1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

تلنگرررر....

شروع موضوع توسط yasamann ‏13/10/17 در انجمن محفل تاپ فرومی ها

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏20/5/15
    ارسال ها:
    4,403
    تشکر شده:
    20,494
    امتیاز دستاورد:
    215
    جنسیت:
    مرد
    نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !


    نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .

    دست ِ قاضـــــــــی داد !

    نباید بی تفاوت !

    چتر ماتـــــــــــــــــم را . . .

    به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد !

    کبوترها که جز پرواز، آزادی نمی خواهند !

    نباید در حصار میـــــــــــــله ها،

    با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــدن داد!
     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    #تلنگر
    گاهی خراب کردن
    پل های پشت سر
    چیزِ بسیار بدی هم نیست.
    چون باعث میشود
    نتوانید به جایی برگردید
    که از هـمان اول هـــــم
    نباید قدم می گـــــذاشتید.
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏20/5/15
    ارسال ها:
    4,403
    تشکر شده:
    20,494
    امتیاز دستاورد:
    215
    جنسیت:
    مرد
    تلنگر می زند بر شیشه*ها سرپنجه باران
    نسیم سرد می خندد به غوغای خیابانها
    دهان کوچه پر خون می*شود از مشت خمپاره
    فشار درد می*دوزد لبانش را به دندانها
    زمین گرم است از باران خون امروز
    زمین از اشک خون*آلوده خورشید سیراب است
    ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
    که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر

    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر

    در ماتم*سرای خویش را بر هیچکس مگشا
    که مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دید
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    زمین گرم است از باران بی*پایان خون امروز
    ولی دلهای خونین جامگان در سینه*ها سرد است
    مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
    که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر

    نگاه خیره را از سنگفرش کوچه*ها بردار
    که اکنون برق خون می*تابد از آیینه خورشید
    دوچشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می*دوزی
    تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
    نخـواهی دید نخـواهی دید
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر

    ببین آن مغز خون*آلوده را آن پاره دل را
    که در زیر قدمها می*تپد بی هیچ فریادی
    سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر می*ریزد
    بدو با طعنه می*گوید که بعد از مرگ آزادی
    زمین می*جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
    زمین گرم است از باران بی*پایان خون امروز
    ولی دلهای خونین جامگان در سینه*ها سرد است
    مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
    که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر

    نگاه خیره را از سنگفرش کوچه*ها بردار
    که اکنون برق خون می*تابد از آیینه خورشید
    دوچشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می*دوزی
    تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
    نخـواهی دید نخـواهی دید
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
    که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
    بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
     
