1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار امیر خسرو دهلوی

شروع موضوع توسط Shaghayegh_Zh ‏20/9/17 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چو بگشایی لب شکر شکن را
    لبا لب در شکرگیری سخن را

    لبت گوید دلیری کن به بوسی
    مرا زهره نباشد، صد چو من را

    به دل آتش زدی و می دمی دم
    بخواهی سوخت جان ممتحن را

    شدی در بوستان روزی به گل گشت
    نمودی روی خوبان چمن را

    دو دیده نیست نرگس را که بیند
    از آن گه باز روی یاسمن را

    دلی از سنگ نبود چون دل تو
    بت سنگین یغما و ختن را

    دل خسرو شکستی آه، گرمن
    کنم آگاه شاه بت شکن را
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در آمد در دل آن سلطان دل ها
    دل من زنده شد زان جان دل ها

    همی کارد به کویش تخم جان خلق
    که می بارد از آن باران دل ها

    ز بس دلها که در کوی تو افتاد
    شده زاغ و زغن مهمان دل ها

    به گرما از سواد چشم من کن
    سیه چتر خود، ای سلطان دل ها

    زهی مهتاب عالم سوز کافگند
    رخت در عرصه ویران دل ها

    عذابی دارم از تو گر چه هستی
    ز رحمت آیتی در شأن دل ها

    نگویم درد خود کس را که نشناخت
    طبیب کالبد درمان دل ها

    تو می خور گر چه مشتاقان کباب اند
    به روی آتش سوزان دل ها

    دل خسرو شد از نو بت پرستی
    تو تا بردی همه ایمان دل ها
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زهی وصف لبت ذکر زبان ها
    دهانت در سخن اکسیر جان ها

    چو می خندد لب شکر فشانت
    ز حیرت باز می ماند دهان ها

    ز عشقت کو به دل تخم وفا ریخت
    مرا در سینه می ریزد سنان ها

    فلک را آه مظلومی چو من سوخت
    چرا آتش نبارد ز آسمان ها
    مکن عیبم، کنم گر بوسه بازی
    به گرد کوی تو بر آستان ها

    مرا با شکل رسوایی خوش افتاد
    بخندید، ای رفیقان، از کران ها

    ز عشقت آب چشم من که بی تو
    جوان مردی ندارد ناودان ها

    شبی کردم به بستان ناله درد
    رها کردند مرغ ها آشیان ها

    از این ره رفت خسرو، خلق گویند
    چو بیند جابه جا از خون نشان ها
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بهر شکار آمد برون کژ کرده ابر و ناز را
    صانع خدایی کاین کمان داد آن شکار انداز را

    او می رود جولان کنان وز بهر دیدن هر زمان
    جان ها همی آید برون، صد عاشق جانباز را

    تا کی ز چشم نیکوان بر جان و دل ناوک خورم
    ای کاش تیری آمدی این دیده های باز را

    خلقی به بند کشتنم وین دیده در غمازیم
    من بین که بهر خون خود دل می دهم غماز را

    عاشق که می سوزد دلش از طعنه با کش کی بود
    شمعی که آتش می خورد آتش شمارد گاز را

    دل بانگ دزدی ها کند کش بشنوی فریاد من
    از ناله هم غیرت برم، دزدم به دل آواز را

    تا پاک جان از حد گذشت، افتادگان را بر درت
    بر نیم بسمل کشتگان، دستوریی ده باز را

    سوی تو، ای طاوس جان، دل می پراند این گدا
    ز انسان که سوی کبک و بط شاه جهان شهباز را

    اعظم خلیفه قطب دین آنکو همای همتش
    بالاتر از هفتم فلک دارد محل پرواز را
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا
    هجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا

    آمد بهار مشک دم، سنبل دمید و لاله هم
    سبزه به صحرا زد قدم، سرو روان من کجا

    از گریه ماندم پا به گل وز دوستان گشتم خجل
    جان از جهان بگسست و دل، جان و جهان من

    در کار غم شد موریم، بی پرده شد مستوریم
    تلخ است عیش از دوریم، شکرفشان من کجا

    شخصم ضعیف و دیده تر، زان ریسمان و زین گهر
    اینک مهیا شد کمر، لاغر میان من کجا

    هر دم جگر، در سوز و تاب، از دیده ریزم خون ناب
    اینک می و اینک کباب، آن میهمان من کجا

