتماعی شده است به وسیله افسار و قلّاده‌ای روانی مهار می‌شود تا فقط در مسیر‌هایی که جامعه برایش تدارک دیده قدم بگذارد. در بسیاری از این افراد، این مسائل درونی باعث احساس شدیدی از محدودیت و عدم‌توانایی تغییر می‌شود که می‌تواند دشواری بسیاری به آن‌ها تحمیل کند. نتیجه این است که “بیش اجتماعی‌شدن” از بزرگ‌ترین ظلم‌هایی است که افراد می‌توانند بر یکدیگر روا دارند.



    ۲۷- ما اعتقادداریم که بخش بسیار مهم و تاثیر گذاری از چپ مدرن به شکلی افراطی اجتماعی شده است و این “بیش اجتماعی‌شدن” نقش بسیار پررنگی در تعیین جهت حرکت چپ مدرن دارد. چپ‌های “بیش اجتماعی شده” بیشتر به نظر می‌رسد که بیشتر از روشن‌فکران و اعضای طبقه اجتماعی متوسط به بالا باشند. همچنین توجه کنید که اندیشمندان دانشگاهی [۳]، بیش اجتماعی شده ترین گروه جامعه را تشکیل می‌دهند.



    ۲۸- چپ بیش اجتماعی شده سعی می‌کند با “شورش‌گری”، از بند قلاده‌های روانشناختی خود آزاد شود و احساس استقلال کند. اما غالبن او به اندازه کافی قدرتمند نیست تا علیه بنیادی ترین ارزش‌های جامعه شورش کند. به شکل کلّی، امروزه اهداف چپ گرایان چندان تفاوتی هم با اهداف و آرمان‌های خود جامعه ندارد. در واقع چپ هنجار‌های اخلاقی جامعه را جذب می‌کند، آن‌ها را کمی تغییر می‌دهد و سپس به شکل عجیبی بقیه جامعه را متهم به خدشه دار کردن آن ارزش‌ها می‌کند. مثال‌ها: برابری نژادی، برابری جنسیتی، صلح‌طلبی، عدم خشونت، آزادی بیان، مهربانی با حیوانات و به طور کلی‌تر و عمیق‌تر: وظیفه فرد برای خدمت به اجتماع و وظیفه اجتماع برای محافظت از فرد. چنین ارزش‌هایی خود به صورت ذاتی و عمیق در روزمره ی جامعه ما یا حداقل طبقه متوسط و بالای آن [۴] گنجانده شده‌اند. حتی بسیاری از چپ‌ها خود گاهی به این اصول پایبندی کامل ندارند، اما در عوض کینه جویی خود را متوجه مردم می‌کنند و آنان را به دلیل این‌که به اندازه کافی به اصول توجه ندارند مخاطب خشونت و کینه‌ورزی خود قرار می‌دهند.



    ۲۹- اکنون می‌خواهیم نشان دهیم که چپ‌ بیش اجتماعی شده، چگونه وابستگی شدید خود به اصول و سنت‌های جامعه را با نمایش شورش علیه آن‌ها پنهان می‌کند. بسیاری از چپ‌ها طرفدار اقدامات مداخله جویانه ویژه‌ای هستند، مثل کوچ دادن سیاهان به محله‌های ثروتمند، جایگاه اختصاصی شغلی برای آن‌ها، بودجه فراوان برای مدارس آن‌ها و….. در واقع آن‌ها می‌خواهند که سیاهان را هم وارد سیستم و در آن ادغام کنند. آن‌ها را وکیل، تاجر یا پزشک کنند. دقیقن مانند نسخه‌ای عینی از طبقه سفید‌پوستان متوسط به بالا. اگر این عبارت را به یک چپ‌گرا بگوییم، آن‌ها پاسخ خواهند داد که شبیه کردن سیاه به سفید آخرین چیزی است که می‌خواهند و آن‌ها به شدت متمایل به حفظ فرهنگ و آداب سنتی سیاهان هستند. اما آیا حفظ یک فرهنگ و سبک زندگی اینگونه است؟ در واقع آن‌ها به جز نمودهای سطحی مانند غذا، لباس یا موزیک، نمودهای مهم و عمیق‌تر دیگر را قبول ندارند و بسیار سعی می‌کنند که این نمودهای مهم‌تر را به ارزش‌های طبقه متوسط به بالای سفیدپوست آلوده کنند؛ بالا رفتن از نرده‌بان شغلی، تحصیل در دانشگاه، زندگی لوکس و گرانقیمت و…… آن‌ها میخواهند الگوی رفتاری پدران سیاه‌پوست را تغییر دهند، رفتار گروه‌های خیابانی سیاه را تغییر دهند و…… نکته جالب این است که این ارزش‌ها دقیقن همان ارزش‌های سیستم صنعتی-تکنولوژیک هستند. در واقع سیستم مادامی که فرد در دانشگاه تحصیل می‌کند و نردبان طرقی را طی می‌کند، به آهنگ مورد‌علاقه فرد، اعتقادات فرد یا طرز آرایش و پیرایش او کاری ندارد. به شکل کلی گرچه چپ گرایان این را کتمان می‌کنند ولی به شدت به دنبال ادغام همه روه‌ها در سیستم و مجبور شدنشان به پذیرش ارزش‌های سیستم هستند.



    ۳۰- ما به هیچ وجه ادعا نمی‌کنیم که چپ‌ها هیچگاه به دنبال شورش علیه ارزش‌های بنیادی اجتماع نیستند. البته آن‌ها به شکلی مضحک با توسّل به خشونت فیزیکی، بر خلاف یکی از اصول بنیادین خود که همان صلح طلبی و مبارزه با خشونت است عمل می‌کنند. به زعم خودشان، این خشونت فیزیکی برای آن‌ها نوعی از آزادی می‌باشد، اما در واقع با ابراز خشونت سعی در شکستن محدودیت‌های روانی دارند که بر آن‌ها حاکم است اما این مسئله را در پوشش‌هایی چون اعتراض به تبعیض، اعتراض به مراجع قدرت یا مواردی از این قبیل می‌پوشانند.



    ۳۱- ما می‌دانیم که بسیاری از رفتار‌های چپ گرایان ریشه در روانشناسی آن‌ها دارد و برای تشریح این مسائل و مشکلات به چند جلد کتاب نیاز داریم. در این جا ما فقط سعی کردیم که دو مورد از مهم ترین این مشکلات را معرفی کنیم.



    ۳۲- مشکلات چپ گرایان نمادی از مشکلات عمومی شایع در جامعه ما هستند: تمایلات افسرده‌گرایانه، اعتماد به نفس پایین، احساس ناتوانی و شکست خورده بودن و…… شگفت این که با این وجود، باز هم جامعه سعی دارد که ما را بیش از پیش اجتماعی کند؛ اکنون حتی جامعه به ما می‌گوید که چگونه غذا بخوریم، چگونه ورزش کنیم، چگونه عشق بورزیم، چگونه فرزندان خود را تربیت کنیم و موارد روز‌افزون دیگر.



    روند قدرت



    ۳۳- انسان‌ها نیاز به پدیده‌ای به نام “روند قدرت” دارند. این پدیده ارتباط بسیار نزدیکی با نیاز به خود قدرت دارد اما با آن یکسان نیست. روند قدرت از ۴ جز تشکیل شده که سه مورد از آن‌ها برای ما آشنا هستند: هدف، تلاش برای رسیدن به هدف و رسیدن به آن. چهارمین مورد ممکن است برای ما غریب به نظر برسد، در واقع نیاز افراد به این مورد بسیار متفاوت است، این نیاز “خود‌مختاری” نام دارد که در مورد آن ببشتر بحث خواهیم کرد ‌(پاراگراف ۴۲ تا ۴۴‌).



    ۳۴- فرض کنید که فردی می‌تواند هر چه را که دلش بخواهد تنها با آرزو کردن آن داشته باشد. چنین فردی دارای “قدرت” است اما به سرعت مشکلاتی جدی در او بروز خواهد کرد. در ابتدا وی بسیار اوقات خوبی خواهد داشت اما با گذشت زمان او بیشتر و بیشتر کسل خواهد شد. ممکن است حتی پس از گذشت مدتی خاص، وی از نظر بالینی به افسردگی مبتلا گردد. در مقیاس بزرگتر، تاریخ نشان داده است که همه حکوت‌های اشراف سالار، روزی به سمت فاسد‌شدن طی مسیر می‌کنند و وارد پروسه زوال می‌شوند. با وجود این که چنین حکومت‌هایی از قدرت کافی برخوردار هستند، اما قدرت به تنهایی کافی نیست و باید هدف و مسیری برای رسیدن به آن وجود داشته باشد.



    ۳۵- هر فردی اهدافی دارد، در پایین ترین سطح اهدافی مانند غذا، پوشاک و هر چیز دیگری که برای زنده ماندن نیاز است. اما بعضی افراد همه این‌ها را بدون هیچ تلاشی به دست می‌آورند و همین باعث خستگی روحی و درماندگی آنان خواهد شد.



    ۳۶- عدم دستیابی به اهداف مهم، اگر این اهداف زیستی باشند به مرگ و اگر این گونه نباشند، به واماندگی شدید منجر می‌شود. این عدم دستیابی دائم به اهداف در طول زمان باعث به وجود آمدن حس بازنده بودن، اعتماد به نفس پایین و افسردگی می‌شود.



    ۳۷- بنابراین یک انسان برای جلوگیری از مشکلات روانی جدی، به اهدافی نیاز دارد که دستیابی به آن‌ها نیاز به تلاش دارد و همچنین در صورت تلاش کردن، احتمالی منطقی در رسیدن به آن اهداف دارد.



    فعالیت‌های جایگزین



    ۳۸- اما همه انسان‌های قدرتمند وارد مسیر کسالت و فساد نمی شوند. برای مثال یکی از امپراطور‌های ژاپن به جای غرق‌شدن در مسیر لذت و فساد، خود را وقف زیست شناسی دریایی کرد و در آن حوزه درخشید. در واقع هنگامی که افراد نیاز به تلاش و کوشش برای برطرف کردن نیاز‌های زیستی خود ندارند، شروع به یافتن هدف‌های مصنوعی برای خود می‌کنند. در بسیاری از موارد افراد با همان انرژی و انگیزه‌ای این اهداف را دنبال می‌کنند که اجداد آن‌ها هدف‌های زیستی خود را دنبال می‌کردند. در واقع در امپراطوری‌های کهن اکثرن هر اشراف زاده‌ای به گونه‌ای این کار را انجام می‌داد: برخی به شکار می‌پرداختند ‌(که به گوشت آن نیازی نداشتند‌)، برخی به ثروت‌اندوزی بیشتر می‌پرداختند و تعداد کمی هم به دنبال علم می‌رفتند. ‌(مانند لُرد کلوین، فیزیک دان بریتانیایی.م.‌)



    ۳۹- ما از این گونه فعالیت‌ها که افراد صرفن برای این که چیزی برای انجام دادن داشته باشند و از دنبال کردن آن رضایت خاطری مصنوعی را به دست آورند به عنوان “فعالیت‌های جایگزین” یاد می‌کنیم. اکنون به روشی ساده برای شناسایی فعالیت‌های جایگزین اشاره می‌کنیم: فعالایتی مشخص را در نظر بگیرید. گر فرد مجبور می‌بود که بخش بزرگی از زمان و انرژی خود را صرف برآوردن نیازهای اولیه زیستی خود کند، آیا هنوز هم از انجام ندادن آن فعالیت خاص احساس محرومیت می‌کرد یا کمبودی ویژه را در زندگی اش احساس می‌کرد؟ اگر پاسخ “خیر” باشد، در واقع آن هدف مشخص و کوشش در راه آن همگی فعالیت‌هایی جایگزین هستند. برای مثال مطالعات آن امپراطور ژاپنی در زمینه زیست‌شناسی دریایی به روشنی نقش فعالیت جایگزین را داشتند، چرا که اگر آن امپراطور مجبور بود که بخش بزرگی از زمانش را صرف رسیدن به هدف‌های زیستی پایه زندگی بکند، به هیچ وجه ازعدم مطالعه زیست شناسی دریایی احساس محرومیت نمی‌کرد. اما از سوی دیگر، تلاش برای به دست آوردن عشق یا سکس فعالیت جایگزین نیست زیرا هر فردی با هر نوعی از زندگی در طول تاریخ، از نبود عشق و سکس احساس محرومیت کرده است.



    ۴۰- در جامعه صنعتی مدرن تنها مقدار کمی تلاش نیاز است تا نیاز‌های زیستی فرد رفع شوند. در واقع تنها فاکتور‌های مورد نیاز، بهره هوشی معمولی و متوسط و همچنین “فرمان‌پذیری” هستند. اگر کسی این دو فاکتور را داشته باشد، جامعه از گهواره تا گور از وی محافظت کرده نیاز‌های اولیه اش را برطرف می‌کند. بنابراین عجیب نیست که در چنبن جامعه‌ای، چنین حجمی از فعالبت‌های جایگزین وجود داشته باشد؛ فعالیت‌های علمی، مسابقات ورزشی، فعالیت‌های انسان‌دوستانه، خلق آثار هنری و ادبی، ارتقای شغلی، تلاش برای ثروت بیش از حد مورد نیاز و فعالیت‌های اجتماعی که برای خود فرد سود خاصی در پی ندارد. الیته ممکن است این فعالیت‌ها همیشه به شکل خالص حالت جایگزین نداسته باشند، مثلن یک دانشجو ممکن است در پی پرستیژ و مقام باشد، یک هنرمند در پی ابراز و نمایاندن خود، فعال اجتماعی در پی بروز کینه‌های خود و….. اما برای اغلب افراد این فعالیت‌ها همان نقش فعالیت‌های جایگزین را دارند. برای مثال اکثر دانشمندان و پزشکان به شما خواهند گفت که شغل خود را بیشتر به خاطر “احساس رضایت” و “سودمند بودن برای جامعه” انتخاب کرده‌اند.



    ۴۱- برای اکثر مردم، فعالیت‌های جایگزین رضایت و لذت کمتری از دنبال کردن اهداف واقعی دارند. ‌(منظور از واقعی، فعالیت‌هایی است که فرد پس از دستیابی به “روند قدرت” هم به دنبال آن‌ها خواهد رفت، مانند عشق‌) یک نشانه این است که در اکثر موارد، افرادی که به شکلی عمیق به فعالیت‌های جایگزین مشغول و در ارتباط هستند، هیچگاه احساس راحتی و آرامش نمی‌کنند؛ فردی که درامد بالایی دارد به دنبال پول بیشتر است، دانشمند مسئله‌ای را حل می‌کند و سپس دنبال مسائل بی نهایت دیگر می‌رود، رکورد‌دار المپیک به خود فشار می‌آورد تا رکورد بهتری را ثبت کند و…. بسیاری از افرادی که درگیر این فعالیت‌های جایگزین هستند به شما خواهند گفت که این فعالیت‌ها احساس رضایت بیشتری را از فعالیت برای رفع نیازهای بیولوژیک فراهم می‌آورد، اما این تنها به آن دلیل است که در جامعه امروزی، تلاش لازم برای رفع نیازهای بیولوژیک به شدت کاهش یافته است. دلیل بسیار مهم دیگر این است که در جامعه امروزی، افراد نیاز‌های بیولوژیک خود را توام با “خودمختاری” حل نمی‌کنند، بلکه این نیازها توسط سیستم و با کمترین تلاش فردی ممکن، برای وی حل و فصل می‌گردند. ‌(نکته جالب این که هر چه از جهان توسعه یافته به سمت جهان در حال توسعه حرکت می‌کنیم، خودمختاری نه تنها در شیوه رفع نیاز‌های بیولوژیک، بلکه حتی در انتخاب فعالیت‌های جایگزین هم از بین می‌رود. در غرب حداقل درجاتی از خودمختاری در انتخاب فعالیت جایگزین وجود دارد.م.‌)



    خودمختاری



    ۴۲- خودمختاری به عنوان بخشی از “روند قدرت” شاید برای همه افراد ضروری نباشد، اما همه افراد کم و بیش به مقداری از آن برای حرکت به سوی اهدافشان نیاز دارند. تلاش‌های آن‌ها باید با اراده خود آن‌ها و در سمت‌و‌سویی که خودشان دوست دارند باشد. با این وجود بسیاری از مردم نیازی به خودمختاری بیش از حد و تلاش انفرادی ندارند و تنها تلاش به عنوان عضوی از گروه یا سیستمی کوچک برای آن‌ها کافی است. بنابراین اگر گروهی چند‌نفره از افراد در مورد هدفی به توافق برسند و در راه رسیدن به آن تلاش کنند، نیازهایشان به “روند قدرت” مرتفع خواهد شد. اما اگر همین افراد تحت انقیاد و دستورات بالادستی که جایی برای تصمیم گیری شخص و اراده شخصی باقی نمی‌گذارد باشند، نیاز آنان به روند قدرت مرتفع نخواهد شد. این نکته حتی درباره گروه‌هایی با تعداد افراد خیلی زیاد که در آن نقش هر فرد در تصمیم‌گیری گروهی بسیار کمرنگ است نیز صادق است [۵].



    ۴۳- برخی افراد نیاز کمی به خودمختاری دارند. در چنین افرادی یا میل به قدرت ضعیف است، یا این میل را به وسیله عضویت در سازمان یا گروهی مشترک ارضا می‌کنند. همچنین در اینجا دسته سومی هم وجود دارد که امیال قدرت‌طلبانه خود را صرفن به وسیله قدرت و خشونت فیزیکی برطرف می‌کند، مانند سربازی که کورکورانه و با اطاعت محض از مافوق خود مشغول به شکنجه و آدم کشی می‌شود.



    ۴۴- اما برای اکثر مردم، تنها در طی روند قدرت است که احساس واقعی اعتماد به نفس و تکیه بر خود به دست می‌آید. وقتی کسی موقعیت و فرصت کافی برای حرکت در روند قدرت را ندارد نشانه‌هایی بروز خواهد داد که مهم ترین آن‌ها عبارتند از: کسلی و بی‌حوصلگی، درماندگی، اعتماد‌به نفس پایین، احساس فرودست بودن، احساس بازندگی، افسردگی، شرم، کینه، لذت گرایی مادی افراطی، رفتار جنسی غیرعادی، اختلالات خواب و اختلالات گوارشی [۶].



    [ادامه دارد]




    یادداشت‌ها:

    ۲. در دوران ویکتوریایی، بسیاری از افراد “بیش اجتماعی شده” در نتیجه ی سرکوب، یا تلاش برای سرکوب امیال جنسی خود دچار مشکلات روانی حاد گشتند. فروید هم بنیان تئوری‌های خود را بر چنین افرادی گذاشت. امروزه نقطه تاکید اجتماعی‌شدن از سکس به خشونت تغییر یافته است.

    ۳. متخصصان علوم مهندسی یا هر علم “فیزیکی و قابل لمس” دیگر لزومن شامل این بحث نمی‌شوند.

    ۴. بسیاری از افراد طبقه متوسط و بالا وجود دارند که در برابر این ارزش‌ها مقاومت می‌کنند اما این مقاومت اکثرن پنهان می‌ماند و به شکل بسیار محدود در رسانه‌های جمعی نمایش داده می‌شود. تکانه اصلی تبلیغات در جامعه ما، به نفع ارزش‌های عنوان شده است. دلیل اصلی این که چرا این ارزش‌ها تبدیل به ارزش‌های اصلی جامعه ما شده‌اند این است که این ارزش‌ها برای جامعه صنعتی مفید هستند. خشونت نهی میشود چرا که عملکرد سیستم را مختل می‌کند، تبعیض هم زیبا نیست چرا که استعداد‌های گروه‌های اقلیت که می‌توانست به درد سیستم بخورد را از سیستم دور خواهد کرد. فقر باید ریشه کن شود چرا که طبقه فرودست برای سیستم مشکل ایجاد می‌کند. زن‌ها به داشتن شغل تشویق می‌شوند چرا که به این طریق سیستم از نیروی کار آن‌ها استفاده می‌کند و به این طریق بهتر در سیستم ادغام می‌شوند و به جای داشتن جایگاه در خانواده شان، جایگاهی در سیستم خواهند یافت و این باعث ضعیف‌تر‌شدن بنیان‌های خانواده خواهد شد ‌(رهبران سیستم همیشه از اشتیاق خود به تقویت خانواده سخن می‌گویند اما در واقع همه هدف آن‌ها این است که خانواده به عنوان ابزاری برای اجتماعی کردن هر چه بیشتر کودکان و وارد کردن هر چه موثرتر آن‌ها به سیستم عمل کند‌).

    ۵. شاید این بحث مطرح شود که اکثر مردم نمی‌خواهند خودشان تصمیمات خودشان را بگیرند، بلکه تمایل دارند که رهبرانشان به جای آن‌ها فکر کنند. رگه‌ای از درستی در این بحث وجود دارد. مردم با تصمیم گیری درباره امور کوچک مشکلی ندارند، اما تصمیم گیری درباره مسائل بنیادی و دشوار نیازمند روبه رو‌شدن با مسائل و تضاد‌های روانی است و مردم از تضاد‌های روانی و درونی متنفر اند، به همین دلیل دوست دارند که دیگران تصمیمات بزرگ را برایطان بگیرند. اما این گونه نیست که آن‌ها بخواهند که این تصمیمات بدون هرگونه نظر خواهی یا تاثیرگذاری از جانب خودشان برایشان گرفته شود. آن‌ها می‌خواهند به رهبرانشان دسترسی داشته باشند و تا حدی بتوانند بر تصمیماتشان تاثیرگذار باشند. حداقل در این سطح آن‌ها به مقداری خود مختاری نیاز دارند.

    ۶. برخی از نشانه‌های لیست شده، شبیه نشانه‌های نمایان شده توسط حیوانات زندانی در قفس است. محرومیت از “روند قدرت” به این ترتیب باعث بروز چنین نشانه‌هایی می‌شود: فهم و دانش عمومی و عامّی در مورد انسان میگوید که عدم وجود اهداف بلند مدت باعث کسل‌شدن و سررفتن حوصله می‌شود که در صورت ادامه یافتن تبدیل به افسردگی می‌شود. ناکامی در رسیدن به اهداف باعث سرگشتگی و کاهش اعتماد به نفس می‌شود. این سرگشتگی به عصبانیت تبدیل می‌شود و عصبانیت در نهایت تبدیل به خشونت می‌شود. همه این مشکلات با هم در نهایت باعث اختلالات خواب، اختلالات گوارشی و همچنین احساس گناه می‌شود. چنین کرختی و افسردگی‌ای غالبن خود به لذت گرایی مادی بیش از حد به عنوان تلاشی برای فرار از شرایط می‌انجامد. البته واقعیت پیچیده‌تر از این‌هاست و موارد ذکر شده به نوعی ساده سازی واقعیت هستند و البته که محرومیت از روند قدرت تنها دلیل بروز چنین علائمی نیست. و البته که منظور از افسردگی، لزومن نوعی از افسردگی نیست که نیاز به ویزیت روانپزشک داشته باشد، بلکه بسیاری از موارد به صورت افسردگی ملایم و خفیف هستند. و منطور ما از هدف، لزومن اهداف بلند مدت نیست، بلکه اهدافی مانند فراهم کردن غذا و امکانات برای خانواده هم برای اکثر افراد هدفی است که کاملن کفایت می‌کند.
     
    hileya از این پست تشکر کرده است.
  3. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    منشا‌های مشکلات اجتماعی



    ۴۵- هر کدام از نشانه‌هایی که ذکر شد می‌تواند در هر جامعه‌ای اتفاق بیوفتد، اما در جامعه مدرن صنعتی این معیار‌ها در مقیاسی بسیار عظیم وجود دارند. ما اولین افرادی نیستیم که اشاره می‌کنیم که جهان امروزه به نظر در حال حرکت به سمت دیوانگی است. اینگونه پدیده‌ها برای جامعه بشری طبیعی نیستند. دلایل قابل اعتنایی وجود دارد که انسان اولیه هم در زندگی خود دچار استرس و درماندگی می‌شده اما از زنذگی خود رضایت بیشتری داشته. البته که در این جوامع هم همه چیز ایده آل نبود: آزار زنان در میان بومیان استرالیا رواج داشت، تراجنس بودن در برخی قبیله‌های آمریکایی رایج بود و…. اما به نظر می‌رسد که به شکل عمومی مشکلاتی که در انتهای پاراگراف قبلی لیست کردیم، در جوامع ابتدایی بسیار کم‌تر از جوامع کنونی شیوع داشتند.



    ۴۶- ما مشکلات روانی و اجتماعی انسان مدرن را به این دلیل می‌دانیم که جامعه ما و مردم ما امروزه در شرایطی بسیار متفاوت با شرایطی که گونه انسان در آن فرگشت یافت زندگی می‌کنند و همچنین به ناچار باید از خود رفتار‌هایی نشان دهند که بسیار با رفتارهایی که انسان‌های اولیه در حین فرگشت از خود بروز می‌دادند متفاوت است.



    ۴۷- از مشکلات و شرایط غیرطبیعی جامعه کنونی می‌توان موارد زیر را نام برد: تراکم بیش از حد جمعیت، انزوای انسان نسبت به طبیعت، سرعت بسیار بالای تغییرات اجتماعی، نابودی ساختار‌های اجتماعی طبیعی کوچک مانند خانواده‌های گسترده، دهکده و قبیله.



    ۴۸- واضح است که تراکم و ازدحام جمعیت، استرس و خشونت را افزایش می‌دهد، این میزان از شلوغی و ازدحام و همچنین دوری فرد از طبیعت، از نتایج پیشرفت تکنولوژیک هستند. تمام جوامع پیش از انقلاب صنعتی به شکل غالب روستایی بودند، اما صنعتی‌شدن به شدت ابعاد شهر‌ها را گسترش داد و همین باعث شد که درصد فزاینده‌ای از جمعیت در شهرها زندگی کنند. همچنین تکنولوژی انسان را قادر ساخت که غذا را برای مقدار بیشتر و متراکم تری از جنعیت فراهم کند ‌(همچنین تکنولوژی خود به شکل دیگر نیز اثرات این ازدحام را مضاعف می‌کند: به این شکل که قدرت‌ها و ابزاری که آثار ویرانگر دارند را به شکلی فزاینده در اختیار افراد قرار می‌دهد. برای مثال ابزار تولید کننده صدا که می‌تواند آرامش محیط‌های شلوغ و پر ازدحام را چند برابر به هم بزند‌).



    ۴۹- طبیعت برای انسان‌های اولیه محیط و چهارچوبی امن با تغییرا بسیار اندک و تدریجی فراهم می‌کرد، در حالی که تکنولوژی مدرن امروزه به سرعت خود و جامعه را تغییر می‌دهد و این تغییرات سریع، به دلیل عدم سازگاری با پیشینه فرگشتی انسان، باعث احساس عدم امنیت و درماندگی در او می‌شوند.



    ۵۰- محافظه کاران هم احمق هستند؛ آن‌ها در مورد زوال ارزش‌های سنتی اعتراض می‌کنند اما در همین حال با اشتیاق از پیشرفت تکنولوژی و رشد و گسترش اقتصادی حمایت می‌کنند. به نظر می‌رسد که آن‌ها این نکته را درنمی یابند که هر تغییر عمده تکنولوژیک یا اقتصادی در جامعه، بدون همراه‌شدن با تغییرات اجتناعی دیگر ممکن نیست. این تغییرات اجتناب ناپذیر به شکلی حتمی به سنّت ضربه خواهد زد.



    ۵۱- سقوط ارزش‌های سنّتی تا حد زیادی باعث سقوط و نابودی پیوندهایی می‌شود که گروه‌ها و جوامع کوچک محلی را کنار هم نگه می‌دارد. این جدایی و از هم گسیختگی جوامع محلی همچنین دلیل دیگری هم دارد؛ جامعه مدرن اکثرن افراد را مجبور یا وسوسه می‌کند که به مکان‌های جدید نقل مکان کنند و خود را از جامعه قبلی خود جدا کنند. علاوه بر این، یک جامعه تکنولوژیک “باید” پیوندهای خانوادگی و جوامع محلی را بگسلاند تا بتواند کارآمدی خود را حفظ کند. در جامعه مدرن فرد قبل از جامعه محلی و خانواده خود، باید به سیستم وفادار باشد، چرا که اگر وفاداری و پیوند درون جوامع کوچک از وفاداری به سیستم بیشتر شود، این جوامع مسیرشان را از سیستم جدا کرده و آن را با مشکل مواجه می‌سازند.



