1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان گذر تلخ| Pari_A

شروع موضوع توسط Pari_A ‏24/9/17 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    -سلام، ببخشید خانوم احتشام ،من پسر عموی مریمم؛حمید... زنگ زدم بگم مریم حالش خوب نبود نتونست بیاد. زنگ زدم که،بهتون خبر بدم و یک پیغام از طرف مریم بهتون بدم...
    وای خدا آبرویم رفت. ولی با چیزی که شنیدم،نگران شدم و پرسیدم:
    -راست میگید؟ الان حالش چطوره؟ دیشب که حالش خوب بود!
    -نگران نباشید. فقط یک،سرماخوردگیِ ساده است،خودشو زیاد لوس میکنه.
    بعد،انگار چیزی یادش آمده باشد، گفت:
    -ای وای داشت یادم می رفت، مریم گفت:بهتون بگم، به استاد باکری(استاد باکری همونیِ که امروز دیر به کلاسش رسیدم) بگید، بخاطر حالش نتونسته بیاد سرِکلاسش; حذفش نکنه.
    -خب چرا خودش زنگ نزد به خود استاد یا به من بگه؟
    با حرص گفت:
    -آخه،قرص خورده مثل خرس افتاده روی تخت، نمی تونه صحبت کنه.
    دیگر چیزی نگفتم و با بهانه کردن کلاسم، گوشی را قطع کردم.
    با فکر این که خوب شد سریع بحث را عوض کردم ،حتما حرف هایم برایش سوژه می شد ،به سمت کلاس رفتم.
    مریم پدر ومادرش را در سانحه تصادف از دست داده است، و از 15سالگی با عموش زندگی می کند.
    پسرعمویش هم زیادی با نمک است و فقط دنباله سوژه است.
    یادم می آید، چند بار جلویش سوتی دادم، او هم تا توانست ،دستم انداخت.
    جالبیش اینجاست، که مریم می گوید: حمید به تو علاقه دارد و
    به قول معروف،گلویش پیش من گیر است.
    کلاس که تمام شد، رفتم به سمت پارکینگ که دیدم،ماشین همانی که امروز تصادف کردم... کنار ماشین من پارک است!
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    یک لحظه پیش خودم گفتم:نکند تعقیبم کرده است، تا خسارت بگیرد!
    همان موقع شراره(یکی از هم دانشگاهی هایم که با درس کاری ندارد و فقط دنبال این است، ببیند دیگران چیکار می کنند.)آمد کنار من ایستاد و گفت:
    -کی ماشینه آقای شیخ رو داغون کرده؟
    -آقای شیخ؟
    -آره دیگه ،نکنه نمی شناسیش؟
    -نه والا; همه که مثل تو اطلاعاتی نیستن.
    پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    -این ماشینه یکی از استادهای بسیجی دانشگاست.
    -راست میگی؟ اینکه اصلا بهش نمی خورد بسیجی باشه!
    -آره خب ولی تو که نمی دونی، اون دفعه رفتم جلوش ایستادم ازش سوال بپرسم، نمی دونم چی شده برگه های توی دستش افتاد، منم خم شدم کمکش کنم جمعشون کنه که ناخوداگاه دستم خورد به دستش، یهو ایستاد و با یک لا اله ال... سریع رفت.تازه نمی دونی که،یکی از دخترا بهش پیشنهاد دوستی داده، اونم گفته:بهتره بری خودتو اصلاح کنی و به دینت احترام بذاری; مگه نمیدونی توی دین ما اینجور روابط حرامه؟
    دختر هم گفته،:برو بابا اُمل. جالبیش این جاست که،اونم جواب داده:اگه گـ ـناه نکردن اُمل بودنِ، آره من اُملم. نمیدونی که چقدر پایبند به دینه!
    سکوت کرده بودم. در تعجب بودم! همیشه فکر می کردم آدم های مذهبی،حتی با جنس مخالفشان حرف هم نمی زنند،ولی امروز...
    سوار ماشینم شدم و به سمت خانه حرکت کردم.
    هنوز ذهنم درگیر بود.
    یعنی واقعا می شود به دینت پایبند باشی و گـ ـناه نکنی، ولی بتوانی خوب زندگی بکنی؟
    رسیدم خانه، دَرِ اتاقم را که باز کردم که متوجه شدم دوباره گلبانو جان اتاقم را تمیز کرده است.
    آخر چقدر بگویم، اینقدر کار نکن؟
    دکتر می گفت،بخاطرکار زیاد ساییدگی زانو پیدا کرده است.
