تلنگر زندگی بر اساسِ حرفِ مردم مشکلِ ما از اونجایی شروع شد که: تو انجام هر کاری... به جای اینکه بگیم خدا چی میگه؟ گفتیم مردم چی میگن؟ تو انتخاب لباس تو انتخاب ماشین تو انتخاب خونه تو مهمونیهای عادی تو مراسم عزا تو مراسم عروسی حتّی تو انتخاب همسر و... نصف عمرمون، درصددِ برآوردنِ رضایت مردم گذشت‼ اما چه فایده... هر کاری کردیم، پشت سرمون حرف زدن هر شکلی شدیم، پشت سرمون حرف زدن جالب اینجاست، که بعضیها انقدری که از مردم و حرف مردم میترسند، از خدا نمیترسند: بعضیها هستند که از مردم میترسند، همانطور که از خدا میترسند، بلکه بیشتر! بعد خداوند میفرماید: از مردم نترسید، از من بترسید! ولی کیه که گوش بده. دوباره خدا میفرماید: از اونها نترسید، از من بترسید. ولی باز کیه که گوش بده. از مردم و حرفشون ميترسيدى، در حالیکه خداوند سزاوارتر است که از مخالفتِ امرِ او بترسى. واااای بر ما... مردمی که عمری نگران حرفاشون بودیم، اون دنیا یه لحظه هم نگران ما نیستد. پس بذار مردم هر چی میخوان بگن.. ️ خدا باید تو رو قضاوت کنه، و خدا هم، پروندهای رو که مردم مینویسند، نمیخونه.. پس نگران حرف مردم نباش، و رضایت خدا رو به دست بیار.
گر نمیتونی پرواز کنی بدو اگرنمیتونی بدویی راه برو اگر نمیتونی راه بری سینه خیز برو مهم نیست چطوری اما همیشه به سمت جلو حرکت کن
به کسی اعتماد کن که.... اندوه پنهان شده در لبخندت.... عشق پنهان شده در خشمت.... و معنای حقیقی سکوتت را بفهمد.....
زندگی کاروانی ست زودگذر.. آهنگی نیمه تمام و تابلویی زیبا و فریبنده ! میسوزد و میسوزاند ... و هیچ چیز درآن رنگ حقیقت نمی گیرد جز خوبی و محبت و مهربانی......
" ببین چه خدایى داریم " دست نیازمندی را گرفتم برای لحظه اى کوتاه و صدایی شنیدم که مرا لرزاند ! "صدای لبخند خدا " بود.... واضح تر از صدای نفسهایم
گرسنه ام آقا ! گرسنه ام خانم! گرسنه ام ای خاک! گرسنه ام ای آسمان! گرسنه ام ای تقدیر ! به من فرصتی بده تا " سیری " را تجربه کنم .
اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی ..... اگر پارویت را آب برد، باشد! آبرویت را آب نبَرَد! آبرویی نبری ....... اگر صیدت ازدستت رفت، باشد! امیدت از دست نرود! امیدت بخدا باشد .....
تلنگر از تجـــربه و اشتبــاهات دیگــران درس بـیامــوزیم، چون زنـــدگے آنقدر طولانے نیست تا همه ے آنها را خـــودمان تجــــربه کنیم!
#تلنگر بریده ای از کتاب بلند شو رفیق! خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم. چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود. امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت. امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم. اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود. دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است. آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ... بعدها وقتی به خواهر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد و حتی بدتر. آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های خواهرم خط بکشم. نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی. کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت. این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم. این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم. کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
اين خيلي قشنگه : ازطرف خدا،، عالم ز برایت آفریدم، گله کردی از روح خودم در تو دمیدم، گله کردی گفتم که ملائک همه سرباز تو باشند صد ناز بکردی و خریدم،گله کردی جان و دل و فطرتی فراتر ز تصور از هرچه که نعمت به تو دادم، گله کردی گفتم که سپاس من بگو تا به تو بخشم بر بخشش بی منت من هم گله کردی با این که گنه کاری و فسق تو عیان است خواهان توأم، تویی که از من گله کردی هر روز گنه کردی و نادیده گرفتم با اینکه خطای تو ندیدم، گله کردی صد بار تو را مونس جانم طلبیدم از صحبت با مونس جانت، گله کردی رغبت به سخن گفتن با یار نکردی با این که نماز تو خریدم، گله کردی بس نیست دگر بندگی و طاعت شیطان؟؟ بس نیست دگر هرچه که از ما گله کردی؟؟! از عالم و آدم گله کردی و شکایت خود باز خریدم گله ات را، گله کردی.. همیشه شکر گذار خدا باش , و به آنچه داری قانع و شاد باش, شکرت خداجونم.