    ۵۲- تصور کنید که یک مقام محلی یا مدیر اجرایی، پسرعمو، برادر یا دوست خود را به مقامی برگزیند.در این صورت او اجازه داده است که وفاداری خانوادگی یا شخصی، جای وفاداری به سیستم را بگیرد. سیستم از این عمل به عنوان “تبعیض” یا “نارواگزینی” یاد خواهد کرد که به عنوان گناهی بزرگ در جهان غرب شناخته می‌شود. جوامع صنعتی که در وفادار ساختن افراد به سیستم به جای وفاداری آنها به جوامع کوچک شخصی ناکام مانده اند، معمولن سیستم‌های ناکارامدی هستند ‌(به آمریکای جنوبی یا خاورمیانه بنگرید‌). نتیجه این است که هرچقدر جامعه مدرن‌تر و سیستم حاکم بر آن سفت و سخت‌تر باشد، تحمل آن نسبت به جوامع کوچک مقیاس‌تر مانند خانواده یا قوم و قبیله کمتر می‌شود، مگر آن که آن جامعه کوچک خاص، نقشی در سیستم بازی کند.



    ۵۳- تا کنون دانستیم که ازدحام و افزایش تراکم جمعیت، تغییرات گسترده و برق آسا در جامعه و از هم پاشیدن جوامع کوچکتر، به شکلی گسترده باعث مشکلات اجتماعی شده اند. اما به نظر نمی‌آید که این موارد تنها موارد مسئول برای این حجم از مشکلاتی باشند که امروز مشاهده می‌کنیم.



    ۵۴- تعداد نه چندان زیادی از شهرها در دوران پیش-صنعتی بسیار بزرگ و متراکم بودند اما به نظر نمی‌رسد که ساکنین آن‌ها به وسعت انسان امروزی مشکلات روانی و اجتماعی داشته باشند. در آمریکای امروزی هم هنوز مناطق کم جمعیت و روستایی وجود دارند، اما مشاهده می‌کنیم که مشکلات مناطق شلوغ در این مناطق هم یافت می‌شود، گرچه به شدت کمتر. پس می‌توانیم نتیجه بگیریم که تراکم و ازدحام جمعیت تعیین کننده ترین فاکتور نیست.



    ۵۵- در آمریکای قرن نوزدهم، حرکت و مهاجرت درون کشوری جمعیت، به نظر می‌رسید که جامعه محلی را حداقل به اندازه زمان حاضر دچار گسیختگی کرده باشد. مردم از خانه‌های دورافتاده خود به سمت شهرها و روستاهای بزرگ حرکت کردند. با این وجود اصلن به نظر نمی‌رسید که در پی آن، مشکلی روانی یا اجتماعی برایشان به وجود آمده باشد. به راستی تفاوت اصلی با عصر امروزی چه بود؟



    ۵۶- علاوه بر این، تغییرات آن زمان جامعه آمریکایی بسیار وسیع و عمیق بود، ممکن بود که کودکی در کلبه‌ای کوچک دور از مرزهای نظم و قانون به دنیا آید، اما همان کودک در جوانی به کارمندی در جامعه‌ای منظم و تحت انقیاد قانون تبدیل شده باشد. این حتی تغییر عمیق تری به نسبت اکثر تغییراتی بود که در زندگی انسان مدرن می‌بینیم، با این وجود به نظر نمی‌رسد که باعث دگرگونی‌های روانی مهمی در آن‌ها شده باشد. در واقع جامعه قرن نوزدهمی آمریکا، جامعه‌ای خوش‌بین و متکی به خود بود، بسیار متفاوت با جامعه‌ای که امروزه مشاهده می‌کنیم [۸].



    ۵۷- ما عقیده داریم که تفاوت بزرگی وجود دارد: انسان امروزی احساس می‌کند که تغییر با زور و اجبار روی او اعمال شده، اما آن انسان قرن نوزدهمی، احساس می‌کرد که خودش با انتخاب خود تغییرات را به وجود آورده است؛ جوانی از کلبه پدری خارج می‌شد، قطعه زمینی برای خود انتخاب می‌کرد و خانه خود را با دستان خود می‌ساخت و در جامعه کوچکی که جمعیت آن از چندصد نفر تجاوز نمی‌کرد به شکل داوطلبانه و ارادی زندگی می‌کرد، در واقع این حرکت نیاز او به روند قدرت را ارضا می‌کرد.



    ۵۸- مثال‌های فراوان دیگری از جوامعی که این‌گونه به صورت ناگهانی تغییر کرده‌اند اما مشکلات اجتماعی و روانی در اعضای آن‌ها بروز نکرد وجود دارد. ما اعتقاد داریم که دلیل اصلی مشکلات اجنماعی و روانی جامعه امروزی، عدم وجود فرصت‌های کافی برای طی روند قدرت توسط افراد است. قطعن این مشکل در هر جامعه‌ای کم و بیش وجود داشته است اما هیچگاه به این شکل حاد نبوده است. در واقع می‌توان گفت که حتی چپ گرایی در فرم مدرن خود ‌(قرن ۲۰ و ۲۱‌) به نوعی محصول و برآمده از محرومیت نسبت به روند قدرت است.



    اختلال در روند قدرت در جامعه مدرن



    ۵۹- ما تمایلات انسان را به سه گروه تقسیم می‌کنیم: ۱- آن‌هایی که با کوچک ترین تلاش برآورده می‌شوند. ۲- آن‌هایی که برای برآورده‌شدن نیاز به تلاش جدی دارند. ۳- آن‌هایی که صرف نظر از کمیت و کیفیت تلاشی که فرد انجام می‌دهد، قابل برآورده‌شدن نیستند. روند قدرت در واقع در دسته دوم قرار می‌گیرد. هر چه موارد بیشتری در دسته سوم قرار بگیرند، درماندگی، عصبانیت و در نهایت احساس بازنده بودن و افسردگی بیشتر خواهد بود.



    ۶۰- در جامعه مدرن صنعتی به نظر می‌رسد که تمایلات انسان به شکلی روزافزون در حال رانده‌شدن به سمت دسته اول و سوم باشند و دسته دوم امروزه بیشتر شامل نیازها و تمایلات مصنوعی باشد.



    ۶۱- در جوامع اولیه نیازهای فیزیکی و زیستی غالبن در دسته دوم قرار می‌گرفتند؛ قابل برآورده‌شدن اما با تلاش و کوشش زیاد. اما جامعه مدرن این نیازها و برآورده کردنشان را برای افراد ضمانت می‌کند [۹] و آن‌ها را به دسته اول می‌راند.



    ۶۲- نیازهای اجتماعی مانند سکس، عشق و مقام و رتبه غالبن در همان دسته دوم باقی می‌مانند، اما این موارد معمولن نمی توانند نیاز افراد به روند قدرت را تامین کنند، مگر در افرادی که علاقه‌ای بیش از حد به موارد ذکر شده دارند.



    ۶۳- بنابراین، به نظر می‌رسد که نیازهای مصنوعی ساخته شده به دست بشر در دسته دوم قرار گرفته‌اند و به این ترتیب در برطرف کردن نیاز به روند قدرت دارای نقش شده اند. تبلیغات و بازاریابی مدرن باعث شده‌اند که مردم به کالاهایی یا خدماتی احساس نیاز کنند که پدران و پدربزرگان آنان هیچ احساس نیاز یا حتی هیچ شناختی نسبت به آن نداشتند. برای تامین پول مورد نیاز برای برطرف کردن این نیازها به کار سخت نیاز است، پس در گروه دوم قرار می‌گیرند. در واقع انسان مدرن مجبور است که نیاز خود به روند قدرت را به شکل فزاینده‌ای توسط تملّک اشیا، برطرف کردن نیازهایی که توسط تبلیغات برای او ایجاد شده‌اند ‌[۱۰] و همچنین توسط “فعالیت‌های جایگزین” تامین کند.



    ۶۴- اما به نظر می‌رسد که برای بسیاری از مردم، این برطرف کردن مصنوعی “روند قدرت” ناکافی باشد. الگویی که به نظر می‌رسد در نوشته‌های دانشمندان علوم اجتماعی در نیمه دوم قرن بیستم بسیار تکرار شده است عبارت است از: احساس عدم وجود هدف و بیهودگی که بسیاری از مردم را در جامعه مدرن دچار کرده است. ما فکر می‌کنیم چیزی که از آن به عنوان بحران هویت نام برده می‌شود در واقع جستجویی برای هدف و هدفمندی است. همچنین ممکن است “اگزیستانسیالیسم” تا حد زیادی پاسخی به همین بی هدفی جهان مدرن باشد [۱۲].همچنین از دیگر پدیده‌های شایع در جهان مدرن، جستجو به دنبال احساس “شادکامی” است. اما به نظر می‌رسد فعالیت‌هایی که افراد برای رسیدن به “شادکامی” انجام می‌دهند، آن شادکامی مورد نظر را برای آنان به ارمغان نمی آورد. در واقع به بیان بهتر؛ نیاز آن‌ها به روند قدرت را برآورده نمی کند. این نیاز تنها با فعالیت‌هایی که “هدف عینی” دارند تامین خواهد شد، مانند: نیازهای زیستی و فیزیکی، سکس، عشق، مقام و رتبه، انتقام و…..



    ۶۵- علاوه بر این، در جامعه‌ای که اهداف به سوی درآمد بیشتر، صعود از نرده بان مقام و قدرت و کار کردن بهینه به عنوان عضوی از سیستم سوق داده شده اند، حتی امکان رسیدن به این اهداف تغییریافته به صورت خودمختار هم وجود ندارد. اکثر افراد کارمند دیگران هستند و روز خود را با انجام کارهایی که به آن‌ها دستور داده شده، آن هم به شکلی که به آن‌ها دستور داده شده می‌گذرانند. حتی افرادی که کسب وکار و تجارت متعلق به خود را هم دارند فقط از درجات محدودی از آزادی و خودمختاری برخوردار هستند. بسیار از این صاحبان مشاغل در مورد قوانین دست و پاگیر حاکم بر کارشان می‌شنویم، قوانینی که غالبن غیرضروری و بیهوده هستند. اما نکته این جاست که این قوانین برای کنترل سیستم ضروری هستند. حتی امروزه برخی از شرکت‌ها از تست‌هایی برای استخدام استفاده می‌کنند تا افرادی را که اطاعت و فرمان پذیری بیشتری دارند انتخاب کنند و افراد خلاق که نیاز به خودمختاری بیشتری دارند را حذف کنند.



    ۶۶- امروزه مردم ببشتر طبق معیارهایی و روابطی که سیستم برای آن‌ها تعریف می‌کند زندگی می‌کنند و حتی آنچه که افراد برای خودشان انجام می‌دهند از طریق کانال‌ها و راه‌هایی صورت می‌پذیرند که سیستم برای افراد مشخص می‌کند. فرصت برای رشد و پیشرفت هم به فرصت‌هایی محدود شده که سیستم برای افراد تعریف می‌کند که حتی در دنبال کردن این فرصت‌ها نیز باید قوانین و مقررات سیستم به شکل تمام و کمال رعایت شود [۱۳].



    ۶۷- بنابراین در جامعه ما روند قدرت به وسیله کمبود اهداف واقعی و کمبود خودمختاری در رسیدن به این اهداف مختل شده است. اما دسته دیگری از نیاز‌ها که روند قدرت را مختل می‌کنند نیازهایی هستند که در دسته سوم قرار می‌گیرند؛ نیازهایی که افراد هر چقدر هم تلاش کنند نمی توانند به خوبی آن‌ها را برآورده کنند، مانند نیاز به امنیت. در واقع زندگی ما به تصمیماتی بستگی دارد که شایر افراد برای ما می‌گیرند، ما کنترلی بر اتخاذ این تصمیم‌ها نداریم و در اکثر موارد حتی افراد اتخاذکننده آن‌ها را نمی شناسیم. مثلن این که آیا استانداردهای ساخت یک نیروگاه هسته‌ای رعایت شده‌اند یا خیر، این که چه مقدار حشره کش در محصولات کشاورزی وارد شده است، چه مقدار آلودگی صنعتی در هوا منتشر شده است، دکتری که ما را معالجه می‌کند چقدر ماهر است، دولت برای شغل و مالیات ما چه تصمیمی خواهد گرفت و….. افراد نمی توانند بیشتر از مقدار بسیار محدودی، خود را در برابر این تهدیدها مصون کنند، جستجوی افراد به دنبال امنیت تنها باعث درماندگی بیشتر آن‌ها خواهد شد.



    ۶۸- ممکن است ادعا شود که انسان اولیه در امنیت پایین تری نسبت به انسان مدرن زندگی میکرده است، همچنان که آن‌ها متوسط طول عمر کمتری داشتند. اما باید توجه داشت که احساس “امنیت روانی” بسیار با احساس “امنیت فیزیکی” متفاوت است. انسان اولیه‌ای که توسط حیوانی درنده یا توسط گرسنگی تهدید می‌شده است می‌توانسته که در برابر آن حیوان بجنگد یا در جستجوی غذا برود، قطعن هیچ تضمینی برای موفقیت او وجود نداشته است، اما به هر حال او احساس درماندگی و استیصال نداشته است. اما در سمت دیگر انسان امروزی با عوامل زیادی تهدید می‌شود که در برابر آن‌ها احساس یاس و درماندگی می‌کند، مانند: حوادث هسته ای، تغذیه ناسالم، آلودگی محیطی، جنگ، مالیات روزافزون، تجاوز به حریم شخصی توسط دیگران، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی و……



    ۶۹- این نکته صحیح است که انسان اولیه در برابر بعضی عواملی که او را تهدید می‌کند بی دفاع بوده است، برای مثال بیماری‌ها. اما این بخشی از روند طبیعی جهان بوده و هست. این تهدید ساخته دست فرد یا جامعه نیست ‌(البته امروزه تعداد زیادی از بیماری‌های مزمن محصول مستقیم زندگی مدرن هستند.م.‌). اما تهدیدهای زندگی انسان مدرن به نظر می‌رسند که ساخته دست خود او باشند، نتیجه شانس و اتفاق نباشند و توسط خود انسان بر خویش تحمیل شده باشند.



    ۷۰- به این ترتیب انسان اولیه تا حد بسیار زیادی امنیتش را در کنترل خویش داشته، ‌(چه به شکل فردی و چه به عنوان عضوی از یک گروه بسیار کوچک‌) در حالی که امنیت انسان مدرن در دست افراد و گروه‌هایی است که که خود فرد هیچ دسترسی و گاهی هیچ شناختی از آن‌ها ندارد. بنابراین به نظر می‌رسد که مقوله “امنیت” برای انسان مدرن، از دسته دوم نیازها به دسته سوم منتقل شده باشد. در کل نیازهای انسان مدرن از دسته دوم در حال انتقال به دسته اول و سوم هستند؛ نیازهایی مانند پوشاک و مسکن و غذا با کوچکترین تلاش برآورده می‌شوند ‌(البته نه در جهان سوم.م.‌)، در حالی که در مقوله‌هایی مانند امنیت و آزادی و خودمختاری، انسان هرچقدر که تلاش هم بکند کاری از او بر نمی آید.



    ۷۱- مردم تمایلات و تکانه‌های ناگهانی زیادی دارند که در زندگی مدرن با درماندگی مواجه شده و هیچ‌گاه به نتیجه نخواهند رسید و در دسته سوم قرار می‌گیرند. هر فردی ممکن است لحظاتی خشمگین شود اما جامعه مدرن اجازه درگیری و دعوا را نمی دهد، حتی در مواردی اجازه خشونت کلامی را هم نمی دهد. هنگامی که فردی به سمت مقصدی در حال حرکت است ممکن است بسته به شرایط متمایل باشد که با سرعت بالا یا پایین حرکت کند، اما به جز حرکت همراه جریان ترافیک هیچ چاره دیگری ندارد. فرد ممکن است متمایل به انجام کار یا وظیفه‌ای به روش خلاقانه مخصوص خود باشد اما جز مسیری که جامعه پیش‌روی او گذاشته هیچ مسیر دیگری را محتمل نمی بیند. به این ترتیب انسان مدرن در بسیاری از زمینه‌ها توسط شبکه‌ای از قوانین و اخلاقیات محدود شده است که تکانه‌های درونی او را با گسیختگی و ناکامی مواجه می‌کنند. بسیاری از این قوانین قابل تغییر نیستند چون اساس عملکرد طبیعی جامعه مدرن بر آنها پایه ریزی شده است.



    ۷۲- اما در موارد دیگری جامعه مدرن به نظر بسیار آزاد باشد: ما می‌توانیم به هر دینی اعتقاد داشته باشیم مادامی که به سیستم ضربه‌ای نزند، ما می‌توانیم با هر فردی که دوست داریم سکس داشته باشیم مادامی که آمیزش ما “امن و محافظت شده” باشد. در واقع مادامی که عمل ما به سیستم ضربه‌ای نمی زند ما در انجام آن آزاد هستیم، اما در تمام مواردی که به نظر می‌رسد برای بقای سیستم مهم باشند سیستم بر تمام جزئیات رفتار ما نظارت داشته و آن را اصلاح می‌کند.



    ۷۳- رفتار ما فقط توسط قوانین دست و پا گیر دولتی کنترل نمی شود. این کنترل اغلب توسط فشار روانی ناشی از هدف‌ها و معیارهای مصنوعی که جامعه به ما تلقین می‌کند نیز صورت می‌گیرد، حتی این کنترل همیشه به صورت تعمدی هم نیست و نیازی نیست که فرد کنترل کننده از کنترل کننده بودن خود آگاهی داشته باشد، همچنین سازمان‌ها و نهاد‌های عظیم هم همیشه از گونه خاصی از فشار و تبلیغات استفاده می‌کنند [۱۴]، برای مثال هیچ قانونی وجود ندارد که در آن ما اجبار شده باشیم که هر روز به سر کار برویم و فرمان‌های کارفرمای خود را اجرا کنیم. در واقع هیچ مانعی وجود ندارد که سد راه ما شود تا در طبیعت به شکل بدوی زندگی نکنیم یا کسب و کار خود را راه نیندازیم، اما در عمل کم‌تر فردی یا جامعه‌ای به شکل اولیه زندگی می‌کند یا کسب و کار خود را راه اندازی می‌کند.



    ۷۴- ما عقیده داریم که وسواس انسان مدرن برای طول عمر بیشتر و حفظ توانایی فیزیکی و جاذبه جنسی تا سن بالا، نشانه‌ای از ناکامی عمیق آن‌ها در “روند قدرت” است. “بحران میان سالی” هم در واقع اضطراب و ترس ناخوداگاه افراد از ناکامی خود را به ما ثابت می‌کند. از مهم ترین نشانه‌های دیگر این ناکامی، میل کاهش یافته انسان‌ها به داشتن فرزند است، پدیده‌ای که در جوامع بدوی ناشناخته و بسیار عجیب است.



    ۷۵- در جوامع بدوی و اولیه، زندگی موفق به عنوان گذار از تعدادی مرحله مشخص تعریف می‌شود و هر گاه که اهداف یک مرحله به تمامی محقق شود، اکراه و بی میلی برای گذار به مرحله بعد وجود نخواهد داشت. در چنین جامعه‌ای یک مرد جوان این روند را با تبدیل‌شدن به یک شکارچی موفق آغاز می‌کند، شکار نه به عنوان ورزش و سرگرمی، بلکه به عنوان یک فعالیت برای به دست آوردن غذا و بقا. هرگاه این مرحله با موفقیت طی شود، مرد جوان نگرانی یا رویگردانی از مرحله بعد که تشکیل خانواده است نخواهد داشت. سپس در مرحله بعد وی فرزندانش را پرورش خواهد داد و پس از طی این مرحله او دیگر احساس خواهد کرد که کار و وظیفه اش را به اتمام رسانده و اکنون آماده قبول مرحله کهولت سن و پیری است و پس از آن هم قبول مرگ. در مقابل، بسیاری از مردم مدرن با تصور مفاهیم زوال و مرگ به شدت آزرده می‌شوند و بیشترین تلاش‌ها را برای حفظ حالت فیزیکی جوان و زیبایی خود انجام می‌دهند. به نظر ما علت این است که این افراد هیچگاه “روند قدرت” را به خوبی از سر نگذرانده و درک نکرده اند، در واقع تنها افرادی که روند قدرت را در طول زندگی خود به خوبی تجربه کرده باشند به راحتی آماده پذیرش پایان زندگی شان و مرگ خواهند بود.



    ۷۶- در پاسخ به مباحث مطرح شده در این بخش، فردی ممکن است بگوید و نتیجه بگیرد که: جامعه باید راهی بیابد تا به افرادْ فرصت طی کردن “روند قدرت” را بدهد. اما حتی همین ایده هم برای افرادی که در روند قدرت به “خودمختاری” نیاز فراوانی دارند نامناسب است. برای چنین افرادی تنها همین که سیستم فرصت را به آن‌ها “پیشنهاد” کند باعث از دست رفتن ارزش آن فرصت می‌شود. چیزی که آن‌ها نیاز دارند این است که خود فرصت‌هایشان را بسازند. مادامی که سیستم به آن‌ها فرصت می‌دهد، آن‌ها خود را در کنترل بند‌های سیستم می‌پندارند. برای به دست آوردن خودمختاری، آن‌ها باید از قلاده‌های خود رها شوند.



    [ادامه دارد]


    یادداشت‌ها



    ۷. این جا باید استثنایی کوچک برای گروه‌هایی کوچک و منفعل مانند Amish که بیشتر به دنبال کار و فعالیت خود هستند اعمال شود. نکته دیگر این که امروزه تعدادی گروه کوچک بی ریا و صادق در آمریکا وجود دارند، برای مثال گنگ‌های جوانان و فرقه‌های مذهبی. همه از چنین افرادی به عنوان “خطرناک” یاد می‌کنند و البته که از نظر سیستم آن‌ها خطرناک هستند، چرا که بیشتر از آن که به سیستم وفادار باشند به سایر اعضای گروه خود وفادار بوده و نسبت به آن‌ها صادق هستند.



    ۸. بله، ما می‌دانیم که آمریکای قرن ۱۹ ام مشکلات جدی خود را داشت، اما برای رعایت اختصار، ما مجبوریم بیانات خود را در عبارات ساده بگنجانیم.



    ۹. ما طبقه “فرودست” و “پایین” را کنار می‌گذاریم، منظور ما فقط جریان اصلی است.



    ۱۰. برخی دانشمندان علوم اجتماعی، استادان و متخصصان “سلامت روانی” بسیار تلاش می‌کنند که حواسشان باشد که همه افراد زندگی اجتماعی سرشار از رضایت داشته باشند تا به این وسیله امیال اجتماعی را وارد دسته ۱ کنند.



    ۱۱. آیا میل به مالکیت بی نهایت اشیا واقعن ساخته و مصنوع سیستم تبلیغاتی و رسانه‌ای است؟ در گذشته جوامع و قبایلی بوده‌اند که به جز رفع نیازهای خود تقریبن هیچ مظهر دیگری از تملک اشیا را نداشته اند، البته قبل از انقلاب صنعتی هم جوامعی بودند که در آن‌ها مالکیت از ارزش بالایی برخوردار بود. پس اگرچه شاید نتوان هر نوع میل به تملّک را تنها، ساخته ی نظام رسانه‌ای تبلیغات دانست، اما بدون شک این نظام رسانه‌ای نقش بسیار مهی در آن دارد.



    ۱۲. مشکل عدم هدف و مشکل امنیت دو روی یک سکه هستند. در جامعه‌ای که امنیت ‌(هم فیزیکی و هم اقتصادی و اجتماعی‌) تامین می‌شود، مشکل بی هدفی به وجود خواهد آمد چرا که خود “تامین امنیت” می‌تواند نوعی هدف برای افراد باشد. البته امروزه مسئله جدیدی به وجود آمده است و آن درماندگی افراد در تامین امنیت خود است. نکته اصلی در اینجا این نیست که جامعه توانایی تامین امنیت را دارد یا نه، بلکه مشکل اصلی این است که چرا باید تامین امنیت به جای این که امری فردی یا نهایتن در سطح گروه‌های کوچک باشد، در دستان سیستم قرار گرفته باشد.



    ۱۳. تلاش‌های محافظه کاران برای از بین بردن و تعلیق کردن برخی قوانین و گیر و گرفت‌های دولتی، سود آنچنان زیادی برای یک فرد معمولی ندارد، یک دلیل این است که تنها بخش کوچکی از از این قوانین می‌توانند حذف شوند و بقیه آن‌ها ضروری هستند. دلیل دیگر این است که تسهیل قوانین بیشتر به نفع شرکت‌های تجاری است تا افراد معمولی، پس عملکرد اصلی چنین اقداماتی گرفتن قدرت از دولت و اعطای آن به بخش خصوصی است. اتفاقی که برای یک فرد معمولی می‌افتد این است که نظارت و دخالت دولت در زندگی اش، تبدیل به دخالت و نظارت توسط سازمان‌های خصوصی می‌شود.



    ۱۴. وقتی فردی هدف تبلیغات و شستشوی مغزی خاصی را باور دارد، معمولن آن تبلیغات خاص را نوعی “آموزش” می‌خواند. تبلیغات تبلیغات است، صرف نظر از محتوا و هدف آن.
     
  4. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    چگونه برخی افراد خود را انطباق می‌دهند؟



    ۷۷- همه‌ی اعضای جامعه‌ی مدرن از مشکلات روانی رنج نمی‌برند، حتی به نظر می‌رسد که بسیاری از افراد از مسیر و شیوه‌ی کنونی جامعه راضی باشند. اکنون ما در این مورد بحث خواهیم کرد که چرا افراد این چنین در شیوه تعامل با جهان مدرن تفاوت دارند.



    ۷۸- نکته اول این که تفاوت زیادی در میزان میل افراد به قدرت وجود دارد. افراد با تمایل پایین به قدرت نیاز کمی به “روند قدرت” دارند یا حداقل نیاز پایینی به “خودمختاری” در طی روند قدرت دارند.این‌ها افراد مطیعی هستند که حتی به عنوان کارگر مزارع پنبه در عصر برده دارب هم می‌توانستند خوشحال باشند. (دراین جا هیچ قصدی برای توهین به کارگران عصر برده‌داری وجود ندارد، چنان که تعداد زیادی از آن‌ها، بر خلاف افراد وصف‌شده، به هیچ وجه از وضع خود راضی نبودند.‌)



    ۷۹- برخی افراد ممکن است میل بیش از اندازه‌ای به فعالیت‌هایی داشته باشند که نیاز آن‌ها به قدرت را ارضا می‌کند، برای مثال افرادی که تمایل بیش از اندازه‌ای به مقام دارند ممکن است تمام زندگی خود را صرف بالارفتن از نردبان قدرت کنند، بدون آن که احساس خستگی کنند.



    ۸۰- مردم در میزان مستعد و آسیب‌پذیر بودن در برابر شگردهای پروپاگاندا و تبلیغاتی متفاوت هستند. برخی چنان آسیب‌پذیرند که حتی با سطح مالی و درآمد بسیار بالا هم نمی‌توانند میل فراوان خود به ابزار و خدمات رنگینی که جهان مدرن در اختیار آن‌ها قرارمی دهد را کنترل کنند. به همین دلیل این افراد حتی اگر درآمد و وضعیت مالی مناسبی هم داشته باشند، همیشه در حال احساس فشار هستند و همیشه در حالتی از درماندگی به سر می‌برند.



    ۸۱- برخی افراد کمتر در برابر این روش‌های فریب و تبلیغات در جهان مدرن آسیب‌پذیرند. این‌ها افرادی هستند که پول و درآمد آن‌ها را جذب نمی‌کند و مالکیت ابزار نمی‌تواند میل آن‌ها به قدرت را تأمین و ارضا کند.



    ۸۲- افرادی که میزان تاثیرپذیری آن‌ها از پروپاگاندا در حد وسط قرار دارد قادرند که نیاز خود به قدرت را ارضا کنند ولی تنها با کار اضافه یا شغل دوم و تلاش بسیار زیاد برای داشتن درآمد بیشتر. بنابراین برای چنین افرادی، مالکیت پول و اشیا می‌تواند به گونه‌ای ارضا‌کننده‌ی نیاز به “روند قدرت” باشد. اما این به آن معنا نیست که نیازشان حتمن به شکلی مطلوب برآورده می‌شود، چرا که در روند رسیدن به وضعیت مالی مورد نظر، ممکن است نیازهای دیگرشان مانند “خودمختاری” یا “امنیت” به شدت خدشه‌دار شود [۱۱].