    آن قدر برایم ارزش داشت، که دلم نمی خواست سلامتیش بخاطر من یا هر کس دیگر،به خطر بیافتد.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به همین دلیل، از پدر درخواست کردم دو دستیار،برای گلبانو جان استخدام کند.
    لباس هایم را،با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق خارج شدم. پدر طبق معمول شرکت بود و مادر هم مطب بود; وقت های اضافه را هم به باشگاه می رفت.
    گلبانو جان هم بعد از خداحافظی، به خانه اش رفت.
    مثل همیشه تنها بودم، دیگر عادت کرده بودم.
    تا آخر شب خودم را با درس سرگرم کردم.
    دیگر پلک هایم یاریم نمی کرد.
    به اتاقم رفتم; مادر و پدر هنوز نیامده بودن، برایشان صبر نکردم و خوابیدم.
    صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم دستم را به سمت گوشی دراز کردم و ارتباط را برقرار کردم، که صدای جیغش بلند شد:
    مریم-ای بمیری الهی از دستت راحت بشم،الهی خودم کفنت کنم،آخه بی عقل تو دیگه آبرو برام نذاشتی;خدایا من از دست این بنده ی مثلا آدمت،نجانت بده...
    می دانستم ترمز بریده به همین دلیل میان حرفش گفتم:
    -سلام منم خوبم. تو خوبی؟
    صحبتم را قطع کرد و گفت:
    -علیک سلام آخه من به تو چی بگم؟
    -مگه چی شده؟
    دوباره جوش آورد و با صدای بلندتر و حرصی گفت:
    -خانومو! هنوز میگه چی شده!حتما عمه ی من به حمید(پسر عموی مریم) اون حرف ها رو زده؟
    پس بگو مشکلش چه بود، حتما دستش انداخته خخخ
    حمید همیشه سر به سر مریم می گذارد،حالا به هر نحوی.
    -اهان،خخخ تو که باورت نمیشه وقتی فهمیدم حمیدِ،فقط می خواستم سریع تر قطع کنم. تازه آبروی من رفته تو چیکارت شده که انقدر کلمات محبت آمیز نثار من می کنی؟
    -بخند بایدم بخندی،باشه خودتو بزن به کوچه علی چپ،خوبه می دونی چقدر دستم می ندازه! حالا توام یک چیز بده دستش.
    -اشکال نداره گلم، حرف های اون همیشه حقیقته، حقیقت هم که تلخه.
    -ای بمیری تو که همیشه جواب توی آستین واموندت داری.
    -قابلت را نداره.
    - کوفت،فعلا کاری و باری؟
    -نه فقط زودتر بَمیر.
    بدون توجه به الفاظ زیبایش،گوشی را قطع کردم.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از تخت خوابم برخواستم،بعد از انجام کارهای اضطراری ،پایین رفتم.
    امروز کلاس نداشتم،به همین خاطر دیر بیدارشده بودم.
    پدر و مادر رفته بودند. پس تنهایی باید صبحانه می خوردم. خداروشکر گلبانو جان بود وگرنه حتما تا الان از گرسنگی مرده بودم.
    بعد از خوردن صبحانه از گلبانو جان تشکر کردم و روی مبل های آبی و سفید که میز سفیدش جلویش قرار داشت دراز کشیدم و مشغول نگاه کردن به فیلمی که تازه گرفته بودم شدم.
    آخرای فیلم بود که مبایلم زنگ خورد.
    مادر بود،ارتباط را برقرار کردم:
    -الو
    -الو سلام آرمیتا خوبی؟زنگ زدم بگم امشب خونه ی عموت دعوتیم،حواست باشه مراسم رسمیه،اگه لباس مناسب نداری برو بخر،کاری نداری باید برم؟
    -سلام،باشه ،نه، بای.
    -بای.
    حتما الان از این مکالمه کوتاه تعجب کردید،ولی تا جایی که یادم است، همیشه همین طور بوده پدرم برای تامین خواسته های ما بیست و چهار ساعته کار می کرد، مادر هم برای دراز نبود دستش جلوی پدر...بگذریم.
    گوشیم را قطع کردم،نگاهی به ساعت انداختم.
    باید به گلبانو جان می گفتم غذا درست نکند،آخر من عاشق فست فودم و الانم که موقعیت جور شده،باید دو دستی بچسبمش، البته بعد از کلی نصیحت کردن من توسط گلبانو...
