1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار قیصر امین پور به همراه زندگینامه

شروع موضوع توسط MiTra ‏20/2/11 در انجمن اشعار

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    درد واره ها


    درد های من
    جامه نیستند
    تا ز تن درآورم
    " چامه و چکامه " نیستند
    تا به " رشته ی سخن " در آورم
    نعره نیستند
    تا ز " نای جان " برآورم
    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است
    دردهای من
    گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
    درد مردم زمانه است
    مردمی که چین پوستینشان
    مردمی که رنگ روی آستینشان
    مردمی که نامهایشان
    جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
    درد می کند
    من ولی تمام استخوان بودنم
    لحظه های ساده ی سرودنم
    درد می کند
    انحنای روح من
    شانه های خسته ی غرور من
    تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
    کتف گریه های بی بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است
    دردهای پوستی کجا ؟
    درد دوستی کجا ؟
    این سماجت عجیب
    پافشاری شگفت دردهاست
    دردهای آشنا
    دردهای بومی غریب
    دردهای خانگی
    دردهای کهنه ی لجوج
    اولین قلم
    حرف حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
    درد
    رنگ و بوی غنچه ی دل است
    پس چگونه من
    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
    دفتر مرا
    دست درد می زند ورق
    شعر تازه ی مرا
    درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در این میانه من
    از چه حرف می زنم ؟
    درد ، حرف نیست
    درد ، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم ؟
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]

    رفتار من عادی است


    رفتار من عادی است
    اما نمی دانم چرا
    این روزها
    از دوستان و آشنایان
    هرکس مرا می بیند
    از دور می گوید :
    این روزها انگار
    حال و هوای دیگری داری!
    اما
    من مثل هر روزم
    با آن نشانیهای ساده
    و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت و آرام
    این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    از روزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    - از تو چه پنهان -
    با سنگها آواز می خوانم
    و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
    این روزها گاهی
    از روز و ماه و سال ، از تقویم
    از روزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
    این روزها گاهی خدا را هم
    یک جور دیگر می پرستم
    از جمله دیشب هم
    دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
    من کاملا تعطیل بودم
    اول نشستم خوب
    جورابهایم را اتو کردم
    تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
    با کفشهایم گفتگو کردم
    و بعد از آن هم
    رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
    و سطر سطر نامه ها را
    دنبال آن افسانه ی موهوم
    دنبال آن مجهول گشتم
    چیزی ندیدم
    تنها یکی از نامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد
    انگار
    از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
    بوی تمام یاسهای آسمانی
    احساس می شد
    دیشب دوباره
    بی تاب در بین درختان تاب خوردم
    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
    در آسمان گشتم
    و جیبهایم را
    از پاره های ابر پر کردم
    جای شما خالی !
    یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
    یک پاره از مهتاب خوردم
    دیشب پس از سی سال فهمیدم
    که رنگ چشمانم کمی میشی است
    و بر خلاف سالها پیش
    رنگ بنفش و اروغوانی را
    از رنگ آبی دوست تر دارم
    دیشب برای اولین بار
    دیدم که نام کوچکم دیگر
    چندان بزرگ و هیبت آور نیست
    این روزها دیگر
    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
    یک روز کامل جشن می گیرم
    گاهی
    صد بار دیر یک وز می میرم
    حتی
    یک شاخه از محبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
    گاهی نگاهم در تمام روز
    با عابران ناشناس شهر
    احساس گنگ آشنایی می کند
    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
    آهنگ یک موسیقی غمگین
    هوایی می کند
    اما
    غیر از همین حس ها که گفتم
    و غیر از این رفتار معمولی
    و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
    حال و هوای دیگری
    در دل ندارم
    رفتار من عادی است ​
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    روز مبادا


    وقتی تو نیستی

    هست های ما

    چونانکه بایدند

    نه باید ها ...

    مثل همیشه آخر حرفم

    و حرف آخرم را

    با بغض می خورم

    عمری است

    لبخندهای لاغر خود را

    در دل ذخیره می کنم :

    باشد برای روز مبادا !