    ۸۳- بعضی افراد نیازشان به قدرت را با عضویت در یک سازمان یا بسیج مردمی ارضا می‌کنند. فردی که هدف و قدرت کافی ندارد عضو سازمانی قدرتمند می‌شود، اهداف سازمان را شخصی‌سازی کرده و به عنوان اهداف خود می‌پندارد و در راستای آن‌ها تلاش می‌کند. اگر آن سازمان به هدف دست یابد، حتی اگر نقش آن فرد در دستیابی به آن اهداف ناچیز و نزدیک به صفر باشد به وی حس طی‌کردن روند قدرت دست خواهد داد (مانند ستادهای انتخاباتی). این پدیده توسط نازی‌ها، فاشیست‌ها و کمونیست‌ها به کرّات مورد سو استفاده قرار گرفت. جامعه‌ی امروزی نیز به شکل کمتر مشهودی از آن سو استفاده می‌کند. مثلن القاعده آرمان‌های آمریکا را مورد تهدید قرار می‌دهد، آمریکا در پاسخ به مواضع القاعده حمله می‌کند و به این ترتیب آمریکا “روند قدرت” را طی می‌کند و بدین ترتیب بسیاری از آمریکایی‌ها که هویت‌شان با کشور خود گره خورده نیز طی‌کردن “روند قدرت” را حس می‌کنند [۱۵]. ما همین پدیده را در ارتش‌ها، سازمان‌ها، حزب‌های سیاسی، سازمان‌ها بشردوستانه یا حرکت‌های مذهبی و ایدئولوژیک مشاهده می‌کنیم. خصوصن حرکت‌های چپ گرا همیشه در صدد جذب افرادی هستند که روند قدرت در آن‌ها با مشکل مواجه است و آن‌ها به دنبال طی‌کردن آن هستند. اما در تعدادی از افراد، گره‌زدن هویت خود با حرکتی جمعی و سازمانی و شناخته‌شدن به وسیله آن حرکت، نیاز آن‌ها به قدرت را ارضا نمی‌کند.



    ۸۴- فعالیت‌های جایگزین راه دیگر افراد برای ارضای نیاز خودشان به روند قدرت است. همانطور که در بندهای ۳۸ تا ۴۰ توضیح دادیم، فعالیت جایگزین فعالیتی است که فرد در مسیر یک هدف مصنوعی و تنها برای “در مسیر بودن” و نه به خاطر خود هدف آن را انجام می‌دهد. برای مثال هیچ انگیزه‌ی عملی در پشت ساختن عضلاتی غول‌آسا، ضربه‌زدن به توپی برای وارد‌شدن به یک سوراخ یا جمع‌کردن کلکسیونی از تمبرها وجود ندارد اما بسیاری از افراد خودشان را وقف بدنسازی، گلف یا جمع آوری آلبوم تمبر می‌کنند. بعضی از مردم بیشتر از سایرین “هدایت شونده” هستند و بنابراین به آسانی اهمیت یک فعالیت را باور می‌کنند، تنها به این دلیل که افراد اطرافشان با این فعالیت‌ها به عنوان یک فعالیت مهم برخورد کرده‌اند و جامعه چنین ارزش مصنوعی را به آن فعالیت القا کرده است. به همین دلیل است که برخی افراد فعالیت‌هایی که به شکل بنیادی تنها سرگرم‌کننده هستند ‌(مانند گلف، شطرنج و حتی تحقیقات علمی‌) را بسیار جدی می‌گیرند، در حالی که افرادی که کمی روشن‌بین‌تر هستند این فعالیت‌ها را چیزی جز “فعالیت جایگزین” نمی‌دانند و آن‌ها را به عنوان فعالیتی برای ارضای نیاز خود به “روند قدرت” نمی‌شناسند. البته که بخشی از این فعالیت‌ها ممکن است واقعن برای رسیدن به آمادگی بدنی لازم و یا حتی برای رسیدن به مقام اجتماعی یا پول انجام شود اما اغلب مردم بسیار بیشتر از چیزی که برای دستیابی به موارد ذکر شده نیاز است، در چنین فعالیت‌هایی سرمایه‌گذاری می‌کنند. این تلاش اضافه، به همراه سرمایه‌گذاری احساسی که همراه آن است، از قدرتمندترین نیروهای حفظ‌کننده‌ی سیستم و نیروی محرکه‌ی فعالیت آن است و تبعاتی منفی برای آزادی‌های فردی دارد. به طور ویژه باید اشاره کنیم که فعالیت‌های علمی و تحقیقاتی برای دانشمندان بیشتر به نظر فعالیت‌هایی جایگزین باشند، این نکته چنان مهم است که بندهای ۸۷ تا ۹۲ را به آن اختصاص خواهیم داد.



    ۸۵- در این بخش ما توضیح دادیم که چگونه بسیاری از افراد در جامعه‌ی مدرن نیاز خود به روند قدرت را کم و بیش برطرف می‌کنند. اما ما فکر می‌کنیم که برای اکثر افراد، نیاز به روند قدرت به شکل کامل ارضا نمی‌شود. در وهله‌ی اول باید گفت که افرادی که علاقه‌ی فراوانی به مقام اجتماعی دارند یا به شکلی افراطی جذب فعالیتی جایگزین می‌شوند یا کسانی که شخصیتشان درون سازمانی بزرگ حل می‌شود، از این بحث مستثنا هستند. دیگران با فعالیت جایگزین یا با حل کردن هویت خود درون یک سازمان بزرگ به شکل کامل ارضا نمی‌شوند. در وهله‌ی دوم؛ کنترل زیادی توسط سیستم بر افراد اعمال می‌شود که خود باعث خدشه دار‌شدن خودمختاری می‌شود، همچنین به دلیل غیرممکن بودن رسیدن به برخی هدف‌ها یا الزام به کنترل بیش از اندازه‌ی تکانه‌ها باعث حس درماندگی می‌شود.



    ۸۶- اما حتی اگر بیشتر افراد در جامعه‌ی صنعتی -تکنولوژیک به خوبیِ هم ارضا می‌شدند، ما همچنان با چنین فرم و ساختاری از جامعه مخالف بودیم. چرا که ما این را بی‌معنا می‌دانستیم که نیاز و تمایل یک فرد به “روند قدرت” به جای هدف‌های واقعی، با فعالیت‌های جایگزین، حل‌شدن هویت در یک سازمان بزرگ‌تر یا ترقی مجازی در یک سازمان یا ساختار اجتماعی برطرف شود.



    انگیزه‌های دانشمندان



    ۸۷- علم و تکنولوژی از مهم‌ترین مثال‌های “فعالیت‌های جایگزین” هستند. برخی دانشمندان ادعا می‌کنند که این “کنجکاوی” و “نفع رساندن به بشریت” است که به آن‌ها برای فعالیت‌هایشان انگیزه می‌دهد. اما بسیار سخت نیست که مشاهده کنیم که انگیزه‌ی بسیاری از دانشمندان این موارد نیست. در مورد “کنجکاوی” این مفهوم به شدت گنگ است، اغلب دانشمندان بر مسایل بسیار تخصصی و جزئی کار می‌کنند که غالبن نمی‌توانند سوژه‌ی کنجکاوی انسان باشند. برای مثال؛ آیا هیچ فضانورد، ریاضی‌دان یا حشره‌شناسی درباره‌ی کاربردهای مولکول ایزوپروپیل تری متیل متان احساس کنجکاوی می‌کند؟ البته که خیر. تنها یک شیمیدان درباره‌ی این موضوع کنجکاو است و آن هم تنها به این دلیل که علم شیمی برای او “فعالیتی جایگزین” است. آیا همان شیمیدان درباره طبقه‌بندی گونه‌های جدید کشف شده‌ی حشرات کنجکاو است؟ بازهم خیر. این موضوع تنها برای یک حشره‌شناس جذاب است، باز هم به این دلیل که حشره‌شناسی برای او “فعالیتی جایگزین” است. اگر آن شیمیدان و حشره‌شناس نیاز به تلاش جدی برای فراهم‌کردن و تامین‌کردن نیازهای فیزیکی خود داشتند، یا اگر از توانایی‌های خود در مسیری جذاب اما غیرعلمی استفاده می‌کردند، دیگر مولکول ایزوپروپیل تری متیل متان یا طبقه‌بندی حشرات تازه کشف شده برای آن‌ها هیچ اهمیتی نمی‌داشت. فرض کنید که عدم وجود بورسیه تحصیلی باعث می‌شد که شیمیدان به جای شغل کنونی خود تبدیل به کارگزار بیمه شود، در این حالت او به شکلی فزاینده به بیمه و مسائل مربوط به آن علاقه‌مند می‌شد اما هیچ اهمیتی برای ایزوپروپیل تری متیل متان قائل نمی‌بود. به هیچ وجه نمی‌توان “ارضای کنجکاوی” را تنها دلیل برای مقدار هنگفت تلاش و زمانی که دانشمندان در کار خود سرمایه‌گذاری می‌کنند دانست. در واقع به سادگی می‌توان گفت که “کنجکاوی” دلیل و انگیزه‌ای برای فعالیت‌های دانشمندان نیست.



    ۸۸- سود رساندن به انسانیت هم نمی‌تواند بهتر از “کنجکاوی” مسئله را توجیه کند. برخی فعالیت‌های علمی که ابدن هیچ سود خاصی به انسانیت نمی‌رسانند، مانند باستان‌شناسی یا زبان‌شناسی. برخی دیگر از زمینه‌های علمی به وضوح امکان‌های خطرناکی را پیش روی بشر می‌گذارند، با این وجود دانشمندان فعال در این زمینه‌ها دقیقن به اندازه دانشمندانی که بر روی واکسن‌ها یا آلودگی هوا کار می‌کنند به کار خود اشتیاق دارند. برای مثال به موردِ دکتر ادوارد تلو نگاهی بیندازیم که شور و اشتیاق فراوانی به توسعه‌ی نیروگاه هسته‌ای داشت. آیا این اشتیاق ناشی از میل او برای سود رساندن به انسانیت بود؟ اگر چنین است چرا دکتر تلو اشتیاق به سایر مسایل انسان دوستانه نداشت؟ اگر او چنان فرد انسان دوستی بود، چرا به پیشرفت پروژه‌ی بمب هیدروژنی کمک می‌کرد؟ در واقع بسیار جای سوال است که آیا واقعن نیروگاه‌های هسته‌ای به انسان سود می‌رسانند یا نه؟ آیا برق ارزان نسبت به زباله‌های هسته‌ای و احتمال حادثه‌ی هسته‌ای ارجحیت دارد؟ دکتر تلو فقط یک بعد از مسئله را مورد توجه قرار داد. به روشنی اشتیاق او به قدرت هسته‌ای از میل‌های بشردوستانه او نشات نمی‌گرفت، بلکه اشتیاقش به دلیل حس رضایت درونی او از کاری که انجام می‌داد به وجود آمده بود.



    ۸۹- این مسئله به صورت عمومی در مورد دانشمندان صحیح است. به جز در موارد بسیار اندک، عامل محرک آن‌ها نه کنجکاوی‌شان و نه میل کمک به انسانیت، بلکه به سادگی میل به تجربه‌کردن “روند قدرت” است؛ داشتن یک هدف ‌(مسئله‌ی علمی برای حل‌کردن‌)، تلاش برای آن ‌(تحقیق و پژوهش‌) و رسیدن به آن هدف ‌(حل آن مسئله علمی‌). علم یک فعالیت جایگزین است چرا که دانشمندان عمدتن برای احساس رضایتی که از کار کردن و طی‌کردن “روند قدرت” به دست می‌آورند، فعالیت علمی خود را ادامه می‌دهند.



    ۹۰- البته که تمام قضیه به این سادگی نیست. سایر محرّک‌ها هم نقش‌های مهمّی برای بسیاری از دانشمندان بازی می‌کنند؛ برای مثال پول یا جایگاه اجتماعی. برخی دانشمندان ممکن است از تیپ شخصیتی دوستدار جاه و مقام برخوردار باشند (پاراگراف ۷۹‌) و ممکن است همین مسئله اغلب انگیزه‌ی لازم برای کارشان را فراهم کند. همچنین شکی وجود ندارد که اکثر دانشمندان مانند اکثر مردم عادی در برابر تبلیغات و پروپاگاندا تاثیرپذیر هستند و برای تامین نیازهای کاذب‌شان به کالا و خدمات، به پول نیاز دارند. بنابراین علم یک “فعالیت جایگزین” خالص نیست، اما بخش بزرگی از آن همین‌گونه است.



    ۹۱- همچنین علم و تکنولوژی می‌توانند ابزاری برای به وجود آوردن حرکات جمعی قدرت‌گرا باشند و بسیاری از دانشمندان نیاز خود به “روند قدرت” را از همین طریق ارضا می‌کنند.



    ۹۲- بنابراین علم در حال پیشروی کورکورانه است. بدون توجه به سعادت واقعی بشر یا هر استاندارد و معیار دیگر و تنها با توجه به نیازهای روانی دانشمندان و سازمان‌ها و دولت‌هایی که بودجه‌ی فعالیت‌های علمی را تامین می‌کنند.



    ماهیت آزادی



    ۹۳- ما نشان خواهیم داد که جامعه‌ی مدرن هیچ راهی برای اصلاح‌ به‌منظور جلوگیری از محدود‌شدن روزافزون قلمرو آزادی فرد ندارد، اما از آنجایی که “آزادی” واژه‌ای است که می‌تواند به عناوین محتلف تفسیر شود، ایتدا باید تعیین کنیم که منظورمان از آزادی چیست و ما با چه مفهومی سر و کار داریم.



    ۹۴- منظور ما از آزادی، داشتن فرصت کافی برای طی‌کردن “روند قدرت” با هدف‌های واقعی و نه “فعالیت‌های جایگزین” است، به صورتی که بدون دخالت هیچ فرد یا سازمان بزرگ‌تر یا قدرت بالا دستی صورت گیرد. آزادی به معنای کنترل داشتن ‌(چه به عنوان یک فرد چه عضوی از یک گروه کوچک‌) بر زندگی و مرگ و مسایل تعیین‌کننده و مؤثر بر آن‌ها مانند غذا، پوشاک، سرپناه و دفاع در برابر خطرهای محیطی است. آزادی به معنای داشتن قدرت است، نه قدرت کنترل سایر افراد و زندگی آن‌ها بلکه قدرت کنترل و اختیار زندگی خود و مسایل آن. هیچکس تا زمانی که قدرتی دیگر برای زندگی او تصمیم بگیرد دارای آزادی نیست، گرچه آن قدرت به صورت خیرخواهانه، نسبی یا منفعلانه اعمال شود. مهم است که آزادی را با “اجازه داشتن” و “مجاز بودن” اشتباه نگیریم.



    ۹۵- به وفور گفته می‌شود که ما در یک جامعه‌ی آزاد زندگی می‌کنیم چرا که ما تعداد فراوانی حقوق شخصی ضمانت‌شده داریم. اما این حقوق آن‌چنانکه به نظر می‌رسد مهم و قابل توجه نیستند. درجه‌ی آزادی فردی که در یک جامعه وجود دارد بیشتر با ساختار اقتصادی و تکنولوژیک آن جامعه ارتباط دارد تا با ساختار دولت یا قانون‌های آن جامعه [۱۶]. بسیاری از جوامع بومی سیستم پادشاهی داشتند و همچنین بسیاری از شهرهای اروپایی دوران رنسانس توسط دیکتاتورها اداره می‌شدند. اما در هنگام مطالعه در مورد جوامع ساکن این قلمروها، این‌گونه به ذهن متبادر می‌شود که اعضای آنها از آزادی بیشتری نسبت به اعضای جوامع امروزی برخوردار بوده‌اند. بخشی از آن به این دلیل است که جوامع پیشین فاقد مکانیسم‌هایی موثر برای اعمال کامل اراده و نظر حاکمیت بودند؛ نیروی پلیس مدرن و سازمان‌یافته وجود نداشت، ارتباطات از راه دور بی‌سیم و سریع وجود نداشت، دوربین‌های امنیتی برای کنترل افراد وجود نداشت، پرونده‌های مملو از اطلاعات از زندگی شهروندان وجود نداشت و …، بنابراین در چنین جامعه‌ای، گریختن از کنترل حاکمیت یا سایر افراد کار سخت و غیرممکنی نبود.



    ۹۶- و اما در مورد حقوق قانونی خودمان در جهان مدرن؛ برای مثال آزادی مطبوعات را در نظر بگیرید، چنین قانونی برای تعادل قدرت سیاسی و جلوگیری از تمرکز قدرت و همچنین نظارت جامعه بر رفتار سیاسیون بسیار مهم و تا حدی تاثیرگذار است، اما برای یک شهروند عادی به عنوان عضوی از جامعه، اهمیت بسیار اندکی دارد. رسانه‌های بزرگ و عظیمِ اصلی، تحت کنترل سازمان‌های بزرگ و بنابراین خود جزئی از سیستم هستند. هر کسی که مقدار کمی پول داشته باشد می‌تواند مطلبی را چاپ کند یا در اینترنت به اشتراک بگذارد، اما مضمون و پیام اصلی سخنان او توسط جریان حاکم تقریبن حذف و ناپدید خواهد شد، بنابراین تاثیر واقعی و کاربردی خاصی نخواهد داشت. بنابراین تاثیرگذاری بر جامعه با متن و کلمات برای افراد یا گروه‌های کوچک بدون پشتوانه تقریبن غیرممکن خواهد بود. برای مثال ما (FC) را در نظر بگیرید؛ اگر ما هیچ‌گاه عملی خشونت‌آمیز انجام نمی‌دادیم (منظور رشته بمب‌گذاری‌های کازینسکی است‌) و این نوشته را بدون خشونت و با گفتگو برای چاپ پیشنهاد می‌دادیم، آن‌ها قطعن با اولین بررسی آن را رد کرده و چاپ نمی‌کردند، حتی اگر چاپ هم می‌شد به نظر نمی‌رسید که مخاطب‌های چندانی را جذب کند، چرا که تماشاکردن برنامه‌های سرگرمی تولید‌شده توسط رسانه‌ها، بسیار مفرح‌تر از خواندن یک رساله‌ی جدی است. حتی اگر این متن خواننده‌های فراوانی هم داشت، به دلیل حجم فراوان داده‌ها و برنامه‌هایی که توسط رسانه‌های جمعی به شکل فزاینده به سوی آن‌ها گسیل می‌شد، بسیار سریع‌تر توسط خوانندگانش فراموش می‌شد. ما مجبور شدیم دست به خشونت بزنیم تا پیام ما شانس بیشتری برای تاثیری بلند مدت و ماندنی داشته باشد.



    ۹۷- حقوق قانونی فقط تا حدی تاثیرگذار هستند، اما آن‌ها هیچ چیزی فراتر از “آزادی بورژوایی” یا برداشت طبقه بورژوا از آزادی را فراهم نمی‌کنند. بنابر تفسیر بورژوایی از آزادی، یک مرد آزاد هنوز هم جزئی از سیستم است و تنها می‌تواند مقداری مشخص از آزادی که توسط سیستم برای او تعیین و تجویز شده است را داشته باشد؛ آزادی‌هایی که بیشتر تمایلات سیستم اجتماعی را برطرف می‌کنند تا فرد. بنابراین فرد آزاد بورژوایی آزادی اقتصادی دارد چرا که این باعث رشد و پیشرفت می‌شود، آزادی مطبوعات دارد چرا که این باعث محدود‌شدن قدرت بلامنازع حاکم می‌شود که این خود برای کارایی بلند مدت سیستم مفید است. این دقیقن همان دیدگاه سیمون بولیوار بود؛ از نظر او افراد فقط در صورتی استحقاق آزادی را داشتند که از آن برای گسترش و پیشرفت استفاده کنند. متفکران بورژوای دیگر نیز همین موضع را اتخاذ کرده‌اند. چیتر تان در کتاب “تفکر سیاسی چین در قرن بیستم” صفحه ۲۰۲، فلسفه رهبر “هو‌ها مین” را تشریح می‌کند: “به افراد حقوق و آزادی‌هایی اعطا شده است، چرا که او عضوی از جامعه است و جامعه به چنین حقوقی نیاز دارد. منظور از جامعه، ملّت چین به صورت فراگیر است.” و در صفحه ۲۰۹، تان بیان می‌کند که با توجه به “کار سوم چانگ” رهبر حزب سوسیالیست چین، آزادی باید در راستای اهداف ملت مورد استفاده قرار گیرد. این چگونه آزادی‌ای است که اگر تنها باید در راستای منافع فرد یا گروهی دیگر به کار برده شود؟ تصور FC و تفسیر آن از آزادی بسیار با تصویر بولیوار، هو و چانگ و سایر متفکران بورژوا تفاوت دارد. بزرگ‌ترین اشتباه چنین نظریه‌پردازانی این است که نمی‌دانند توسعه و کاربرد نظریه‌های اجتماعی‌شان در واقع به شکلی ناخودآگاه به فعالیتی جایگزین برایشان تبدیل شده است. بنابراین این تئوری‌ها توسط آن‌ها توسعه یافته‌اند تا به نیازهای روانی نظریه‌پردازان آن‌ها خدمت کنند، نه به مردمِ نه‌چندان خوش‌شانسی که در جامعه تحت انقیاد این افراد زندگی می‌کنند.



    ۹۸- نکته‌ی دیگری که باید در این بخش به آن اشاره شود: نباید به اشتباه این‌گونه تصور شود که فردی صرفن به این دلیل که خود ابراز می‌کند از آزادی کافی برخوردار است، پس از آن برخوردار است. آزادی توسط کنترل‌ها و پلیس‌های روانی‌ای کنترل می‌شود که فرد غالبن از وجود آن‌ها نا آگاه است. همچنین تعریف آزادی و تصور مردم از آزادی غالبن به آنچه که مردم به اشتباه آزادی می‌پندارند ولی در حقیقت حقوق مصنوعیِ اعطا‌شده توسط دولت و سازمان‌های بزرگ است، تغییر یافته است.



    چندی از اصول تاریخ



    ۹۹- به تاریخ باید به عنوان مجموعه‌ای دو جزئی نگریست؛ یک جزء بی‌نظم و آشفته که متشکل از رویدادهایی پیش‌بینی ناپذیر و بدون الگویی خاص است و جزئی پیوسته و تا حدی منظم که از روند‌ها و الگو‌های بلندمدت تاریخی تشکیل شده است. اینجا بحث ما درمورد روند‌های بلند مدت متمرکز خواهد شد.



    ۱۰۰- اصل اول: اگر تغییری کوچک اعمال شود که بر روندی تاریخی تاثیر بگذارد، تقریبن همیشه اثر آن تغییر موقتی بوده و آن روند به زودی به حالت طبیعی خود باز خواهد گشت ‌(برای مثال حرکت رفورمیستی که برای پاک کردن یک جامعه از فساد شکل می‌گیرد به ندرت اثری درازمدت دارد، پس از این که افراد جدید به قدرت رسیدند، فساد به شکل جدید آغاز خواهد شد. در واقع میزان فساد در یک جامعه به ندرت و به مقدار اندک تغییر کرده که آن هم همگام با تکوین و تکامل جامعه است‌). اگر تغییری کوچک به نظر می‌رسد که اثراتی دائمی و بزرگ به جا بگذارد، تنها به این دلیل است که آن تغییر همسو با روندی بوده که جامعه خود در حال طی‌کردن آن بوده و این تغییر کوچک تنها اندکی به آن سرعت بخشیده است.



    ۱۰۱- اصل اول در واقع به نوعی تکرار واضحات اما از زاویه دیگر است. اگر یک روند مشخص در برابر تغییرات کوچک پایدار نباشد، آن گاه در اثر مواجهه با هر تغییری به جهتی تصادفی حرکت خواهد کرد. در واقع دیگر نمی‌توان آن را “روند” نامید.



    ۱۰۲- اصل دوم: اگر تغییری به وجود آید که آنقدر بزرگ باشد که بتواند به شکل دائمی یک روند تاریخی طولانی مدت را تغییر دهد، کل جامعه را هم تغییر خواهد داد. در واقع جامعه سیستمی است که در آن همه افراد مرتبط و در هم تنیده هستند و امکان تغییر دائمی یک جزء از آن بدون تغییر سایر اجزا وجود ندارد.



    ۱۰۳- اصل سوم: اگر تغییری آن چنان بزرگ اعمال شود که بتواند یک روند طولانی مدت را تغییر دهد، آنگاه سرنوشت جامعه را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد ‌(مگر این که قبلن جوامع دیگری این تغییرات را از سر گذرانده و نتایج مشابهی گرفته باشند‌).



    ۱۰۴- اصل چهارم: نوع و گونه‌ای جدید از جامعه نمی‌تواند صرفن با برنامه‌ریزی روی کاغذ متولد شود. به بیانی دیگر، نمی‌توان جامعه‌ای را روی کاغذ طراحی کرد و سپس طبق آن طراحی و برنامه‌ریزی آن را به مرحله‌ی اجرا درآورد و انتظار داشت که آن‌گونه که ما طراحی کرده و انتظار داریم عمل کند.



    ۱۰۵- اصول سوم و چهارم ناشی از پیچیدگی جوامع انسانی هستند. تغییری کوچک در رفتار انسان‌ها، عملکرد جامعه و حتی خود محیط و ساختار جامعه را تغییر می‌دهد. سپس خود این تغییرها باز هم روی رفتار انسان‌ها اثر می‌گذارند، بنابراین شبکه علت و معلول‌ها بسیار پیچیده‌تر از آن است که قابل آشکار‌شدن و فهمیده‌شدن باشد.



    ۱۰۶- اصل پنجم: مردم به صورت آگاهانه و منطقی فرم و شیوه‌ی جامعه خود را انتخاب نمی‌کنند، جوامع در طی روند تکامل و توسعه اجتماعی رشد می‌کنند که این روند زیاد تحت کنترل رفتار منطقی انسان نیست.



    ۱۰۷- اصل پنجم نتیجه و برون‌آمدی از چهار اصل دیگر است.



    ۱۰۸- برای روشن‌کردن بیشتر مطلب؛ در مورد اصل اول، تلاش و فعالیتی برای اصلاح اجتماعی یا در جهتی خواهد بود که خود اجتماع در آن جهت در حال حرکت است، یا تنها تاثیری موقتی خواهد داشت و پس از مدت کوتاهی جامعه به روند اصلی خود باز خواهد گشت. پس برای به وجود آمدن تغییری پایدار در جهت نمو و پیشرفت هر وجه و بنیانی از جامعه، اصلاحات کافی نیست و به انقلاب نیاز داریم ‌(انقلاب لزومن همراه با خیزش مسلحانه یا سرنگونی یک دولت یا حکومت نیست‌). در مورد اصل دوم، یک انقلاب فقط یک وجه از یک جامعه را تغییر نمی‌دهد بلکه کل جامعه را تغییر می‌دهد. و در مورد اصل سوم، تغییراتی به وجود می‌آیند که هیچگاه مورد انتظار یا مورد علاقه‌ی انقلابیون نبوده‌اند. در مورد اصل چهارم، زمانی که انقلابیون و کمال‌گرایان جامعه‌ای را بنیان می‌نهند، هیچگاه اوضاع آن‌گونه که برنامه‌ریزی کرده بودند پیش نخواهد رفت.