    اگر گلبانو نبود هر روز غذا های بیرون را می خوردم ولی با بودن گلبانو حتی فکرشم نباید می کردم،آخه گلبانو خیلی حساس بود، می گفت تا من زنده ام نمی گذارم از این آشغالا بخوری، ولی من بعضی وقتی بدجور هــ ـو*س این آشغالا رو می کنم.
    بعد از راضی کردن گلبانو که خیلی طاقت فرسا بود،به سمت اتاقم راه افتادم.
    زنگ زدم به مریم که با بوق اولی جواب داد کلا این بچه بیکار است همیشه:
    -الو چی میگی هی راه به راه زنگ میزنی به من؟
    -ببند باو،آماده باش میام دنبالت بریم بازار.
    و بدون حرف دیگری قطع کردم چون می دانستم می خواهد بگوید چقدر می روی بازار! آخر هیچ چیز لذت بخش تر از خرید کردن نیست.
    مانتوی صورتی چرک با جین مشکی،شال صورتی و کفش عروسکی خوشگلِ مشکی پوشیدم و نشستم روی صندلیه میز توالت و با ریمل،خط چشم نازک و رژلب صورتی روی لبام آرایشمو تموم کردم.
    از گلبانو خداحافظی کردم وبه سمت ماشینم رفتم.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    خانه ی مریم با خانه ی ما فاصله ی زیادی نداشت.
    جلوی در خانه شان که رسیدم بوق زدم تا پایین بیاید.
    نگاهی به تیپش انداختم شلوار جین مشکی مانتو قرمز که کمربند مشکیه زیبایی داشت که اندام زیبایش را به خوبی نشان میداد و شال مشکی که صورت زیبایش را قاب گرفته بود.
    مریم چهره ی زیبایی داشت، پوست سفید چشمان خاکستری که با خط چشم پر رنگ تر شده بود، بینی که بین قلمی و گوشتی بود و لبای معمولی در مجموع صورت زیبایی داشت.
    سوار شد و گفت:
    -سلام خانوم.
    نگاهش کردم که گفت:جواب سلام واجبه. چیه چرا اینجوری نگاه می کنی؟
    -علیک سلام، روتو برم تو که من هر وقت گفتم بریم بازار، می خواستی غش کنی از خوشحالی اون وقت طلبکاری چرا هی راه به راه بهت زنگ میزنم؟
    -بیخیال باو،گفتم چی شده!
    -خیلی پروویی،شیطونه میگه همین جا جات بذارم تا دیگه پروو بازی درنیاری.
    -شیطونه غلط میکنه با توحالا هم راه بیوفت.
    -منتظره دستوره جناب عالی بودم.
    -دستور صادر شد راه بیوفت.
    -خیلی پروویی!
    دیگر چیزی نگفت من هم به سمت بازار راه افتادم.

    -همین خوبه بریم بگیریم.
    خواستم برم سمت مغازه که جلویم را گرفت و گفت:
    -نه این خوب نیست بریم مغازه بعدی.
    الان سه ساعتی است که داریم داخل بازار می گردیم ولی لباسی که چشم گیر باشد، پیدا نکردیم و البته اگر چشمِ من را بگیرد،چشمِ مریم خانم را نمی گیرد.
     
    m naizar، "Fatemeh"، Αli язza و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    با خستگی گفتم:
    -ظهر شد باو،بیا بریم دارم از گشنگی می میرم.
    -خیلی شکمویی.
    خواستم برگردم که دستم را گرفت و گفت:
    -بیا پیداش کردم.
    داخل مغازه ای که می گفت شدیم فروشنده اش یک خانم مسن بود، مریم رو به فروشنده گفت تا لباس را بیاورد.
    داشتم به بقیه ی لباس ها نگاه می کردم که فروشنده لباس را اورد،واقعا زیبا بود.
    یک لباس بلند دنباله دار که دکلته بود ویک کت از جنس پشم داشت و استین سه ربع بود رنگش هم صورتی و سفید بود.
    همان را خریدیم و رفتیم مغازه ی کفش فروشی یک کفش و کیف سفید و صورتی که ستِ هم بودن را خریدیم.
    یک رستوران در همان نزدیکی بود،با خستگی به آن سمت راه افتادیم و هر دویمان لازانیا سفارش دادیم.
    داشتم با گوشیم بازی می کردم که مریم گفت:
    -حالا این جشن مناسبتش چی هست؟
    -هیچی فقط یک جشن رسمیه که بین همکارا و البته خانواده پدریم،برگزار میشه.
    -حالا چرا خانواده ی پدریت؟
    -چون همشون کارخونه دار و شرکت دار هستند.
    -اوکی.
