ناز گفتم که ای غزال ! چرا ناز می کنی ؟ هر دم نوای مختلفی ساز می کنی ؟ گفتا : به درب خانه ات از کس نکوفت مشت رودی سکوت محض تو در باز می کنی ؟
اشک عجز : قاتل عشق آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد
شکوه ی ناتمام ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم من نیستم ! من نیستم رفت عمر من ، از دست من این عمر مست و پست من یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم لیک عمر پای اندرگلم باری نپسرید از دلم من چیستم ؟ من کیستم
باران ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا همه ش ننگه ... همه ش رنگه
نه... من دیگر نمی خندم نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم دگر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و نادانی به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت گر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟ شما ، رقاصه های بی سر و بی پا که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت سحر تا شام می رقصید قسم : بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم پای می کوبید و می رقصید لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید می بینم که می لرزید و می ترسید از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش ،در بندم ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم
احتیاج گفتم : بگو به من ، ای فاحشه ! که داد به باد شرافت و غرور تو را ؟ ناله از دلش سر داد کای احتیاج زاده ی زر ، مادر فساد لعنت به روح مادر معروفه ی تو باد
گفتم که بیا کنون که من مستم ، مست ای دختر شوریده دل مست پرست گفتا که تو باده خوردی و مست شدی من مست باده می خواهم ، پست یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست آهسته فروفتاد و بر خاک نشست آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نبست جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست با مسخرگی ، جهانی انداخته دست ایکاش که در دل طبیعت می مرد این طفل حرامزاده ، از روز الست صد بار شدم عاشق و مردم صد بار تابوت خودم به گور بردم صد بار من غره از اینکه صد نفر گول زدم دل غافل از آنکه ،گول خوردم صد بار افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من من مردم و زنده هست افسانه ی عشق تا زنده نگاه دارد افسانه ی من افسانه ی من تو بودی ای "افسانه" جان از کف من ربودی ، ای افسانه صد بار شکار رفتم دل خونین نشناختمت چه هستی ای "افسانه"
گفتگو گفتم :ای پیر جهان دیده بگو از چه تا گشته ، بدینسان کمرت / مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟ یا که ارثی است تو را از پدرت ؟ ناله سر داد : که فرزند مپرس سرگذشت من افسانه ست آسمان داند و دستم ،که چه سان کمرم تا شد و تا خورده شکست هر چه بد دیدم از این نظم خراب همه از دیده ی قسم دیدم فقر و بدبختی خود ، در همه حال با ترازوی فلک سنجیدم تن من یخ زده در قبر سکوت دلم آتش زده از سوزش تب همه شب تا به سحر لخت و ملول آسمان بود و من و دست طلب عاقبت در خم یک عمر تباه واقعیات ، به من لج کردند تا ره چاره بجویم ز زمین کمرم را به زمین کج کردند
آرامگاه عشق شب سیاه ، همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرومات من شکست سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد آن شب ،رمید قلب من ، از سینه و فتاد زار و علیل و کور بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف در بیکران دور افتاده بود ،ساکت و خاموش ، روی گور گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار گفتم که ای تو را به خدا ،سایبان پیر با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟ کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار خود را در این شب تنها و تار کشت ؟ پیر خمیده پشت ؟ جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟ یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست بر سنگ سخت گور از بیکران دور با جوهر سرشک دستی نوشته بود آرامگاه عشق
سکوت گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟ فریاد بکش ،که زندگی رفت به گور گفتا که خموش ! تا که زندانی زور بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش دیدم که ز بیکران ،دردی خاموش فریاد زمان ،رمیده در قلب سروش کای ژنده بتن ، مردن کاشانه به دوش بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست دل زنده کنید تا بمیرد نکام این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام برسر نکشد ، خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ، جام به جام نابود کنید . یأس را در دل خویش کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش