گرماى مردادىِ تنِ تو نفسِ هرکسى را مى گیرد و منم چه عاشقانه گرم مى شوم مى سوزم و دوباره هر مرداد عاشقت مى شوم انگار ...
غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می کند شیر دوراندیش با آهو مدارا می کند زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا می کند جز نوازش شیوه ای دیگر نمی داند نسیم دکمه ی پیراهنش را غنچه خود وا می کند روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی؟ نقطه ضعف برگ ها را باد پیدا می کند دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیشتر پشت عاشق را همین آزارها تا می کند از دل همچون زغالم سرمه می سازم که دوست در دل آیینه دریابد چه با ما می کند نه تبسم، نه اشاره، نه سؤالی، هیچ چیز عاشقی چون من فقط او را تماشا می کند
در تابستان باران نمی بارد مگر ابرها ایثار کنند و سر به زیر تیغ تیز آفتاب نهند در تابستان اگر باران ببارد خاک تشنه با خون عاشقانش سیراب می شود
تابستان مى رود که تمام شود و تو می روى که تمام شود همه چیز... نگران پاییزم و شبهاى بلندش! و یاد تو که از شبهاى من نمى رود