    همان موقع غذایمان را اوردند و دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد.
    بعد از غذا با مریم به گردش رفتیم.
    صدای اهنگ زیاد بود،پشت چراغ قرمز ایستادیم که نگاهم به ماشین بغلی افتاد،خودش بود... رضا... (همان که با ماشینش تصادف کردم)
    شیشه ی ماشین را دادم بالا،نمی دانم چرا دلم نمی خواست مرا ببیند،بالاخره چراغ سبز شد.
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مریم را به خانه شان رساندم و خودم به سمت خانه رفتم.
    مادر و پدر زودتر آمده بودند وداخل هال نشسته بودند،با سلامی کوتاه، بالا رفتم لباس هایم را با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق خارج شدم.
    روی مبل ها کنار پدر نشسته بودم که مادر گفت:
    -لباس خریدی؟
    -اره خریدم.
    -چیه چرا پکری؟
    -نه،پکر نیستم فقط یکم خسته ام.
    مادر دیگر چیزی نگفت.
    ولی راست می گفت،نمی دانم چرا دلم می خواست الان آرتین اینجا بود تا مثل همیشه با او درد و دل کنم.
    بلند شدم رفتم بالا تا آماده بشوم.
    اول یک دوش کوتاه گرفتم.
    جلوی میز توالت نشستم و موهایم را ویو کردم آرایش ملیحی کردم که فقط شامل خط چشم ،ریمل و رژلب می شد.
    بعداز آماده شدنم ،پایین رفتم.
    مادر و پدر آماده بودند، پدر کت و شلوار سرمه ای و مادر کت دامن شیک بادمجانی که دامن تنگ و کوتاه که بلندیش تا روی زانو بود.
    از گلبانوجان خداحافظی کردم و به سمت ماشین حرکت کردیم.
    همین که رسیدیم،زن عمو به استقبالمان آمد.
    به سمت بالا حرکت کردم تا لباس هایم را عوض کنم.
    خانه ی عمو دوبلکس بود ولی به بزرگیه خانه ی ما نبود.
    مهسا (دختر عمویم)نبود چون اگر بود حتما اولین نفر می آمد استقبالمان،شماره ی گوشیش را گرفتم.بعد از دو بوق جواب داد:
     
    DaniyaL، m naizar، "Fatemeh" و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    -الو
    -الو سلام کجایی تو؟
    -سلام عزیزم من با افشینم.
    -افشین کیه ناقلا؟
    -پسر خالمه دیگه همون که یکبار دیدیش گفتی بهت علاقه داره.
    -به من!!من کی گفتم؟
    -نه دیوونه منظورم خودمم.
    -اهان،حالا یادم اومد،توهم زرنگیا با عشقت می گردی محل ماهم نمیدی.
    -نه بابا عشق کجا بود،اون یکی دیگه را دوست داره.
    -تو از کجا میدونی شاید اون یک نفر...
    خواستم ادامه بدم که حرفمو قطع کرد وگفت:
    -چون اسم کسی را که دوستش داره به من گفت منم همه ی حرفای تو رو بهش گفتم،کلی خندید چون من و اون همدیگه رو برادر و خواهر می دونیم.
    -اِه پس که اینطور!
    -اره تازه اگه گفتی دختر مورد علاقش کیه؟جایزه داری.
    -والا ما که کلا تو خماری هستیم،شما بگو.
    -مریم دوستت.
    -چی!!!
    -اون به مریم علاقه داره،ولی خیلی خنگه.
    -چرا؟
    -آخه تو به این خوشگلیو ول کرده چسبیده به دوستت.
    -خخخ دیوونه،ولی اصلا باورم نمیشه!
    -اُه اُه اومد،اگه بفهمه بهت گفتم،منو میکشه.
    -بهتر،از دستت راحت میشیم.
    -گمشو، فعلا.
    -بابای.
    -بای.
    *****
    گوشی را قطع کردم و از اتاق خارج شدم،مهسا راست می گفت من توی کل فامیل زیباترین بودم(اعتماد به سقفت تو حلقم)گیر میکنه(توی فامیلاتون همه زشتن که تو شدی خشگلش)ببندش گلم.
    داشتم می گفتم،البته زیبایی افسانه ای نداشتم ولی در حد خودم خوب بودم وبه نظر خودم دماغ نازنینم کل زیباییم را گرفته بود ولی مادرم می گوید،خوبه که به نظر من برای این است که عملش نکنم.
    مهسا هم صورت کشیده، پوست سفید، بینی قلمی و لبای قلوه ای دارد و چشمانش مثل زن عمو سبز تیره اس،در مجموع زیبا و جذاب است.