    اما

    در صفحه های تقویم

    روزی به نام روز مبادا نیست

    آن روز هر چه باشد

    روزی شبیه دیروز

    روزی شبیه فردا

    روزی درست مثل همین روزهای ماست

    اما کسی چه می داند ؟

    شاید

    امروز نیز روز مبادا باشد!
    و
    قتی تو نیستی

    نه هست های ما

    چونانکه بایدند

    نه باید ها ...

    هر روز بی تو

    روز مباداست !
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    روز ناگزیر


    این روزها که می گذرد ، هر روز
    احساس می کنم که کسی در باد
    فریاد می زند
    احساس می کنم که مرا
    از عمق جاده های مه آلود
    یک آشنای دور صدا می زند
    آهنگ آشنای صدای او
    مثل عبور نور
    مثل عبور نوروز
    مثل صدای آمدن روز است
    آن روز ناگزیر که می آید
    روزی که عابران خمیده
    یک لحظه وقت داشته باشند
    تا سربلند باشند
    و آفتاب را
    در آسمان ببینند
    روزی که این قطار قدیمی
    در بستر موازی تکرار
    یک لحظه بی بهانه توقف کند
    تا چشم های خسته ی خواب آلود
    از پشت پنجره
    تصویر ابرها را در قاب
    و طرح واژگونه ی جنگل را
    در آب بنگرند
    آن روز
    پرواز دستهای صمیمی
    در جستجوی دوست
    آغاز می شود
    روزی که روز تازه ی پرواز
    روزی که نامه ها همه باز است
    روزی که جای نامه و مهر و تمبر
    بال کبوتری را
    امضا کنیم
    و مثل نامه ای بفرستیم
    صندوقهای پستی
    آن روز آشیان کبوترهاست
    روزی که دست خواهش ، کوتاه
    روزی که التماس گناه است
    و فطرت خدا
    در زیر پای رهگذران پیاده رو
    بر روی روزنامه نخوابد
    و خواب نان تازه نبیند
    روزی که روی درها
    با خط ساده ای بنویسند :
    " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! "
    و زانوان خسته ی مغرور
    جز پیش پای عشق
    با خاک آشنا نشود
    و قصه های واقعی امروز
    خواب و خیال باشند
    و مثل قصه های قدیمی
    پایان خوب داشته باشند
    روز وفور لبخند
    لبخند بی دریغ
    لبخند بی مضایقه ی چشم ها
    آن روز
    بی چشمداشت بودن ِ لبخند
    قانون مهربانی است
    روزی که شاعران
    ناچار نیستند
    در حجره های تنگ قوافی
    لبخند خویش را بفروشند
    روزی که روی قیمت احساس
    مثل لباس
    صحبت نمی کنند
    پروانه های خشک شده ، آن روز
    از لای برگ های کتاب شعر
    پرواز می کنند
    و خواب در دهان مسلسلها
    خمیازه می کشد
    و کفشهای کهنه ی سربازی
    در کنج موزه های قدیمی
    با تار عنکبوت گره می خورند
    در دست کودکان
    از باد پر شوند
    روزی که سبز ، زرد نباشد
    گلها اجازه داشته باشند
    هر جا که دوست داشته باشند
    بشکفند
    دلها اجازه داشته باشند
    هر جا نیاز داشته باشند
    بشکنند
    آیینه حق نداشته باشد
    با چشم ها دروغ بگوید
    دیوار حق نداشته باشد
    بی پنجره بروید
    آن روز
    دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
    تنها
    پرچینی از خیال
    در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
    که می توان به سادگی از روی آن پرید
    روز طلوع خورشید
    از جیب کودکان دبستانی
    روزی که باغ سبز الفبا
    روزی که مشق آب ، عمومی است
    دریا و آفتاب
    در انحصار چشم کسی نیست
    روزی که آسمان
    در حسرت ستاره نباشد
    روزی که آرزوی چنین روزی
    محتاج استعاره نباشد
    ای روزهای خوب که در راهید!
    ای جاده های گمشده در مه !
    ای روزهای سخت ادامه !
    از پشت لحظه ها به در آیید !
    ای روز آفتابی !
    ای مثل چشم های خدا آبی !
    ای روز آمدن !
    ای مثل روز ، آمدنت روشن !
    این روزها که می گذرد ، هر روز
    در انتظار آمدنت هستم !
    اما
    با من بگو که آیا ، من نیز
    در روزگار آمدنت هستم
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]