    ۱۰۹- انقلاب آمریکا را نمی‌توان به عنوان مثال نقض در نظر گرفت. در واقع “انقلاب” آمریکا را نمی‌توان به معنای کلمه، “انقلاب” نامید، بلکه بهتر است که آن را یک جنگ استقلال بلافاصله پس از یک اصلاحات سیاسی گسترده و موثر بنامیم. پدران ما که بنیان‌گذاران انقلاب بودند، به هیچ وجه مسیر حرکت و توسعه و رشد جامعه آمریکا را تغییر ندادند و البته قصد چنین کاری را هم نداشتند. آن‌ها تنها روند توسعه‌ی جامعه آمریکایی را از کمند یک حکمرانی سنتی و غیرپیشرفته‌ی انگلیسی، رها کردند. اصلاحات سیاسی آن‌ها هیچ روند بنیادی و اساسی را تغییر مسیر نداد، بلکه تنها جامعه‌ی آمریکایی را در مسیر طبیعی خود به سمت جلو شتاب داد. جامعه‌ی بریتانیایی که جامعه‌ی آمریکایی از آن جوانه زد مدتی طولانی بود که در حال طی مسیر در روند دموکراسی نماینده‌محور بود ‌(نوعی از دموکراسی که مردم نظر خود را به صورت غیرمستقیم و به وسیله‌ی انتخاب نماینده در پارلمان به کرسی می‌نشانند.‌) و قبل از جنگ استقلال هم آمریکایی‌ها در قالب “مجلس نمایندگان مهاجرنشین‌ها” در حال تمرین درجه بالایی از این سبک از دموکراسی بودند. سیستم سیاسی که توسط قانون اساسی ایجاد شد در واقع براساس سیستم بریتانیایی بنا شده بود. البته که بدون شک بنیانگذاران آمریکا قدم بسیار بلندی برداشتند، اما این قدم در راستای مسیری بود که جهان انگلیسی زبان در حال طی‌کردن بود. برای اثبات این قضیه می‌توان مشاهده کرد که بریتاتیا و تمام مهاجرنشین‌های بریتانیا در سرتاسر جهان، در پایان به همین سیستم “دموکراسی نماینده محور” که شبیه آمریکاست رسیدند. اگر پدران ما آن روز بیانیه استقلال را امضا نمی‌کردند، شیوه و روش زندگی امروزی ما تفاوت چندانی نمی‌داشت. شاید پیوند‌های نزدیک‌تری به بریتانیا می‌داشتیم و به جای رئیس‌جمهور و کنگره، نخست وزیر و پارلمان می‌داشتیم. بنابراین انقلاب آمریکا علاوه بر این که مثال نقض نیست، بلکه می‌تواند مثالی در جهت تایید و اثبات بحث‌هایمان باشد.



    ۱۱۰- در هر حال هنوز هم هر فردی باید در استفاده از این اصول از بینش و حس ششم درونی خود نیز استفاده کند، چرا که این اصول با ادبیاتی غیردقیق و منعطف نگارش و بیان شده است و جا را برای تفسیرهای متنوع باز می‌گذارد. پس ما این اصول را نه به عنوان قوانین غیرقابل تخطی، بلکه به عنوان راهنمایی‌هایی برای تفکر ارائه می‌کنیم که می‌تواند پاد زهری برای تفکرات ساده‌لوحانه و کوته‌بینانه درباره‌ی آینده جامعه باشد. اصول باید همواره در ذهن در حال بازتولید باشند و هرگاه فرد به نتایجی می‌رسد که با اصول همخوانی ندارند، باید دوباره به دقت مسیر تفکر و تحلیل را طی کند تا شاید این بار به نتیجه‌ای متفاوت برسد.




    یادداشت‌ها

    ۱۱- آیا میل به مالکیت بی نهایت اشیا واقعن ساخته و مصنوع سیستم تبلیغاتی و رسانه‌ای است؟ در گذشته جوامع و قبایلی بوده‌اند که به جز رفع نیازهای خود تقریبن هیچ مظهر دیگری از تملک اشیا را نداشته‌اند، البته قبل از انقلاب صنعتی هم جوامعی بودند که در آن‌ها مالکیت از ارزش بالایی برخوردار بود. پس اگرچه شاید نتوان هر نوع میل به تملّک را تنها، ساخته‌ی نظام رسانه‌ای تبلیغات دانست، اما بدون شک این نظام رسانه‌ای نقش بسیار مهی در آن دارد.



    ۱۵- ما تجاوز به پاناما را قبول یا رد نمی‌کنیم، ما فقط از این مثال برای رساندن منظور خودمان استفاده می‌کنیم.



    ۱۶- وقتی اتحادیه‌های آمریکا تحت فرمان بریتانیا بودند،ضمانت‌های قانونی کمتر و غیرموثرتری برای آزادی، نسبت به زمانی که قانون اساسی آمریکا تصویب شد، وجود داشت. با این حال در آمریکای پیش-صنعتی، هم قبل از جنگ استقلال و هم بعد از آن آزادی بیشتری نسبت به دوران آمریکای صنعتی وجود داشت.



    [ادامه دارد]
     
  5. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    غیرقابل اصلاح بودن جامعه صنعتی – تکنولوژیک



    ۱۱۱- اصول یاد شده کمک می‌کنند متوجه شویم که چقدر دشوار و بدبینانه است که بتوانیم جامعه‌ی مدرن را به گونه‌ای اصلاح کنیم که محدود‌شدن روزافزون آزادی‌های ما، در آن کند یا متوقف شود. حداقل از زمان انقلاب صنعتی تا کنون، سوگیری زیادی برای محدود کردن هرچه بیشتر آزادی‌های فردی و خود مختاری در ازای قدرتمند‌تر‌شدن سیستم مشاهده می‌شود. بنابراین هر تغییری که برای حراست از آزادی در مقابل سیستم طراحی شده باشد، خود با اصول بنیادی که توسط جامعه مدرن بر ما دیکته می‌شوند تناقض دارد. بنابراین چنین تغییری یا موقتی و گذرا خواهد بود و به زودی توسط جریان اصلی اجتماع و تاریخ بلعیده خواهد شد، یا اگر به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد که تغییری پایدار ایجاد کند، در آن صورت ماهیت و سرشت کل جامعه را تغییر خواهد داد. علاوه بر این، از آنجایی که جامعه به گونه‌ای تغییر خواهد کرد که پیش‌بینی آینده‌ی آن دشوار خواهد بود، بنابراین ریسک بالایی هم وجود خواهد داشت. تغییراتی به اندازه کافی بزرگ که بتوانند تفاوتی معنادار و ادامه دار را به نفع آزادی رقم بزنند تحمل نخواهند شد، زیرا به شکلی عمیق سیستم را با گسیختگی مواجه خواهند کرد. بنابراین هر تلاشی برای اصلاح، بسیار کم‌نیروتر و بزدلانه‌تر از آن خواهد بود که تاثیرگذار باشد. در واقع تغییرات دائمی در راه آزادی تنها توسط افرادی که آماده باشند تا تغییرات رادیکال، خطرناک و غیرقابل پیش‌بینی را به جان بخرند امکان‌پذیر است. به عبارتی دیگر توسط “انقلابیون”، نه “اصلاح‌گران”.



    ۱۱۲- افرادی که مشتاق بازیافتن آزادی خود بدون قربانی‌کردن فواید فرضی تکنولوژی هستند، طرح‌ها و نقشه‌های ساده لوحانه‌ای در مورد شکل جدیدی از جامعه که تکنولوژی و آزادی را با هم متحد خواهد کرد ارائه می‌کنند. صرف نظر از این که چنین افرادی به ندرت طرح و نقشه‌ای عملی و کاربردی برای ساخت چنین جامعه‌ای دارند، حتی اگر چنین جامعه‌ای به وجود بیاید، بنابر اصل چهارم، یا فرو خواهد ریخت یا نتایجی بسیار متفاوت از آن چه مورد انتظار است، خواهد داد.



    ۱۱۳- بنابراین حتی در حیطه‌های بسیار عمومی هم بسیار بعید به نظر می‌رسد که راهی برای تغییر جامعه یافته شود که آزادی را با تکنولوژی مدرن آشتی دهد. در چند پاراگراف بعدی ما دلایل اختصاصی‌تری را برای این که چرا آزادی و پیشرفت تکنولوژیک با هم ناسازگار هستند ارائه خواهیم داد.



    اجتناب ناپذیر بودن محدود‌شدن آزادی در جامعه صنعتی



    ۱۱۴- همانطور که در پاراگراف‌های ۶۵ تا ۶۷ و همچنین ۷۰ تا ۷۳ توضیح داده شد، انسان مدرن توسط شبکه‌ای از قواعد و قوانین و نظارت‌ها به بند کشیده شده است و سرنوشت او به افرادی بستگی دارد که از او فاصله‌ی زیادی دارند و او توانایی تاثیر بر تصمیم آن‌ها را ندارد. این پدیده تصادفی یا ناشی از بروکراسی‌های پیچیده و پردردسر نیست، بلکه جزئی ضروری و اجتناب‌ناپذیر از هر جامعه‌ی مدرن پیشرفته است. سیستم “باید” رفتار انسان‌ها را تعیین کرده و بر آن نظارت کند تا بتواند به عملکرد خود ادامه دهد. در وقت اداری و کاری مردم باید هر چیزی که به آن‌ها دستور داده می‌شود را رعایت و اطاعت کنند وگرنه سیستم از نظم خارج شده و وارد هرج و مرج خواهدشد. بروکراسی‌ها “باید” طبق قوانین سخت و انعطاف‌ناپذیر کار کنند. اجازه‌دادن به هرگونه آزادی عمل فردی در بروکراسی، سیستم را با شکاف مواجه کرده و آن بروکراسی را با برچسب و تهمت تبعیض قائل‌شدن مواجه می‌کند، تنها به این دلیل که به فرد آزادی داده تا بر اساس شیوه‌ی خود عمل کند. این نکته صحیح است که برخی از محدودیت‌ها بر آزادی ما قابل حذف‌شدن هستند اما تنها به این دلیل که برای ادامه‌ی عملکرد طبیعی جامعه صنعتی – تکنولوژیک ضروری هستند باقی مانده‌اند. نتیجه‌ی این امر نوعی احساس عدم قدرت در اعضای معمولی جامعه است. همچنین این نظارت‌ها و قوانین به شکلی روزافزون جای خود را به ابزارهای روانشناسی می‌دهد که ما را مجبور می‌کند آنچه را که سیستم می‌خواهد انجام دهیم. ‌(تبلیغات گسترده، تکنیک‌های جدید سیستم آموزشی، شستشوی مغزی، برنامه‌ها و سخنرانی‌هایی در مورد “موفقیت” و “سلامت روانی” و…‌)



    ۱۱۵- سیستم “باید” مردم را مجبور کند که رفتارهایی را برگزینند و انجام دهند که بسیار از الگوی طبیعی رفتار انسان فاصله دارد. برای مثال، سیستم به دانشمندان و ریاضی‌دانان و مهندس‌ها نیاز دارد و بدون آن‌ها نمی‌تواند عملکرد مناسب خود را حفظ کند، بنابراین فشار سنگینی بر کودکان اعمال می‌شود تا در این حوزه‌ها تحصیل و کسب موفقیت کنند. این برای یک انسان بالغ طبیعی نیست که بخش عمده‌ی زمان خود را پشت میز و در حال خیره‌شدن به مانیتور یا در حال مطالعه بگذراند. یک فرد بالغ نرمال تمایل دارد که زمان خود را به برخورد و لمس فعال جهان واقعی بگذراند.



    ۱۱۶- به دلیل فشار روز افزونی که سیستم برای اصلاح رفتارهای انسان‌ها اعمال می‌کند، تعداد افرادی که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند با مقتضیات جامعه‌ی مدرن هماهنگ شوند روز به روز در حال افزایش است: اعضای باند‌های گنگستری، اعضای فرقه‌های نوظهور، شورشیان ضد دولتی، شورشیان رادیکال طرفدار محیط زیست، انواع دیگر گروه‌های فرقه‌ای یا شورشی.



    ۱۱۷- در جوامعی که از لحاظ تکنولوژی پیشرفته هستند، سرنوشت فرد “باید” به تصمیمات افراد دیگری بستگی داشته باشد که فرد به هیچ وجه توانایی تاثیر بر آن‌ها را ندارد. یک جامعه تکنولوژیک قابلیت تقسیم‌شدن به جوامع کوچک با خودمختاری بیشتر را ندارد زیرا عملکرد مناسب جامعه به همکاری تعداد بسیار زیادی از مردم و ابزارهای تکنولوژیک بستگی دارد. چنین جامعه‌ای باید در سطحی بسیار بالا سازماندهی شود، که نتیجه‌ی آن اخذ تصمیم‌هایی است که افراد زیادی را تحت شعاع قرار می‌دهد. اغلب چنین تصمیماتی توسط سیاستمداران، صاحبان قدرت و مافیای اقتصادی – سیاسی گرفته می‌شود. حتی در هنگام رای‌گیری هم جمعیت رای‌دهنده به اندازه‌ای است که رای هر فرد تاثیرچندانی در نتیجه‌ی نهایی نخواهد داشت [۱۷]. بنابراین اکثر افراد فاقد توانایی لازم برای تاثیرگذاری بر تصمیماتی هستند که زندگی آن‌ها را تغییر می‌دهد و هیچ راه شدنی و ممکنی برای تغییر این رویه در جامعه‌ی مدرن وجود ندارد. سیستم برای “حل” این مشکل به حربه‌ی خلاقانه‌ای متوسّل می‌شود؛ با استفاده از ابزار عظیم تبلیغاتی سعی می‌کند که به افراد تلقین کند که تصمیم‌هایی که برای آن‌ها گرفته می‌شود از روی خیر و مصلحت بوده و حتی اگر سیستم وجود نمی‌داشت افراد خود نیز این تصمیمات را می‌گرفتند. اما اگر این راه حل حتی باعث شود که افراد “احساس” بهتری داشته باشند، چیزی از تحقیر کننده بودن آن نمی‌کاهد.



    ۱۱۸- محافظه‌کاران و برخی احزاب دیگر از حد معینی از خودمختاری محلی و منطقه‌ای پشتیبانی می‌کنند. جوامع محلی زمانی دارای خودمختاری تقریبن کاملی بودند اما امروزه این امر بیشتر و بیشتر غیرممکن می‌شود چرا که حتی این جوامع محلی هم در مواردی چون سیستم‌های کامپیوتری و ارتباطی، شبکه‌های بزرگراهی رسانه‌های جمعی و…. در حال وابسته‌تر‌شدن به سیستم و جوامع بزرگ‌تر هستند. همچنین باید در نظر داشت که ضربه‌خوردن به خودمختاری در یک ناحیه، اثراتی فراتر از آن ناحیه خواهد داشت، مثلن آلوده‌شدن آب توسط آلودگی صنعتی، حتی آب آشامیدنی مناطق دوردست‌تر و خودمختارتر را هم آلوده خواهد کرد.



    ۱۱۹- سیستم برای تامین یا ارضای نیازهای انسان به وجود نیامده، بلکه این انسان است که باید خود را برای تامین نیازهای سیستم مطابقت دهد. این پدیده ارتباطی هم با سیستم سیاسی – اجتماعی حاکم ندارد، درواقع این پدیده نه تقصیر کاپیتالیسم است و نه تقصیر سوسیالیسم، بلکه تقصیر تکنولوژی است چرا که سیستم برخلاف آنچه به نظر می‌آید، نه توسط ایدئولوژی، بلکه توسط پیشرفت و الزام تکنولوژی مسیر حرکت خود را تعیین می‌کند [۱۸]. البته که سیستم بسیاری از نیازهای انسان را ارضا می‌کند، اما فقط تا محدوده‌ای این کار را می‌کند که به نفع خود سیستم باشد. در واقع این نیازهای خود سیستم هستند که ارجحیت دارند نه نیازهای انسان. برای مثال سیستم برای افراد غذا فراهم می‌کند اما تنها دلیل این است که سیستم با افراد گرسنه نمی‌تواند عملکرد خود را حفظ کند. سیستم تا جایی که به ضرر خودش نباشد نیازهای روانی افراد را تامین می‌کند، چرا که سیستم نمی‌تواند با افراد افسرده یا شورشی عملکرد خود را حفظ کند. در واقع سیستم با تامین نیازهای افراد، افسار آن‌ها را به دست می‌آورد تا به این وسیله نیازهای ما را به سمتی که به نفع خودش باشد جهت دهد. مقدار زباله‌ها زیاد شده است؟ دولت، رسانه‌ها، سیستم آموزشی، مدافعان محیط زیست و هر فرد دیگری شروع به صحبت‌کردن از مزایای بازیافت می‌کنند. نیاز به کارکنان بیشتری هست؟ همه‌ی صداها به صورت هماهنگ کودکان را به خواندن درس و تحصیل دانش تشویق خواهند کرد، هیچ‌کس نخواهد پرسید که آیا این اخلاقی است که افراد را مجبور کنیم که بخش بزرگی از زمان خود را به مطالعه موضوعاتی اختصاص دهند که از آن متنفرند یا خیر. هنگامی که کارگران ماهر در اثر پیشرفت تکنولوژی از کار خود کنار گذاشته می‌شوند، باز هم کسی نمی‌پرسد که آیا این اخلاقی است یا خیر. این مسئله که “ما باید خود را با پیشرفت‌های تکنولوژیک جهان مدرن وفق دهیم.” به صورت مسئله‌ای مقدس و وحی‌گونه در آمده که هیچ کس حتی به خود اجازه‌ی سوال پرسیدن و شک در آن را نمی‌دهد. البته که این به نفع خود سیستم است، چرا که اگر این سوالات پرسیده می‌شد و نیازهای انسان بر سیستم ترجیح داده می‌شد، امروزه جهان با مشکلات اقتصادی، کمبود منابع یا….. گریبان‌گیر بود. مفهوم “سلامت روانی” امروزه در جامعه‌ی ما به این صورت تعریف می‌شود که فرد تا چه حدی می‌تواند طبق نیازهای سیستم رفتار کند و پیش برود، بدون این که علائمی از استرس و مشکلات روانی از خود نشان بدهد.



    ۱۲۰- تلاش برای به وجود آوردن حس هدفمندی و خودمختاری در قالب سیستم، چیزی بیش از شوخی به نظر نمی‌آید. برای مثال یک کمپانی به کارکنانش اجازه داده بود که به جای سرهم کردن یک قطعه، تمام قطعات را خود سرهم کنند و این مسئله قرار بود به کارکنان حس هدفمندی و موفقیت بدهد! بعضی کمپانی‌ها تلاش کرده‌اند که به کارکنان خود در کارشان خودمختاری بیشتری اعطا کنند، اما به دلایل عملی، این امر فقط تا حد بسیار محدودی کارا خواهد بود. همچنین این خودمختاری اعطا شده هیچگاه نمی‌تواند در راستای اهدافی باشد که خود آن افراد بر می‌گزینند، بلکه باید از این خودمختاری تنها در راستای رسیدن به اهداف شرکت استفاده کنند. در واقع هر شرکتی که سطح بالایی از خودمختاری به کارکنان خود بدهد دیر یا زود از صحنه حذف خواهد شد. به شکلی مشابه، کارکنان یک مجموعه که خود عضوی از سیستمی سوسیالیستی است باید تلاش خود را متوجه اهداف مجموعه کنند وگرنه آن مجموعه نمی‌تواند نقش خود را در آن سیستم سوسیالیستی به خوبی به جا آورد و بار دیگر باید این نتیجه را بازگو کنیم که به دلایل عملی، افراد یا گروه‌های کوچک نمی توانند در جامعه مدرن از خودمختاری قابل توجهی برخوردار باشند. حتی صاحبان کسب و کارهای نه چندان بزرگ هم از خودمختاری بسیاری اندکی برخوردار هستند، جدا از قوانین و نظارت‌های دست و پا گیر دولتی، چنین کسب و کارهایی محکوم به جا انداختن خود در سیستم اقتصادی با توجه به مقتضیات خاص آن هستند. برای مثال وقتی تکنولوژی جدیدی ظهور می‌کند صاحب کسب و کار کوچک باید خواسته یا ناخواسته آن را به کار گیرد تا رقابت‌پذیری خود در سیستم را حفظ کند. در واقع مضرات تکنولوژی ملتزم و همراه با قسمت‌های خوب آن بوده و قابل تفکیک نیستند.



    ۱۲۱- دلیل دیگر برای این مدعا که جامعه‌ی صنعتی قابلیت اصلاح ندارد این است که تکنولوژی مدرن سیستمی یک‌پارچه و همگن است که در آن همه قسمت‌ها به هم وابسته هستند. در واقع امکان این که ما از شر قسمت‌های “بد” آن خلاص شویم و تنها قسمت‌های خوب آن را نگه داریم وجود ندارد. برای مثال پزشکی مدرن را در نظر بگیرید، پیشرفت در پزشکی منوط به پیشرفت در فیزیک، شیمی، علوم کامپیوتر، زیست شناسی و حوزه‌های دیگر است. درمان‌های پیشرفته پزشکی به دستگاه‌های پیشرفته و گران‌قیمتی نیاز دارد که صرفن اقتصادی غنی توانایی تولید آن را دارد. ما به هیچ‌وجه نمی‌توانیم در پزشکی و درمان پیشرفت چشمگیری داشته باشیم بدون این که سایر بخش‌های تکنولوژی هم پیشرفت کنند.



    ۱۲۲- حتی اگر پیشرفت پزشکی می‌توانست بدون پیشرفت سایر بخش‌های تکنولوژی صورت گیرد، باز هم جنبه‌هایی مضر و زیان بار با خود به همراه می‌آورد. برای مثال فرض کنید که درمانی قطعی برای دیابت کشف شده است، در این صورت افراد با زمینه ژنتیکی دیابت قادر خواهند بود که همچون سایر افراد زندگی و تولید مثل کنند، انتخاب طبیعی بر علیه ژن‌های دیابت حذف خواهد شد و چنین ژن‌هایی در جمعیت گسترش خواهند یافت ‌(این پدیده هم‌اکنون هم تا حدی در حال وقوع است چرا که دیابت توسط انسولین کنترل شده است‌). تکرار این پدیده در موردسایر ژن‌ها و بیماری‌ها به تدریج سبب تنزل کیفیت ژنی انسان شده و وی را به دستکاری ژن‌های خود مجبور خواهد کرد، در واقع پس از آن دیگر انسان فرزند طبیعت، شانس یا خدا نخواهد بود، بلکه تنها تبدیل به کالایی تولیدی خواهد شد.



    ۱۲۳- اگر فکر می‌کنید که هم اکنون دولت در زندگی شما دخالت زیادی می‌کند، منتظر روزی باشید که دولت‌ها و حکومت‌ها شروع به برقراری قوانین و نظارت‌هایی بر ترکیب ژنتیکی جنین شما کنند و فرزندی مهندسی‌شده به شما تقدیم کنند، چرا که توانایی مواجهه با عواقب مهیب عدم نظارت بر ترکیب ژنتیکی را ندارند [۱۹].



    ۱۲۴- جواب غالب به چنین نگرانی‌هایی اکثرن توسّل به “اخلاق پزشکی” است. اما دستورالعملی برای اخلاق، نمی‌تواند از آزادی در برابر پیشرفت پزشکی دفاع کند و فقط اوضاع را بد‌تر خواهد کرد. در واقع چنین دستورالعملی خود خود در راستای نظارت و تعیین قوانینی در باب ساختار ژنتیکی انسان حرکت می‌کند. فردی ‌(احتمالن از طبقه متوسط به بالا‌) تصمیم خواهد گرفت که کدام کاربرد‌های مهندسی ژنتیک اخلاقی هستند و کدام نیستند. بنابراین چنین افرادی ارزش‌های خود را بر ترکیب ژنتیکی عده‌ی زیادی از انسان‌ها غالب خواهند کرد. حتی اکر چنین قوانین اخلاقی‌ای کاملن به شکل دموکراتیک و با رای اکثریت به تصویب برسد در واقع اکثریت نظر خود را بر اقلیت‌ها غالب کرده‌اند. تنها دستورالعمل اخلاقی که به شکل حقیقی از آزادی دفاع خواهد کرد دستورالعملی است که “هر” گونه مهندسی ژنتیک را ممنوع کند. و ما همه تقریبن مطمئن هستیم که چنین دستورالعملی هیچگاه در جامعه‌ی مدرن تکنولوژیک تصویب نشده یا مورد عمل قرار نخواهد گرفت، هیچ دستورالعملی هم که تنها اجازه‌ی تغییرات کوچک را بدهد دوام نخواهد آورد، چرا که مقاومت در برابر قدرت شگفت‌آور بیوتکنولوژی و ابزار آن غیرممکن خواهد بود، به خصوص که بسیاری از دستاورد‌های آن مانند حذف بیماری‌های فیزیکی و ذهنی از نظر عوام به شکلی انکارناپذیر خوب و دل‌پذیر به نظر می‌رسد. مهندسی ژنتیک به زودی به شکلی گسترده‌تر مورد استفاده قرار خواهد گرفت، اما این بارهم فقط در جهت رفع نیازهای جامعه صنعتی – تکنولوژیک [۲۰].



    غلبه تکنولوژی بر آزادی از لحاظ نیروی اجتماعی



    ۱۲۵- امکان یک توافق بلند‌مدت میان تکنولوژی و آزادی وجود ندارد زیرا تکنولوژی نیروی بسیار قدرتمند‌تری است و دائمن از طریق مصالحه‌های نیمه و ناتمام بر آزادی استیلا دارد. دو همسایه را تصور کنید که هر دو تکه زمینی به اندازه مساوی دارند اما یکی از آن‌ها از دیگری قدرتمند‌تر است. فرد قدرتمند تکه‌ای از زمین فرد ضعیف را درخواست خواهد کرد، فرد ضعیف ابتدا این درخواست را رد می‌کند. اما فرد قوی‌تر می‌گوید که: “باشد، بیا مذاکره و مصالحه کنیم”. به من نصف چیزی که خواستم را بده. فرد ضعیف‌تر انتخاب دیگری به جز مصالحه و قبول پیشنهاد فرد قوی‌تر ندارد. مدتی بعد فرد قدرتمند درخواست تکه‌ای دیگر از زمین را خواهد کرد و مصالحه‌ای به دنبال آن خواهد آمد. این روند ادامه و ادامه پیدا می‌کند. با ادامه این “مصالحه”ها فرد قدرتمند در نهایت تمامی زمین‌های فرد ضعیف‌تر را خواهد گرفت. همین مثال در جهان مدرن و در مورد تکنولوژی و آزادی صادق است.



    ۱۲۶- بگذارید اکنون توضیح دهیم که چرا تکنولوژی ابزار اجتماعی قدرتمند‌تری از میل و آرزوی آزادی است.



    ۱۲۷- اغلب پس از مدتی مشخص خواهد شد که پیشرفت تکنولوژیکی که ابتدا به نظر نمی‌آمده آزادی را تهدید کند، اتفاقن آزادی را به صورت جدی تهدید می‌کند. برای مثال حمل و نقل موتوری را در نظر بگیرید. در گذشته یک مرد پیاده می‌توانست با سرعت دلخواه خود و بدون مواجه‌شدن با ترافیک و بدون وابستگی به سیستم‌های حمایتی تکنولوژیک به هر جایی که خواست برود. هنگامی که وسایل نقلیه وارد زندگی انسان‌ها شدند، به نظر می‌رسید که میزان آزادی بشر را بیشتر کنند، در واقع آن‌ها از فرد پیاده هیچ آزادی‌ای را سلب نمی‌کردند، هیچ‌کس اگر نمی‌خواست مجبور به صاحب‌شدن اتومبیل نبود و هر کس هم که می‌خواست می‌توانست آن را صاحب شده و بسیار سریع‌تر به مقصد خود برسد. اما ورود اتومبیل به جامعه انسانی بسیار سریع آزادی افراد در حرکت و تغییرمکان را تحت‌الشعاع قرار داد. وقتی تعداد اتومبیل‌ها رو به فزونی گذاشت وضع قوانینی برای حرکت آن‌ها نیز لزوم یافت. اکنون در مناطق پرازدحام و شلوغ فرد نمی‌تواند با سرعت دلخواه خود به مکان دلخواه خود حرکت کند، بلکه باید هماهنگ با جریان ترافیک و مهم‌تر از آن قوانین راهنمایی و رانندگی به حرکت بپردازد. هر فرد به وسیله قوانین و مقررات بیشماری زمین‌گیر می‌شود: گواهینامه، آزمون رانندگی، بیمه اتومبیل، چکاپ و تعمیر اتومبیل یا مهم‌تر از همه؛ اقساط ماهانه آن. نکته‌ی دیگر این که استفاده از سیستم حمل و نقل موتوری دیگر به صورت اختیاری نیست. پس از اختراع حمل و نقل موتوری سیستم ساخت شهرهای ما به گونه‌ای پیش می‌رود که اغلب محل کار یا محل خرید و سرگرمی در محدوده مسافت قابل پیمایش توسط پیاده‌روی نیستند، بنابراین افراد “مجبور هستند” که برای حمل و نقل به اتومبیل وابسته باشند یا از حمل و نقل عمومی استفاده کنند که در این حالت حتی نسبت به راندن ماشین کنترل کمتری بر رفت و آمد خود دارند. امروزه حتی آزادی عمل فرد پیاده هم به شدت با محدودیت مواجه شده است. در شهر وی باید مرتبن پشت چراغ‌های ترافیک صبر کند تا اتومبیل‌ها عبور کنند، همچنین عبور و مرور وسایل موتوری امنیت جانی فرد پیاده را هم تهدید می‌کند (پس گاهی تکنولوژی به ما برای استفاده از خود حق انتخاب می‌دهد اما در واقع ما را به شکلی پنهان مجبور به استفاده از خود می‌کند‌).



