1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار قیصر امین پور به همراه زندگینامه

شروع موضوع توسط MiTra ‏20/2/11 در انجمن اشعار

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    هفت نما از شریف‌ترین مردی که دیده‌ام


    به یاد قیصر امین‌پور


    [​IMG]
    اول:
    استاد پیش از انقلاب فرهنگی و پیش از آن‌که در رشته ادبیات تحصیل کند، مدتی دامپزشکی خوانده بود. یک‌بار از ایشان پرسیدم:
    - چرا سراغ دامپزشکی رفتید؟
    - برای خودشناسی!
    - پس چرا رهایش کردید؟
    - چون در سال اول موش و مار تشریح می‌کردند. سال دوم رفتند سراغ چلچله و کبوتر... نتوانستم ادامه بدهم.
    دوم:
    یکی از دوستان وبلاگی دارد با عنوان بغض بیقرار. می‌گفت که الهام‌بخش عنوانش این بیت قیصر بوده که:
    تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
    بغضم امان نداد و ... خدا در گلو شکست!
    روزی از من خواست که اگر امکان دارد، از قیصر خواهش کنم که این شعر را با
    دست‌خط خودش برایش بنویسد. به حضور استاد که رسیدم، درخواست کردم که این شعر را در ابتدای آیینه‌های ناگهان بنویسد و به یادگار امضا کند. استاد
    نام آن دوست را پرسید و گفتم: "مریم". لحظه‌ای تامل کرد و با لبخند گفت:
    «من برای یک خانم این شعر را نمی‌نویسم، تو هم هیچ‌وقت از این چیزها برای
    خانم‌ها ننویس!» بعد امضا کرد و نوشت:

    سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم...
    سوم:
    حامد تعریف می‌کرد که روزی دکتر مظاهر مصفا –که از ستون‌های دانشکده ادبیات و
    روزگاری استاد قیصر در دانشگاه تهران بوده است.- در کلاس دکتر قیصر
    امین‌پور را باز می‌کند و در حضور دانشجویان از استاد می‌خواهد که در
    انتهای کلاس بنشیند تا وی شعری را برای دانشجویانش بخواند. شعری که در
    مناقب قیصر و فضائل ایشان نوشته بود. از استاد درباره موضوع پرسیدم، گفت:
    متنی بود که از بزرگی‌های استاد مصفا و نگاه مهربانانه‌اش حکایت داشت.

    راستی کسی از دانشجویان آن روز استاد هست که چیزی از آن متن را به یاد داشته باشد؟
    چهارم:
    روز دفاع از پایان‌نامه دکترای ادبیات آقای شادرومنش در دانشکده ادبیات و علوم
    انسانی بود. موضوعی پیرامون طنز و استاد راهنما آقای دکتر شفیعی کدکنی و
    سه‌شنبه روزی بود به گمانم. تا جایی که یادم هست آقایان دکتر جلیل تجلیل،
    دکتر پورنامداریان و دکتر امین‌پور از داوران بودند. جلسه طولانی شد و
    هرکس بیانی مختصر و مطول داشت و تنها قیصر بود که تا انتها سکوت کرده بود
    تا این‌که دکتر شفیعی از ایشان خواستند و به اصرار خواستند که نظر بدهند.
    پیش از آن‌که استاد با حجب و حیای همیشگی‌اش و به آرامی شروع کند به صحبت،هیچ‌کس باورش نمی‌شد که قیصر سطر به سطر و کلمه به کلمه تمام آن
    پایان‌نامه قطور و حجیم را خوانده باشد و در اغلب صفحاتش حاشیه‌هایی قابل
    تامل نوشته باشد.

    کاش کسی سراغ فیلم آن جلسه برود و دقائق و ظرائفی را که قیصر از طنز گفته بود منتشر کند تا همه مدعیان جانب کاری گیرند.
    پنجم:
    کسی
    نقدی نوشته بود بر شعرهای قیصر با تمرکز بر شعرهای سپید ایشان و چند نمونه
    را با شعرهای سپید دیگران مقایسه کرده بود. نقد بی‌غرض نبود و خلاصه این
    حاصل شده بود که قیصر امین‌پور در شعر سپید چندان قوتی ندارد.

    مقاله را که خواندم، دیدم که اغلب مثال‌هایی که از اشعار قیصر آورده، نیمایی
    هستند و شعر سپید محسوب نمی‌شوند. موضوع را با استاد در میان گذاشتم،
    خندید و گفت: درست فهمیده‌ای، این‌ها شعر سپید نیستند و من اصولا شعر سپید
    ندارم و همه‌ی شعرهای نوی من نیمایی هستند!

    از استاد اجازه خواستم که این موضوع را بنویسم و در جوابیه بفرستم تا پاسخی به نقد نامنصفانه داده باشم. اجازه نداد.
    ششم:
    استاد تعریف می‌کرد که موسیقی شب، سکوت، کویر را به ایشان داده بودند تا
    ترانه‌ای برای آن بگوید. بیماری و تبعات آن تصادفِ لعنتی اجازه کار را
    نمی‌دهد و کار به استاد علی معلم سپرده می‌شود. قیصر می‌گفت تمام آن مدت
    فکر می‌کردم که ترانه‌ی این کار باید از شعرهای محلی سود ببرد و نوایی
    مطنطن داشته باشد. چیزی که علی معلم به خوبی دریافته و ارائه نموده و صدای
    شجریان هم داد انصاف را خوب ادا کرده است.

    روز وداع خیلی‌ها نیلوفرانه را زمزمه می‌کردند و من این که:
    ببار ای بارون ببار
    با دلم گریه کن خون ببار
    ...
    دلم خون شد خون ببار
    ...
    به یاد عاشقای این دیار...
    هفتم:
    تشییع جنازه: اشک...
    خانه شاعران: گریه...
    دانشگاه تهران: بغض...
    بهشت زهرا: سکوت...
    گتوند: ... خدا در گلو شکست!
     
  2. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    عشق به روایت امین پور


    [​IMG]
    دستور زبان عشق
    قیصر امین پور، روی پیراهنی افتاده که زیر پیراهن، یک صفحه دفتر مشق است
    با همان خطوط آشنا اما این کتاب، مشق عشق برای قیصر نیست. رنگ قرمز پس
    زمینه عنوان کتاب، مخاطب را به دنیای قدیمی امین پور می برد، دنیایی که پس
    از لبخندها و شادی های او یا غم ها و دلگیری ها پیش می آید. پشت جلو نیز،
    همین گونه رقم می خورد پیراهنی باز وشعری برای انتظار...

    قیصر امین پور را از پیش ترها می شناسیم، با دغدغه هایش و فضایی که به لحاظ زبانی و مفهومی در اشعارش ایجاد کرده است، آشناییم.
    اگر
    به قبل تر بازگردیم و نگاهی به دهه 60 بیندازیم او یکی از شاعرانی بود که
    توانست قطار شعر را از ایستگاه های غمگین برهاند و آواز دوباره ای درگوش
    ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازی از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او
    و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینی را در راه بالندگی شعر دهه 60 بسیار
    تأثیرگذار بدانیم، چرا که شعر در این دهه دارای فضایی ناهمگون بود. کشور
    در شرایط جنگ به سر می برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانی
    دعوت می کرد که از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و
    امین پور، البته چنان کرد که شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود.
    امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانی که نمی دانیم برای چه
    نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در کنار عشق
    آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این ترکیب (دستور
    زبان عشق) از زبانی و بیانی حرف می زند که البته در قید و بند زبان و بیان
    نیست، چرا که عشق دربند نیست. عشقی که ما می شناسیم و امین پور می شناسد،
    از مولوی ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدی ها و حلاج ها آمده و حالا
    عنوانی شده برای کتاب شاعری که در دهه پنجم زندگیش می زید. باید از قیصر
    امین پور بپرسم در این روزگار که کالای عشق شعار شده، چرا عنوان کتاب شما
    عشق است؟ شعری در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق که نام کتاب از این
    شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را می خوانیم تا شاید دستمان بیاید
    قیصر چرا نام کتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.

    دست عشق از دامن دل دور باد!
    می توان آیا به دل دستور داد؟
    می توان آیا به دریا حکم کرد
    که دلت را یادی از ساحل مباد؟
    موج را آیا توان فرمود، ایست!
    باد را فرمود، باید ایستاد؟
    آنکه دستور زبان عشق را
    بی گزاره در نهاد ما نهاد
    خوب می دانست تیغ تیز را
    در کف م..س.ت.ی نمی بایست داد
    در بیت نخست این شعر شاهدیم که شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود می
    شمارد، شاید هم او این کار را نمی کند و با علامت پرسشی که در مصراع دوم
    می آید مخاطب را در تعلیقی دو سویه می گذارد که آیا واقعاً می شود به دل
    دستور داد که عشق را از درون خود بیرون کند یا این که عشق را در درون خود
    راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالی برای بیت نخستین می آورد به شکلی که
    برای مخاطب قابل لمس تر باشد، می گوید می شود به دریا دستور داد که به
    ساحل فکر نکند؟ آیا به موج و دریا می توان فرمان ایست داد در بیت سوم
    دوباره پرسشی است که در ادامه پرسش سطر نخست مطرح می شود.

    بیت بعد به کسی اشاره می کند که این عشق را در نهاد ما گذارده است.
    در این بیت از نهاد و گزاره در دو معنی استفاده شده است.
    این ایهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسی و مراعات النظیری است بین «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».
    این بیت که با بیت پایانی موقوف المعانی است به پدیده ای اشاره دارد که وقتی
    در نهاد به ودیعه گذاشته می شود مانند شمشیری است که در دست زنگی سیاه
    است. عشق ودیعه ای است که باری تعالی در درون ما به امانت گذاشته و به
    وسیله آن انسان می تواند به درستی و صحت راه های رسیدن به حق را طی کند.
    این عشق نه آن است که به راحتی بر سر کوچه و بازار ریخته شود.

