من امشب از تو می گویم و شعر من تماشاییست نفسهایت میان آن دمِ گرم مسیحاییست نگاهت را غزل کردم و در آرایه ی چشمت شناور شد قوافی و هجاها غرق زیباییست خیابان خیالِ من اگر شعر و روایت شد فقط با حکم تو بوده که در این شور و شیداییست تو را تا محشرِ دنیا ترا دنیای خود کردم و احساسِ منِ تنها چه سخت اما چه رویاییست برای بودنم باتو جدلها با اجل کردم که نبضِ این تپش هایی چه جای بحث وحاشاییست اگر چه بی توام اما همین ازتو نوشتن ها امیدم گشت و هر واژه برای من تسلاییست تلنگر میزند آهی میان سینه ام اکنون هوای بیت اخر شد هوایم باز تنهاییست
#تلنگر وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی، چرا باید لحظه هایت را صرف آدمهایی کنی که دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های احمقانه است...!
وداع دل خسته مي كني تو مرا بي خبر بـــرو از ياد تو پرم تو دگر بي اثـــــــــــــر برو اي ياد آن زمان كه تو را بر نــــظر زدم اي داغ سينه ام تو دمي از نظر بــــــــرو هر چند سوزشم همه از التهاب توســــــت صد گريه از پي ات تو برو، بي خطر برو هر چند مي زني تو به صد زخمه تار دل با گريه در شب غمم اين دم سفر بــــــــرو صد سوز و گريه در شب تارم فكنـــــده اي اين گريه ام ببين و زآهم حـــــــــــذر، برو يكبار تا شبي تو بـــــــــيا در كنــــــــار دل جان عاشقم كن و تو در آن دم ســحر، برو اي يادگار لـــــــحظه ي در خود شكســـــــتنم چون جان به تن نشين و چو روح از سرم برو چون روزگار ما شـــــده انــــــدوه لحظه ها حظي نمي برم ز تــــو از اين برم بــــــــــرو در اين شكنج عمر چه اندوه ديــــــــــــده دل با خنده از برم تو غـــــــم آخــــــــرم ، برو در گاه بي كسي تو كســـــم بودي و كـــــنون اي خسته از صداي من اي يــــــاورم بـــــرو صد بار بوسه دادي و امـــــــيد كـــــــشته اي يك بوسه ي غــــــــمي تو به چشـــــــم ترم برو
تلنگر گاه به گاه تو بر شیشه هراسم میدهد مرا از این بیغوله وحشت رهایی ده تو که رمز این شب نفرین شده را میدانی چرا کوله بار خونینت را بر زمین نمی نهی که یارانت چون حواریون خوش باور به تفسیر نشانه هایت دل خوش کردهاند به روشنایی صبح صادق چشمانم را مژدگانی دادم ندانستم که این گرگ و میش فریبی بیش نبود هزار تصویر مترسکان زیبا جهان را به رقص تشویش دعوت میکند. تو که آواز هر خروس بی محل را با تیغت سلام می دهی تو را چه نیاز است به؛ تسبیح پیرزنانی مچاله در آرزوهایی گم
در یک عصر پاییزی سرد توی یک خیابان خسته طولانی از لابه لای بی حوصلگی آدمها که عبور می کنی برگی از درخت لرزان و رقصان روی شانه ات می افتد می ایستی به آسمان نگاه می کنی لبخند می زنی و از لا به لای مهربانی آدمها عبور می کنی
#تلنگر همیشه لازم نیست برای فهمیدن درد مردم به درون خانه ها و دلهایشان نفوذ کنی ، گاهی درد روی دیوارهای شهر نوشته می شود ، با یک شماره ، با یک نام ، با یک آگهی ، آگهی فروش یا خرید، خرید و فروش قطعه ای از بدن ،آدمی که زنده است ، جوان است و سالهای پیش رویش هنوز از سالهای پشت سر گذاشته اش بیشتر هستند، اما مجبور است که بخرد یا بفروشد و عجب این معامله تلخ و جانکاه است! انسانم آرزوست
تلنگر دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟ (( گنج )) (( جنگ)) مى شود ، ((درمان)) (( نامرد)) و (( قهقهه)) ((هق هق )) !!! ولى (( دزد)) همان (( دزد)) است (( درد )) همان (( درد )) است و ((گرگ)) همان (( گرگ)) ... ارى نمی دانم چرا (( من )) (( نم)) زده است و (( یار )) (( راى)) عوض كرده است ، (( راه)) گویى (( هار )) شده ، و (( روز )) به (( زور )) میگذرد ، (( اشنا)) را جز در (( انشا )) نمیبینى و چه (( سرد)) است این ((درس)) زندگى ، اینجاست ك (( مرگ)) برایم (( گرم )) میشود چرا كه (( درد )) همان درد است
""تلنگر"" لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به خانه برگردی یا نه؟ لازم است گاهی ازمذهب و دينت بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ، ترس یا حقیقت؟ لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، يا غذا بدهی و ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت مانده یا نه؟! لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، وايبر و فيسبوك ، ويچت و لاينت را بیخیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگــــــی فقط همیـــــــــن گوشي و لپ تاپت است یا نه؟! لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج، تا ببيني در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟! لازم است گاهی زرتشت باشی،مولانا باشی، بودا باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟! و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری.... و از خود بپرسی که آيا سالهاي عمرم سپری شد تا اين كسي بشوم که اکنون هستم؟
#تلنگر ﻋﮑﺎﺱ : ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟ ﭘﺴﺮ : ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﺸﻪ؟ ﻋﮑﺎﺱ : ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺭﻧﺠﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺗﻮ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﮐﻮل کردی ﭘﺴﺮ: ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻬﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ؟ ﻋﮑﺎﺱ: ﭼﻪ ﮐﻤﮑﯽ؟ ﭘﺴﺮ: ﮐﻤﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻋﮑﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﻣﻮ ﺗﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﮐﻨﯽ؟ ﻋﮑﺎﺱ: ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ عجله ﺩﺍﺭﻡ ... همه میتونن ادعای آدم بودن بکنن ولی هر کسی نمیتونه آدم باشه دنیای ما این چنین است!