    ۱۲۸- در حالی که پیشرفت تکنولوژیک به عنوان یک موضوع عام در حال محدود کردن آزادی‌های ماست، اما هر کدام از پیشرفت‌ها به تنهایی به نظر مناسب و غیرتهدیدکننده می‌آیند. الکتریسیته، لوله‌کشی، ارتباطات بی‌سیم و…… چگونه کسی می‌تواند علیه این اختراعات یا اختراعات مشابه دیگر که روی هم رفته جامعه مدرن امروزی را تشکیل داده‌اند ادعایی بکند؟ بسیار عجیب خواهد بود که کسی در برابر اختراع و گسترش تلفن مقاومت کند چرا که فایده‌های زیادی به بارآورد و ضرر خاصی هم نداشت، اما با توجه به بحث‌مان در پاراگراف ۵۹ تا ۷۶، همه این ابزار روی هم جامعه و جهانی را ساخته‌اند که در آن دیگر فردی عادی سرنوشت خود را در اختیار ندارد، بلکه اختیار آن به سیاستمداران، مدیران اجرایی و بروکرات‌ها و افراد پشت پرده که حتی هویت شان گاهیمشخص نیست داده شده است [۲۱]. چنین روندی در آینده هم ادامه خواهد داشت. برای مثال مهندسی ژنتیک را در نظر بگیرید؛ تعداد بسیار اندکی از مردم در برابر پدیده‌ای که نقوص ژنتیکی مادرزادی را اصلاح کند مقاومت می‌کنند. چنین پدیده‌ای به نظر ضرر نمی رساند و همچنین مقدار بسیار زیادی درد و رنج را کاهش می‌دهد، اما تعدادِ زیاد این تغییرها در نهایت انسان را به کالایی مهندسی شده تبدیل خواهد کرد.



    ۱۲۹- دلیل دیگری که چرا تکنولوژی تا این حد از لحاظ اجتماعی قدرتمند است این است که در فضای یک جامعه خاص، جهت پیشرفت تکنولوژی همیشه ثابت و به سمت جلوست. هنگامی که نوآوری‌های تکنولوژیک معرفی می‌شوند جامعه معمولن سریع به آن‌ها وابسته می‌شود و نمی تواند بدون آن‌ها رویه عادی خود را پیش بگیرد، مگر این که با تکنولوژی جدید تری جایگزین شود. نه فقط هر فرد به صورت مجزا، بلکه کل سیستم به عنوان هم یک کل به تکنولوژی وابستگی پیدا می‌کند ‌(مثلن تصور کنید که اگر همین امروز کامپیوترها برچیده شوند چه بر سر جامعه می‌آید‌). پس سیستم فقط یک مسیر برای پیشروی دارد: غرق‌شدن بیشتر در تکنولوژی. تکنولوژی پله به پله آزادی را عقب خواهد راند و به هیچ وجه عقب نشینی نخواهد کرد.



    ۱۳۰- تکنولوژی با سرعتی زیاد و همراه با خطرهای فراوان در حال گسترش است. ‌(تهدید‌هایی مثل ازدحام جمعیت، قوانین و مقررات فراوان و دست و پا گیر، افزایش روز افزون وابستگی افراد به سازمان‌های بسیار بزرگ، تبلیغات و رسانه‌ها، دوربین‌های امنیتی، نظارت بیشتر بر افراد توسط سیستم و….‌) مقابله با “هر کدام” از این پیامد‌ها نیاز به تلاش و کوشش همگانی و سخت دارد. موفقیت تنها در صورتی قابل تصور است که با سیستم تکنولوژیک به صورت یک کل به مبارزه پرداخته شود که آن هم انقلاب را به دنبال خواهد داشت، نه اصلاح.



    ۱۳۱- افراد متخصص ‌(ما از واژه متخصص به معنای گسترده آن یعنی کسی که در کاری با تمرین مهارت یافته است استفاده می‌کنیم‌) آن قدر در کار خود ‌(همان فعالیت جایگزین‌) غرق شده‌اند که هر گاه تضادی بین کار خودشان و آزادی انسان‌ها به وجود میاید تقریبن همیشه به نفع کار خود و به ضرر آزادی تصمیم گیری می‌کنند. این مسئله به خصوص در مورد دانشمندان مشهود است اما در جا‌های دیگر هم نمود‌هایی دارد؛ معلم‌ها، فعالان حقوق بشر یا سازمان‌های بزرگ هر گاه که نیاز باشد در استفاده از تبلیغات گسترده یا سایر ابزارهای روانی در رسیدن به هدف‌های خود درنگ نمی کنند. شرکت‌های بزرگ یا سازمان‌های دولتی هر گاه اراده کنند سریعن اطلاعات لازم در مورد هر فرد یا گروه از افراد را بدون توجه به حریم خصوصی آن‌ها به دست می‌آورند، سازمان‌های قضایی کمتر به حقوق قانونی افراد توجه می‌کنند و سعی می‌کنند تا حد ممکن به شکل قانونی یا غیرقانونی به آن حقوق تجاوز کنند. اکثر این “مردان قانون”، “مردان دولت” یا سازمان‌های کوچک و بزرگ به گفته خویش به مفهوم “آزادی” باور کامل دارند، اما هرگاه که آزادی با کار آن‌ها تضادی داشته باشد آن‌ها کار خود را بسیار مهم‌تر می‌پندارند، در حدی که از نظر خودشان “اشکالی ندارد اگر این یک بار آزادی پایمال شود.”



    ۱۳۲- به خوبی می‌دانیم که وقتی افراد کاری را برای گرفتن جایزه یا پاداش انجام می‌دهند، بسیار بهتر از حالتی عمل می‌کنند که همان کار را برای اجتناب از مجازات انجام می‌دهند. دانشمندان و سایر متخصصان غالبن توسط پاداش‌هایی که به واسطه انجام شغلشان به دست می‌آورند به ادامه دادن آن ترغیب می‌شوند. اما افرادی که با تجاوز جهان مدرن به آزادی خود مخالف هستند تنها برای فرار از مجازات کار خود را به انجام می‌رسانند، در نتیجه شاید فقط تعداد بسیار کمی از افراد به صورت مداوم و با کیفیت بالا به کار خود ادامه می‌دهند. شاید اگر شورشیان و مخالفان این سیستم نشانه‌ای از توقف روند روزافزون دست اندازی تکنولوژی به آزادی را می‌دیدند، توجه خود را به تدریج به مسائل دیگری ‌(به جای نقد سیستم‌) جلب می‌کردند. اما قطعن دانشمندان در همان روز هم با روپوش‌های سفید خود در آزمایشگاه‌ها مشغول می‌ماندند و احتمالن به زودی تکنولوژی راه‌های دیگری می‌یافت تا از توقف ایجاد شده عبور کند و به شکلی جدید‌تر افراد را هر چه بیشتر وابسته سیستم کند.



    ۱۳۳- هیچگونه نظم یا سازمان اجتماعی، چه قانون، فرهنگ یا اخلاق نمی تواند در برابر تکنولوژی مقاومت دائمی به عمل آورد. تاریخ نشان داده است که همه این نظم‌های اجتماعی موقت هستند؛ بالاخره روزی فرو می‌ریزند. اما این تکنولوژی و پیشرفت آن است که در خلال هر تمدنی به شکل خزنده به کار خود ادامه می‌دهد. برای مثال در نظر بگیرید که قانونی تصویب می‌شد که دستکاری ژنتیکی ژنوم انسان را بر خلاف شأن انسانی می‌دانست و آن را ممنوع می‌کرد. در چنین حالتی تنها چیزی که تکنولوژی نیاز دارد صبر است، چرا که آن قانون دیر یا زود فرو خواهد ریخت و بلافاصله پس از آن تکنولوژی دوباره شروع به رخنه به زندگی ما، این بار با سرعتی حتی بیشتر خواهد کرد. هرگونه امید یا توهمی در این باره که می‌توان با استفاده از قوانین یا قرارداد‌های اجتماعی رسوخ‌های تکنولوژی به به زندگی را مهار کرد واهی به نظر می‌رسد. محیط زیست را در نظر بگیرید؛ در سال‌های گذشته صد‌ها و هزاران سند برای جلوگیری از تخریب آن به امضا رسیده است. اما در همین سال‌ها بد ترین انواع تخریب را شاهد بوده ایم. در واقع یک تغییر سیاسی کوچک برای بی اثر‌شدن تمام آن اسناد و امضا‌ها کافی است.



    ۱۳۴- به تمام دلایلی که در این بخش ذکر شد، تکنولوژی نسبت به میل به آزادی نیروی اجتماعی قوی‌تری است. اما این جمله ممکن است در آینده با شبهه‌هایی مواجه شود. به نظر می‌رسد که در طی چند دهه آینده سیستم صنعتی – تکنولوژیک به دلیل مشکلات اقتصادی و زیست محیطی تحت فشار و استرس فراوانی قرار خواهد گرفت، همچنین بخش مهم دیگری از این استرس و فشار به دلیل مشکلات به وجود آمده در مسیر رفتار‌های انسانی خواهد بود ‌(بیگانه‌شدن با خود، شورش گری، کینه توزی و طیف گسترده‌ای از سایر مشکلات اجتماعی و روانی‌). ما امیدواریم که استرس‌هایی که سیستم به زودی از سر خواهد گذراند آن را سرنگون کند، یا حداقل آن را در حدی تضعیف کند که انقلاب علیه آن امکان پذیر شود. اگر چنین انقلابی به وقوع بپیوندد و همچنین موفق باشد، بالاخره لحظه نیرومند‌تر‌شدن میل به آزادی از تکنولوژی فرا رسیده است.



    ۱۳۵- در پاراگراف ۱۲۵، ما مثالی درباره همسایه‌ای ضعیف آوردیم که توسط همسایه‌ای قوی استثمار می‌شود، آن هم به شکل تدریجی. اما اکنون تصور کنید که همسایه قدرتمند‌تر بیمار شود و به همین دلیل قادر به دفاع از خود نباشد. همسایه ضعیف‌تر می‌تواند زمین‌های خود را از او پس بگیرد، او را زمین گیرتر کند و یا حتی او را بکشد. اگر در این سناریو مرد ضعیف‌تر اجازه دهد که مرد قوی‌تر زنده بماند و تنها زمین‌هایش را از او پس بگیرد، احمقی بیش نیست.مرد قدرتمند‌تر به محض سرحال‌شدن باز هم زمین‌ها را از او خواهد گرفت. تنها راه منطقی پیش روی مرد ضعیف‌تر این است که در لحظه‌ای که فرصت مناسب پیش می‌آید مرد قوی‌تر را بکشد. به شکلی مشابه ما باید سیستم صنعتی – تکنولوژیک را در حالی که بیمار است نابود کنیم. اگر با آن مدارا کنیم و اجازه دهیم که از بستر بیماری برخیزد، روزی دوباره قدرتمند‌تر شده و همه آزادی ما را خواهد بلعید.



    غیرقابل حل و تعامل بودن مشکلات اجتماعی ساده‌تر ‌(مانند مسائل پیچیده‌)



    ۱۳۶- اگر هنوز کسی تصور می‌کند که می‌توان سیستم را به گونه‌ای اصلاح کرد که بتوان از آزادی در برابر تکنولوژی دفاع کرد به او یادآوری کنید که سیستم و جامعه چقدر در برابر مشکلات و معضلات بسیار ساده‌تر و پیش پا افتاده‌تر ناشی و ناموفق بوده است. برای مثال سیستم قادر به توقف تخریب محیط زیست، فساد سیاسی، قاچاق مواد مخدر یا اذیت و آزار خانگی نبوده است.



    ۱۳۷- برای مثال مشکلات زیست محیطی مان را در نظر بگیرید. در این جا تضاد ارزش‌ها واضح است: شتاب اقتصادی در برابر حفظ منابع طبیعی برای نسل‌های آینده [۲۲]. اما در این جا ما به جز اظهاراتی مبهم و گاهیبی معنی، نکته دیگری از سیاستمداران و صاحبان قدرت دریافت نمی کنیم و انباشت مشکلات زیست محیطی برای آیندگان ما ادامه می‌یابد. تلاش‌ها برای حل مشکلات زیست محیطی در واقع مجموعه‌ای از قرارداد‌ها و کوشش‌ها ما بین دسته‌های مختلف است که هر کدام از این دسته‌ها ممکن است در زمانی معین در مسند قدرت باشد یا در افکار و نظرسنجی‌ها یکّه تاز باشد و همین مسئله تمامی اقدامات که قرار بود جهت حفظ محیط زیست انجام شود را تحت الشعاع قرار می‌دهد. این روند به نظر نمی‌رسد که قرار باشد در نهایت به راه حل و برنامه زمان بندی شده برای برای مشکلات اجتماعی ما منجر شود. در واقع اصلن به نظر نمی رسد که مشکلات اجتماعی ما قرار باشد توسط چنین نقشه‌ها و راه‌های منطقی و جامعی حل شوند ‌(اگر قابل حل باشند‌). مشکلات اجتماعی ما تا کنون همه پروسه‌هایی را که ظاهرن برای حل آن مشکلات طراحی شده‌اند دور زده اند، از آن‌ها عبور کرده و حذف نشده‌اند [۲۳]. در واقع با توجه به نکاتی که در پاراگراف‌های ۱۰۰ تا ۱۰۶ گفته شد، به نظر نمی رسد که ایده‌پردازی و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی بلند مدت هیچگاه بتوانند موفق باشند.



    ۱۳۸- بنابراین واضح است که گونه انسان حتی در بهترین حالت، گنجایش بسیار محدودی برای حل مشکلات حتی بسیار ساده اجتماعی دارد. پس چگونه می‌خواهد مشکل بسیار پیچیده و مبهمی مانند سازگار کردن تکنولوژی و آزادی را حل کند؟ تکنولوژی برتری‌ها و مزیت‌هایی ملموس و قابل درک و مشاهده را به افراد ارائه می‌دهد، در حالی که آزادی بیشتر امری انتزاعی به نظر می‌رسد که برای افراد مختلف معانی مختلفی می‌دهد و نبود آن به راحتی توسط تبلیغات و سخنان جذاب و زیبا پنهان می‌شود.



    ۱۳۹- به این تفاوت مهم توجه کنید: این امر قابل تصور است که برای مثال مشکلات زیست‌محیطی ما روزی توسط راه حلی منطقی و جامع حل شوند. اما مهم این است که اگر چنین اتفاقی بیافتد تنها به این دلیل است که منافع بلندمدت سیستم آن را ایجاب کرده است. اما اعطای آزادی‌های فردی یا خود مختاری به گروه‌های کوچک هیچگاه در راستای منافع سیستم نبوده و نخواهد بود، بلکه همانطور که قبلن هم اشاره کردیم تمام تلاش سیستم در راستای محدود کردن هر چه بیشتر و تحت کنترل قرار دادن ما معطوف شده است [۲۴]. بنابراین شاید روزی ضرورت برای سیستم ایجاب کند که راه حلی برای حل مشکلات زیست محیطی بیاندیشد اما در بلند مدت سیستم هیچ منافعی به جز در راستای ضد آزادی ما ندارد. این تعدی به آزادی غالبن به گونه‌ای است که قابل احساس نباشد و روندی خزنده داشته باشد. مثال آن دانشمندان گاهی برجسته‌ای هستند که هرروز بر اهمیت روند “اجتماعی‌کردن و اجتماعی‌شدن” تاکید می‌کنند.



    ساده‌تر بودن انقلاب از اصلاحات



    ۱۴۰- امیدواریم توانسته باشیم خواننده این متن را قانع کنیم که نمی‌توان سیستم را به گونه‌ای اصلاح کرد که آزادی و تکنولوژی را با همدیگر و بدون تضاد ارائه دهد. تنها راه باقی‌مانده این است که به شکل کلی نسخه سیستم و جامعه صنعتی – تکنولوژیک را بپیچیم و این ضرورت یک انقلاب را ایجاب می‌کند. نه لزومن به شکل مسلحانه، بلکه یک تغییر بنیادی و کلی در ماهیت و سرشت جامعه.



    ۱۴۱- مردم فکر می‌کنند که چون انقلاب تغییرات ساختاری بیشتری نسبت به اصلاحات را به وجود می‌آورد، پس به وقوع پیوستن آن نیاز به کار بیشتری داشته و به مراتب سخت‌تر است. اما در واقع و تحت شرایط خاص، یک انقلاب، بسیار ساده‌تر و سهل‌تر از اصلاحات است. دلیل این است که یک انقلاب می‌تواند زمینه‌ساز و مبدأ طیف گسترده‌ای از تغییرات باشد، اصلاحات اما کمتر چنین حالتی دارد. یک حرکت اصلاح‌گرایانه غالبن تنها برای حل تعدادی اندک از مشکلات اجتماعی وعده می‌دهد، در مقابل یک انقلاب برای حل تمامی مشکلات تلاش می‌کند و در واقع به شکل کامل دنیایی قشنگ و نو را باز می‌آفریند. تنها انقلاب است که ارزش ریسک‌های بزرگ و قربانی‌کردن را دارد ‌(باید توجه داشت که در این جا فرض این است که انقلابیون واقعن به دنبال تحقق اهداف باشند‌). به همین دلیل بسیار ساده‌تر خواهد بود که کل سیستم تکنولوژیک را سرنگون کنیم تا این که سعی کنیم با تعیین محدودیت بر پیشرفت تکنولوژی مانع از جنبه‌های مختلف آن (مثلن مهندسی ژنتیک‌) شویم. در چنین حالتی افراد تمام تمرکز و انرژی خود را بر روی همین مسئله ‌(در اینجا همان مهندسی ژنتیک‌) خواهند گذاشت، در حالی که در شرایط دیگر همین افراد می‌توانستند توان و تمرکز خود را روی انقلاب علیه سیستم صنعتی – تکنولوژیک بگذارند. همان گونه که در پاراگراف ۱۳۳ اشاره کردیم، اصلاح‌گرایان که به دنبال محدود کردن و وضع قوانین و مقرراتی برای جلوگیری از تجاوز بیش از حد تکنولوژی به زندگی ما هستند در واقع در حال جلوگیری از یک پیامد منفی یا مجازات هستند، در حالی که انقلابیون در حال حرکت در مسیری هستند که به “کسب پاداش” منجر خواهد شد و همین امر هم باعث خواهد شد که مصرانه‌تر و سخت‌تر از اصلاح‌گرایان به کار و فعالیت بپردازند.



    ۱۴۲- اصلاح همیشه با این ترس محدود می‌شود که اگر تغییرات بسیار بیشتر از حد مورد نظر پیش بروند ممکن است عواقب ناگواری بر جای بگذارند. اما هنگامی که تب و اتمسفر انقلابی جامعه‌ای را در بر می‌گیرد مردم مایل هستند که زیر بار هر گونه دشواری و سختی بروند تنها برای این که انقلاب‌شان به ثمر بنشیند. این پدیده به شکل واضح در انقلاب‌های فرانسه و روسیه مشاهده شد. در چنین مواردی حتی ممکن است تعداد انقلابیونی که به انقلاب پایبند و متعهد هستند در اقلیت باشد، اما این اقلیت به شدتی فعال و نیرومند و مصمم است که به نیروی غالب تبدیل می‌شود. در پاراگراف‌های ۱۸۰ تا ۲۰۵ بیشتر درباره انقلاب بحث خواهیم کرد.



    [ادامه دارد]






    یادداشت‌ها





    ۱۷- مدافعان سیستم مثال‌هایی در مورد انتخابات‌هایی خواهند آورد که نتیجه به وسیله یک یا دو رای تغییر یافته است. اما چنین مواردی حقیقتن نادر هستند.



    ۱۸- امروزه در سرزمین‌هایی که از لحاظ تکنولوژیک پیشرفته هستند، زندگی افراد علیرغم تفاوت‌های جغرافیایی، مذهبی و سیاسی، بسیار به هم شبیه است. زندگی روزمره بانکداری مسیحی در شیکاگو، بانکداری بودایی در توکیو و بانکداری کمونیست در مسکو بسیار به هم شبیه‌تر است تا زندگی هرکدام از آن‌ها به فرد هم کیش و آیین خود در ۱۰۰۰ سال پیش. این شباهت‌ها نشانه نقش مشترک تکنولوژی است. ایدئولوژی و جغرافیا تا حدی تاثیرگذارند اما در نهایت همه جوامع تکنولوژیک مسیر مشابهی را خواهند رفت.



    ۱۹- فقط به این فکر کنید که یک مهندس ژنتیک غیرمسئولیت پذیر ممکن است چه تعداد زیادی از تروریست را به وجود بیاورد.



    ۲۰- به عنوان مثالی دیگر از پیامد‌های نامطلوب پیشرفت پزشکی، تصور کنید که درمانی قابل اعتماد برای سرطان یافته شده است. اگر دارو قیمتی داشته باشد که فقط قشر برگزیده‌ای توانایی خریدن آن را داشته باشند، این قشر با همین پشتوانه شروع به کارهایی مانند آزاد سازی مواد آلوده بیشتر یا تولید مواد غذایی با نگهدارنده‌های مصنوعی بیشتر برای کسب سود بیشتر خواهند کرد ‌(چون خودشان آسیب ناپذیر هستند‌).



    ۲۱- بسیاری ممکن است این ایده که جمع تعدادی پدیده مثبت، پدیده‌ای منفی باشد را متناقض بیابند. با مثالی این قضیه را روشن‌تر می‌کنیم. فرض کنید آقای الف و آقای ب در حال مسابقه شطرنج هستند. استاد بزرگی به نام آقای ج هم کنار آقای الف نشسته است و او را راهنمایی می‌کند. اگر گاهی آقای ج بهترین حرکت را به الف بگوید یا اشتباهاتش را تذکر دهد در واقع به او لطف کرده است، اما اگر ج تک تک حرکات را به الف بگوید، بازی را برای او عاری از لذت کرده است. تکنولوژی نسبت به انسان دقیقن چنین وضعیتی ایجاد کرده است، حتی اکر در همه حرکات به انسان کمک کند در مجموع پیامد منفی محروم کردن او از کنترل سرنوشت خویش را برایش به ارمغان آورده است.



    ۲۲- اینجا ما فقط تضاد و تقابل ایده‌هایی که مشمول جریان اصلی می‌شوند را مورد توجه قرار داده ایم. برای ساده سازی و اختصار مطلب، ما به ایده‌های خارج از جریان، مانند این ایده که حفظ طبیعت وحشی از رفاه اقتصادی انسان مهم‌تر است اشاره‌ای نکرده ایم.



    ۲۳- نفع و سود شخصی همیشه لزومن به صورت مادی نیست، گاهی می‌تواند به صورت موارد دیگر مانند تبلیغ و گسترش دین یا ایدئولوژی مورد نظر آن فرد باشد که به وسیله ارضا نیازهای روانی او به وی سود می‌رساند.



    ۲۴- یک شرط و پیش نیاز: به نفع سیستم است که اجازه وجود برخی درجات از آزادی‌های محدود را در بعضی مناطق بدهد. برای مثال آزادی اقتصادی ‌(البته همراه با محدودیت‌های خاص و مورد علاقه سیستم‌) در گسترش رشد اقتصادی موفق بوده، اما آزادی فقط به صورت برنامه ریزی شده و محدود است که مورد علاقه سیستم است، فرد همیشه باید توسط قلاده‌ای کنترل شود، حتی اگر این قلاده بلند باشد و تا حدودی به فرد توهّم آزادی دهد ‌(پاراگراف‌های ۹۴ و ۹۷ را نگاه کنید‌).
     
  6. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    کنترل رفتار انسان



    ۱۴۳- از زمان آغاز تمدن جوامع سازمان یافته مجبور بوده‌اند که بر روی انسان‌ها فشار اعمال کنند تا سازمان و نظم اجتماعی بتواند به حیاتش ادامه دهد. نوع این فشارها در جامعه‌ای تا جامعه دیگر با هم تفاوت دارند. برخی از این فشارها مادی و فیزیکی هستند ‌(غذای ناکافی، کار بیش از حد، آلودگی محیطی‌) و برخی روانی‌اند ‌(آلودگی صوتی، ازدحام جمعیت، اجبار برای تغییر رفتار انسان‌). در گذشته سرشت و ماهیت درون بشر تقریبن ثابت بوده یا نهایتن در حد خاصی نوسان داشته است، بنابراین جوامع فقط می‌توانستند انسان‌ها را تا حد مشخصی مجبور به تغییر و اطاعت کنند. وقتی حد تحمل انسان‌ها پشت سر گذاشته شود به تدریج اوضاع شروع به بدتر‌شدن خواهد کرد و مشکلاتی پیش خواهد آمد؛ شورش، جرم، فساد، شانه خالی کردن از کار و مسئولیت، افسردگی و مشکلات روانی دیگر، کاهش نرخ زاد و ولد و … بنابراین در نهایت یا جامعه از هم می‌پاشد یا عملکرد آن بسیار ناکارآمد می‌شود و توسط فرم کارا تری از جامعه جایگزین می‌شود ‌(این جایگزینی می‌تواند سریع، کند، خشونت‌آمیز یا صلح آمیز باشد‌). (۲۵)



    ۱۴۴- بنابراین طبیعت و ماهیت انسان مرزهای مشخصی در برابر توسطعه و پیشرفت جوامع ایجاد می‌کند. افراد فقط تا حد خاصی تحمل فشار و اجبار وارده از سیستم و جامعه را دارند، نه بیشتر از آن. اما امروزه ممکن است این روند در حال تغییر باشد چرا که تکنولوژی مدرن در حال ابداع و اعمال راه‌هایی نو برای تاثیر بر رفتار انسان و تنظیم آن است.



    ۱۴۵- جامعه‌ای را تصور کنید که افراد را با شرایطی خاص مواجه کرده است، به شکلی که این شرایط بسیاری از اعضای آن جامعه را مغموم ساخته است، سپس به آن‌ها ماده مخدری داده تا این غم و نا‌شادی را از آن‌ها دور کند. این سناریو به نظر تخیلی می‌آید؟ در واقع این سناریو همین الان هم تا حدی در جامعه مدرن ما در حال وقوع است. این نکته پذیرفته شده است که شیوع افسردگی در دهه‌های اخیر به شدت افزایش داشته. ما باور داریم که این روند به دلیل گسیختگی و ایجاد مانع در “روند قدرت” به وقوع پیوسته است و در حال گسترده‌تر‌شدن و شدت یافتن است ‌(همانطور که در پاراگراف‌های ۵۹ تا ۷۶ توضیح داده شد‌). اما حتی اگر ما درباره دلیل این افزایش افسردگی در حال اشتباه کردن باشیم، باز هم نمی‌توان انکار کرد که چنین روندی قطعن باید دلایلی با ریشه‌هایی در جامعه مدرن داشته باشد. جامعه مدرن به جای سعی در حل مشکلات و از بین بردن شرایطی که باعث افسردگی افراد شده است، به آن‌ها داروی ضد افسردگی می‌دهد. در واقع داروهای ضد افسردگی ابزاری برای تغییر و تبدیل وضعیت درونی افراد هستند، به گونه‌ای که فرد را قادر می‌سازند که شرایط اجتماعی‌ای را که قبلن برای آن‌ها غیرقابل تحمل محسوب می‌شد به خوبی تحمل کنند.



    ۱۴۶- داروهایی که عملکرد ذهن را تغییر می‌دهند تنها یک مثال از روش‌های جدیدی هستند که به وسیله آن‌ها جامعه مدرن ذهن افراد را کنترل می‌کند. بیایید تا به روش‌های دیگر هم نگاهی بیاندازیم.