    سال ها دویده ام از پی خودم



    هرشاعر یا نویسنده ای در دوره هایی از زندگی اش به این قضیه می اندیشد که
    کجای جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپی
    خود و حضور خود در هستی را مورد محک قرار می دهند و می کوشند دریابند تا
    چه حد پیشرفت معنوی و گاه مادی داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از
    کجایی و چگونگی جایگاه انسانی به سن و سال خاصی بستگی ندارد بلکه پرسشی
    است که می تواند هر لحظه از زندگی به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه
    هایی که باری تعالی می فرماید برای دانایان در زمین قرار داده است. قیصر
    امین پور در غزل سفر در آینه بخشی از این دغدغه را در دنیای خودش بیان می
    کند. امین پور آنگونه که می اندیشد، می نویسد، این را مخاطبان خاص او به
    خوبی می دانند، وی سطرهایی را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روی
    کاغذ نمی آورد. حال سطوری از غزل سفر در آینه را بخوانیم:

    این منم در آینه یا تویی برابرم؟
    ای ضمیر مشترک، ای خود فراترم!
    در من این غریبه کیست باورم نمی شود
    خوب می شناسمت در خودم که بنگرم
    این تویی، خود تویی، در پس نقاب من
    این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم
    قوم و خویش من هم از قبیله غمند
    عشق خواهر من است، درد هم برادرم
    سال ها دویده ام از پی خودم ولی
    تا به خود رسیده ام، دیده ام که دیگرم
    در به در به هر طرف، بی نشان و بی هدف
    گم شدم چو کودکی در هوای مادرم
    راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست
    کار چیز دیگری است، من به فکر دیگرم
    البته سطرهایی از این شعر حذف شد که کمی ساختار شعر را دارای خلل می کندو اما
    مسأله اصلی مطروحه در این شعر همان طور که پیش تر آمد تردید خودشناسی است.
    حال اگرچه قیصر امین پور دارای جایگاه ویژه ای در شعر و در اندیشه است اما
    این اثر به شکل عمومی پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور
    اخص مربوط به شاعر نیست.

    مسأله پرسش از جایگاه فکری و انسانی مسأله ای است که اندیشمندان و هنرمندان فراوانی را به خود مشغول کرده است. بخش دیگری از این دغدغه در غزل دیگری از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانی» عنوان غزلی است که باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآوری است که در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستی و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایی حیرانی انسان است:
    من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم
    تصویر هزار آینه حیرانی خویشم
    صدبار پشیمانی وصد مرتبه توبه
    هر بار پیشمان ز پشیمانی خویشم

    یا در غزل «شب اسطوره ای» به گونه ای دیگر با این روایت مواجه هستیم

    دور از همه مردم شده ام در خودم امشب
    پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

    به گونه ای دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسانمعاصر امروز را معرفی می کند، انسانی که نه جایگاه خود «شر» را می شناسد
    نه جایگاه دیگری را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله می گیرد و از
    معاشرت با آنها دوری می کند. این انسان با ویژگی هایی که عنوان شد دیگر به
    خودش نزدیک نیست و نمی تواند به ویژگی ها و سجایای اخلاقی بیندیشد. چگونه
    انسان می تواند به خوبی و نیکی فکر کند آن وقت به دوستان و خویشان خود
    برساند به این چند بیت توجه کنید:

    در این زمانه هیچ کس خودش نیست
    کسی برای یک نفس خودش نیست
    خدای ما اگر که در خود ماست
    کسی که بی خداست پس خودش نیست
    تو دست کم کمی شبیه خودش باشد
    در این جهان که هیچ کس خودش نیست

    درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایی که موقعیت خود و دیگری را بشناسی در بخش هایی از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.


    آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد



    امین پور را با غزل هایی می شناسیم که امروزه بسیاری از آنها ورد زبان مردمند.
    غزل هایی که برخی اگر چه به ظاهر از پژمردگی سخن می گویند اما در باطن
    خیال و زندگی و پویندگی دارند.

    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم
    یا غزلی با این مطلع:
    عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
    تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

    این دو غزل اگرچه حال و هوای به ظاهر پریشانی دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون می تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایی اش در سرودن این مفاهیم تداعی کننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر کشیده است.

    اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
    آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
    آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
    رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد
    صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
    آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
    هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
    هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
    هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
    هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد
    درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
    پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
    سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
    یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
    بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
    ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجی فرد شد
    کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
    تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

    دربیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایی زمینی برای مخاطب ترسیم می شود و
    دلی را با رنگ آبی و پرنشاط معرفی می کند که در آخر زرد و پژمرده شده است،
    اما به مرور وقتی ابیات رو به تخلص می روند معلوم می شود فضا، فضایی بزرگ
    تر از مسائل این جهانی است و زردشدن دل که در بیت اول به آن اشاره شده به
    طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتی که در آن دل ها آبی بود و براساس یک
    شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محکوم شدیم و حالا در تلاشیم
    دوباره به دل های آبی بازگردیم. امین پور شاعری نیست که چندان در قید و
    بند فلسفه یا بیانیه های فکری باشد اما نکات ریز و درشتی از شعرش می توان
    یافت که بیان مفاهیمی که به علاقه او در ذهن و زبانش ساری و جاری شده باز
    نمود عقیده شخصی و فلسفی او نیست اما گاهی نگاه و عمق توجهش به هستی
    فیلسوفانه است.

    سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟
    خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟
    نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن
    طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟
    طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن
    آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟
    طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
    فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟
    من که دریا دریا غرق کف دستم بود
    حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟
    گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
    دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟
    آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
    ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

    امین پور از تردیدها حرف می زند. از آدم ها و مقصدهایی که فکر می کنند به آن
    رسیده اند اما فاصله بسیاری با آن دارند. «تردید»ی که امین پور در سطرسطر
    این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و
    «نرسیدن»هاست.


    قطار می رود، تو می روی، تمام ایستگاه می رود



    شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد کتاب «دستور زبان عشق»
    نوشته شده است. علاقه های امین پور به فضاهای مدرن که در آن قطار تداعی گر
    رفتن یا آمدن است برایم خیلی پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به
    روز» می نویسد، او «گذشته» نویسی نمی کند، همان گونه که «آینده» نویسی هم
    نمی کند، امین پور «امروز» را می نویسد، همین امروز. حالا مخاطب می خواهد
    خوشش بیاید یا نه!

    امین پور نمونه مناسبی از شاعر «امروز» است،
    شاعری که توانسته مخاطبی برای اثرش دست و پا کند، مخاطبی که ادبیات او را
    می شناسد، دغدغه اش را می شناسد و حرفش را به جان می خرد.

    امین پور
    در شعرهایش بازی نمی کند، بازی با حروف، مفاهیم و مبانی زیبایی شناسی، او
    به پایه هایی پایبند است که ادبیات مستحکم هزارساله ایران پایبند بوده و
    هست.

    «سفر ایستگاه»
    قطار می رود
    تو می روی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده ام
    که سال های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده ام
    و همچنان
    به نرده های ایستگاه رفته
    تکیه داده ام!
    «سفر ایستگاه» عنوانی شاعرانه برای این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن
    را خوب می شناسد. رعایت محور عمومی اثر و قطع کردن معنی و تقسیم آن بین
    سطرها به شکلی که رأس هرم پایان شعر باشد و معنی درآن قسمت به تکامل برسد،
    روشی است که در اکثر آثار نیمایی و سپید قیصر می توان آن را ردیابی کرد.

    اگرچه ایرادی که می توان بر این گونه شعرها گرفت تک محوری بودن است اما مهم این
    است که شاعرانی چون امین پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم
    مردم با شعر نیمایی و سپید را کمتر کنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با
    فضاهای مدرن شعر فارسی ارتباط برقرار کنند.

    شعری برای بودن



    هرشاعری تعریفی شخصی از شعر دارد که البته این تعاریف طبیعی است که با هم
    متفاوت باشند. برخی از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع می شود و
    بعد به کلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا می رسد اما «قیصر» به قالب
    توجهی ندارد و به همین دلیل است که وقتی مجموعه ای منتشر می کند تنوع قالب
    را همچون تنوع مضمون رعایت می کند. مسأله دیگری که در ذهن همه هنرمندان
    گاهی اندوه ایجاد می کند این است که هنرشان چقدر برای تعالی آنها بوده و
    یا چقدر توان ادامه راه برای آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعری با
    عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان می کند:

    تا نسوزم
    تا نسوزانم
    تا مبادا بی هوا خاموش
    پس چگونه بی امان روشن نگه دارم
    سال ها این پاره آتش را
    در کف دستم؟
    تا بدانم همچنان هستم.
    «شعر»
    برای قیصر پاره آتش است که به واسطه آن احساس «بودن» می کند. بودنی همراه
    با کلام، کلامی که قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمی گردد، به «بخوان
    به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن می تواند راه های تازه ای
    برای دریافت های ما باز کند.

    مشق بابا آب...


    شعرهای بسیاری در فضای آیینی تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آیینی و مذهبی تاریخی مساوی ادبیات پارسی دارد و این ادبیات در سالیان متمادی به عناوین مختلف به ادبیات آیینی پرداخته است. اما دربسیاری از آنها دغدغه آدم های عاشورا
    به اشتباه پیدا کردن آب مطرح شده است. این اشتباه به عدم آشنایی شاعران با
    فضا و رسالت عاشورا بوده است. قیصر امین پور در شعری با عنوان «کودکان کربلا» فضای آن روز را این گونه معرفی می کند:

    راستی آیا
    کودکان کربلا، تکلیف شان تنها
    دائماً تکرار مشق آب! آب!
    مشق بابا آب بود؟

    این روزها که می گذرد ...



    شعر معروفی قیصر دارد با این مطلع «این روزها که می گذرد». روزگاری این شعر
    روی تیتراژ یکی از پرمخاطب ترین برنامه های جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از
    آن روزها، خیلی می گذرد و اتفاقاً روزهایی که گذشته این قدر ساکت گذشته که
    آدم باورش نمی شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر می نویسد که تداعی
    کننده همان روزهایی است که می گذرد، با این تفاوت که قیصر شاد است که این
    روزها می گذرد ...؟! ... او در شعری با عنوان تلقین می نویسد:

    این روزها که می گذرد
    شادم
    این روزها که می گذرد
    شادم
    که می گذرد
    این روزها
    شادم
    که می گذرد.

