چه بیهوده اختراع شد سَم ، شکنجه ، تیغ ، چوبه ی دار وقتی یک خاطره می تواند نفست را بند بیاورد زمین گیرت کند تو را به گریه بیندازد خونت را به جوش آورد (حسین پناهی)
امروز دوباره رد پایی از تو تنهایی و خانه و صدایی از تو برف آمده در شهر خدا رحم کند در من گذر خاطره هایی از تو
. خاطره یعنی تکهتکه هر تکهای از دل ما آدمها ، جایی از خیابانها و کوچهها افتاده زیر پای عابرانی که هر روز از روی حسرتهای هم رد میشوند…
خاطره یعنی یک بغض سنگین… یک سکوت بلند… بعد یک لحظه نگاه میان خنده های بلند… یعنی تپش قلب شدید… لرزش دل و دست بعد از مدتها دیدنش… یعنی تمام وجودت به تمنای نگاه کردنش باشد… تو اما ناگزیر باید سرت را به سمت دیگر بچرخانی… یعنی هنوزم دوستش داری اما… خاطره یعنی درد درد و درد… .
یه وقتایی یه خاطــره ی خیلی قشنگ میاد تو ذهنت که داغونت میکنه چون میدونی که دیگه نمیتونی تکـــرارش کنی!