    ۱۴۷- امروزه روش‌ها و تکنیک‌های زیادی برای نظارت وجود دارد. دوربین‌های مخفی امروزه در اکثر فروشگاه‌ها و مکان‌های دیگر وجود دارند. رایانه‌ها برای جمع‌آوری اطلاعات عظیم از افراد جامعه و پردازش آن اطلاعات مورد استفاده قرار می‌گیرند. وقتی اطلاعاتی به این حجم و دقت از افراد جمع آوری شود،ظرفیت اعمال تهدید و زور نیز بر آن‌ها افزایش می‌یابد (۲۶). همچنین ابزار مهم دیگر تبلیغات گسترده و عظیم است که رسانه‌های جمعی نقش انتقال‌دهنده آن‌ها را بازی می‌کنند. روش‌های کارآمد بسیاری برای پیروزی در انتخابات، فروش هرچه بیشتر محصولات یا تاثیر هرچه بیشتر بر دیدگاه‌ها و نظرات مردم تکوین یافته‌اند. همچنین صنعت سرگرمی به یک ابزار روانی مهم برای سیستم تبدیل شده است. در واقع سرگرمی برای افراد راهی برای فرار و گم‌شدن در خود را فراهم می‌کند. وقتی افراد در تلویزیون، ویدیو و … غرق می‌شوند، می‌توانند استرس‌ها، عصبانیت‌ها، ناکامی‌ها و نارضایتی‌های خود را فراموش کنند. در بسیاری از جوامع اولیه و بدوی افراد وقتی کاری برای انجام دادن ندارند، ساعت‌ها بدون انجام هیچ کار خاصی وقت خود را به نشستن یا قدم‌زدن می‌گذرانند، چرا که آن‌ها با خود و جهان خود در صلح و هماهنگی هستند. اما اکثر مردم مدرن ابراز می‌کنند که باید دائمن در حال کار و فعالیت باشند و سرشان شلوغ باشد یا در غیر این صورت سرگرمی دیگری داشته باشند وگرنه کسل و خسته (Bored) خواهند شد ‌(به نظر می‌رسد که احساس کسلی و بی‌حوصله بودن یا Boredom در کل احساسی مدرن است و حتی در هیچ متن یا سند تاریخی به آن اشاره‌ای نشده‌است. م.‌)



    ۱۴۸- تکنیک‌ها و روش‌های دیگر حتی از این هم عمیق‌تر می‌شوند. آموزش دیگر روندی ساده نیست که در آن دانستن موجب دریافت توجه و تشویق و ندانستن موجب تنبیه و مجازات شود، بلکه به شکلی روزافزون در حال تبدیل‌شدن به روشی برای کنترل فرایند رشد و شکوفایی کودک است. برای مثال محیط مدرسه به نوعی آراسته و طراحی می‌شود که کودک به نوع خاصی از فراگیری و آموزش ترغیب و تشویق شود. روش‌هایی که در کلاس‌های آموزش فرزند پروری به والدین آموخته می‌شوند روش‌هایی هستند که کودک را به گونه‌ای بار خواهد آورد که ارزش‌های سیستم را بپذیرد و به روش دلخواه سیستم رفتار کند. برنامه‌های “سلامت روحی و روانی”، تکنیک‌های “پرورش کودک” و جلسات روان درمانی گرچه به ظاهر در راستای منافع فردی طراحی شده‌اند اما در واقع افراد را تشویق می‌کنند که از سیستم و ارزش‌های آن پیروی کند، درواقع بهای مقابله با سیستم ‌(استرس روانی، اضطراب، احساس شکست و….‌) آن چنان زیاد است که رفتار کردن در راستای خواسته‌های سیستم برای افراد بسیار ساده‌تر از مقابله با آن است. پس سیستم وقتی فردی را برای پیروی از خود شستشوی مغزی می‌دهد، جوری عمل می‌کند که فرد فکر کند که در راستای منافع فردی خود عمل کرده است. آزار دادن کودکان مفهومی انتزاعی است که تقریبن در تمامی فرهنگ‌ها و برای تمامی افراد نکوهیده و ناپسند است. در واقع تنبیه و خشونت با یک کودک بدون هیچ دلیل خاصی در نظر همگان مذموم است. اما حالا بیایید که این مثال را کمی بسط و گسترش دهیم؛ آیا سیلی زدن به کودک حتی اگر در راستای حفظ نظم موجود و عادت دادن وی به سیستم باشد هنوز هم نوعی آزار محسوب می‌شود و مورد نکوهش است؟ جواب این سوال از نظر جامعه به شکل گسترده‌ای به این نکته بستگی خواهد داشت که آیا این سیلی زدن در راستای جایگاه فرد در سیستم ‌(برای مثال یاد دادن این نکته به او که نباید به بزرگتر خود بی احترامی کند. م.‌) است یا خیر. در واقع حتی واژه “آزار” امروزه طیف معنایی بسیار گسترده‌ای را شامل می‌شود و تقریبن هر روش تربیتی که کودک توسط آن در راستای عادت کردن به سیستم حرکت نکند توسط خود سیستم “آزار” نام‌گذاری می‌شود. برنامه‌هایی که امروزه برای جلوگیری از “آزار کودکان”طراحی شده‌اند، هدفی فرا‌تر از توقف ظلم و خشونت روا شده به کودکان را دنبال می‌کنند که این هدف همان کنترل تربیت و کنترل رفتارهای انسان‌ها در راستای منویات سیستم است.



    ۱۴۹- تحقیق برای یافتن روش‌های موثرتر برای کنترل رفتار انسان ادامه خواهد یافت. اما ما فکر می‌کنیم که تکنیک‌ها و دستکاری‌های روانی و تبلیغاتی برای تطبیق دادن انسان‌ها با جهانی که تکنولوژی در حال ساختن آن است کافی نیست. احتمالن روش‌های زیستی باید مورد استفاده قرار بگیرند. در این رابطه ما کمی قبل به داروهای ضد افسردگی اشاره کردیم. علوم اعصاب هم ممکن است راه‌های جدیدی برای تنظیم و دستکاری ذهن انسان پیدا کند. مهندسی ژنتیک و “ژن درمانی” هم اکنون آغاز شده است و هیچ تضمینی وجود ندارد که در نهایت از این روش برای تنظیم و دستکاری بخش‌ها و سیستم‌هایی در بدن که بر کارکرد عصبی ذهن تاثیر دارند استفاده نشوند.



    ۱۵۰- همانگونه که در پاراگراف ۱۳۴ اشاره کردیم، به نظر جامعه صنعتی در حال ورود کردن به دوره‌ای از استرس شدید است که احتمالن بخشی از آین مرتبط با تغییر رفتارهای انسان و بخشی دیگر مرتبط به مشکلات اقتصادی و زیست محیطی است. نکته جالب توجه این است که بخش قابل توجهی از این مشکلات اقتصادی و زیست محیطی هم خود ناشی از تغییر رفتارهای انسان است؛ بیگانه‌شدن به خود، اعتماد به نفس پایین، افسردگی و کینه توزی، میل به شورش، کودکانی که درس نمی‌خوانند، گروه‌های تبهکار، مصرف غیرقانونی مواد مخدر، تجاوز، سواستفاده جنسی از کودکان، سکس غیرایمن، بارداری‌های دوران نوجوانی، رشد سرسام‌آور جمعیت، فساد سیاسی، نفرت‌های نژادی، دشمنی‌های قومی و قبیله‌ای، تضاد‌های مذهبی و ایدئولوژیک، افراط گرایی در سیاست، تروریسم، گروه‌های ضد دولتی و….. همه این موارد ذکر شده خود حیات سیستم را تهدید می‌کنند، بنابراین سیستم باید تلاشی عظیم را به کار گیرد تا بتواند رفتار افراد را کنترل کرده تا نتوانند به این شکل عملکرد و فعالیت سیستم را به خطر بیاندازند.



    ۱۵۱- از هم گسیختگی اجتماعی که امروزه مشاهده می‌کنیم به شکل قطعی تنها نتیجه شانس و بخت و اقبال نیست. در واقع تنها می‌تواند نتیجه شرایطی از زندگی باشد که سیستم به افراد تحمیل می‌کند ‌(قبلن اشاره کردیم که مهم‌ترین خصیصه این شرایط زندگی، اختلال در “روند قدرت” است‌). اگر سیستم موفق شود که کنترل کافی را بر رفتار انسان جهت بقای خود به عمل آورد آنگاه می‌توان گفت که نقطه عطفی دیگر در تاریخ بشر پشت سر گذاشته شده است ‌(فعلن این نبرد در جریان است‌). جامعه صنعتی-تکنولوژیک برای پیروزی در این نبرد و عبور از این نقطه عطف از روش‌های روانی و روش‌های زیستی یا هر دو استفاده خواهد کرد. در آینده سیستم‌های اجتماعی بر نیازهای بشر منطبق نخواهند شد، بلکه این انسان است که بر نیازهای سیستم اجتماعی منطبق می‌شود (۲۷).



    ۱۵۲- به صورت عمومی، تسلط تکنولوژی بر رفتار انسان به وسیله یک حرکت تمامیت‌خواه و آشکار صورت نخواهد گرفت. هر قدمی در راستای کنترل بیشتر ذهن بشر، توسط سیستم به عنوان راه حلی برای مشکلاتی که اکنون با آن مواجه است معرفی خواهد شد، مانند از بین بردن الکلیسم، کاهش نرخ جرم و جنایت و یا بالا بردن نرخ تحصیلات دانشگاهی جامعه. حتی در بسیاری از موارد، توجیهات انسان‌دوستانه هم وجود خواهد داشت. برای مثال هنگامی که یک روان‌پزشک برای یک بیمار داروی ضد افسردگی تجویز می‌کند این گونه به نظر می‌آید که در حال لطف کردن به آن بیمار است و حتی درمان نکردن و عدم تجویز دارو برای بیمار به گونه‌ای غیرانسانی به نظر می‌رسد. هنگامی که والدین فرزند خود را به مدرسه‌ای خاص و ویژه می‌فرستند تا به درس ‌(مثلن!‌) علاقه‌مند شود، در واقع این کار را از ترس فراهم نشدن آینده‌ای همراه با رفاه انجام می‌دهند، شاید هم برخی از این والدین آرزو می‌کنند که کاش نیاز نبود که فرزندان خود را این گونه در معرض مغزشویی قرار دهند، اما چه کاری از دست آن‌ها بر می‌آید؟ آنها نمی‌توانند جامعه را عوض کنند و فرزند آن‌ها اگر اینگونه تحصیل نکند ممکن است در آینده استخدام نشود. پس آن‌ها فرزند خود را به این مدارس خاص می‌فرستند ‌(لحن نویسنده در این چند جمله آخر حالت کنایه آمیز دارد. م.‌).



    ۱۵۳- بنابراین کنترل بر رفتار انسان نه تعمدن توسط دسته‌ای از قدرتمندان و سیاستمداران، بلکه توسط جامعه اعمال شده، رشد کرده و عمیق‌تر می‌شود. این روند غیرقابل مقاومت خواهد بود، چرا که هر پیشرفت و تکاملی به صورت منفرد و جدا کاملن مفید به نظر خواهد رسید. برای مثال تکنیک‌های تبلیغات می‌توانند گاهی بسیار مفید باشند، مانند تبلیغات گسترده علیه آزار کودکان یا علیه نفرت و جنگ نژادی. یا مثلن آموزش مسائل جنسی مفید است ‌(اما از طریق همین کارهای منفرد و مفید است که حرکت خزنده و مخرب تکنولوژی بسیار کم جلب توجه کرده و به راحتی در حال فتح جامعه بشری است. م.‌).



    ۱۵۴- فرض کنید که صفتی بیولوژیک کشف شده است که احتمال این که کودک در بزرگسالی مجرم شود را افزایش می‌دهد، همچنین فرض کنید که می‌توانیم به وسیله ژن درمانی این خصوصیت را حذف کنیم(۲۹). البته که اغلب والدینی که فرزندانشان دارای این ژن است آن‌ها را تحت ژن درمانی قرار خواهند داد. در واقع شاید این که تحت درمان قرار نگیرد حتی غیرانسانی باشد چرا که چنین کودکی در بزرگسالی زندگی رقت‌باری به عنوان یک مجرم خواهد داشت. اما جالب این جاست که اغلب جوامع بدوی در حالی که نه از روش‌های نوین تربیت کودک استفاده می‌کنند و نه سیستم‌های وحشیانه مجازات دارند اما درصد جرم و جنایت کمتری در مقایسه با جامعه ما دارند. از آنجایی که انسان‌های مدرن نسبت به انسان‌های اولیه تمایلات درونی خشونت‌گرایانه تری ندارند پس این جرم و جنایت بالا باید در اثر فشارهایی باشد که جامعه مدرن بر افراد اعمال می‌کند و بسیاری از افراد نمی توانند یا نمی‌خواهند خود را با آن تطبیق دهند. به این ترتیب درمانی که در جهت زدودن تمایلات مجرمانه استفاده می‌شود حداقل تا حدودی راهی برای باز-برنامه ریزی افراد است تا بیشتر با نیازهای سیستم هماهنگ شوند.



    ۱۵۵- جامعه ما از هرگونه رفتار یا فکر و ایده‌ای که برای سیستم ناخوشایند باشد با عنوان “بیماری” یاد می‌کند. در ظاهر هم قضیه موجه و صحیح به نظر می‌آید چرا که وقتی فردی با جایگاه خود در سیستم دچار مشکل می‌شود، علاوه بر ایجاد مشکل برای سیستم، حجم عظیمی از درد و رنج را هم برای خود به جان می‌خرد. بنابراین “فریب دادن” فرد برای هماهنگ کردن و جای دادن او در سیستم، به عنوان یک “درمان” برای این “بیماری” و در نتیجه امری مثبت تلقی می‌شود.



    ۱۵۶- در پاراگراف ۱۲۷ اشاره کردیم که اگر استفاده و کاربرد یک ابزار تکنولوژی در ابتدا “اختیاری” باشد لزومن بعدن هم اختیاری نخواهد ماند، چرا که این تکنولوژی جدید به شکلی جامعه را تغییر خواهد داد که پس از مدتی عملکرد طبیعی فرد بدون استفاده از آن تکنولوژی مختل خواهد شد. این قضیه در مورد تکامل رفتارها و روش‌های زندگی انسانی نیز صادق است. در جهانی که اکثر افراد کودکان خود را وارد برنامه‌های آموزش پیچیده و طاقت فرسا می‌کنند، سایر والدین هم مجبور می‌شوند که فرزند خود را در چنین برنامه‌هایی ثبت نام کنند، چرا که اگر این کار را نکنند در آینده فرزند آن‌ها در مقایسه با سایر کودکان دچار مشکلاتی مانند عدم استخدام‌شدن می‌شود. یا تصور کنید که درمانی زیستی اختراع شده است که بدون عوارض جانبی سطح استرس روانی که در دنیای مدرن به آن مبتلا هستیم را کاهش می‌دهد. اگر اکثر مردم جهان درمان‌شدن توسط این دارو را انتخاب کنند سطح میانگین استرس روانی جامعه سریعن کاهش پیدا می‌کند، پس سیستم اکنون مجوز دارد که فشارهای استرس‌زای جدید و سطح بالاتری را اعمال کند. و این باز هم افراد بیشتری را مجاب خواهد کرد که دارو را دریافت کنند و این روند همچنان ادامه خواهد یافت. در نهایت فشارها چنان سنگین و مهیب خواهند شد که زنده ماندن بدون استفاده از درمان بیولوژیک تقریبن غیرممکن خواهد شد. در واقع هم اکنون هم به نظر می‌رسد در یکی از جنبه‌های جامعه مدرن چنین اتفاقی افتاده باشد و ابزاری به نام “سرگرمی توده‌ها” برای کم کردن یا حداقل فراموش کردن فشارهای روانی افراد به وجود آمده باشد. استفاده کردن از این “سرگرمی”‌ها کاملن دلخواه و اختیاری است، هیچ قانونی ما را مجبور نمی‌کند که تلویزیون ببینیم، به رادیو گوش دهیم، مجله بخوانیم یا….. ولی سرگرمی‌های توده‌ها راهی برای فرار از واقعیت و کاهش استرس هستند و به همین دلیل هم اغلب به آن وابسته شده‌ایم. همه از کیفیت برنامه‌های تلویزیونی شکایت می‌کنند و با این حال به دیدن آن ادامه می‌دهند. تعداد کمی از افراد عادت دیدن تلویزیون را کنار گذاشته‌اند، اما هیچکس نمی‌تواند یک روز خود را بدون انجام “هیچ” نوع سرگرمی‌ای به پایان ببرد ‌(با این وجود به نظر می‌آید تا کنون بسیاری از جوامع اولیه و بدوی وجود داشته‌اند که در آن‌ها افراد سرگرمی خاصی به جز سرگرمی‌های محلیِ تکراری خود نداشتند و با این وجود اعضای آنها به خوبی زندگی عاری از سرگرمی‌های مدرن را می‌گذراندند‌). بدون حضور صنعت شادی و سرگرمی سیستم توانایی نهادن این مقدار فشار استرس زا برما انسان‌ها را نداشته و نخواهد داشت.



    ۱۵۷- اگر اینگونه فرض کنیم که جامعه صنعتی بقا خواهد داشت، احتمال این قضیه بالا خواهد بود که در نهایت تکنولوژی به دستاوردی برسد که توسط آن کنترل خود بر رفتار انسان را تکمیل کند. به صورت کاملن مستند و تأیید شده‌ای می‌دانیم که رفتار و تفکر انسان تا حد بسیار زیادی پایه و اساس بیولوژیک دارد، همان گونه که آزمایش‌ها نشان داده‌اند احساساتی مانند گرسنگی، رضایت، عصبانیت و ترس را می‌توان با تحریک الکتریکی دقیق مناطق مختلفی از مغز به شکل مصنوعی به وجود آورد. خاطرات را می‌توانیم به وسیله سیگنال‌های الکتریکی دوباره زنده کنیم یا کاملن از بین ببریم. توهم و تغییرات خلق و خو را می‌توان با مواد مخدر انجام داد. پدیده‌ای به نام روح غیرمادی ممکن است وجود داشته باشد یا نداشته باشد، اما در صورت وجود نمی تواند در سطح زندگی روزمره بر ممانیسم‌های بیولوژیک غلبه کند چرا که اگر این گونه نبود پژوهشگران انقدر ساده با الکتریسیته یا دارو احساسات را دستکاری نمی‌کردند.



    ۱۵۸- احتمالن این ایده که همه افراد در سرشان الکترود‌هایی داشته باشند و رفتار و ذهنشان به وسیله این الکترود‌ها کنترل شود غیرعملی و غیرواقع گرایانه به نطر برسد، اما این حقیقت که افکار و احساسات انسان تا این حد به دستکاری زیستی مستعد هستند نشان می‌دهد که مسئله کنترل رفتار انسان بیشتر از این که مسئله‌ای بنیادی و تئوری باشد، تنها مسئله‌ای درباره “چگونگی” تکنیک‌های انجام این کنترل است، مسئله‌ای که کاملن در دسترس و حیطه علم و پژوهش‌های علمی قرار دارد. اگر سابقه درخشان (!) جامعه خود در حل این گونه مسائل را در نطر بگیریم، خواهیم دانست که به زودی در این مسئله کنترل ذهن هم علم گشایش‌هایی حاصل خواهد کرد.



    ۱۵۹- آیا معرفی تکنولوژی‌ای که بتواند رفتار انسان را کنترل کند با مقاومت عمومی رو به رو خواهد شد؟ اگر این اتفاق به یک باره بیوفتد و چنین تکنولوژی‌ای بخواهد یکباره کنترل را به دست بگیرد قطعن همینگونه خواهد شد. اما از آن جا که این کنترل تکنولوژیک به صورت زنجیره‌ای بسیار بلند از تغییرات کوچک اعمال اثر خواهد کرد هیچگونه مقاومت عمومی موثری بر علیه آن شکل نخواهد گرفت ‌(پاراگراف‌های ۱۲۷ و ۱۳۲ و ۱۵۳ را ببینید‌).



    ۱۶۰- خطاب به همه آن‌هایی که فکر می‌کنند که همه این صحبت‌های ما بیشتر شبیه به داستان‌های علمی تخیلی است باید بگوییم که داستان علمی تخیلی دیروز همان واقعیت امروز است. انقلاب صنعتی به شکلی افراطی محیط زندگی و شیوه زندگی انسان را تغییر داده است و انتظار می‌رود که همانطور که به شکل فزاینده تکنولوژی در حال ورود به حوزه انسانی است، خود انسان هم به زودی به شکلی بنیادی تغییر کند. دقیقن همان‌گونه که محیط و شیوه زندگی‌اش تغییر کرده‌اند.



    نژاد انسان در چند راهیِ حساس



    ۱۶۱- اکنون بیایید کمی به عقب‌تر یعنی همان وضعیت کنونی بازگردیم؛ طراحی وساخت روش‌های بیولوژیک یا روانی برای تغییر دادن رفتار انسان و ادغام این روش‌ها درون سیستم دو داستان کاملن مجزا هستند و مورد اخیر برای سیستم زحمت بیشتری را به دنبال دارد. برای مثال درمورد تکنیک‌هایی روانشناسی برای آموزش، ممکن است در آزمایشگاه‌ها آزمایش شده و مشخص شده باشد که به خوبی عمل می‌کنند، اما در جهان واقعی به کار بردن و تلفیق آن‌ها در سیستم آموزشی با دشواری مواجه است. هنوز هم در اکثر مدارس معلم‌ها بیشتر درگیر این هستند که دانش آموزان خود را از مواد و اسلحه دور کنند ‌(منظور کشور آمریکاست‌) تا این که از آخرین روش‌های روانشناسی برای تبدیل آن‌ها به نخبه‌های جامعه استفاده کنند. بنابراین علی رغم تمام پیشرفت‌های تکنیکی و علمی مرتبط با رفتار انسان، سیستم تا امروز در کنترل کامل رفتار انسان موفقیتی بسیار چشمگیر نداشته است. افرادی که رفتار آن‌ها بیشتر تحت کنترل سیستم است ممکن است تحت عنوان “بورژوا” شناخته شوند ‌(حواسمان باشد که معنای واژه بورژوا در واقع بیشتر همان میان‌مایگی و متوسط بودن است، نه معنای متداول آن. م.‌). اما تعدادی فزاینده از افراد وجود دارند که به راه‌های مختلف در حال طغیان علیه سیستم هستند: گنگ‌های جوانان، فرقه‌های مذهبی، شیطان پرستان، نازی‌ها، فعالان محیط زیستی رادیکال، گروه‌های شورشی مسلح و……



    ۱۶۲- سیستم اکنون در حال تلاشی مذبوحانه برای فائق آمدن بر مشکلات خاصی است که حیات آن را تهدید می‌کند. در این میان مشکلات مربوط به رفتار انسان از اهمیت بیشتری برخوردار هستند. اگر سیستم بتواند به زودی و با سرعت بر رفتار انسان کنترل پیدا کند به احتمال زیاد زنده خواهد ماند، در غیر این صورت اما سیستم فرو خواهد ریخت. ما فکر می‌کنیم که این موضوع در طی چند دهه آینده، به شکل دقیق‌تر حدود ۴۰ تا ۱۰۰ سال آینده مشخص خواهد شد.



    ۱۶۳- تصور کنید که سیستم از بحران چند دهه آینده جان سالم به در ببرد. انتظار می‌رود در آن زمان سیستم مسائل بنیادی‌ای که با آن مقابله و تضاد داشته‌اند را رفع کرده باشد یا حداقل تحت کنترل کامل و خلل ناپذیر درآورده باشد. به خصوص مسئله “اجتماعی کردن” انسان‌ها؛ به این معنی که سیستم انسان‌ها را چنان مطیع و رام می‌کند که رفتار آن‌ها برای سیستم خطر خاصی را ایجاد نکند. اگر این هدف به سرانجام برسد، به نظر می‌رسد که دیگر هیچ مانع مهمی بر سر راه پیشرفت بیشتر تکنولوژی و رسیدنش به غایت نهایی خود که همان کنترل کامل بر هر آنچه که در سیاره زمین است، وجود نداشته باشد. در چنین روزی سیستم ممکن است که به یک سازمان و نظم فراگیر تبدیل شده باشد یا این که مانند زمان حاضر به چندین سازمان یا دولت جدا از هم تقسیم شده باشد که همزمان با هم رقابت و همکاری می‌کنند. در چنین روزی احتمالن آزادی انسان به طور تمام و کمال ناپدید شده و از میان رفته است، چرا که انسان‌های منفرد و گروه‌های کوچک انسانی در برابر سازمان‌ها و دولت‌های بزرگ که با اَبَرسلاح‌های روانی و بیولوژیک ‌(که طراحی شده‌اند تا توده مردم را فریب دهند‌) تجهیز شده‌اند عملن ناتوان خواهند بود و ابزارهای فیزیکی استبداد مانند دوربین‌های نظارت و…… این ناتوانی را بیشتر هم خواهند کرد. تنها تعداد بسیار اندکی از افراد قدرت حقیقی خواهند داشت و حتی خود همین افراد هم از آزادی بسیار محدودی برخوردار خواهند بود. همانگونه که امروزه سیاستمداران یا صاحبان شرکت‌ها و کسب و کار‌های بزرگ برای محافظت و نگه داشتن جایگاه قدرت خود مجبور به حفظ رفتار خود در گستره تقریبن محدودی از رفتارهای ممکن هستند.



    ۱۶۴- تصور نکنید زمانی که بحران چند دهه بعد پایان یابد ‌(با فرض پیروزی سیستم‌) سیستم‌ها توسعه روش‌ها و تکنیک‌های جدید برای کنترل انسان‌ها و طبیعت را متوقف یا کُند خواهند کرد و در چنین روزی دیگر نیازی به افزایش هر چه بیشتر کنترل برای بقای سیستم وجود نخواهد داشت. باید بگوییم که داستان کاملن برعکس خواهد بود، به محض این که دوران سخت و حساس تمام شوند، سیستم کنترل خود بر انسان‌ها و طبیعت را بسیار با سرعت بیشتر گسترش خواهد داد، چرا که در چنین روزی دیگر موانع و دشواری‌ها قادر نخواهند بود حرکتش برای استیلا بر زندگی انسان را کند کنند. در واقع “بقا” هدف نهایی سیستم از گسترش کنترل خود نیست، بلکه همانطور که در پاراگراف‌های ۸۷ تا ۹۰ شرح دادیم، متخصصان و دانشمندانی که سیستم را پیش می‌برند این کار را به عنوان “فعالیتی جایگزین” برای ارضای نیاز خود به قدرت انجام می‌دهند. آن‌ها در آن روز هم این کار را با شوقی به اندازه قبل یا حتی بیشتر انجام خواهند داد و به صورتی روزافزون به شناخت بدن و ذهن انسان و راه‌های دخالت در آن‌ها خواهند پرداخت؛ البته که به خاطر تعالی و پیشرفت انسانیت!



    ۱۶۵- اما اکنون تصور کنید که استرس‌ها و اصطکاک‌های چند دهه آینده برای سیستم بسیار بار سنگینی داشته باشد. اگر سیستم سقوط کند ممکن است دوره‌ای از بی نظمی و آشوب یا به عبارتی دیگر “دورانی پر دردسر” را آنگونه که قبلن هم در تاریخ به آن اشاره شده است، تجربه کنیم و از سر بگذرانیم. پیش‌بینی این که از پس این دوران بی نظمی و آشوب چه دورانی برخواهد خاست غیرممکن است، اما به هر حال به نژاد انسان شأنی دوباره بخشیده خواهد شد. بزرگ‌ترین خطر این خواهد بود که در چند سال نخستین پس از آشوب جامعه صنعتی ممکن است در صدد بازآرایی و بازگشت به صحنه باشد، به خصوص توسط افراد تشنه قدرتی که شوق راه اندازی دوباره چنین سیستمی را خواهند داشت.



    ۱۶۶- بنابراین دو وظیفه بر دوش کسانی که از بردگی نژاد انسان توسط جامعه صنعتی – تکنولوژیک متنفر هستند وجود دارد؛ اول این که باید تا می‌توانیم استرس و اصطکاک درون سیستم را افزایش دهیم تا احتمال فروپاشی سیستم یا ضعیف‌شدن آن و فراهم‌شدن زمینه برای انقلاب بالا رود. دوم این که باید ایدئولوژی‌ای را گسترش و تکثیر دهیم که با تکنولوژی و سیستم صنعتی – تکنولوژیک مخالفت کند. چنین ایدئولوژی‌ای می‌تواند مبنایی برای انقلاب قرار گیرد و مهم‌تر این که کمک خواهد کرد که پس از فروپاشی احتمالی، جامعه صنعتی در پوششی جدید به صحنه باز نگردد.