    مهدی طاهری، روزنامه ایران
     
  3. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    قیصر امین‌پور: شاعری که

    مثل چشمه مثل رود، غمگسار غنچه‌های دل‌گرفته بود


    [​IMG]
    قیصر
    امین‏پور دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول به دنیا آمد به همین خاطر هم
    جنگ یکی از نخستین مسایلی بود که وی در شعرهای دوران جوانی به آن پرداخت و
    الحق که شعرهای وی در حوزه‌ی ادبیات مقاومت از ماندگارانند. امین پور تا
    سال 1357 در همان منطقه به تحصیل پرداخت و سپس براى ادامه‌ی تحصیل به
    تهران عزیمت کرد. او که زادگاهش را براى تحصیل در رشته‌ی دامپزشکى ترک کرده‌بود پس از مدتى از این رشته انصراف داد و به رشته‌ی علوم اجتماعى روی آورد اما از آن جا که مقدر بود او «قیصر شعر ایران» باشد،
    تحت تأثیر یاران و دوستان هم‌مرام و به دلیل علاقه‌ای که به شعر و ادبیات
    در خود احساس می‌کرد، رشته‌ی تحصیلى‌اش را از علوم اجتماعى به ادبیات تغییر داد. در همان سال‌ها بود که حلقه‌ی هنری-ادبی «حوزه‌ی هنرى» را با حضور افرادى مانند مرحوم سیدحسن حسینى، مرحوم سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمدعلى محمدى، یوسف‌على میر شکاک، حسین خسروجردى و ... شکل داد. گروهى که بنیان‌گذاران جوان حوزه‌ی هنرى نام گرفتند و بعدتر چهره‌هایى مانند سهیل محمودى، ساعد باقرى، عبدالملکیان، کاکایى، فاطمه راکعى، علیرضا قزوه و بسیار افراد نام‌آشنای دیگر نیز به آنان پیوستند. در سال 1366 قیصر امین‌پور، بیوک ملکى و فریدون عموزاده خلیلى، نشریه‌ی «سروش نوجوان» را طراحى و منتشر کردند و به این ترتیب «سروش نوجوان»
    متولد شد و هنوز، حیات خود را وام‌دار تلاش آن دوستان شاعر است. امین‌پور
    دکترای خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 76
    با دفاع از پایان‌نامه‌ی خود با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» که
    با راهنمایى دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى به سامان رسیده بود، اخذ کرد -این
    پایان‌نامه در سال 83 و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد. در همان
    سال او به عنوان سردبیر مجله‌ی سروش نوجوان به کار پرداخت و تدریس در
    دانشگاه الزهرای تهران را آغاز کرد و بعدها دبیرى بخش ادبیات فصلنامه‌ی
    هنر و مسؤولیت دفتر شعر جوان را نیز بر عهده گرفت.

    اولین مجموعه شعر قیصر، «در کوچه آفتاب» مجموعه‌ای از رباعی‌ها و دوبیتی‌ها است و به دنبال آن «تنفس صبح»
    را منتشر کرد که بخش عمده‌ی آن را غزل تشکیل می‌دهد و حدود بیست قطعه شعر
    آزاد نیز دارد. این مجموعه از سوى انتشارات حوزه‌ی هنرى در سال 63 منتشر
    شد. قیصر امین‌پور، ظهر روز دهم (شعر نوجوان، 1365، برنده‌ی جایزه‌ی جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکرى)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، 1368،) بی‌بال پریدن (نثر ادبی، 1370) و به قول پرستو (شعر
    نوجوان، 1375، برند‌ه‌ی جایزه‌ی جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکرى) را در
    همان سال‌ها در حیطه‌ی ادبیات نوجوان منتشر کرد. هرچند شعرهای بعدی قیصر
    بیشتر از شعرهای سال‌های ابتدایی فعالیت وی در حوزه‌ی ادبیات کودک و
    نوجوان، بر سر زبان‌هاست اما دو کتاب «به قول پرستو» و «مثل چشمه، مثل رود» هنوز هم که هنوز است محبوبیت و شهرتی کم‌نظیر دارند از جمله شعر معروف «راز زندگی» از کتاب «به قول پرستو»:

    غنچه با دل گرفته گفت:
    زندگی
    لب زخنده بستن است
    گوشه‌ای درون خود نشستن است
    [​IMG]
    گل به خنده گفت
    زندگی شکفتن است
    با زبان سبز راز گفتن است
    گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد
    تو چه فکر می‌کنی؟
    کدام یک درست گفته‌اند
    من که فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده‌است
    هرچه باشد او گل است
    گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!
    و نیز غزل «خلاصه‌ی خوبی‌ها» از کتاب «تنفس صبح» که برای امام راحل سروده شده‌است:

    لبخند تو خلاصه‌ی خوبیهاست
    لختی بخند، خنده‌ی گل زیباست
    پیشانی‌ات تنفس یک صبح است
    صبحی که انتهای شب یلداست
    در چشمت از حضور کبوترها
    هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
    رنگین‌کمان عشق اهورایی
    از پشت شیشه‌ی دل تو پیداست
    فریاد تو تلاطم یک طوفان
    آرامشت تلاوت یک دریاست
    با ما بدون فاصله صحبت کن
    ای آن که ارتفاع تو دور از ماست

    باوجود آن‌که قیصر امین‌پور مثل بسیاری از شاعران دیگر معاصر خود زیاد در
    حیطه‌ی ادبیات کودک و نوجوان درنگ نکرد، شعرهای درخشان و ماندگاری از خود
    برجای گذاشت و برنده‌ی تندیس ماه طلایى (برگزیده شعر کودک و نوجوان 20 سال انقلاب) شد. هم‌چنین در سال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را -جایزه ویژه نیما یوشیج- دریافت کند.

    به طور کلی، زندگی شعری قیصر امین پور را می توان به دو دوره‌ی قبل از نیمه‌ی دهه‌ی شصت و بعد از آن تقسیم کرد که زبان شعری خاص وی در این دوران شکل می‌گیرد و به ثبات می‌رسد.
    «آینه‌‏هاى ناگهان» بازتابی
    از آغاز تحول کیفى و کمى در قلم امین‏پور است. دفتری که با اشعاری با
    ساختار نو عرضه شد و نشان از تصمیم شاعر برای در انداختن طرحی نو در
    زمینه‌ی شعر داشت. «آینه‌‏هاى ناگهان» را می‌توان آغاز حرکت رو به جلوی
    امین‏پور در خلق ساختار و مفاهیم تازه‌ی شعری دانست. حرکتی که هیچ‌گاه -
    حتی تا لحظه‌ی فوت شاعر- متوقف نشد. با انتشار «آینه‌های ناگهان»، قیصر
    امین پور یکباره به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشروی نسل دوم
    -نسل انقلاب- به رسمیت شناخته شد:

    سراپا اگر زرد وپژمرده‌ایم
    ولى دل به پاییز نسپرده‌ایم
    چو گلدان خالى لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده‌ایم
    اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم
    اگر خون دل بود ما خورده‌ایم
    اگر دل دلیل است آورده‌ایم
    اگر داغ شرط است ما برده‌ایم
    اگر دشنه‌ی دشمنان، گردنیم!
    اگر خنجر دوستان، گرده‌ایم!
    گواهی بخواهید اینک گواه:
    همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم
    دلی سربلند و سری سر‌به‌زیر
    از این دست عمری به سر برده‌ایم
    به این ترتیب علاوه بر سازمان تبلیغات اسلامی و حوز‌ه‌ی هنری، سایر ناشران
    معتبر بخش خصوصى نیز علاقه‌ی خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان دادند و
    در اولین گام، انتشارات مروارید گزیده‌ی اشعار او را در کنار گزیده‌ی اشعار شاعران بزرگی چون شاملو، فروغ، نیما و... در سال 78 منتشر کرد.

    در
    این مقال قصد ندارم به نقد آثار قیصر امین‌پور بپردازم نخست به این دلیل
    مبرهن که به قول عزیزی، آنکه قلم به وصف شان و عظمت بزرگی می‌فرساید خوبست
    که به قدر ذره‌ای از آن عظمت را داشته‌باشد که من ِ شاگرد، ندارم و دیگر
    به دلیل آنکه نقد و بررسی آثار ماندگار قیصر امین‌پور، مثنوی را هفتاد من
    نشاید و از مجال من در این صفحه فراتر است. اینست که تنها به ذکر چند نکته
    بسنده می‌کنم و می‌گذرم.

    «آینه‌‏هاى
    ناگهان» را می‌توان آغاز حرکت رو به جلوی امین‏پور در خلق ساختار و مفاهیم
    تازه‌ی شعری دانست. حرکتی که هیچ‌گاه - حتی تا لحظه‌ی فوت شاعر- متوقف
    نشد. با انتشار «آینه‌های ناگهان»، قیصر امین پور یکباره به عنوان شاعرى
    تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشروی نسل دوم -نسل انقلاب- به رسمیت شناخته شد


    «آینه‌های ناگهان»
    در سال 1372، برای اول بار منتشر شد. اگر به تاریخ سروده‌ها در اول دو
    دفتر ِ این مجموعه نگاه کنیم، سروده‌های سال‌های71-1364 قیصر را در
    برمی‌گیرد. پر معلوم است که شاعر صبر ِ تمامی کرده برای رسیدن به پختگی
    زبانی و به منصه‌ی ظهور رساندن مجموعه ... و این چنین است که در هر شعر نه
    فقط از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین تصاویر و واژگان، زیباترین مفاهیم را
    استخراج می‌کند که پیام خود را بی‌هیچ پیچیدگی و تشویش به مخاطب می‌رساند.

    «گل‏ها همه آفتابگردانند» کتاب
    دیگر امین‏پور است که محبوبیت و شهرت او را بیش از پیش افزایش داد. این
    کتاب در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد و پس از آن چندین بار
    تجدید چاپ شد:

    حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
    تا نگاه می‌کنی :
    وقت رفتن است
    باز هم همان حکایت همیشگی!
    پیش از آن‌که با خبر شوی
    لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
    آی .....
    ای دریغ و حسرت همیشگی
    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می‌شود!
    هرقدر
    در «آینه‌های ناگهان» زبان شاعر برای مخاطب تازگی دارد، در کتاب دوم،
    خواننده‌ی آشنا با زبان شاعر ِ محبوبش به دنبال خواندن حرفهای تازه از
    دردهای کهنه است و قیصر امین‌پور خود این را بهتر از هر کسی می‌داند:

    پیشینیان با ما
    در کار این دنیا چه گفتند؟
    گفتند : باید سوخت
    گفتند : باید ساخت
    گفتیم : باید سوخت،
    اما نه با دنیا
    که دنیا را !
    گفتیم : باید ساخت
    اما نه با دنیا
    که دنیا را !
    در همین کتاب است که او به کشف و شهودهای تازه می‌رسد و پنجره‌ای تازه‌ را رو به تماشای مخاطب می‌گشاید:
    و قاف
    حرف آخر عشق است
    آن‌جا که نام کوچک من
    آغاز می‌شود!
    و در همین کتاب است که قیصر موضع خود را در برابر عشق مشخص می‌کند هرچند که ناگفته نیز او برای ما شاعر ِ عاشقانه‌ها است:
    از تمام راز و رمزهای عشق
    جز همین سه حرف
    جز همین سه حرف ساده‌ی میان تهی
    چیز دیگری سرم نمی‌شود
    من سرم نمی‌شود
    ولی...
    راستی
    دلم
    که می‌شود!
    امین‌پور، در سال 1382 به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب
    شد. او که به دلیل تصادف رانندگی در سال 1378 کم‌کم از کارهای مطبوعاتی
    کناره گرفته‌بود، با شدت یافتن بیماری دچار نارسایی هر دو کلیه شد به طوری
    که کار وی به جراحی‌های متعدد کشید و بعد از پیوند ناموفق کلیه برای
    معالجه به خارج از ایران هم اعزام شد.