    سطرهای سفید


    واژه واژه

    سطر سطر

    صفحه صفحه

    فصل فصل

    گیسوان من سفید می شوند

    همچنانکه سطر سط

    صفحه های دفترم سیاه می شوند

    خواستی که با تمام حوصله

    تارهای روشن و سفید را

    رشته رشته بشمری

    گفتمت که دستهای مهربانی ات

    در ابتدای راه

    خسته می شوند

    گفتمت که راه دیگری

    انتخاب کن :

    دفتر مرا ورق بزن !

    نقطه نقطه

    حرف حرف

    واژه واژه

    سطر سطر

    شعرهای دفتر مرا

    مو به مو حساب کن! ​
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    عصر جدید


    ما

    در عصراحتمال به سر می بریم

    در عصر شک و شاید

    در عصر پیش بینی وضع هوا

    از هر طرف که باد بیاید

    در عصر قاطعیت تردید

    عصر جدید

    عصری ه هیچ اصلی

    جز اصل احتما ، یقینی نیست

    اما من

    بی نام تو

    حتی

    یک لحظه احتمال ندارم

    چشمان تو

    عین الیقین من

    قطعیت نگاه تو

    دین من است

    من از تو ناگزیرم

    من

    بی نام ناگزیر تو می میرم
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    میهمان سرزده


    لحظه ای که خسته ام

    لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی

    یا به پایه های سخت میز

    تکیه می دهم

    مثل میهمان سرزده

    پا به راه و بی قرار رفتنم

    فکر می کنم

    میزبان من

    اجتماع کور موریانه هاست

    موریانه های ریز

    موریانه های بی تمیز

    میزهای کوچک و بزرگ را

    چشم بسته انتخاب می کنند

    آه !

    موریانه های میزبان !

    ذهن میزهای ما

    جای تخم ریزی شماست !
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113


    نامه ای برای تو


    این ترانه بوی نان نمی دهد
    بوی حرف دیگران نمی دهد
    سفره ی دلم دباره باز شد
    سفره ای که بوی نان نمی دهد
    نامه ای که ساده وصمیمی است
    بوی شعر و داستان نمی دهد :
    ... با سلام و آرزوی طول عمر
    که زمانه این زمان نمی دهد
    کاش این زمانه زیر و رو شود
    روی خوش به ما نشان نمی دهد
    یک وجب زمین برای بغچه
    یک دریچه آسمان نمی دهد
    وسعتی به قدر جای ما دو تن
    گر زمین دهد ، زمان نمی هدد
    فرصتی برای دوست داشتن
    نوبتی به عاشقان نمی دهد
    هیچ کس برایت از صمیم دل
    دست دوستی تکان نمی دهد
    هیچ کس به غیر ناسزا تو را
    هدیه ای به رایگان نمی دهد
    کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
    دل به هی هی شبان نمی دهد
    جز دلت که قطره ای است بی کران
    کس نشان ز بیکران نمی دهد
    عشق نام بی نشانه است و کس
    نام دیگیر بدان نمی دهد
    جز تو هیچ میزبان مهربان
    نان و گل به میهمان نمی دهد
    نا امیدم از زمین و از زمان
    پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
    پاره های این دل شکسته را
    گریه هم دوباره جان نمی دهد
    خواستم که با تو درد دل کنم
    گریه ام ولی امان نمی دهد ... ​
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    نامی از هزار نام