    رنج انسان



    ۱۶۷- سیستم صنعتی تنها به دلیل حرکات و فعالیت‌های انقلابی فرو نخواهد ریخت. در واقع سیستم به حملات انقلابی آسیب پذیر نخواهد بود مگر این که مشکلات درونی خودش آن را با دشواری مواجه کرده باشد. پس اگر سیستم قرار باشد فرو بریزد، این اتفاق به شکل ناگزیر خواهد افتاد، چه به صورت خود به خودی، چه به کمک انقلابی‌ها و در طی یک روند طولانی‌تر. اگر سقوط ناگهانی باشد از آن جایی که کره زمین بدون تکنولوژی توانایی تغذیه کردن جمعیت در حال انفجار خود را ندارد، تعداد زیادی جان خود را از دست خواهند داد. در حالت دیگر، اگر این پروسه تدریجی‌تر باشد انسان‌ها خواهند توانست که از طریق کاهش نرخ تولید مثل و آمادگی بیشتر، تا حدی از مرگ‌های عظیم و گسترده جلوگیری کنند، اما حتی در همین حالت هم پروسه غیرصنعتی‌شدن دوباره جهان بسیار دردناک و آشوبناک خواهد بود. ساده‌لوحانه است که اگر فکر کنیم تکنولوژی را می‌توان طی یک روند بسیار نرم و تدریجی و مدیریت شده محو کرد، به خصوص که واکنش‌های عشّاق تکنولوژی و عشّاق قدرت را هم باید در نظر گرفت. با این اوصاف آیا تلاش و کوشش در جهت سقوط تعمدانه سیستم، ظالمانه و غیرمنصفانه است؟ شاید بله، شاید هم نه. نکته اول این که انقلابیون نخواهند توانست سیستم را پایین بکشند مگر این که سیستم خود تا حدی ضعیف شده باشد. همچنین باید توجه داشت که هر چه سیستم بزرگ‌تر شود تبعات فروپاشی آن هم گسترده‌تر و عمیق‌تر خواهد شد. پس انقلابیون در واقع هرچه شروع روند فروپاشی را تعجیل کنند از شدت و گستره فاجعه کاسته‌اند.



    ۱۶۸- نکته دوم این که فرد باید مواردی مانند سختی کشیدن و مرگ را در برابر نبود آزادی و شأن انسانی بسنجد. برای بسیاری از ما، آزادی و حفظ شأن انسانی بسیار مهم‌تر از داشتن عمری طولانی یا اجتناب از درد و سختی فیزیکی است. همه ما زمانی خواهیم مُرد، بهتر است در حال جنگیدن برای بقا یا رسیدن به هدفی بمیریم تا این که یک زندگی طولانی پوچ و بی‌هدف داشته باشیم.



    ۱۶۹- نکته سوم این که بقای سیستم ممکن است به اندازه یا حتی بیشتر از سقوط آن باعث به وجود آمدن درد و رنج شود. سیستم همین الان هم در حال اعمال رنجی عمیق و بزرگ در سراسر جهان است. فرهنگ‌های کهنی که سال‌ها به افراد رابطه‌ای دو سویه و توأم با رضایت با یکدیگر و با محیط را اعطا کرده بودند در اثر تماس با جهان مدرن از هم پاشیده شده‌اند و نتیجه این تماس چیزی جز مشکلات اقتصادی، محیطی، اجتماعی و روانی نبوده است. یکی از اثرات صنعتی‌شدن جامعه این بوده است که در سراسر جهان کنترل‌های سنتی بر میزان رشد جمعیت برداشته شده است و نتیجه آن انفجار جمعیت و تبعات ناشی از آن بوده است. همچنین اثر دیگر بقای سیستم، حجمی عظیم از رنج و مشکلات روانی در کشورهای به ظاهر خوشبخت غربی است. کسی نمی داند که در اثر سوراخ‌شدن لایه اوزون چه پیش خواهد آمد، سرانجام اثر گلخانه‌ای چه خواهد شد و دیگر مشکلات زیست محیطی که اکنون نمی‌توانیم پیش‌بینی کنیم. همچنین زمان نشان داده است که حتی تکنولوژی‌های خطرناکی مانند انرژی هسته‌ای را نمی‌توان خارج از اختیار حکومت‌های دیکتاتوری و بی‌مسئولیت جهان سومی نگه داشت، اکنون تصور کنید که تکنولوژی‌هایی مانند مهندسی پیشرفته ژنتیک در دستان کشورهایی مانند کره شمالی یا عراق چه سرانجام و نتیجه‌ای خواهند داشت.



    ۱۷۰- عشّاق تکنولوژی خواهند گفت که: ولی علم همه این مسائل را حل خواهد کرد! علم با خشکسالی و قحطی مبارزه خواهد کرد، رنج روانی را حذف خواهد کرد و همه را سلامت و خوشحال خواهد کرد! بله حتمن این اتفاق‌ها خواهد افتاد، همانطور که ۲۰۰ سال پیش هم چنین وعده‌هایی داده شده بود. آن زمان هم گفته شد که انقلاب صنعتی قرار است فقر و بیماری را حذف کند، همه را خوشحال کند و … اما نتیجه واقعی بسیار متفاوت بوده است. عشّاق تکنولوژی در درک و فهم مسائل و مشکلات اجتماعی بسیار ساده لوح ‌(یا شاید خود فریب‌) هستند. آن‌ها درک نمی‌کنند ‌(یا شاید کتمان می‌کنند‌) که وقتی تغییرات بزرگ، حتی آن‌هایی که به نظر مفید می‌آیند در جامعه‌ای اعمال می‌شوند، باعث زنجیره‌ای طویل از از تغییرات غیرقابل پیش‌بینی دیگر خواهند شد ‌(پاراگراف ۱۰۳‌). نتیجه از هم گسیختگی اجتماع خواهد بود. پس بسیار محتمل است که عشّاق تکنولوژی در حین تلاش‌هایشان برای پایان دادن به فقر و بیماری یا خوشحال و سعادتمند کردن انسان‌ها، به شکل ناخواسته سیستم‌های اجتماعی جدیدی بسازند که حتی از سیستم‌های امروزی مشکل زا‌تر و ناقص‌تر باشند. برای مثال دانشمندان ادعا می‌کنند که با رشد دادن گیاهان جدید که از لحاظ ژنتیکی مهندسی شده‌اند، قحطی را ریشه کن خواهند کرد. اما همین عمل خود باعث رشد جمعیت بیشتر و سریع‌تر خواهد شد و همین ازدحام جمعیت خود باعث افزایش مشکلاتی از قبیل استرس، خشونت و مشکلاتی دیگر خواهد شد. این مورد مثالی از مشکلات “قابل پیش‌بینی” بود که پیش خواهند آمد، اما ما تاکید می‌کنیم که طبق تجربه‌های به دست آمده از گذشته، حجم بزرگی از مشکلاتی که به وجود خواهند آمد امروزه غیرقابل پیش‌بینی هستند ‌(پاراگراف ۱۰۳‌). واقعیت این است که از زمان انقلاب صنعتی، تکنولوژی مشکلات بیشتری را “به وجود آورده” تا این که “حل” کرده باشد. بنابراین زمان بسیار زیادی نیاز است تا عشّاق تکنولوژی بتوانند با آزمایش و خطا عیب‌ها و ایرادات دنیای قشنگِ نو ساخته شده توسط خود را دریابند و در همین مدت رنج بزرگی بر مردم اعمال خواهد شد. پس اصلن مشخص نیست که بقای جامعه صنعتی باعث رنج کمتری نسبت به از هم پاشیدن آن شود. تکنولوژی انسان را وارد چاهی کرده که به نظر نمی رسد راه خروج آسانی داشته باشد.



    ادامه دارد…





    یادداشت‌ها



    ۲۳- نفع و سود شخصی همیشه لزومن به صورت مادی نیست، گاهی می‌تواند به صورت موارد دیگر مانند تبلیغ و گسترش دین یا ایدئولوژی مورد نظر آن فرد باشد که به وسیله ارضا نیازهای روانی او به وی سود می‌رساند.



    ۲۴- یک شرط و پیش نیاز: به نفع سیستم است که اجازه وجود برخی درجات از آزادی‌های محدود را در بعضی مناطق بدهد. برای مثال آزادی اقتصادی ‌(البته همراه با محدودیت‌های خاص و مورد علاقه سیستم‌) در گسترش رشد اقتصادی موفق بوده، اما آزادی فقط به صورت برنامه‌ریزی شده و محدود است که مورد علاقه سیستم است، فرد همیشه باید توسط قلاده‌ای کنترل شود، حتی اگر این قلاده بلند باشد و تا حدودی به فرد توهّم آزادی دهد ‌(پاراگراف‌های ۹۴ و ۹۷ را نگاه کنید‌).



    ۲۵- ما نمی‌خواهیم بگوییم که کارایی و پتانسیل بقای یک جامعه همیشه نسبت عکس با میزان فشاری که جامعه بر مردم اعمال کرده است، داشته است، منظور ما اصلن این نیست. حتی می‌توان مشاهده کرد که برای مثال جوامعی بدوی افراد خود را تحت فشار کمتری قرار داده بودند اما چنین جوامعی همیشه در تقابل با جامعه‌ای مانند اروپا شکست می‌خوردند. البته که به خاطر برتری‌هایی که تکنولوژی به اروپاییان بخشیده بود.



    ۲۶- اگر فکر می‌کنید هرچه قانون بهتر اعمال شود به دلیل این که جرم و جنایت را سرکوب و کنترل خواهد کرد اوضاع مناسب‌تر خواهد شد باید به این نکته فکر کنید که آنچه از دید سیستم “جرم” محسوب می‌شود، ممکن است از دید من و شما جرم نباشد. امروزه استعمال ماری جوانا یا حمل سلاح گرم در برخی ایالات جرم محسوب می‌شود، شاید هم در آینده تملک هر گونه سلاح جرم محسوب شود. در برخی کشورها مخالفت سیاسی با حاکمیت جرم محسوب می‌شود و هیچ تضمینی وجود ندارد که در آمریکا هم روزی چنین وضعیتی برقرار نشود، چرا که هیچ حکومت و قانونی تا ابد دوام نخواهد آورد. اکر جامعه‌ای نیازمند به اعمال وسیع و شدید قانون باشد قطعن مشکلی در بنیان آن جامعه وجود دارد: احتمالن در آن جامعه مردم تحت فشار فراوان هستند و قوانین را صرفن چون مجبور هستند، رعایت می‌کنند.



    ۲۷- مطمئنن جوامع پیشین هم ابزارهایی برای تاثیر بر رفتار انسان‌ها داشته‌اند، اما این ابزار در مقایسه با ابزارهای امروزی مانند تکنولوژی، بسیار کم تاثیر و بدوی بوده‌اند.



    ۲۸- با این حال برخی روانشناسان به صورت علنی نظرات خود که حاوی بی‌حرمتی به آزادی انسان است را ابراز کرده‌اند. همچنین در کتاب Omni چاپ آگوست ۱۹۸۷ سخنی از ریاضی‌دانی به نام Claude Shannon نقل شده است به این مضمون که: من روزی را تصویر می‌کنم که انسان نسبت به ربات، همانند سگ برای انسان شده است و من در چنین روزی از ربات‌ها طرفداری می‌کنم.



    ۲۹- این داستان علمی تخیلی نیست! پس از نوشتن این مقاله، متنی در Scientific American منتشر شد مبنی بر تلاش فعالانه دانشمندان در پیشبرد طرحی برای شناسایی مجرمان بالقوه آینده و تلاش برای درمان و اصلاح بیولوژیکی و روانی آن‌ها.
     
  7. Evergreen مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏15/2/19
    ارسال ها:
    1,282
    تشکر شده:
    6,396
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    آینده



    ۱۷۱- اکنون تصور کنید که جامعه‌ی صنعتی چند دهه آینده را تاب بیاورد و بخش‌ها و افراد ناهم‌خوان از سیستم حذف شوند و سیستم به روانی و نرمی کار کند، چنین سیستمی چگونه کیفیتی خواهد داشت؟ ما چندین احتمال را در نظر می‌گیریم.



    ۱۷۲- ابتدا بیایید فرض کنیم که دانشمندان علوم کامپیوتر ماشین‌هایی هوشمند به وجود آورده‌اند که می‌توانند هر کاری را بهتر از انسان‌ها انجام دهند. در چنین جهانی، احتمالن همه‌ی کارها توسط سیستم‌های عظیم و گسترده‌ای از ماشین‌ها انجام خواهد شد و کار انسانی دیگر مورد نیاز نخواهد بود. در اینجا ممکن است دو سناریو پیش بیاید؛ ماشین‌ها اجازه یابند که بدون نظارت انسان فعالیت کنند یا کنترل انسان‌ها بر ماشین‌ها حفظ شود.



    ۱۷۳- اگر به ماشین‌ها اجازه داده شود که مستقلن تصمیم بگیرند و کارها را پیش ببرند در این صورت حدس زدن و تصور کردن نتایج آن برای ما بسیار دشوار خواهد شد، چرا که پیش‌بینی رفتار چنین ماشین‌هایی غیرممکن خواهد بود. در واقع سرنوشت نژاد انسان در دستان ماشین‌ها خواهد بود. شاید این بحث مطرح شود که انسان‌ها هیچ‌گاه انقدر احمق نخواهند بود که قدرت را به ماشین‌ها تحویل دهند، ایده‌ی ما این است که نه انسان‌ها قدرت را به شکل ارادی به ماشین‌ها منتقل می‌کنند و نه ماشین‌ها آن را از چنگ انسان‌ها در خواهند آورد، بلکه گونه‌ی انسان وارد فازی خواهد شد که وابستگی بیش از اندازه‌اش به ماشین‌ها هیچ انتخاب عملی و کاربردی دیگری به جز قبول تمام “تصمیمات” ماشین‌ها باقی نخواهد گذاشت. هرچه جامعه و مشکلات آن پیچیده‌تر می‌شوند و هر چه ماشین‌ها هوشمند‌تر می‌شوند مردم اجازه خواهند داد که بخش بزرگتری از تصمیماتشان توسط ماشین‌ها گرفته شود چرا که این تصمیمات خروجی بهتری از تصمیمات گرفته شده توسط انسان‌ها خواهد داشت. در نهایت ممکن است به مرحله‌ای برسیم که تصمیمات لازم برای حفظ فعالیت و عملکرد سبستم آنقدر پیچیده شوند که هوش انسانی از عهده‌ی آن برنیاید و در این مرحله ماشین‌ها در واقع کنترل اوضاع را در دست خواهند داشت. مردم قادر نخواهند بود که ماشین‌ها را خاموش کنند، چرا که به دلیل حجم وابستگی ما به آن‌ها، این کار به منزله خودکشی برای خودمان هم خواهد بود.



    ۱۷۴- احتمال دیگر این است که کنترل انسان بر ماشین‌ها حفظ شود. در چنین حالتی افراد معمولی بر تعداد معینی ماشین شخصی مانند اتومبیل یا رایانه خود کنترل خواهند داشت، اما کنترل بر سیستم‌های بزرگ و پیچیده ماشین‌ها در دست اقلیتی برگزیده خواهد بود، این حالت بسیار به حالت امروزی شبیه است اما با دو تفاوت عمده و بزرگ؛ به دلیل تکنیک‌های پیشرفته، اقلیت کنترل بسیار بیشتری بر توده خواهد داشت و همچنین به این دلیل که کارها توسط ماشین‌ها انجام خواهد شد، توده به عنوان باری زائد و اضافی بر سیستم شناخته خواهد شد. اگر این اقلیت بی‌رحم باشند ممکن است به‌سادگی تصمیم بگیرند که بدنه‌ی انسانیت را نابود کنند. اگر کمی کمتر بی‌رحم باشند ممکن است به وسیله‌ی پروپاگاندا و روش‌های زیستی و روانی نرخ تولید مثل را کم و کم‌تر کنند تا جایی که باز هم بدنه‌ی انسانیت منقرض شده و جهان فقط برای همان اقلیت باقی بماند. اگر اقلیت دارای لیبرال‌های نازک دل باشد ممکن است که سعی در خوشبخت‌کردن بقیه‌ی گونه‌ی انسان کند. همه‌ی نیازهای جسمی افراد را برطرف کند، همه‌ی کودکان در شرایط روانی مناسب رشد کنند، همه‌ی افراد به وسیله‌ی سرگرمی‌هایی مشغول باشند و هر کسی که ناراضی شود تحت “درمان” قرار گیرد تا “مشکل” او برطرف شود. در چنین حالتی نیاز به “روند قدرت” در افراد یا باید از طریق دستکاری‌های زیستی و روانی برداشته شده و حذف شود یا این نیاز باید تغییر شکل داده و به وسیله سرگرمی‌های افراد پوشش داده شود ‌(مثل بازی‌های رایانه ای.م.‌). این انسان‌های تغییریافته ممکن است “خوشحال” باشند اما قطعن “آزاد” نخواهند بود و وضعیتی مانند حیوانات خانگی خواهند داشت.



    ۱۷۵- اما تصور کنید که دانشمندان در پیش‌بردن هوش مصنوعی در حد مورد انتظار موفق نشوند و به همین دلیل کار انسانی همچنان ضروری باقی بماند. حتی در چنین حالتی هم ماشین‌ها به صورت روز افزون کارهای ساده را انجام خواهند داد و به همین دلیل هرچه زمان بگذرد درصد بیشتری از کارگران انسانی که قبلن کارهای ساده را انجام می‌دادند از کار بیکار شده و در حالت مازاد قرار خواهند گرفت ‌(ما این پدیده را امروزه نیز مشاهده می‌کنیم، افراد زیادی وجود دارند که به این دلیل که کسب مهارت‌های مورد نیاز برای آن‌ها به هر دلیل ناممکن است، از چرخه کار کنار گذاشته شده‌اند‌). اما در مورد افرادی که استخدام شده‌اند؛ انتظارات روزافزون از آنها وجود خواهد داشت، آنها به مهارت و تمرین بیشتر و بیشتر نیاز خواهند داشت، توانایی خود را باید هر روز افزایش دهند و هر روز بیشتر منفعل و مطیع شوند چرا که اینگونه بیشتر شبیه به سلول‌ها و واحد‌های یک موجود و سازمان عظیم‌تر خواهند بود. وظایف آن‌ها به شکل افزاینده‌ای تخصصی خواهد شد و همین اتفاق به نوعی کارِ آن‌ها را از لمس جهان واقعی دور خواهد کرد و آن‌ها بر قطعه و برش بسیار نازکی از واقعیت متمرکز خواهند شد. سیستم از هر روشی ‌(چه روانی و چه زیستی‌) استفاده خواهد کرد تا افراد را به سمت هر چه بیشتر رام و مطیع بودن، انجام‌دادن کارهای سیستم و همچنین راندن “میل به قدرت” به سمت فعالیت‌های تخصصی سیستم هدایت کند. اما این عبارت که افراد در چنین جامعه‌ای باید “مطیع” باشند شاید نیاز به کمی توضیح و روشن‌سازی داشته باشد؛ شاید در این جامعه رقابت بین افراد وجود داشته باشد و به همین دلیل ما فکر می‌کنیم که “مطیع” و رام بودن این مردم موضوعیتی ندارد، اما باید دانست که این رفابت‌ها همگی به کانال‌هایی هدایت شده‌اند تا به سیستم خدمت کنند. ما می‌توانیم جامعه‌ای را در آینده ‌(و حتی هم اکنون.م.‌) تصور کنیم که در آن رقابت سیری‌ناپذیری برای پرستیژ و قدرت وجود دارد، اما به جز تعدادی انگشت شمار کسی به رأس حقیقی هرم، جایی که قدرت حقیقی وجود دارد نخواهد رسید ‌(پاراگراف ۱۶۳ را ببینید‌). جامعه‌ای که در آن فردی برای رسیدن به قدرت مجبور به خارج کردن سایر افراد از گردونه به بدترین شیوه‌ی ممکن و محروم کردن آن‌ها از داشتن فرصت برابر برای رسیدن به قدرت است، به شدت منزجر کننده است.



    ۱۷۶- ممکن است فردی سناریویی را تصور کند که حالتی وسط و میانگین از سناریوهای ممکن که تاکنون بحث کردیم را داشته باشد. برای مثال سناریویی که در آن ماشین‌ها اکثر کارهای مهم و دارای اهمیت حقیقی را به انجام خواهند رساند اما انسان‌ها به وسیله‌ی انجام کارهای تقریبن بی‌اهمیت سرگرم نگه داشته خواهند شد. برای مثال پیشرفت بیشترِ شرکت‌ها و صنعت خدمات‌ رسانی ممکن است انسان‌ها را وارد وضعیتی کند که همه‌ی زمان خود را با واکس‌زدن کفش همدیگر، راندن تاکسی برای همدیگر، ساختن صنایع دستی برای همدیگر، پختن غذا برای همدیگر و….. بگذرانند ‌(منظور نویسنده این است که کارهای اصلی توسط ماشین‌ها انجام شده و انسان‌ها فقط مشغول کارهایی برای سرگرم کردن خود باشند.م.‌). این به معنای حقیقی پایانی تحقیرآمیز برای گونه‌ی انسان است و گمان نمی‌کنیم که افراد زیادی چنین حالتی از زندگی را ضامن رضایت خود بیابند. این افراد راه‌های جایگزینی خواهند یافت ‌(مواد مخدر، فرقه‌های مذهبی، نژاد پرستی و…‌) مگر این که از نظر روانی و زیستی مورد دستکاری و مهندسی قرار بگیرند تا با آن شیوه از زندگی منطبق شوند.



    ۱۷۷- نیاز به گفتن ندارد که سناریوهایی که بحث شدند همه‌ی امکان‌ها را در بر نمی‌گیرند و فقط سناریوهایی که احتمال آن‌ها بیشتر است را در نظر می‌گیرند، اما به نظر نمی‌رسد که بتوان سناریویی را یافت که از سناریوهای مطرح شده خوشایند‌تر باشد. به شکل مهیبی ممکن است که اگر سیستم صنعتی – تکنولوژیک در ۴۰-۱۰۰ سال آینده جان سالم به در ببرد تا آن زمان ویژگی‌های خاصی یافته باشد: افراد ‌(به ویژه طبقه “بورژوا” که پیش برندگان اصلی سیستم هستند و قدرت اصلی را در دست دارند‌) بیشتر از هر زمان دیگری بر سازمان‌های بزرگ متکی و وابسته خواهند بود، بیشتر از هر زمان دیگری ” اجتماعی” خواهند شد و ویژگی‌های جسمی و روانی آن‌ها تا حد بسیار زیادی، بیشتر از این که نتیجه “شانس یا خواست خدا” باشد، نتیجه مهندسی‌شدن خواهد بود. آن چه از طبیعت وحشی باقی خواهد ماند محدود به بخشی خواهد شد که برای مطالعات دانشمندان حفظ شده است و زیر نظارت شدید قرار دارد ‌(و در واقع “وحشی” نیست‌). در بلند مدت ‌(برای مثال چند قرن بعد‌) احتمالن نه نژاد انسان و نه هیچ موجود مهم دیگری، اینگونه که امروزه می‌شناسیم وجود نداشته باشد، چرا که وقتی شما آغاز به دستکاری موجودات از طریق مهندسی ژنتیک می‌کنید هیچ دلیلی برای توقف در نقطه‌ای خاص وجود ندارد، بنابراین تغییرات ادامه خواهند یافت، تا جایی که انسان و سایر موجودات به شکلی حقیقی و کامل تغییر یافته باشند.



    ۱۷۸- هر سناریوی دیگری را هم که در نظر بگیریم نکته‌ی قطعی این است که تکنولوژی در حال ساخت محیطی کاملن جدید از نظر فردی و اجتماعی است که بسیار با گستره‌ی محیط‌های روانی و فیزیکی که انسان‌ها در آن فرگشت یافته‌اند متفاوت است. تعامل با این محیط جدید تنها در دو حالت امکان‌پذیر خواهد بود، یا این که انسان‌ها مهندسی شده و به این طریق از نظر جسمی و روانی با محیط جدید تطبیق داده شوند، یا این که دوباره پروسه‌ای دردناک از انتخاب طبیعی را طی کنند، که احتمال مورد اول بسیار بیشتر از مورد دوم است.



    ۱۷۹- بسیار بهتر خواهد بود که این سیستم متعفن را با همه‌ی اجزایش زیر خاک دفن کنیم و پیامد‌های آن را با آغوش باز بپذیریم.





    استراتژی



    ۱۸۰- عشّاق تکنولوژی در حال هدایت کردن ما به سفری بی محابا به سمت ناشناخته‌ها هستند. بسیاری از مردم متوجه هستند که تکنولوژی در حال انجام دادن چه کاری با انسان است، با این حال موضعی منفعلانه می‌گیرند، چرا که فکر می‌کنند این روند اجتناب ناپذیر است. اما ما ‌(FC‌) فکر نمی کنیم که این روند اجتناب‌ناپذیر و غیرقابل جلوگیری باشد. ما عقیده داریم که این روند قابل متوقف‌شدن است و اکنون چند توصیه درباره‌ی چگونه متوقف کردن آن ارائه می‌دهیم.



    ۱۸۱- همانگونه که در پاراگراف ۱۶۶ اشاره کردیم، دو وظیفه اصلی ما در حال حاضر عبارتند از گسترش‌دادن استرس و اصطکاک و ناپایداری اجتماعی در جامعه‌ی مدرن و همچنین گسترش‌دادن و تکثیر کردن ایدئولوژی‌ای که با تکنولوژی و سیستم صنعتی مخالفت می‌کند. وقتی که سیستم به اندازه‌ی کافی ناپایدار شود انقلاب بر علیه آن شدنی و ممکن می‌شود. الگوی این انقلاب همانند انقلاب‌های فرانسه و روسیه خواهد بود. جوامع روسیه و فرانسه از چند دهه قبل از انقلاب‌هایشان، نشانه‌های فزاینده‌ی استرس و ضعف را از خود نشان دادند. در این حین ایده‌هایی در حال پرورش بودند که جهان‌بینی کاملن متفاوتی از جهان‌بینی حاکم را دارا بودند. در مورد روسیه، انقلابیون به شکلی بارز در حال فعالیت برای از میان‌بردن نظم و نظام قدیمی بودند. پس وقتی که سیستم تحت استرس و فشار کافی قرار گرفت ‌(در روسیه از طریق شکست نظامی و در فرانسه از طریق بحران اقتصادی‌)، توسط انقلاب به زیر کشیده شد. آنچه که ما پیشنهاد می‌دهیم نیز خط مشی مشابهی دارد.



    ۱۸۲- شاید به این نکته اشاره شود که انقلاب‌های روسیه و فرانسه در نهایت نوعی شکست و ناکامی بودند. باید توجه کرد که هر انقلاب دو وجه دارد؛ اولی از میان‌بردن نظام کهن و قدیمی و دیکری برقرار ساختن نظم و سیستم اجتماعی جدید توسط انقلابیون. انقلابی‌های روسیه و فرانسه در به وجود آوردن سیستم جدید جامعه ناکام ماندند ‌(خوشبختانه!‌)، اما در هدف اول خود که از میان‌بردن نظم قدیمی حاکم بر جامعه بود کاملن موفق عمل کردند. ما هیچگونه تصوری درباره‌ی شیوه‌ی جدید سیستم اجتماعی و شدنی‌بودن آن نداریم، بلکه تنها از فروپاشی سیستم کنونی سخن می‌گوییم.



    ۱۸۳- یک ایدئولوژی برای این که طرفداران و حمایتگران مشتاقی به دست آورد، باید علاوه بر توجه به جنبه‌های منفی موجود در سیستم در حال حاضر، به ایده‌آل‌های مثبت احتمالی آینده هم توجه کند. باید علاوه بر این که “علیه” چیزی است، “در حمایت از” چیزی هم باشد. ایده‌آل مثبتی که ما ارائه می‌کنیم همان “طبیعت” است، طبیعت وحشی؛ جنبه‌هایی از عملکرد کره زمین و موجودات زنده که مستقل از دستکاری انسان و کنترل او هستند. و همراه با طبیعت قطعن “طبیعت انسانی” هم قرار می‌گیرد و در واقع منظور ما از طبیعت انسانی، بخش‌ها و جنبه‌هایی از انسان است که تحت دستکاری جهان مدرن قرار نکرفته‌اند بلکه حاصل شانس، اراده آزاد یا خدا ‌(بنابر عقاید و دیدگاه‌های فلسفی خواننده متن‌) هستند.