    «دستور زبان عشق» آخرین کتاب دکتر قیصر امین‌پور است که در دوران اوج‌گیری بیماری منتشر شد. پیش از آن، «شعر و کودکی»
    نیز که درباره‌ی پیوند شعر و کودکی و روانشناسی شعر و مقایسه‌ی خلاقیت‌های
    شاعرانه و زیبایی‌های شعری با نظریه‌های روان شناسی رشد کودک است، با
    استفاده از نمونه‌هایی از شعر فارسی، از وی در دوران بیماری به چاپ رسیده
    بود. «دستور زبان عشق» گام بلند دیگری بود در جهت حرکت همیشه رو به جلوی
    دکتر قیصر امین‌پور در حیطه‌ی ادبیات.

    ای کاش این زبان گویای عشق، به دستور مرگ خاموش نمی‌شد.


    قیصر
    امین پور در تاریخ هفتم آبان‌ماه 1386 در اثر شدت‌یافتن بیماری، در
    بیمارستان دی تهران درگذشت و دوستان ِ دلسوخته و دل ِ سوخته‌ی مریدان را
    در سوگ خویش سیاهپوش کرد.

    او رفت تا ما برای همیشه به یاد داشته‌باشیم شاعری را که آغاز نامش، تمامیت عشق بود: شاعر ِ خلاصه‌ی همه‌ی خوبی‌ها...
    اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
    اگر دفتر خاطرات طراوت
    پر از رد پای دقایق نبود
    اگر ذهن آیینه خالی نبود
    اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود
    اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
    فقط یک نفس می‌توانست
    طنین عبوری نسیمانه را
    به خاطر سپارد
    اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز
    شبی چشم‌های درشت تو را
    جای شبنم ببارد
    اگر رد پای نگاه تو را
    باد و باران
    از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد
    اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
    اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را
    برای کسی باز می‌کرد
    و می‌شد به رسم امانت
    گلی را به دست زمین بسپریم
    و از آسمان پس بگیریم
    اگر خاک کافر نبود
    و روی حقیقت نمی‌ریخت
    اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد
    اگر کوه‌ها کر نبودند
    اگر آب‌ها تر نبودند
    اگر باد می‌ایستاد
    اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
    اگر فرصت چشم من بیشتر بود
    اگر می‌توانستم از خاک
    یک دسته لبخند پرپر بچینم
    تو را می‌توانستم ای دور
    از دور
    یک‌بار دیگر ببینم
    (از دفتر گلها همه آفتابگردانند) روحش شاد و یادش گرامی.
    مژگان عباسلو- سایت لوح
     
  4. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    از لابه لای همهمه و سرب درباره شعر قیصر امین پور


    [​IMG]


    شعر معاصر ایران پس از وقوع انقلاب بستری گسترده تر از پیش یافت؛ تنوع
    موضوعات، لحن اشعار، تجربه کردن قالب های مختلف شعری و پرداختن به مضامین
    و درونمایه های اجتماعی، عاشقانه، معترضانه و گاه نیز شخصی
    . آنچه
    که می توان از زلال این تجربه در زبان و اتفاقی که در درون ما افتاده است
    نتیجه گرفت همانا تولد شعری دیگر بود که امروز، خواهی نخواهی، بخشی از تجربه های گذار شعر فارسی در دوران معاصر را شامل می شود. لحن، قالب، مضامین و درونمایه این شعر را می توان مولود اندیشه هایی شاعرانه از ابتهاج، اخوان ثالث، فروغ، شفیعی کدکنی، خویی، شاملوقلمداد کرد.

    از سویی دیگر، چنین فضایی متحول کننده فرم درونی شعر و قالب های شعری است.
    کارنامه شعر انقلاب از این منظر کارنامه یی قابل تامل و قابل نقد و نظر هوشیارانه است. نقد و نظری که به نوبه خود همچنان محاق نشین سوءتعبیرهایی غیرحرفه یی در عرصه ادبیات توفنده امروز ما است. در این فضا، همزمان می توان ادامه ابتهاج، سیمین بهبهانی و قیصر امین پور را دید. اما، این شعری که به نام شعر انقلاب در مخیله و مجال رسانه های وطنی مشهور شد و در محاق نشست چیزی نبود که تجربه نشسته بر استخوان شاعرانش
    بیانگر آن بوده باشد. به عبارتی، این شعر، یعنی شعر انقلاب، پیش و بیش از آنکه شناخته شود، در زاویه غیظ و غضب گرفتار آمد و به برهوت سکوت کوچید.

    قیصر امین پور یکی از مجموعه جوانان آن روزها بود که با شعر به جدال با خویش گم شده در «برهوت و بربریت تمدن» برآمد
    و حالا دیگر رفته است. بال هایش وا شده و رفته است تا ملکوتی که ته چشم هاش بود و همه را دعوت می کرد به مهربانی. او شاعر گمشده بزرگ قرن ما بود؛
    مهربانی و زلالیت. غزل انقلاب وامدار اوست. اما چه فایده؟، می خواهم که نه
    غزل باشد و نه شعر و نه ادبیات.

    می گفت اگر طالبید بروید فرم و قالب
    و درونمایه و اینجور حرف ها را در کتاب ها بخوانید، ولی با هم که می نشینید، خانه شاعران که هستید هم خانه ابرهایید. پس تو
    را به دوستی، به حق و حرمت مهربانی و دوستی، مهربان باشید، آیا مهربان بودیم؟ آیا هستیم؟ مهربانیم؟ چه چیزی شاعر را نامهربان می کند؟، او پرهیز را به من آموخت. به همه آنهایی که دوستش دارند. اجابت دیگران برایش زهر بود و لطف عتاب آلوده را می شناخت و پرهیز مان می داد. شاعران عاشق را
    پرهیز می داد از پذیرفتن لطف؛ خاصه لطف به انواع عتاب آلوده که غرفه هایش در زمانه ما در راسته های این خیابان و آن خیابان معرف حضورند.

    [​IMG]

    اگر آنچه که اکنون در این بند بند ها به یاد قیصر محجوبم می نویسم در وصف شعرهای او باشد به خود او بازمی گردد که پنهان مانده نخستین است در شرور توهم بسیط مشتی متشاعر لفاظ و بندبازان حیاط خلوت کلمات دربه در.
    قیصر اگر شاعر انقلابی باشد که پایه هایش بر دوش مردم ماست، شاعری معترض است و دامنه اعتراضش، موضوعات بسیاری را درهم می نوردد؛ عشق، شور جوانی گم شده، آرزوها و امیدهای سوخته و خنجر از پس و پشت خوردن آدم ها از موجودات.
    وگرنه خیلی ها هستند که شعر های قشنگ قشنگ می گویند اما یافته های در بادشان و بافته هاشان بر ذهن و زبان ها رانده نمی شود و در فراموشی می میرند. از دل نیستند پس بر دل نمی رقصند و نمی نشینند. قیصر دلتنگ بود اماقیصر شاعر فراموشی نبود.
     
  5. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    باید برای شعر تسلیتی بفرستیم

    [​IMG]
    سه یادداشت برای رفتن قیصر


    ‌1


    18
    سال پیش بود اولین‌بار که دیدمش. دانشجوی کارشناسی ارشد بود. پر از نشاط و
    ذوق و شوق. نکته‌هایی که می‌گفت و ظرافت‌های زبانی و ادبی که در کلا‌مش
    بود نشان از هوش سرشارش داشت و وسعت مطالعاتش. از همان اولین برخورد
    آنچنان صمیمی بود که گویی سالیانی است با هم آشناییم... من از رفتارش
    می‌خواهم بگویم که همیشه از دیدارش به آرامش می‌رسیدم. زلا‌لی و صفای
    همیشگی جاذبه‌خاصی به شخصیتش داده بود و همنشینی با او را خواستنی‌تر
    می‌کرد. در میان جمع حواسش به همه چیز بود. اگر از کسی یا رفتاری دلگیر
    می‌شد خیلی سخت می‌شد ناراحتی‌اش را فهمید. خیلی مواظب بود کسی از
    حرف‌هایش ناراحت نشود؛ حتی در موضوعات علمی و ادبی داوری‌هایش صورت
    پیشنهاد و پرسش داشت. در حل مشکلا‌ت دوستان و دانشجویان هر چه از دستش
    بر‌می‌آمد کوتاهی نمی‌کرد و غالبا پیش‌دستی می‌کرد؛ یعنی اجازه نمی‌داد که
    طرح مشکل کنند، خودش حدس می‌زد و اقدام می‌کرد. ‌

    حادثه‌آخر سال
    77 قیصر را از پا انداخت. مدت‌ها بستری بود و گرفتار دوا و درمان شده بود.
    بارها زیر تیغ جراحی رفت. داشت جلوی چشمان ما آب می‌شد. همین بهار گذشته
    بود که قلبش را هم جراحی کردند و نگذاشته بود خیلی‌ها بفهمند. نمی‌خواست
    به زحمت بیفتند. تأثیر این اوضاع و احوال را در شعرش خوب می‌شد دید. ...