    ای شما !
    ای تمام عاشقان ِ هر کجا !
    از شما سوال می کنم :
    نام یک نفر غریبه را
    در شمار نامهایتان اضافه می کنید ؟
    یک نفر که تا کنون
    ردپای خویش را
    لحن مبهم صدای خویش را
    شاعر سروده های خویش را نمی شناخت
    گرچه بارها و بارها
    نام این هزار نام را
    از زبان این و آن شنیده بود
    یک نفر که تا همین دو روز پیش
    منکر نیاز گنگ سنگ بود
    گریه ی گیاه را نمی سرود
    آه را نمی سرود
    شعر شانه های بی پناه را
    حرمت نگاه بی گناه را
    و سکوت یک سلام
    در میان راه را نمی سرود
    نیمه های شب
    نبض ماه را نمی گرفت
    وزهای چارشنبه سعت چهار
    بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
    ای شما !
    ای تمام نامهای هر کجا !
    زیر سایبان دستهای خویش
    جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟
    این دل نجیب را
    این لجوج دیر باور عجیب را
    در میان خویش
    راه می دهید ؟
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]

    نه گندم و نه سیب



    نه گندم و نه سیب
    آدم فریب نام تو را خورد
    از بی شمار نام شهیدانت
    هابیل را که نام نخستین بود
    دیگر
    این روزها به یاد نمی آوری
    هابیل
    نام دیگر من بود
    یوسف ، برادرم نیز
    تنها به جرم نام تو
    چندین هزار سال
    زندانی عزیر زلیخا بود
    بتها ، الهه ها
    و پیکر تمام خدایان را
    صورتگران
    به نام تو تصویر می کنند
    ************
    نام تو را
    روزی تمام غارنشینان
    بر سنگها نوشتند
    و سنگها از آن روز
    جنگل شدند
    امروز هم
    از کیمیای نام تو
    این واژه های خام
    در دستهای خسته ی من
    شعر می شوند
    من در ادای نام تو
    دم می زنم
    شعرم حرام باد
    اگر روزی
    تا بوده ام
    جز با طنین نام تو
    شعری سروده ام !
    **************
    نام تو نام مجنون
    نام تو بیستون
    نام تو نام دیگر شیرین
    نام تو هند
    نام تو چین است
    و شاعران عاشق
    در عهد جاهلیت
    ویرانه های نام تو را می گریستند
    نام تو نام دیگر لیلا
    نام تو نام دیگر سلماست
    نام تو نام اهرام
    نام تو باغهای معلق
    نام تو فتح قیصر و کسری است
    ************
    نام تو
    رازی نوشته بر پر پروانه هاست
    گلها همه به نام تو مشهورند
    آیینه ها
    از انعکاس نام تو می خندند
    در کوچه های خاطره باران
    وقتی که خوشه های اقاقی
    از نرده های حوصله ی دیوار
    سر ریز می کنند
    و در مشام باد عطر بنفش نام تو می پیچد
    نامت
    طلسم " بسم " اقاقیهاست
    بی نام تو جذام خلاء
    ده کوره ی جهان را
    خواهد خورد
    ***************
    نام تو چیست ؟
    غوغای رودخانه ی همسایگی است
    وقتی به شیب دره
    سرازیر می شود
    نام تو روستاست
    شبها که سقف خواب مرا
    قورباغه ها
    هاشور می زنند
    وقتی که طبل تب را
    پیشانی تفکر و تردید
    می کوبد
    نام تو شیشه
    نام تو شبنم
    نام تو دستمال نسیم است
    ************
    نام تو چیست ؟
    لبخند کودکی است
    که با حالتی نجیب
    لب باز می کند
    که بگوید :
    " سیب "
    نام تو نور
    نام تو سوگند
    نام تو شور
    نام تو لبخند
    لبخند
    در تلفظ نامت
    ضرورتی است !
    ***********
    نامی برای مردن
    نامی برای تا به ابد زیستن
    نامی برای بی که بدانی چرا
    گاهی گریستن
    فهرست کوچکی
    از بی شمار نام شهیدان توست
    پیغمبران
    به نام تو سوگند خورده اند و شاعران گمنام
    تنها به جرم بردن نام تو مرده اند
    زیرا که نام کوچک تو
    شرح هزار نام بزرگ خداست
    زیرا
    هزار نام خدا
    زیباست ! ​
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.