    ۱۸۴- طبیعت “ضد ایده‌آل” خوبی برای تکنولوژی خواهد بود، به چند دلیل: اول اینکه خود طبیعت با سیستم در تضاد است، دوم، اکثر مردم ‌(چه سطحی و چه عمیق‌) دیدگاه خوبی به طبیعت و زیبایی‌های آن دارند و به این ترتیب طبیعت از محبوبیت و مردمی بودن خاصی برخوردار است (۳۰). سومن، وقتی طبیعت ایده آل ما باشد، برای سیستم ضرورتی ندارد که تعدادی آرمان شهر واهی و موهوم یا نوعی جدید از نظم و ساختار اجتماعی را پایه گذاری کند. طبیعت خودش را پیش می‌برد، در واقع وجودش پدیده‌ای بوده که مدت‌ها پیش از پدیدار‌شدن جامعه انسانی حاضر بوده است و برای قرن‌ها جوامع انسانی در هماهنگی کامل و بدون کوچکترین ضرر و زیان به آن در طبیعت زندگی کرده‌اند. تنها پس از انقلاب صنعتی بود که اثر انسان بر طبیعت به مرحله‌ای ویرانگر و تباه کننده رسید. برای از بین بردن فشار بر طبیعت نیازی نیست که نوعی خاص از سیستم اجتماعی را به وجود آوریم، فقط کافی است که از شر سیستم صنعتی – تکنولوژیک امروزی خلاص شویم. باید توجه داشت که این اتفاق بلافاصله همه مشکلات را حل نخواهد کرد، چرا که جامعه صنعتی زخم‌هایی بر پیکره‌ی جهان طبیعی وارد کرده است که التیام آن‌ها مدت زمانی بسیار طولانی به درازا خواهد انجامید. هر سبک و روشی از سیستم اجتماعی که قرار باشد پس از سقوط سیستم کنونی به وجود آید یک نکته مسلم و آشکار است: بیشتر مردم در تماس با طبیعت و نزدیک به آن زندگی خواهند کرد، چرا که در نبود تکنولوژی هیچ راه دیگری برای زندگی‌کردن وجود ندارد. برای تغذیه‌کرذن خودشان آن‌ها باید شکارچی، ماهی‌گیر، کشاورز یا چوپان باشند. همچنین خودمختاری محلی و منطقه‌ای به شکل کلی افزایش خواهد یافت، چرا که در نبود تکنولوژی‌های جدید، ظرفیت دولت‌ها و حکومت‌ها برای کنترل جوامع محلی بسیار پایین خواهد بود.



    ۱۸۵- درباره‌ی تبعات منفی از بین بردن جامعه صنعتی؛ در واقع شما نمی‌توانید هم خدا را بخواهید و هم خرما را. برای به دست آوردن چیزی، شما باید چیز دیگری را قربانی کرده و از آن بگذرید.



    ۱۸۶- اکثر مردم از کشمکش‌های ذهنی و روانی متنفر هستند، به همین دلیل آن‌ها از انجام هرگونه تفکر جدی درباره مسائل عمیق و مهم اجتماعی احتناب می‌ورزند و علاقه دارند که چنین موضوعات و مباحثی در قالب عباراتی ساده و سیاه و سفید به آن‌ها ارائه شود، به این صورت که فلان چیز کاملن خوب است و فلان چیز کاملن و همیشه بد. با این اوصاف ایدئولوژی انقلابی باید در دو سطح پرورده شده و مطرح شود.



    ۱۸۷- در سطح پیشرفته‌تر و بالاتر، ایدئولوژی باید خودش را به افراد باهوش، متفکر و منطقی نزدیک کند. هدف باید تشکیل هسته‌ای منسجم از افرادی باشد که با تفکر منطقی با سیستم صنعتی مخالف هستند و مشکلات و ابهامات پس از آن را با آغوش باز می‌پذیرند و برای پرداخت هزینه‌های خلاص‌شدن از سیستم مشکلی ندارند. بسیار مهم است که چنین افرادی جذب شوند، چرا که اینان افرادی توانا هستند که توانایی تاثیرگذاری بر سایر افراد را هم دارا می‌باشند. در جذب چنین افرادی باید تا جایی که ممکن است صادق باشیم، واقعیات نباید مخدوش شوند و نباید از زبان عامیانه و احساسی استفاده شود. این به آن معنا نیست که از احساسات هیچ استفاده‌ای نشود، بلکه باید هنگام به کار گرفتن احساسات مراقب باشیم که باعث عدم عرضه‌ی درست واقعیات نشده و وجه عقلانی ایدئولوژی را از بین نبرد.



    ۱۸۸- در سطح ثانویه و پایین‌تر، ایدئولوژی باید به شکلی ساده‌شده ارائه شود تا بتواند اکثریت غیرمتفکر را وادار کند که تضاد تکنولوژی و طبیعت را مشاهده کنند. حتی در این سطح هم ایدئولوژی نباید توسط عبارات سبک، بسیار احساسی یا غیرمنطقی ارائه شود چرا که افرادی که کمی منطقی و متفکر باشند را از خود خواهد راند. تبلیغات و عبارات سبک و بسیار احساسی گاهی به دست یافته‌های کوتاه مدت بسیار تحسین برانگیزی می‌رسد، اما باید یادمان باشد که در دراز مدت، کسب حمایت صادقانه اقلیتی متفکر و منطقی بسیار سودمند‌تر از برانگیختن حمایت تعداد زیادی از افراد بی‌فکر و دمدمی مزاج است که در صورت به میدان آمدن ایدئولوژی جدید‌تر و شورانگیزتر، بلافاصله نظر خود را عوض خواهند کرد. با این حال تبلیغات احساسی و برانگیزاننده ممکن است در زمانی که آستانه سقوط سیستم فرارسیده است و نبرد نهایی میان ایدئولوژی‌ها برای مشخص‌شدن برنده درگرفته است، ضروری باشد.



    ۱۸۹- پیش از آن نبرد نهایی انقلابیون نباید انتظار داشته باشند که اکثریت مردم در جبهه آنان قرار گرفته باشند. مسیر تاریخ توسط اقلیت‌های فعال و مصمم تعیین خواهد شد نه اکثریت‌ها. اقلیت‌هایی که به صورت شفاف می‌دانند که دقیقن چه چیزی را می‌خواهند. تا زمانی که موعد مناسب برای انقلاب فرا برسد (۳۱) وظیفه انقلابیون به جای کسب حمایت کم عمق و سطحی اکثریت، این خواهد بود که هسته‌ای کوچک از افراد عمیقن متعهد را به وجود آورند، چرا که در آینده، تنها مطلع کردن اکثریت از وجود چنین ایدئولوژی‌ای و تکرار زیاد آن برای جذب آن‌ها کافی خواهد بود. البته که جذب حداکثری افراد تا جایی که هسته‌ی مرکزی افراد به شدت متعهد تضعیف نشود، امری مفید و مناسب است.



    ۱۹۰- هر گونه تضاد و بحران اجتماعی به بی ثبات کردن سیستم کمک خواهد کرد، اما فرد باید مراقب باشد که چه نوعی از بحران را به وجود می‌آورد. مرزبندی خودی و غیرخودی باید میان توده مردم و صاحبان قدرت جامعه صنعتی ‌(سیاستمداران، دانشمندان، سرمایه‌داران و….‌) باشد، نه این که به اشتباه مرزبندی بین انقلابیون و غیرانقلابیون صورت گیرد. برای مثال این استراتژی خوبی نخواهد بود که انقلابیون طبقه متوسط آمریکایی را برای عادات مصرف‌گرایانه‌شان محکوم کنند، در عوض طبقه‌ی متوسط آمریکایی باید قربانی صنعت تبلیغات و بازاریابی معرفی شود که مجبور شده است کالاهایی را تهیه کند که نیازی ندارد و این تهیه و خرید کالا به نوعی به جایگزینی برای آزادی گمگشته‌ی او تبدیل شده است. هر دو مرزبندی در واقع حقیقت را بیان می‌کنند، اما تفاوت آن‌ها در این است که آیا ما صنعت تبلیغات را به خاطر گول‌زدن مردم مقصر بدانیم یا مردم را به خاطر خاطر گول‌خوردن از این صنعت مقصر به حساب آوریم. و در انتخاب استراتژی باید عمومن از مقصر دانستن توده مردم اجتناب به عمل آورد.



    ۱۹۱- هر انقلابی قبل از شوراندن هر تضاد و مشکل اجتماعی دیگری به جز میان عموم مردم و طبقه صاحب قدرت باید کمی درنگ و تأمّل کند. نکته اول این است که هر تضاد و ستیز دیگری، توجه را از ستیز اصلی که میان توده مردم و حاکمان قدرت است منحرف خواهد کرد. نکته دوم این که ستیزها و کشمکش‌های دیگر ممکن است در واقع خود باعث تحریک روند تکنولوژیزه‌شدن شوند، چرا که در جدال‌ها هر طرف می‌خواهد که با تکنولوژی‌های پیشرفته‌تر بر طرف دیگ فائق آید. این پدیده هم اکنون به صورت واضح در جدال میان ملت‌ها مشهود است و همچنین می‌توان آن را در موارد دیگری مانند ستیزهای دینی یا نژادی هم مشاهده کرد. برای مثال در آمریکا بسیاری از رهبران سیاه پوستان تشنه کسب قدرت برای افراد سیاهپوست به وسیله یافتن جایگاه برای آن‌ها در سیستم صنعتی هستند. آن‌ها عاشق دیدن سیاه پوستان در پست‌های سیاسی، علمی و تجاری هستند، اما از این طریق آن‌ها تنها در حال کمک به جذب فرهنگ آفریقایی – آمریکایی به درون سیستم هستند. به صورت عمومی افراد فقط باید کشمکش‌هایی را بشورانند که قابل قرارگیری در قالب مرزبندی “توده – صاحبان قدرت” یا “تکنولوژی – طبیعت” باشند.



    ۱۹۲- اما راه کم رنگ کردن کشمکش‌ها و جدال‌های نژادی، دینی یا ملیتی، حمایت محکم و قاطع از اقلیت‌ها به روش‌های مختلف و گاهی مسلحانه نیست ‌(در واقع این روش در دراز مدت صرفن چنین جدال‌هایی را بیشتر خواهد کرد.م.‌) ‌(پاراگراف ۲۱ و ۲۹ را ببینید‌)، بلکه انقلابیون باید این نکته را تبلیغ کنند که گرچه اقلیت‌ها به صورت کم و بیش از نابرابری و ناعدالتی رنج می‌برند، این نابرابری‌ها تنها از اهمیت سطحی و جانبی برخوردارند. دشمن واقعی ما سیستم صنعتی- تکنولوژیک است و در نبرد علیه سیستم، تفاوت‌های نژادی، دینی یا قوم و قبیله‌ای هیچ اهمیتی ندارند.



    ۱۹۳- انقلابی که ما در ذهن داریم، قیام مسلحانه علیه هیچ دولتی را شامل نمی‌شود، چنین انقلابی ممکن است با خشونت همراه باشد یا نباشد اما قطعن “سیاسی” نخواهد بود. تمرکز این انقلاب تکنولوژی و اقتصاد خواهد بود، نه سیاست (۳۲).



    ۱۹۴- انقلابیون بهتر است حتی تا زمانی که سیستم صنعتی به انتهای خود نزدیک نشده و از نظر بیشتر مردم به عنوان یک خطر بالقوه محسوب نشده است به قدرت حاکم سیاسی دست‌اندازی نکنند و در پی کسب قدرت سیاسی نباشند. برای مثال فرض کنید که یک حزب سبز ‌(Green Party‌) در انتخابات کنگره آمریکا پیروز شود. برای این که این حزب به آرمان‌ها و ایدئولوژی خود خیانت نکرده باشد باید قدم‌های نیرومندی در راه تبدیل رشد اقتصادی به انقباض و توقف اقتصادی بردارد. نتایج چنین اقداماتی در دید یک فرد متوسط و معمولی فاجعه‌بار خواهد بود: بیکاری به نرخ بی‌سابقه‌ای خواهد رسید، کالا کم‌یاب خواهد شد و…… حتی اگر بتوان از اثرات عظیم‌تر آن پیش‌گیری کرد، مردم باید کم‌کم شروع به ترک زندگی تجملاتی خود کنند، زندگی‌ای که به آن معتاد شده بودند. در چنین حالتی نارضایتی‌ها افزایش خواهد یافت، حزب سبز سریعن رأی‌های خود را از دست داده و از پارلمان بیرون رانده خواهد شد و انقلابیون به صورت کلی گامی بسیار بزرگ رو به عقب برخواهند داشت. به همین دلیل انقلابیون نباید نسبت به تصاحب قدرت سیاسی اقدامی کنند تا زمانی که سیستم وارد چنان هرج و مرجی شده باشد که مردم هر گونه سختی و مشکل را به سیستم صنعتی نسبت دهند، نه به سیاست‌های احزاب مختلف سیاسی از جمله حزب سبز انقلابیون. انقلاب علیه تکنولوژی احتمالن انقلابی توسط افرادی خارج از هسته قدرت و تکنولوژی خواهد بود: انقلابی از پایین، نه انقلابی از بالا.



    ۱۹۵- انقلاب باید بین‌المللی و در گستره‌ی کل جهان باشد. انجام چنین انقلابی در سطح کشورها یا سطوح پایین‌تر امکان پذیر نیست. برای مثال اگر پیشنهاد شود که آمریکا باید پیشرفت تکنولوژیک را متوقف کند یا رشد اقتصادی را کاهش دهد یا منفی کند، مردم ناگهان آشفته خواهند شد و فریاد سر بر خواهند آورد که اگر ما چنین کاری بکنیم ژاپنی‌ها از ما جلو خواهند افتاد. چه بد! جهان از مدار خود خارج خواهد شد اگر ژاپنی‌ها خودروهای بیشتری از ما بفروشند ‌(دو جمله قبل لحن کنایه دارند‌). در واقع ما مشاهده می‌کنیم که ناسیونالیسم موتور متحرک قدرتمندی برای تکنولوژی است. نکته‌ی منطقی‌تر این که اکر ملت‌های دموکراتیک‌تر جهان از لحاظ تکنولوژی عقب بمانند و کشورهای بد ذات و دیکتاتوری مانند چین یا کره شمالی به پیشرفت خود ادامه دهند، ممکن است که در نهایت دیکتاتورها بر جهان مسلط شوند. به همین دلیل است که می‌گوییم سیستم صنعتی باید در همه جای جهان به صورت همزمان و تا حد ممکن مورد حمله قرار گیرد. بله درست است که تضمینی وجود ندارد که این سیستم به صورت همزمان در همه جای جهان سقوط کند و حتی ممکن است این اتفاق به تسخیر جهان توسط دیکتاتورها بیانجامد. این ریسک و خطری است که باید قبول و پذیرفته شود و ارزش پذیرفتن را خواهد داشت، چرا که تفاوت یک سیستم صنعتی دموکراتیک و یک سیستم صنعتی دیکتاتوری، بسیار کم‌تر از تفاوت یک سیستم صنعتی و غیرصنعتی است (۳۳). ممکن است این بحث مطرح شود که حتی سیستم صنعتی کنترل‌شده توسط دیکتاتورها مناسب‌تر است چرا که این حکومت‌ها اغلب ناکارآمد بوده و در چنین حالتی احتمالن سیستم سریع‌تر به سمت فروپاشی می‌رود، همانطور که حکومت‌های دیکتاتوری خود سریع‌تر به سمت فروپاشی می‌روند. برای مثال به کوبا نگاه کنید.



    ۱۹۶- انقلابیون باید از اتفاقات، روند‌ها و توافق‌هایی که اقتصاد جهان را به سمت اتحاد و یکپارچگی می‌برند حمایت کنند. توافق‌های تجارت آزاد مانند NAFTAو GATT احتمالن در کوتاه مدت برای محیط زیست ضرر دارند اما در دراز مدت ممکن است برای انقلابیون سودمند باشند چرا که وابستگی اقتصادی میان ملت‌ها را افزایش می‌دهند. نابود کردن سیستم صنعتی به صورت جهان شمول در چنین حالتی بسیار ساده‌تر خواهد بود، چرا که در این حالت سقوط سیستم در هر کشور مهم، به سقوط آن در سراسر کشورهای صنعتی منجر خواهد شد.



    ۱۹۷- برخی افراد می‌گویند که انسان مدرن قدرت بسیار زیادی دارد، بر طبیعت کنترل دارد و پدیده‌ها را کنترل می‌کند. آن‌ها خواستار موضعی منفعل‌تر از جانب نژاد انسان هستند. در بهترین حالت این افراد به صورت مبهم در حال اظهار نظر هستند چرا که آن‌ها نمی‌توانند میان قدرت سازمان‌های بزرگ و قدرت افراد و گروه‌های کوچک تفاوتی قائل شوند. این که از منفعل بودن و واگذاشتن قدرت طرفداری کنیم اشتباهی بسیار بزرگ است چرا که انسان‌ها ذاتن به قدرت نیاز دارند. انسان مدرن به عنوان یک کُلِّ آمیخته با سیستم، قدرت نامحدودی بر جهان و طبیعت دارد و به نظر ما (FC) این طبیعی نیست و شوم است. اما مهم این است که انسان‌ها به صورت “فرد” یا “گروه‌های کوچک” قدرتی به مراتب کمتر از هر انسان اولیه دارند. به صورت عمومی قدرت نامحدود انسان مدرن و تسلطش بر جهان نه از طریق خود فرد یا گروه‌های کوچک بلکه از طریق سازمان‌های عظیم اعمال می‌شود. انسان مدرن در حالت انفرادی تنها تحت نظارت سیستم و در چهارچوب حد و مرزهای تعریف شده حق کسب و استفاده از قدرت را دارد ‌(شما برای هر عملی نیاز به یک کارت الکترونیکی شناسایی یا گواهینامه دارید و همراه این کارت‌ها و گواهی‌ها، قوانین و محدودیت‌های دست و پا گیر خواهند آمد‌). هر فرد تنها قدرت‌هایی را می‌تواند داشته باشد که سیستم انتخاب می‌کند که به او بدهد. در واقع قدرت “فردی” او بسیار محدود و ناچیز است.



    ۱۹۸- افراد و گروه‌های کوچک بدوی و اولیه قدرت و سیطره قابل توجه و عظیمی بر طبیعت داشتند، شاید هم بهتر باشد چنین قدرتی را “قدرت هماهنگ با طبیعت” خواند. وقتی انسان بدوی به غذا نیاز داشت، می‌دانست که چگونه ریشه‌های خوراکی را پیدا و آماده خوردن کند، چگونه شکار را ردیابی کند و به وسیله سلاح‌هایی که ساخته دست خودش است شکار را به چنگ آورده و به خانه ببرد. او می‌دانست که چگونه از خودش در برابر گرما، سرما، باران، حیوانات وحشی و سایر خطرات محیطی حفاظت کند. اما با این حال انسان بدوی کمترین آسیب ممکن را به طبیعت وارد می‌کرد چرا که “قدرت مجموع” جامعه بدوی بسیار کمتر از جامعه صنعتی – تکنولوژیک بود ‌(منظور از قدرت مجموع، قدرت برخاسته از نظام‌ها و سازمان‌های پیچیده برآمده از آن اجتماع است.م.‌).



    ۱۹۹- به جای تلاش برای سلب قدرت از خود و انفعال، افراد باید به دنبال سلب قدرت از نظام و سیستم مدرن تکنولوژیک باشند و این اتفاق به شکلی حیرت‌آور قدرت و آزادی گروه‌های کوچک را به آن‌ها برخواهد گرداند.



    ۲۰۰- تا زمانی که سیستم صنعتی به شکل تمام و کمال نابود می‌شود، ضربه‌زدن و ستیز با سیستم باید “تنها” هدف انقلابیون باشد. داشتن اهداف دیگر، توجه و انرژی را از مسیر اصلی منحرف خواهد کرد. مهم‌تر از آن، اگر انقلابیون به خود اجازه دهند که هدف دیگری به جز نابود کردن تکنولوژی داشته باشند، آن گاه آن‌ها وسوسه خواهند شد که از تکنولوژی برای رسیدن به آن هدف استفاده کنند. اگر آن‌ها تسلیم چنین وسوسه‌ای شوند در واقع باز هم اسیر دام تکنولوژی شده‌اند چرا که تکنولوژی سیستمی واحد و یکپارچه است و اگر فردی بخواهد مقداری از آن را نگه دارد، تا به خود بیاید خواهد دید که تقریبن همه آن را حفظ کرده است و به جز بخش‌هایی جزئی و ظاهری هیچ چیزی از تکنولوژی را حذف نکرده است.



    ۲۰۱- برای مثال فرض کنید که انقلابیون “عدالت اجتماعی” را به عنوان هدف در نظر بگیرند. با توجه به ماهیت انسان، عدالت اجتماعی خود به خود به وجود نخواهد آمد و برای به وجود آمدنش نیاز به اجبار وجود دارد. برای اجبار کردن آن، انقلابیون نیاز به برقراری کنترل و سازمانی مرکزی خواهند داشت، برای برقراری چنین کنترل و سازمانی هم نیاز به ارتباط و حمل و نقل سریع و از راه دور خواهد بود و به همین دلیل تکنولوژیِ تأمین کننده چنین امکاناتی هم به ناچار باید حفظ شده و از بین نرود. برای تغذیه و پوشش مردم فقیز آن‌ها نیازمند استفاده از تکنولوژی‌های تولید پوشاک و کشاورزی و صنعت تغذیه خواهند شد و سایر مثال‌هایی که هدف‌های جانبی باعث بقای نیاز ما به تکنولوژی خواهند شد همین طور ادامه خواهند داشت. منظور ما این نیست که هیچ مخالفتی با عدالت اجتماعی داشته باشیم، بلکه منظور این است که نباید اجازه داد که با تلاش‌هایمان برای کنار گذاشتن سیستم صنعتی – تکنولوژیک تداخل کند.



    ۲۰۲- حمله‌کردن به سیستم بدون استفاده از حداقل “مقداری” تکنولوژی برای انقلابیون غیرنتیجه بخش و بی‌فایده خواهد بود، در کمترین حالت آن‌ها باید از رسانه‌های ارتباط جمعی برای گسترش پیام خود استفاده کنند. اما آن‌ها باید از تکنولوژی مدرن تنها به یک هدف استفاده کنند؛ حمله به خود آن.



    ۲۰۳- فردی الکلی را تصور کنید که در محلی نشسته است و یک بطری شراب هم مقابل او قرار دارد. تصور کنید که او شروع به حرف‌زدن با خود می‌کند که: “شراب اگر به صورت ملایم و با اعتدال مصرف شود برای من بد نیست و حتی شنیده‌ام که مقادیر کم شراب برایم مفید هم هست، پس اتفاقی نخواهد افتاد اگر کمی بنوشم”. فکر کنم حدس بزنید که پس از آن چه اتفاقی خواهد افتاد. هیچگاه فراموش نکنید که وضعیت گونه‌ی انسان نسبت به تکنولوژی دقیقن مانند وضعیت آن فرد الکلی به شیشه شراب است.



    ۲۰۴- انقلابیون باید تا جایی که می‌توانند فرزند داشته باشند. شواهد علمی قوی وجود دارد که تمایلات و دیدگاه‌های اجتماعی تا حد بسیار زیادی ارثی هستند. منظور ما این نیست که یک دیدگاه اجتماعی محصول مستقیم ترکیب ژنتیکی فرد است، اما به نظر می‌آید که ویژگی‌های شخصیتی تا حدی به ارث برده می‌شوند و بعضی ویژگی‌های شخصیتی باعث می‌شوند که فرد با احتمال بیشتری دیدگاه اجتماعی خاصی را پیدا کند. مخالفت‌های زیادی با این شواهد در گرفته است، اما این مخالفت‌ها سست بوده و به نظر می‌رسد از نوعی ایدئولوژی خاص نشأت گرفته باشد. در هر حال هیچکس منکر این نکته نمی‌شود که کودکان به شکل معمول دیدگاه‌هایی را پیدا می‌کنند که شبیه والدینشان است. از دید ما هیچ تفاوتی ندارد که این ویژگی‌ها به صورت ژنتیکی منتقل شوند یا توسط آموزش‌های دوران کودکی. به هر حال آن‌ها منتقل می‌شوند.



    ۲۰۵- مشکل اینجاست که بسیاری از افرادی که متمایل به شورش علیه سیستم هستند هم نگران مسائل و مشکلات جمعیتی هستند و به همین دلیل تصمیم دارند که فرزندان کمی داشته باشند یا حتی هیچ فرزندی نداشته باشند. از این طریق آن‌ها احتمالن در حال تقدیم کردن جهان به افرادی هستند که از سیستم صنعتی پشتیبانی می‌کنند یا حداقل آن را قبول دارند. برای اطمینان از استحکام و قدرت نسل بعدی انقلابیون، نسل کنونی باید به وفور از طریق نولید مثل خودش را تکثیر کند. با انجام چنین عملی آن‌ها مشکل جمعیت را تنها کمی بدتر خواهند کرد، اما مهم این است که به محض سقوط سیستم صنعتی، جمعیت خود به خود شروع به کاهش خواهد کرد ‌(پاراگراف ۱۶۷ را ببینید‌). در حالی که اگر سیستم صنعتی زنده بماند، به تکامل و گسترش روش‌های نوین تولید مواد غذایی ادامه خواهد داد که ممکن است جمعیت کره زمین را یاری دهد تا به صورتی نامحدود افزایش یابد.



    ۲۰۶- به طور خلاصه در مورد استراتژی انقلابی؛ آنچه ما بر آن‌ تاکید داریم این است که تنها هدف باید حذف کامل تکنولوژی مدرن باشد و این که هیچ هدف دیگری نباید در کنار این هدف به وجود بیاید و با آن رقابت کند. در پایان باید گفت که انقلابیون باید بر روش‌های عملی و تجربی متکی باشند ‌(به جای روش‌های تئوری‌) و اگر تجربه‌هایشان به آن‌ها نشان داد که برخی از پیشنهادهایی که تاکنون در پاراگراف‌های بالا ارائه شد نتایج خوبی به بار نمی‌آورند، باید به آن پیشنهاد‌ها بی‌توجهی کرده و آن‌ها را نادیده بگیرند.



    ادامه دارد…




    یادداشت‌ها



    ۳۰- مزیت دیگر طبیعت بر علیه تکنولوژی این است که در بسیاری از افراد طبیعت نوعی حس قداست را بیدار می‌کند که به نوعی با دین هم در ارتباط است، پس طبیعت حتی از منظر دینی هم می‌تواند ایده آل سازی شود. درست است که در بسیاری از مواقع دین به عنوان ابزار و توجیه برای اعمال قدرت استفاده شده است، اما در کنار آن دین نوعی تشویق به قیام وشورش را هم همیشه مجاز دانسته و تشویق کرده است. پس شاید سودمند باشد که نوعی عنصر دینی و وجهه دینی به قیام علیه تکنولوژی اضافه شود. البته که چنین دینی نباید دینی مصنوعی و صرفن برای پر کردن خلأ‌هایی در جنبش و اعضای آن باشد، بلکه تنها باید در حالتی ارائه شود که تعدادی فرد عمیقن به آن معتقد بوده و احتمال برود که در تعداد زیادی از افراد پاسخی عمیق و قوی را ایجاد کند.



    ۳۱- با این فرض که فشار نهایی بر سیستم اعمال می‌شود. باید حواسمان باشد که ممکن است سیستم صنعتی به صورت تدریجی و قطعه‌ای پس از دیگری حذف شود.



    ۳۲- حتی ممکن است که انقلاب شامل تغییر دیدگاهی ناگهانی و عظیم از سوی مردم به تکنولوژی باشد و به این ترتیب سیستم صنعتی به شکل تدریجی و بدون فاجعه‌ای بزرگ از هم پاشیده شود. اما اگر چنین اتفاقی بیوفتد تنها از خوش شانسی ما خواهد بود و احتمال این که تبدیل ما به جامعه‌ای غیرصنعتی بسیار دردناک و پراز فاجعه باشد بیشتر است.
     
    DaniyaL از این پست تشکر کرده است.