    تا
    آخرین روزی که به دانشگاه آمده بود، یعنی روز پیش از پرکشیدنش، با
    همه‌ضعفی که داشت از وقتی که وارد دانشکده می‌شد تا موقع رفتن، که غالبا
    دیروقت هم می‌شد، قبل و بعد از کلا‌س در پاسخگویی به دانشجویان و مراجعان
    که گاه از جاهای دور آمده بودند و گاه از دوستان قدیم بودند، لحظه‌ای
    اظهار خستگی نمی‌کرد و با حوصله و خوشرویی گفت‌و‌گو می‌کرد. ‌

    سه
    روز پیش بود آخرین‌بار که دیدمش، خیلی امیدوار بود. می‌گفت باید آماده‌عمل
    پیوند کلیه بشود. امیدوار بود ولی خستگی در چشمانش موج می‌زد. دوا و درمان
    و مراجعات مکرر با برنامه و بی‌برنامه به بیمارستان و... امانش را بریده
    بود. باید می‌فهمیدم که سر رفتن دارد ولی نفهمیدم و وقتی خبر را شنیدم
    معنی کلمات را نمی‌فهمیدم. آری قیصر رفته بود. رها شده بود. دیگر دردی
    نداشت. به اصل پیوندها رسیده بود.
    دیگر به آرامش رسیده‌بود.‌ قیصر رفت و خیل دوستانش در حسرت دیداری دیگر
    ماندند. قیصر رفت و انبوه شاگردانش جای خالی‌اش را به شدت حس خواهند کرد.
    قیصر رفت و خانواده‌اش در سوک او خواهند نشست. قیصر رفت و شعر دیگری از او
    نخواهیم شنید. قیصر رفت! بر دیوارها پارچه‌ سیاه کشیده‌اند. عزاست! باید
    به صاحب عزا تسلیت گفت. آری باید برای شعر و صفا و صمیمیت تسلیتی بفرستیم.

    تو خامشی ‌
    که بخواند؟
    تو می‌روی
    که بماند؟
    که بر نهالک بی برگ ما
    ترانه بخواند؟
    مصطفی موسوی، استادیار دانشگاه تهران
    2


    نه یک، نه دو، بل که بارها


    هر شاخه که از درختی برومند بخشکد دریغی ست بر باغ و دریغ تر آن که شاخه یی نودمیده و پرجوانه باشد.
    قیصر
    امین پور شاعری جوان و مستعد و آگاه به رموز کلام بود. در جوانی از قامت
    درخت افتاد تا در سینه خاک اقامت کند. شعرش را خواند و آفرین گفته بودم.
    می گفتند مذهبی است می گفتم چه بهتر، مذهب اگر سبب برکناری از فریب و ریا
    و کشتار و ستم باشد بی گمان به صافی بی دل شاعر و لطافت احساس او یاری
    خواهد کرد و اگر چنین نباشد مذهب نیست.

    قیصر جوان مرد و من از ماندن شرم دارم و از خود می پرسم که این مصیبت تا کی ادامه خواهد گرفت.
    نه یک نه دو بل که بارها
    به سوگ یاران نشسته ام
    ز روی مژگان به پشت دست
    سرشک خونین سترده ام
    نه خضر بل چون کلاغ پیر
    به گرم و سرد و به سبز و زرد
    گذشتن چار فصل را...
    قریب سیصد شمرده ام.
    سیمین بهبهانی 8 آبان 86
    3
    رفت اما خیل دلها را با خود برد



    رفت اما خیل دلها را با خود برد
    باران چشمها بدرقه راهش و سینه‌های جوشان
    داغدار فراقش بود
    قیصر ملک ادب. امین شرف شعر فارسی از میان ما رفت.
    در
    آسمان ابری دلم خاطرات او مرور می‌شوند. خاطرات قیصر و سلمان و سید ... و
    آن شبهای شور و شعر و درد و داغ و گلچین زمانه که گل‌های باغ را یکی پس از
    دیگری چید و داغ فراق بر دلها نشاند.

    باری،هر کدام نمونه صفا و زلالی در کلام بودند و این‌بار نوبت بر قیصر رسید.
    بردبار و خوش خلق که برای همه معاشرانش مظهر متانت و وقار بود.
    «قیصر»
    خوش لحن مبدع زلال که اشعارش صفا و معصومیت کودکی داشت. گرچه به لحاظ صنعت
    شعر قوی و استوار بود از عهد آدم و از آغاز عالم عاشق بود و با آسمان همراز

    من از عهد آدم تو را دوست دارم
    از آغاز عالم تو را دوست دارم
    چه شبها من و آسمان تا دم صبح
    سرودیم نم‌نم تو را دوست دارم
    از کلامش بوی معرفت استشمام می‌شد. معرفتی که به زبان امروز بیان می‌شد. راز و نیازش عاری از تکلف و تصنع و ریا بود.
    زدل برلبم تا دعایی برآید
    اجابت زهر یاربم می‌تراود
    ز دین ریا بی نیازم، بنازم
    به کفری که از مذهبم می‌تراود
    از کوته نظریهای دیگران بزرگوانه در می‌گذشت و همه را عین لطف حضرت حق می‌دید.
    به چشم بد مردمان عین خوبی است
    که من هر چه دیدم ،زچشم تو دیدم
    دهانم شد از بوی نام تو لبریز
    به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
    با دلش رو راست بود و آنچه را دلش نمی‌پذیرفت ،نمی‌گفت تا آنجا که صفای روح و زلالی باطن را فرا تر از بازی واژه‌ها می‌دانست.
    تو را با تپش‌های قلبم سرودم
    به این واژه‌ها احتیاجی ندارم
    اهل حکمت و بصیرت بود. همچون همه بزرگان قبیله عشق و سخن وصف زیبایی و بصیرت را در این دو بیت چه حکیمانه بیان می‌کند.
    زاییده چشم ماست زیبایی؟
    یعنی که جمال در نظر این است؟
    یا چشم خود از جمال می‌زاید
    معنای بصیریت و بصر این است؟
    ...
    اسرار بلاغت و مطول را
    خواندیم تمام، مختصر این است:
    زیبایی راز، راز زیبایی است
    آن راز نهفته در هنر این است
    در عین حکمیانه سروردن شور و شوق دلنشین عارفانه نیز در سخنش موج می‌زد
    دو ذولفونت شب و روی تو ماهه
    از این شب روزگار مو سیاه
    دلم شد راهی دریای چشمت
    از این پس کار چشمم رو براهه
    ....
    سماع یاد تو در سینه برپاست
    تموم خانه اول خانقاهه
    باری - با همه درد و رنج بیماری که به شانه جسمش سنگینی می‌کرد. همیشه دیگران میهمان لبخند و تواضعش بودند.
    اما این اواخر گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود و دلش از زمین و زمان گرفته بود که گفت:
    بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
    راز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر
    .... دلم زدست زمین و زمان به تنگ آمد
    مرا ببر به زمین و زمانه‌ای دیگر
    روح پرفتوحش قرین رحمت حق باد.
    حسام الدین سراج پاییز 86
    منبع :
    سایت رسمی قیصر امین پور
     
  6. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    از لابه لای همهمه و سرب درباره شعر قیصر امین پور


    [​IMG]
    شعر معاصر ایران پس از وقوع انقلاب بستری گسترده تر از پیش یافت؛ تنوع
    موضوعات، لحن اشعار، تجربه کردن قالب های مختلف شعری و پرداختن به مضامین
    و درونمایه های اجتماعی، عاشقانه، معترضانه و گاه نیز شخصی
    . آنچه
    که می توان از زلال این تجربه در زبان و اتفاقی که در درون ما افتاده است
    نتیجه گرفت همانا تولد شعری دیگر بود که امروز، خواهی نخواهی، بخشی از
    تجربه های گذار شعر فارسی در دوران معاصر را شامل می شود. لحن، قالب،
    مضامین و درونمایه این شعر را می توان مولود اندیشه هایی شاعرانه از ابتهاج، اخوان ثالث، فروغ، شفیعی کدکنی، خویی، شاملوقلمداد کرد.

    از سویی دیگر، چنین فضایی متحول کننده فرم درونی شعر و قالب های شعری است.
    کارنامه شعر انقلاب از این منظر کارنامه یی قابل تامل و قابل نقد و نظر
    هوشیارانه است. نقد و نظری که به نوبه خود همچنان محاق نشین سوءتعبیرهایی
    غیرحرفه یی در عرصه ادبیات توفنده امروز ما است. در این فضا، همزمان می
    توان ادامه ابتهاج، سیمین بهبهانی و قیصر امین پور رادید. اما، این شعری که به نام شعر انقلاب در مخیله و مجال رسانه های وطنی مشهور شد و در محاق نشست چیزی نبود که تجربه نشسته بر استخوان شاعرانش بیانگر آن بوده باشد. به عبارتی، این شعر، یعنی شعر انقلاب، پیش و بیش از آنکه شناخته شود، در زاویه غیظ و غضب گرفتار آمد و به برهوت سکوت کوچید.

    قیصر امین پور یکی از مجموعه جوانان آن روزها بود که با شعر به جدال با خویش گم شده در «برهوت و بربریت تمدن» برآمدو حالا دیگر رفته است. بال هایش وا شده و رفته است تا ملکوتی که ته چشمهاش بود و همه را دعوت می کرد به مهربانی. او شاعر گمشده بزرگ قرن ما بود؛ مهربانی و زلالیت. غزل انقلاب وامدار اوست. اما چه فایده؟، می خواهم که نه
    غزل باشد و نه شعر و نه ادبیات.

    می گفت اگر طالبید بروید فرم و قالب
    و درونمایه و اینجور حرف ها را در کتاب ها بخوانید، ولی با هم که مینشینید، خانه شاعران که هستید هم خانه ابرهایید. پس تورا به دوستی، به حق و حرمت مهربانی و دوستی، مهربان باشید، آیا مهربان بودیم؟ آیا هستیم؟ مهربانیم؟ چه چیزی شاعر را نامهربان می کند؟، او پرهیز
    را به من آموخت. به همه آنهایی که دوستش دارند. اجابت دیگران برایش زهر
    بود و لطف عتاب آلوده را می شناخت و پرهیز مان می داد. شاعران عاشق را
    پرهیز می داد از پذیرفتن لطف؛ خاصه لطف به انواع عتاب آلوده که غرفه هایش
    در زمانه ما در راسته های این خیابان و آن خیابان معرف حضورند.

