1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار قیصر امین پور به همراه زندگینامه

شروع موضوع توسط MiTra ‏20/2/11 در انجمن اشعار

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113



    دستور زبان عشق
    [​IMG]




    دست عشق از دامن دل دور باد!
    می‌توان آیا به دل دستور داد؟
    می‌توان آیا به دریا حكم كردكه دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنكه دستور زبان عشق رابی‌گزاره در نهاد ما نهاد خوب می‌دانست تیغ تیز را در كف مستی نمی‌بایست داد
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    طرحی برای صلح
    [​IMG]

    كودك

    با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند

    مادر، كنار چرخ خیاطی

    آرام رفته در نخ سوزن

    عطر بخار چای تازه

    در خانه می‌پیچد


    صدای در!

    ـ «شاید پدر!»
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    آواز عاشقانه

    آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

    حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

    آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

    حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

    دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

    تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

    سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

    آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

    ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

    ای وای ، های های عزا در گلو شکست

    آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

    خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

    دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

    تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

    سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

    آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

    ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

    ای وای ، های های عزا در گلو شکست

    آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

    خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

    " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت

    " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست

    فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

    نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

    بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست ​
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    اعتراف

    خارها

    خوار نیستند

    شاخه های خشک

    چوبه های دار نیستند

    میوه های کال کرم خورده نیز

    روی دوش شاخه بار نیستند

    پیش از آنکه برگهای زرد را

    زیر پای خویش

    سرزنش کنی

    خش خشی به گوش می رسد :

    برگهای بی گناه

    با زبان ساده اعتراف می کنند

    خشکی درخت

    از کدام ریشه آب می خورد !
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]

    اگر دل دلیل است ...

    سراپا اگر زرد پژمرده ایم

    ولی دل به پاییز نسپرده ایم

    چو گلدان خالی ، لب پنجره

    پر از خطارات ترک خورده ایم

    اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم

    اگر خون دل بود ، ما خورده ایم

    اگر دل دلیل است ، آورده ایم

    اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

    اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

    اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

    گواهی بخواهید ، اینک گواه :

    همین زخمهایی که نشمرده ایم !

    دلی سربلند و سری سر به زیر

    از این دست عمری به سر برده ای ​
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    اگر عشق نبود

    از غم خبری نبود اگر عشق نبود

    دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟

    بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

    این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

    از آینه ها غبار خاموشی را

    عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

    در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

    از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

    بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

    دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

    از دست تو در این همه سرگردانی

    تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    جرأت دیوانگی

    انگار مدتی است که احساس می کنم
    خاکستری از دو سه سال گذشته ام
    احساس می کنم که کمی دیر است
    دیگر نمی توانم
    هر وقت واستن
    در بیست سالگی متولد شوم
    انگار
    فرصت برای حادثه
    از دست رفته است
    از ما گذشته است که کاری کنیم
    کاری که دیگران نتوانند
    فرصت برای حرف زیاد است
    اما
    اما اگر گریسته باشی...
    آه ...
    مردن چه قدر حوصله می خواهد
    بی آنکه در سراسر عمرت
    یک روز ، یک نفس
    بی حس مرگ زیسته باشی !
    انگار
    این سالها که می گذرد
    چندان که لازم است
    دیوانه نیستم
    احساس می کنم که پس از مرگ
    عاقبت
    یک روز
    دیوانه می شوم !
    شاید برای حادثه باید
    گاهی کمی عجیب تر از این
    باشم
    با این همه تفاوت
    احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
    بد نیست
    حس می کنم که انگار
    نامم کمی کج است
    و نام خانوادگی ام ، نیز
    از این هوای سربی
    خسته است
    امضای تازه ی من
    دیگر
    امضای روزهای دبستان نیست
    ای کاش
    آن نام را دوباره
    پیدا کنم
    ای کاش
    آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
    یک روز نام کوچکم از دستم
    افتاد
    و لابه لای خاطره ها گم شد
    آنجا که
    یک کوذک غریبه
    با چشم های کودکی من نشسته است
    از دور
    لبخند او چه قدر شبیه من است !
    آه ، ای شباهت دور!
    ای چشم های مغرور !
    این روزها که جرأت دیوانگی کم است
    بگذار باز هم به تو برگردم !
    بگذار دست کم
    گاهی تو را به خواب ببینم!
    بگذار در خیال تو باشم!
    بگذار ...
    بگذاریم!
    این روزها
    خیلی برای گیره دلم تنگ است !
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفی از نام تو


    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

    سوختم ، خاکسترم آتش گرفت

    چشم واکردم ، سکوتم آب شد

    چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

    در زدم ، کس این قفس را وا نکرد

    پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

    از سرم خواب زمستانی پرید

    آب در چشم ترم آتش گرفت

    حرفی از نام تو آمد بر زبان

    دستهایم ، دفترم آتش گرفت
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    حسرت همیشگی


    حرفهای ما هنوز ناتمام

    تا نگاه می کنی :

    وقت رفتن است

    باز هم همان حکایت همیشگی !

    پیش از آن که با خبر شوی

    لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

    آی ...

    ای دریغ و حسرت همیشگی!

    ناگهان

    چقدر زود

    دیر می شود !
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    خسته ام از این کویر


    خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

    این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

    آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

    ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

    ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !

    ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

    آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !

    مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

    مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

    مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

    ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

    با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !

    از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

    دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

    این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

    این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

    دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

    با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.