    افشین هم پوست سبزه ای دارد و چشمای نسبتا ریز به رنگ مشکی، بینی استخوانی و لبان معمولیه مردانه دارد و میتواند آرزوی هر دختری باشد.
    از فکر کردن به چیزایی که فقط اعصابم را بهم می ریخت (بینی نازنینم) دست برداشتم و به سمت پایین حرکت کردم.
    دنبال مادر می گشتم که یکی از پشت بغلم کرد،جیغی کشیدم و خواستم چهارتا فحش آبدار بهش بدهم که دیدم آرتین است.
     
    DaniyaL، "Fatemeh"، Αli язza و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    دهانم باز ماند،باورم نمی شد.
    جیغی از خوشحالی کشیدم و پریدم بغلش...
    -وای سلام داداشی الهی زن آیندت فدات بشه اینجا چیکار می کنی!
    -سلام آبجی گلم حالا دیگه از زن آیندم مایه میذاری؟می خواستم سوپرایزت کنم.
    -خخخ واقعا غافل گیر شدم.
    با هم رفتیم نشستیم سر میز داشتیم با هم صحبت می کردیم که صدای آشنایی توجهم را جلب کرد.
    -آرتین من می خوام برم تو که میدونی از اینجور مهمونی ها متنفرم ف...
    با دیدن من حرفش را خورد; باورم نمی شد پسری که این همه از اعتقادات پایبندش شنیدم اینجا باشد،تازه آرتین را هم بشناسد.
    به حرف آمد و گفت:
    -تو اینجا چیکار می کنی؟
    نگذاشتم ادامه بدهد و رو به آرتین کردم و با پوزخندی که بی اراده روی لبم بود و دلیلش مسلما مذهبی بودن الکیش بود و نگو زیر آبی می رفته آقا.
    نمی توانستم پوزخندم را کنترل کنم گفتم:
    -معرفی نمی کنی؟
    -ایشون یکی از دوستان من رضا غفاری هستن.
    وبعد به من اشاره کرد و خواست معرفیم کنه که زودتر دستمو جلو بردم و گفتم:
    -خوشبختم،من آرمیتا دوست دخترِ آرتینم.
    آرتین با تعجب نگاهم کرد.
     
    DaniyaL، m naizar، "Fatemeh" و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    لبخندی بهش زدم و گفتم:
    -آرتین جون رو نکرده بودی با آدم های مثلا مذهبی هم می گردی.
    (مثلا)را به کنایه گفتم که خوب منظورم را فهمید و از عصبانیت قرمز شد و گفت:
    -من به اصرار آرتین اومدم...
    نذاشتم ادامه بدهد و گفتم:
    -بله میدونم درخواست دوستان را بخاطر ناراحت نشدنشون هر چیزی که باشه قبول می کنید.
    آرتین رو کرد به من وگفت:نه اتفاقا تو که نمیدونی راضی کردنش برای اومدن به این مهمونی چقدر سخت بود و چه ماجرا ها که نداشتیم.
    -پس حتما باید بهم تعریف کنی آخه کنجکاوم کردی.
    دیگر چیزی گفته نشد ولی معلوم بود که رضا می خواهد هر چه سریع تر از این جمع خارج بشود.
    به گونه ای خوشحال شدم که اعتقاداتش الکی نبود و مثل خیلی از آدم های دیگر دروغ نبود.
    اینجور که معلوم بود آرتین راضیش کرده بود بماند ،من هم برای حرص دادن بیشترش گفتم:
    -آرتین جونم بریم برقصیم؟
    -نه آرمیتا دارم با رضا صحبت می کنم تازه خوشم نمیاد..
    سریع حرفشو قطع کردم که سوتی ندهد خوشم نمیاد خواهرم جلوی غریبه ها برقصه.
    -اِ آرتین بعداز مدت ها دارم عشقمو میبینم دلمو نشکن دیگه.
    خداروشکر همون موقع مهسا سر رسید، چون مطمئنن نمی آمد برقصد.
    مهسا با یک لباس دکلته که تقریبا باز بود، آمد سمت ما که رضا سرش را پایین انداخت. به همه سلام کرد و دست داد ولی رضا حتی سرش را هم بالا نگرفت، مهسا هم ایشی گفت و رویش را کرد سمت من و شروع کرد حرف زدن ولی اصلا حواسم به حرف هایش نبود،نمی دانم چرا لبخند روی لبانم نشسته بود
     
    "Fatemeh"، Αli язza، m naizar و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.