    [​IMG]
    اگر آنچه که اکنون در این بند بند ها به یاد قیصر محجوبم می نویسم در وصف شعرهای او باشد به خود او بازمی گردد که پنهان مانده نخستین است در شرور توهم بسیط مشتی متشاعر لفاظ و بندبازان حیاط خلوت کلمات دربه در.
    قیصر اگر شاعر انقلابی باشد که پایه هایش بر دوش مردم ماست، شاعری معترض است و دامنه اعتراضش، موضوعات بسیاری را درهم می نوردد؛ عشق، شور جوانی گم شده، آرزوها و امیدهای سوخته و خنجر از پس و پشت خوردن آدم ها از موجودات.
    وگرنه خیلی ها هستند که شعر های قشنگ قشنگ می گویند اما یافته های در
    بادشان و بافته هاشان بر ذهن و زبان ها رانده نمی شود و در فراموشی می
    میرند. از دل نیستند پس بر دل نمی رقصند و نمی نشینند. قیصر دلتنگ بود اما
    قیصر شاعر فراموشی نبود.
     
  7. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    یک ذره ، یک مثقال مثل تو


    [​IMG]
    «از رفتن ات دهان همه باز...
    انگار گفته بودند:
    پرواز!
    پرواز!»
    با این یکی، هیچ نمی توان کرد؛ هیچ. مرگ را می گویم. با مرگ هیچ نمی توان
    کرد. هرچه بگویم، هر چه گفته اند، هر چه بنویسم، هر چه نوشته اند، همه هیچ
    است. سکوت باید کرد. همه ی حرف هایی که از مرگ گفته اند، هیچ است. حرف های نه مرده ای که از مرگ گفته است، هیچ است.
    نگفتم "زنده"؛ گفتم "نه مرده". مهم نیست که چیستی، مهم این است که مرده
    نیستی. همین نهایت نادانی از مرگ است. همین اجازه ی بُهت است. همین نشانه
    ی عُجب است؛ در کسی که سکوت را می شکند. سکوت باید کرد. این ها را گفتم که
    بگویم از مرگ حرف نزنیم. بزنید. من نمی زنم. من نه مرده ام. اگر مرده اید،
    بزنید.


    «تو می توانی
    یک ذره
    یک مثقال
    مثل من بمیری؟»

    مرگ قیصر! مرگ را که قرار شد حرفی از آن نزنیم. می ماند قیصر. قیصری که پرید.
    «من گمان می کنم می شود همه ی پرندگان را به سه دسته تقسیم کرد:


    1. " 1.
      پرندگانی که بال دارند و پرواز می کنند. 2. پرندگانی که بال دارند و پرواز
      نمی کنند. 3. پرندگانی که بال ندارند و پرواز می کنند
      . پرندگان
      دسته ی اول و دوم را همه می شناسیم؛ ولی پرندگان دسته ی سوم را کم تر کسی
      می شناسد: پرندگانی که بدون بال پرواز می کنند".
    قیصری که پرواز کرد از همین دسته ی سوم بود. از همین دسته که کم تر کسی
    می-شناسدشان. این ها را گفتم که بگویم، درباره ی کسی که نمی شناسیم اش
    حرفی نزنیم. بزنید. من نمی زنم. من نمی شناسم اش. اگر می شناسید، بزنید.

    «حرفی از نام تو آمد بر زبان
    دست هایم دفترم آتش گرفت»
    هیچ وقت قیصر امین پور را ندیده بودم. هر ترم می گفتم: «این ترم می رم کلاسش».
    نمی شد. نرفتم. شعرهایش را می خواندم. شعرهایش را زیاد می خواندم. هنوز در
    یادم هست؛ آن روز که "آینه های ناگهان"ش را از انقلاب خریدم. دم غروب بود. از اختران خریدمش. بیرون نیامده کتاب را باز کردم. «سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولی دل به پائیز نسبرده ایم». سست شدم. بغض به گلویم بست. غم به دلم نشست. «اگر داغ دل بود ما دیده ایم/ اگر خون دل بود ما خورده ایم». دست خودم نبود. به پهنای صورت گریستنم گرفت. کودکی شده بودم.

    «باز برگشتم به آن دوران دور
    روزهای خوب و بازی های دور
    قصه های ساده ی مادر بزرگ
    در هوای گرم شب های جنوب»
    یکی می گوید: "شاعر جنگ بود؛ چون گفته بود: «... دیگر سلاح سرد سخن کار ساز
    نیست‎/ باید سلاح تیز ترى برداشت ‎/ باید براى جنگ‎/ از لوله ی تفنگ
    بخوانم‎/ با واژه ی قشنگ...»". یکی می گوید: "شاعر ضد جنگ بود؛ چون گفته
    بود: «‎به امید پیروزی واقعی/ نه بر جنگ/ که بر جنگ»". یکی می¬گوید: «شاعر
    جنگ بود؛ ضد جنگ شد». یکی می گوید: "از فلانی ها است؛ چون یک بار زیر نامه
    ای در حمایت یکی از آن ها را امضا کرده است". یکی می گوید: "بر فلانی ها
    است؛ چون مخالفان فلانی ها برایش پیام تسلیت دادند". من می گویم بیائید
    سکوت کنیم و شعرهایش را بخوانیم و به دیگران بدهیم که بخوانند. اگر حرفی
    بزنیم، می شنود.

    زنده است، خودش را به مردن زده است.

    «پس با همه وجودم
    خود را زدم به مردن
    تا روزگار، دیگر
    کاری به من نداشته باشد..».

    پی نوشت:
    همه ی قطعات داخل « » از مکتوبات دکتر قیصر امین پور نقل شده اند.
     
  8. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرف‌هایم را در شعرهایم می‌زنم

    آخرین گفتگوی رسمی زنده‌یاد، مرحوم قیصر امین‌پور



    [​IMG]
    مراسم یازدهمین کنگره شعر جوان است؛ خانه هنرمندان. در سالن نشسته‌ایم و مراسم شروع شده است. محمدرضا عبد الملکیان، دبیر کنگره در حال سخنرانی است. مردی با موهای جو گندمی وارد می‌شود، مردی که دیگر این روزها تعداد مو‌های سفیدش را نمی‌داند. آرام بدون آنکه کسی متوجه حضورش شود، در ردیف اول می‌نشیند. قیصر امین‌پور است؛ مثل همیشه ساده و خسته و بی‌پیرایه! البته خستگی را از چشم‌هایش می‌شود فهمید...
    او را که می‌بینم یاد سلمان هراتی می‌افتم، یاد سید حسن حسینی، یاد
    آن عکسی که هر سه نفرشان در قایق نشسته‌اند و با خنده به دوربین نگاه
    می‌کنند. یاد اینکه سلمان چه ناگهانی رفت و سید هم که تنهایش گذاشت و او
    هم که داشت مثل سلمان ناگهانی می‌رفت؛ اما خدا حفظش کرد. برای خانواده‌اش،
    برای شعر این آب و خاک یا برای دل‌های کوچک بچه‌های نسل من که قیصر شاعر
    نوجوانی و جوانی‌مان است؛ یا اصلا برای هر سه‌مان! نمی‌دانم. یاد سید حسن
    که از ازل ایل و تبارش همه عاشق بودند. و اینکه از آدم‌های دوست داشتنی آن
    عکس تنها قیصر مانده.
    برنامه در دو بخش اجرا می‌شود. در فرصتی که برای پذیرایی بین دو بخش برنامه گذاشته‌اند به سراغش می‌روم. می دانم مصاحبه نمی‌کند، بچه‌ها که از دور و برش پراکنده می‌شوند؛ روی صندلی تنها،
    رو به روی جمع شاعرانی که در حدود چهار قدمی‌اش نشسته‌اند، می‌نشیند و چای
    می‌نوشد. با اینکه می‌دانم قیصر امین‌پور مصاحبه ‌نمی‌کند، می‌روم تا شاید
    چند دقیقه هم که شده با او گپی بزنم...
    (دستور زبان عشق) را در دستم می‌گیرم و بعد از سلام و احوالپرسی می‌دهم تا برایم امضا کند.
    صفحه‌ی اول که تصویر خودش است را ورق می‌زند تا در صفحه‌ی بعدی امضا کند،
    می‌گویم پایین عکس خودتان لطفا! شروع می‌کند به نوشتن.
    کنار صندلی‌اش زانو می‌زنم و می‌نشینم، می‌گویم: "قیصر امین‌پور چرا اینقدر کم مصاحبه می‌کند؟"
    [​IMG]

    می‌گوید: "من اصلا مصاحبه نمی‌کنم! "
    می‌گویم: "می‌دانم. گفتم شاید یکبار کرده باشید و من نخوانده باشم. حالا چرا؟"
    می‌خندد و می‌گوید: "چون قیصر حرفی برای گفتن ندارد! "
    می گویم: "ولی در شعرهایش حرف‌های زیاد برای گفتن دارد."
    باز هم می‌خندد و می‌گوید: "خب حرف‌هایش را در شعرهایش می‌زند."
    می‌گویم
    یک سوال در مورد شعرهایتان بپرسم؟ مهربان است، خیلی. فکر می‌کردم اگر بروم
    و با او در مورد شعرهایش حرف بزنم و بداند که خبرنگارم چیزی نمی‌گوید. اما
    گفت: "بپرسید."
    گفتم: "شاید تعبیری که می‌کنم درست نباشد؛ اما نه گندم و نه سیب/ آدم فریب نام تو را خورد...
    آدم در شعر«نه گندم و نه سیب» فریب چه چیزی را خورد؟ منظورتان جلوه‌‌ی جمال خداوندی است؟"
    می‌خندد و می‌گوید: "اتفاقا دست روی چیز خوبی گذاشتی! چیزی که گفتی جزئی از آن کلی است که من منظورم بود."
    می‌پرسم: "و منظور شما؟"
    "من به اسمای‌ حسنای خداوند اشاره کردم."
    کتاب را که حالا امضا شده از او می‌گیرم و تشکر می‌کنم. مراسم که تمام می‌شود
    میان ازدحام و شلوغی خروج آدم‌ها از سالن، تک تک چهرها را نگاه می‌کنم تا
    او را پیدا کنم و سوال دیگری!بپرسم.
    مدتی پیشتر وقتی از علی معلم پرسیده بودم چشم انداز شعر ایران را چگونه می‌بینید؛ با صراحت گفته بود:

    1. "بچه‌های این نسل از لحاظ فرم و وزن و ردیف و قافیه خوب شعر می‌گویند و قوی هستند،
      اما شعر این نسل محتوا ندارد. این نسل معنایی برای شعر سرودن نیافته
      است(!) اگر به همین منوال پیش برویم به جایی نخواهیم رسید."
    در کل اصلا خوش‌بین نبود. خیلی برایم مهم بود تا نظر باقی آدم‌هایی را که در
    عرصه شعر سالهاست فعالیت می‌کنند، بدانم و قیصر به عنوان کسی که با شعر
    جوان زیاد سر و کار داشته، برای این سوال عالی بود.
    از سالن که
    بیرون می‌آید با او همقدم می‌شوم و می‌گویم: "می‌توانم سوال دیگری بپرسم؟"
    سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. سوالم را می‌پرسم، می‌گوید: "هزار اما
    و اگر دارد!"
    نظر معلم را می‌گویم. می‌گوید: "نه، من اینجور فکر
    نمی‌کنم. البته ایشان نظرشان خوب است، صائب است، محترم است. خودشان هم
    همینطور. اما قرار نیست ما از جوان‌ها انتظار داشته باشیم همه علی معلم
    باشند. آنها بایستی شروع کنند و تمرین کنند. باید قواعد را یاد بگیرند.
    چاره‌ای نیست. محتوا خودش در اثر تفکر و رشد پیش می‌آید."
    یکی می‌آید قیصر را برای گرفتن عکس با بچه‌های کنگره دعوت می‌کند. به من نگاه
    می‌کند یعنی باید بروم. می‌گویم: "تا سالن همراهتان می‌آیم."
    ادامه می‌دهد: "بنا بر این محتوا را نمی‌شود یک روزه به کسی تزریق کرد."
    دختر چهارده، پانزده ساله‌ای می‌آید دستش را می‌گیرد، می‌گویم: "این همان آیه شماست؟"
    سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد و می‌گوید: "این همان آیه ماست." و دنباله حرفش را می‌گیرد،

    1. "اگر می‌بینید در کنگره شعر جوان بحث بر سر فرم است، به خاطر این است که ما
      فرصت نمی‌کنیم به جوان بگوییم تو برو سیر و سلوکی را آغاز کن، بعد برنامه
      تربیتی برایش داشته باشیم. شایسته است هر کس خودش یک راه و روشی، مرادی و
      استادی برای خودش انتخاب کند و بر روی محتوای شعرش کار کند."
    حالابا این پاسخ سوالهای دیگری برایم ایجاد می‌شود، اینکه اگر کسی اصلا دغدغه
    محتوا نداشته باشد، چه؟ اگر بچه‌های نسل من تنها در همین "فرم" در جا
    بزنند و هیچکس هم برای حرکت رو به جلو در زمینه محتوا کاری نکند، چه؟ اما
    دیگر به سالن رسیده‌ایم و مجالی برای گفتگو نیست، سریع می‌پرسم: "و
    بچه‌های امسال کنگره چطور بودند؟"
    می‌گوید: "بد نبودند. حس می‌کنم در حال رشدند."
    با او خدا حافظی می‌کنم. می‌رود روی صحنه و در کنار جمع می‌ایستد و عکس یادگاری کنگره یازدهم هم انداخته می‌شود.
    از خانه هنرمندان خارج می‌شوم، هوا تاریک شده و نسیم پاییزی خنکی پچ پچ برگ
    درختان باغ هنر را در فضا پخش می‌کند. حالا که دارم آن لحظه‌ها را ثبت
    می‌کنم شعری از " آینه‌های ناگهان " را با خودم زمزمه می‌کنم:

    [​IMG]

    اولین قلم
    حرف حرف درد را
    در دلم نوشته است.
    دست سرنوشت، خون درد را
    با گِلم سرشته است.
    پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
    پس چگونه من
    رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟
    دفتر مرا
    دستِ درد می زند ورق
    شعر تازه‌ی مرا درد گفته است.
    درد هم شنفته است.
    پس در این میانه من
    از چه حرف می زنم؟
    درد، حرف من نیست.
    درد، نام دیگر من است.
    من چگونه خویش را صدا کنم؟!


    منبع :
    کتاب نیوز
     
  9. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    ناگهان چقدر زود

    سوگ سروده هایی برای قیصر شعر فارسی


    [​IMG]
    تقدیم به قیصر امین‌پور
    ابوالفضل زرویی نصرآباد


    درد، درد، درد، درد
    در وجود گرم و مهربان مرد
    خانه كرد
    مرد مهربان از این هوای سرد
    خسته بود
    درد را بهانه كرد
    آه، آه، آه، آه
    باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
    - ای دریغ آن كه رفت ...
    - ای دریغ ما ، دریغ مهر و ماه
    دوستان نیمه راه
    رود، رود، رود، رود
    رود گریه جماعت كبود
    در فراق آن كه رفت
    در عزای آن كه بود
    "دیر مانده‌ام در این سرا... " ولی شما، عزیز
    "ناگهان چه قدر زود..."

    تقدیم به مرد اردیبهشتی


    عبدالله مقدمی


    چشم‌های مهربانت، مثل چشمه، مثل رود
    باغ‌های صبح را بر سینه‌های ما گشود
    دشتی از گل با صدایت می‌شود جاری و بعد ...
    می‌کشاند واژه‌ها را در قیام و در قعود
    شاعر اردیبهشتی؛ ابرهایت را بگو
    روی لب‌هامان ببارانند باران سرود
    «باز آمد بوی ماه مهر»، ماه مدرسه
    بوی شهر تازه پیچیده است در چرخ کبود
    دست‌های بچه‌ها بالا «تمام قطره‌ها...»
    شاعر آن شب شعر با لب‌های آنها می‌سرود
    شاعر آن شب شعر می‌بارید در دفتر که مرگ
    آمد و آن لحظه‌ها را دید و ... او برگشته بود

    تقدیم به استاد امین‌پور
    راضیه بهرامی

    دوباره مثل تو آیا؟ دوباره مثل تو هرگز
    دوباره مثل تو حاشا، دوباره مثل تو هرگز
    دوباره مثل تو دیروز، دوباره مثل تو امروز
    دوباره مثل تو فردا؟ دوباره مثل تو هرگز
    دوباره مثل من؟ آری، چه بی‌شمار و فراوان
    دوباره مثل تو اما ... دوباره مثل تو هرگز
    کجاست آینه زادی که در کتاب نگاهش
    هزار آینه زیبا دوباره مثل تو، هرگز
    دوباره مثل تو روشن، دوباره مثل تو آبی
    نخیر حضرت دریا! دوباره مثل تو هرگز!
    منبع :
    سایت هفت سنگ
     
  10. پیشکسوت انجمن کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏11/11/10
    ارسال ها:
    11,734
    تشکر شده:
    3,539
    امتیاز دستاورد:
    113
    درنگى بر شعرهاى دكتر قیصر امین پور

    ولى دل به پائیز نسپرده ایم

    درنگى بر شعرهاى دكتر قیصر امین پور



    [​IMG]
    «وقاف
    حرف آخر عشق است‎
    آنجا كه نام كوچك من‎
    آغاز مى شود»

    قیصر، این شعر را «امین پورى» مى نویسد كه روزگار معاصر و زبان نوشتن از این
    روزگار را به خوبى مى شناسد. در واقع نوع رویكرد قیصر امین پور به شعر وزبان، نه آنگونه است كه شعر را كاركرد زیبایى شناسى «زبان» بداند و هدف و تأثیر گذارى موضوعى شعر را نادیده بگیرد.
    او در اشعارش تلاش مى كند دغدغه هاى انسان معاصر را معاصر سرایى كند. اگربه تنوع آثار او در قالب هاى مختلف، از غزل، رباعى كه قالب هایى كلاسیك(سنتى) هستند تا سپید به دقت توجه كنیم در مى یابیم او چگونه واژگان آشناى جهان معاصر فارسى را دریافته و آن را به كار مى بندد. به شعر «اشتقاق» از دفتر «آینه هاى ناگهان» توجه كنید:

    «وقتى جهان
    از ریشه جهنم
    و آدم از عدم ‎
    و سعى‎
    از ریشه هاى یاس مى آید
    وقتى كه یك تفاوت ساده‎
    در حرف‎
    كفتار را‎ به كفتر‎
    تبدیل مى كند‎
    باید به بى تفاوتى واژه ها‎
    و واژه هاى بى طرفى‎
    مثل نان‎ دل بست‎
    نان را ‎ از هر طرف بخوانى‎
    نان است!»

    در واقع در ادب فارسى توجه به این گونه واژگان و حروف در كنار هم و نقطه ها و حروف صدا دارى كه با حضور وعدم حضور خود معناى واژگان را تغییر اساسى مى دهند و حتى گاه آن ها را برعكس به معنادهى مى رسانند، بسیار زیاد اتفاق افتاده اما قیصر امین پور در این شعر اگر چه همان مفاهیم را بیان مى كند اما بوى كهنگى از آن بر نمى آید چرا كه او بین دغدغه هاى امروزى انسان معاصر و كلمات نقبى عمیق زده كه به توسط آن مخاطب خود را گرفتار شعر مى بیند. «نان و غم نان»، در واقع انسان معاصر گرسنه نیست
    اما درگیر روزمره گى و حساب و كتاب هاى روزانه شده است و این حساب و كتاب ها عموماً براى امرار معاش زندگى است و این یعنى همان «نان». ممكن است این كلمه سه حرف داشته باشد اما در واقع بیانگر جهانى است كه در شعر به شكلى نمادین بیان شده است. دغدغه انسان صنعتى امروز از توجه به ارزش هاى تفكر
    والاى انسانى و تعهد اجتماعى به مناسبات سطحى و دغدغه هاى دم دستى بدل شده است. دغدغه هایى كه از ارزش هاى والاى اندیشیدن فاصله بسیارى گرفته است.

    قیصر امین پور در سال 67 شعر مى سراید با عنوان «عصر جدید». در این شعر كه باز از مجموعه «آینه هاى ناگهان» انتخاب شده فضاى افسون زده جهان معاصر را بیان مى كند، فضایى برى از یقین و ایمان انسانى،:
    ما در عرصه احتمال به سر مى بریم‎
    در عصر شك و یقین‎
    در عصر پیش بینى وضع هوا‎
    از هر طرف كه باد بیاید‎
    در عصر قاطعیت تردید ‎
    عصر جدید‎
    عصرى كه هیچ اصلى ‎
    جز اصل احتمال، یقینى نیست‎
    ...
    در این شعر در واقع بخش هایى از این فضاى معاصر در جهان بیان شده است.
    فضایى كه انسان را در حد ماشینى قابل كنترل به نقطه حضیض كشانده است و در پایان شعر كه قیصر مى نویسد:


    «من از تو ناگزیرم‎
    من‎
    بى نام ناگزیرتو مى میرم‎».

    و سرانجام او كه بدون «نام ماندگار او» نمى تواند به این زیستن ادامه دهد، نامى كه برایش راهگشاست و زیستن اش را به جملگى تحت الشعاع قرار داده است.