    yasamann از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    تلنگر:
    توقع خوب بودن در تمام لحظه ها را از کسی نداشته باش.
    توقع آرام بودن و خوش رفتار بودن ..حق اشتباه را به تمام آدم ها بده ..
    حق بد رفتاری، تندی ، و عصبانیت! حق اشتباهات کوچک ، بزرگ و حتی جبران ناپذیر!
    واقعیت اینگونه است که رفتار آدم ها به مرور اتفاقاتی که برایشان می افتد تغییر میکند..
    به مرور درد ها و سختی ها و رنج های کوچک و بزرگی که زندگی به آن ها تحمیل میکند..
    مثلا تو نمیدانی دیروز برای من چگونه بود؟ پریروز ، هفته پیش اصلا..
    حس آدم ها ، روی پیشانیشان حک نشده ..حد تحملشان هم ..شاید اتفاقی فرای تحمل، برای من بیفتد و تو حتی نفهمی فرای تحمل یعنی چه؟
    آدم ها به همان اندازه که حق دارند دوست داشته باشند، به همان اندازه هم اجازه دارند متنفر باشند ..
    کاش در لحظه ی انفجار آدم ها از غم ، از تمام سختی هایی که شاید به موجب قوی نبودن و تحمل های کَمِشان میکشند، آرام باشیم و باور کنیم که هیچ کدام از آدم های زمین مجبور نیستند قوی و محکم و شکست ناپذیر باشند.
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    #تلنگر
    از شیخ بهایی پرسیدند:
    "سخت می گذرد"
    چه باید کرد؟
    گفت: خودت که می گویی
    سخت "می گذرد"
    سخت که "نمی ماند"!
    پس خدارا شکر که "می گذرد" و "نمی ماند".
    امروزت خوب یا بد "گذشت"
    و فردا روز دیگری است...
    قدری شادی با خود به خانه ببر...
    راه خانه ات را که یاد گرفت،
    فردا با پای خودش می آید.
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    #تلنگر
    یکی از بزرگان می‌گفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می‌گفتند.
    یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
    گفتم: بله!
    گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
    من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
    گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می‌گرفتی، حالم را می‌پرسیدی.
    همه اهل محل همین‌طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می‌شود، دیگر سلام علیک او تغییر می‌کند…
    از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می‌داد. عوض این‌که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد!
    سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال می‌کردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
    "یادمان باشد، سلاممان بوی #نیاز ندهد!"
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    تلنگر
    جملاتي كوچـك، مفاهيمی بـزرگ :
    _آنقدر خوب باشيد که ببخشيد، امّا
    آنقدر ساده نباشيد که دوباره اعتماد کنید!
    _اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
    اگر اضطراب دارید، درگير آینده!
    و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
    پس در لحظه زندگی کنید...!
    _قدر لحظه ها را بدانيد!
    زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.
    _از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
    چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند!
    _هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
    پس مراقب گفتارتان باشيد...
    _جاده زندگي نبايد صاف و هموار باشد
    وگرنه خوابمان مي برد!
    دست اندازها نعمت بزرگي هستند..
    و نكته آخر:
    هيچ وقت فراموش نكنيد كه:
    "دنيا تكرار نمي شود.
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    گاهی
    چه ساده
    یک تلنگر کوچک
    حباب بزرگ خوشی هایت را می ترکاند
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    تلنگر
    تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند. آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
    یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او میشود، چون هر حشره ای که بیرون رفته بود برنگشته بود....
    وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.
    وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود. سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.
    تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد ولی نمی توانست وارد آب شود چون به موجود دیگری تبدیل شده بود.
    شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمئن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، و...تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است .
    زندگی تنیده از تاروپود سختی و آسانی است و با هر سختی آسانی و گشایشی در راه است!
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    #تلنگر
    خانم معلم در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن محتاطی او را صدا کرد.
    خانم معلم او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان نمره 9 گرفتی.
    تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی نگرفته
    پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود سرش را بلند کرد و گفت:
    خانم معلم چِن ، می‌شود... می‌شود یک نمره به من ارفاق کنید؟
    خانم چِن با عتاب مادرانه‌ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟!
    این ممکن نیست. من طبق جواب‌هایی که در برگۀ امتحانت نوشته‌ای به تو نمره داده‌ام.
    او اضافه کرد: نگران نباش. من که نمی‌خواهم به خاطر ضعفت در امتحان، تو را تنبیه کنم. تو باید در امتحان بعد تلاش بیشتری کنی و نمرۀ بهتری بگیری.
    پسر با صدایی که نشان می‌داد خیلی ترسیده گفت: اما مادرم کتکم می‌زند.
    خانم معلم ساکت شد. او آرزوی والدین را درک می‌کرد که می‌خواهند بچه‌هایشان بهترین نمره‌ها را کسب کنند و موفق باشند؛ از طرفی نمی‌توانست در برابر بچه‌های بازیگوشی که در امتحاناتشان ضعیف هستند، نرمش نشان دهد.
    اما یک موضوع دیگر هم بود. او می‌دانست که کتک خوردن بچه‌ها هم هیچ کمکی به تحصیلشان نمی‌کند و حتی تأثیر منفی آن ممکن است آن‌ها را از تحصیل بازدارد.
    نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد. یک نمره ارفاق بکند یا نه. او در کار خود جداً اصول را رعایت می‌کند. اما به هر حال قلب رئوف مادرانه هم داشت.
    نگاهی به پسرک کرد. هنوز تمام تن پسرک از ترس می‌لرزید و به گریه هم افتاده بود.
    عاقبت رو به پسرک کرد و گفت:
    ببین!، این پیشنهادم را قبول می‌کنی یا نه؟
    من به ورقه‌ات یک نمره «ارفاق» نمی‌کنم.
    فقط می‌توانم یک نمره به تو «قرض» بدهم.
    تو هم باید در امتحان بعدی 2برابر آن را، یعنی 2نمره، به من پس بدهی. خوب است؟
    پسرک با شادی گفت: چشم! من حتماً در امتحان بعدی 2نمره‌ به شما پس می‌دهم.
    او با خوشحالی از خانم معلم تشکر کرد و رفت.
    از آن پس برای این که بتواند در امتحان بعدی قرضش را به خانم معلم پس بدهد، با دقت زیاد درس می‌خواند.
    تا این که در امتحان بعد نمرۀ بسیار خوبی کسب کرد. از طرف مدرسه به او جایزه‌ای داده شد.
    از پسِ آن «درس» که خانم معلم به او داده بود، مقطع دبیرستان را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد.
    او همیشه ماجرای قرض نمره را برای دوستانش تعریف می‌کند و از بازگویی آن همیشه هیجان زده می‌شود.
    زیرا می‌داند که نمره‌ای که خانم معلم آن روز به او قرض داد، سرنوشتش را تغيير داد. آن پسرک جوان اکنون جزو ده ثروتمند دنیاست...
    مراقب تاثیر#تصمیماتمان بر سرنوشت افراد باشیم...!
     
    n@der از این پست تشکر کرده است.