    یكى دیگر از مشخصه هاى شعر قیصر امین پور استفاده از سازه هاى زبان گفتار و عامیانه مردم است،
    او در اشعارش در قالب هاى مختلف بسیارى از مشخصه هاى زبان گفتارى را در اشعارش مى آورد. گاهى هم این فضا این قدر یكدست و صمیمى مى شود كه احساس مى كنى كسى در شعرهایش تو را خطاب قرار مى دهد، این همان احساس شراكت در شعر دیگرى است.

    این شعر تو را به درون خودش دعوت مى كند و حرف هاى اش را براى تو مى زند، او مى داند باید كجاى روان مخاطب را نشانه گرفت،
    شعر مى داند باید به كجا نفوذ كند. در شعر «رفتار من عادى است» مى نویسد:

    «رفتار من عادى است‎
    اما نمى دانم چرا‎
    این روزها‎
    از دوستان و آشنایان‎
    هر كس مرا مى بیند
    از دور مى گوید‎
    این روزها انگار‎
    حال و هواى دیگرى دارى‎
    اما‎
    من مثل هر روزم‎
    با آن نشانى هاى ساده‎
    با همان امضا‎/ همان نام‎/ و با همان رفتار معمولى‎
    مثل همیشه ساكت و آرام‎...
    این رفتار عامیانه و روان با زبان، شعر را در رابطه مستقیم و بى واسطه با مخاطب قرار مى دهد، رابطه اى كه مخاطب جداى از شعر نیست، بلكه جزیى از فرآیند آفرینش معناست و همواره خود را در واژگان این اثر در مى یابد. در این نوع نگاه به زبان، مخاطب در مى یابد كه شعر امروز قرار است زندگى روز مره او را تصویر و توصیف كند، نه آن كه با واژگانى كه از تبار قرون گذشته اند زندگى معاصر آنها بیان شود. این نوع شعر اگر چه ممكن است به عقیده
    برخى حتى نثر به نظر برسد، اما در كلیت شعر منطقى حكمفرماست كه آن را از نثر فاصله مى دهد. به عنوان مثال شما در نثر و منطقى كه بر آن حكمفرماست
    نمى توانید به اصطلاح پرسش هاى تخیلى و برش هاى مقطعى از مكانى به مكانى و از زمانى به زمان دیگر بدون رعایت منطق نثر و نوشتار تان داشته باشید، اما در شعر و به خصوص در این دست اشعار، منطقى كه حكمفرماست به شاعر اجازه مى دهد كه از هر درى سخن بگوید فقط باید حس كلى شعر را در نظر بگیرد و خط
    مماس اندیشه و تخیل شاعرانه را با واژگان حفظ كند. امین پور در اشعارى كه
    در قالب سپید سروده به این منطق رسیده است و شعرش اگر چه از زوایاى مختلف
    زندگى و مشخصه هاى عینى آن مى گوید اما ساختار كلى آن رعایت مى شود.

    امین پور هیچ گاه از اوضاع اجتماعى كه در آن مى زیسته بى تفاوت نگذشته است. او دریچه هاى آگاهى اش را بر دروازه هاى بزرگ سرزمین هاى جهان گشوده است و هر اتفاقى كه بیفتد اندیشه او از آن گریز نخواهد داشت.
    قیصر امین پور در یك شعر بلند كه اسفندماه سال 59 براى جنگ و شهرش دزفول سرود همیشه در ذهن مخاطبان و شاعران خواهد ماند.

    1. «مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بنویسم‎/ دیدم نمى شود‎/ دیگر قلم زبان دلم نیست‎/
      گفتم باید زمین گذاشت قلم ها را‎/ دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست‎/ باید
      سلاح تیز ترى برداشت ‎/ باید براى جنگ‎/ از لوله تفنگ بخوان‎/ با واژه
      قشنگ‎/ مى خواستم‎/ شعرى براى جنگ بگویم‎/ شعرى براى شعرخودم -دزفول-‎/
      دیدم كه لفظ ناخوش موشك را‎/ باید به كار برد‎/ اما موشك‎/ زیبایى كلام
      مرا كاست‎/ ... (مجموعه از تنفس صبح).
    در این اثر بلند قیصر قلم را كارساز نمى داند و مى خواهد با واژه فشنگ سخن بگوید، اگر چه شاعر توان كشتن ندارد اما واژگان او كارى مى كنند كه تاب ایستادن براى دیگران میسر شود. در واقع در چنین شرایطى شاعران احیاگر آرمان ها و ارزش هاى والاى انسانى هستند، ارزش هایى كه انسان ها را به سمت هدف شان ترغیب مى كند.
    قیصر امین پور در قالب هاى دیگرى هم، همانطور كه پیشتر نوشتم
    طبع آزمایى كرده است. از این قالب ها دوبیتى و رباعى را مى توان مورد بررسى قرار داد. اشعارى كه امین پور در این قالب ها مى سراید در واقع در ادامه روند كلى اندیشه او و تفكر غالب او در عرصه شعر است.

    [​IMG]
    نه از مهر و نه از كین مى نویسم
    نه از كفر و نه از دین مى نویسم.
    دلم خون است، مى دانم برادر
    دلم خون است، از این مى نویسم

    موسیقى شهر بانگ «رودارود» است
    خنیا گرى آتش و رقص و دوداست
    برخاك خرابه ها بخوان قصه جنگ
    از چشم عروسك كه خون آلود است

    در این اشعار اگر چه كمكى به لحاظ زبانى با اشعار قیصر كه در قالب سپید سروده است فاصله احساس مى كنیم، اما جان مایه شعر و بافت زبان با هم همخوانى دارند و در نهایت قالب هم این مثلث را كامل مى كند.
    '

    دستى زكرم به شانه مانزدى
    بالى به هواى دانه ما نزدى
    دیرست دلم چشم به راهت دارد
    اى عشق، سرى به خانه ما نزدى

    صمیمیت سیال در این اشعار با فضاهاى ما قبل خود تفاوت هاى بسیارى دارد و در توالى منطقى ادامه زبان رباعى و دوبیتى در شعر فارسى است، اگر چه این توالى منطقى دیرى است تكاپو و توان كمترى نسبت به سایر قالب ها دارد.

    قالب دیگرى كه قیصر امین پور اشعار قابل توجهى در آن سروده، قالب غزل است.
    قیصر نگاه تازه اى به قالب غزل دارد، آنگونه كه ما فضاهاى دیروز غزل را در آن نمى بینیم، او به درستى در یافته كه این قالب نیاز به فضاى زبانى تازه دارد و مخاطب امروز از شاعر امروز توقع دارد با واژگان آشناى او برایش شعر بنویسد تا روزگاران آینده هم از روزگار ما یادگارى زبانى داشته باشند.
    امین پور این فضا را به درستى درك كرده است. او در غزل هایش از آدم هایى حرف مى زند كه ما هر روزه با آنها مواجهیم، گاهى با آنها حرف مى زنیم، از كنارشان بى تفاوت مى گذریم، یا ابزار هایى كه با آنها در ارتباطیم، از ماشین، ساختمان هاى بلند و برج ها تا اتوبان ها و هویت چهل تكه انسان ها.
    حالا ممكن است نمونه هاى كلى اى كه دارم داراى مصادیق مشخص و ثابت در شعر
    قیصر نباشند، اما موضوعاتى كه او به آنها مى پردازد از همین جمله اند.

    خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
    شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
    لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
    خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
    روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
    در ستون تسلیت ها، نامى از ما یادگارى
    (ابیاتى از شعر لحظه هاى كاغذى)
    بخشى از زندگى انسان معاصر در این چند بیت آمده است. البته مسأله در این شعر شاید یكى این باشد كه فضاهاى تكنولوژى زده انسان را از هویت به ودیعه نهاده شده در او جدا مى كند و نمى گذارد آنگونه كه در شأن و مقام انسانى است به ویژگى هاى اعلى انسانى برساند. در چند بیت از ابیات غزل هاى مختلف
    قیصر مى توان باز این مسأله را حس كرد.


    چشم ها پرسش بى پاسخ حیرانى ها
    دست ها تشنه تقسیم فراوانى ها
    ...
    عمرى به جز بیهوده بودن سر نكردیم
    تقویم ها گفتند و ما باور نكردیم
    دل در تب لبیك تاول زد ولى ما
    لبیك گفتن را لبى هم تر نكردیم
    ...
    شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنید
    مگر مساحت رنج مرا حساب كنید
    ....
    دلم قلمرو جغرافیاى ویرانى است
    هواى ناحیه ما همیشه بارانى است


    این ابیات همه انسان در پى هویت اصیل و گمشده خویش است اگر چه به صراحت از عذاب و پرسش ها و جغرافیاى ویرانى حرف مى زند اما مرادش تخریب «انسان»نیست بلكه تلاش او را هدف قرار داده است. قیصر تلاش كرده در این غزل هاانسانى را مورد خطاب قرار دهد كه براى انسان بودن اش نشانه اى غیر از صورت انسانى نمى پندارد.

    در این فضا باید به دقت این شعرها را خواند و تحلیل كرد و شاید پاسخ به تمام این اشعار غزلى است كه امین پور را در
    موقعیت ویژه اى در بین شاعران و مخاطبان قرار مى دهد. غزلى كه به تمام اندیشه هاى انسانى پاسخ مى دهد، اندیشه هایى كه انسان را زرد و پائیزى مى پندارد.

    در این غزل مى گوید:
    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولى دل به پائیز نسپرده ایم
    چو گلدان خالى لب پنجره
    پر از خاطرات ترك خورده ایم
    اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
    اگر خون دل بود، ما خورده ایم
    اگر دل دلیل است، آورده ایم
    اگر داغ شرط است، ما برده ایم
    اگر دشنه ى دشمنان، گردنیم
    اگر خنجر دوستان، گرده ایم
    گواهى بخواهید، اینك گواه
    همین زخم هایى كه نشمرده ایم!
    دلى سر بلند و سرى سر به زیر
    از این دست عمرى به سر برده ایم.
    به گمانم این غزل به نوعى بیانیه زیستى قیصر امین پور باشد. او كه سراپا اگر زرد و پژمرده باشد، دل به پائیز نمى سپارد. اگر خنجر دوستان به گرده اش برسد باكى برایش نیست. چون او هستى را آن گونه عاشقانه مى بیند كه مناسبات انسانى و حساب و كتابى براى چندان معنایى نخواهد داشت.
    مهدى طاهرى
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.