    دل رفت در مهمان او گفت آن اویم آن او
    گر هست این دل زان او، آخر از آن من کجا

    من جور آن نامهربان دارم ز خاموشی نهان
    اویم نیارد بر زبان کان بی زبان من کجا

    جان است آن یار نکو، رفته دل خسرو در او
    گر دل نرفته است این بگو، این گو که جان من کجا
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    بشکفت گل ها در چمن، ای گلستان من بیا
    سرو ایستاده منتظر، سرو روان من

    از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد زمین
    وقتی به گلگشت، ای صنم، در گلستان من

    حیف است دیدن بی رخت، در بوستان آخر گهی
    ای گل، نهان از باغبان در بوستان من

    هر طره تو آفتی، هر نرگس تو فتنه ای
    گرچه بلای عالمی، از بهر جان من

    تلخی که گویی نیست آن از تلخی هجرت فزون
    با این همه تلخی خود، شکر فشان من

    دانی که هستم در جهان من خسرو شیرین زبان
    گر نایی از بهر دلم، بهر زبان من بیا
    ​
     
    DaniyaL، n@der و Shahab از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    سرو منی و ازدل بستان خودت خوانم
    درد منی و از جان درمان خودت خوانم
    اول بدو صد زاری جان پیشکشت کردم
    وانگاه به صد عزت مهمان خودت خوانم
    هر چند که جان من دید از تو جفایی چند
    با این همه درد دل جانان خودت خوانم
    هر لحظه مرا با دل جنگیست درین معنی
    کو زان خودت گوید من زان خودت خوانم
    از بس که نم یارزم نزد تو به کشتن هم
    قربان شوم ار گویی قربان خودت خوانم
     
    Shaghayegh_Zh از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را
    بلبل نغمه ساز کن بلبله شراب را

    ساغر لاله هر زمان باد نشاط می‌دهد
    بین که چه موسمی‌ست خوش نقل و می و کباب را

    مرغ چو در سرو شد، بال کشید در زمین
    سبزه بساط سبز وتر از پی رقص آب را

    نیست حیات شکرین کاخر شب شکر لبان
    هر طرفی به بوی می تلخ کنند خواب را

    چون به سؤال گویدم ساقی مست عاشقان
    هان قدحی، چگونه‌ای؟ حاضرم این جواب را

    چند ز عقل و درد سر باده بیار ساقیا
    درد ترا و سر مرا عقل شراب ناب را

    گرد سفید برق را تا بنشاند از هوا
    موج بلند می شود چشمه آفتاب را

    نی غلطم که آفتاب اوج ازان گرفت تا
    بوسه زند به پیش شه حاشیه جناب را

    خورد خدنگ او بسی خون ز دو دیده، پر نشد
    سیر کجا کند مگس حوصله عقاب را

    خانه خسرو از رخش هست صفا که هر زمان
    از رخ فکر مدح تو دور کند نقاب را
    ​
     
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را
    خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را

    چون ز هجران شد زحل در طالعم کی بوسم آن پا
    این سعادت دست ندهد جز مبارک اختری را

    زین هوس مردم که وقتی سر نهم بر آستانت
    بین چه جایی می‌نهم من هم چنین مدبر سری را

    چند گویی سوز خود روشن کن از داری زبانی
    چون نخیزد شعله تا کی دم دمم خاکستری را

    بر من بد روز بس کز غم قیامت‌هاست هرشب
    روز من روزی مبادا تا قیامت کافری را

    می‌زنندم طعنه کاخر دل که گم کردی بجوی
    من که خود را کرده‌ام گم چون بجویم دیگری را

    دوستان گویند ناگه مرد خواهی بر در او
    دولتم نبود که گردم خاک از آنگونه دری را

    کی چو من سوزند یاران گرچه دلسوزند، لیکن
    عود چون سوزد بود دل گرمیی هم مجمری را

    آه پنهانی خود خوردن که خسرو راست زان بت
    بوالعجب‌تر زین فرو بردن که یارد خنجری را
    ​
     
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏6/1/17
    ارسال ها:
    408
    تشکر شده:
    1,999
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را
    جا مده باری تو در دل دوستان دینه را

    خورد عاشق چیست پیکان‌های زهرآلود هجر
    وصل چون یار تو باشد بازجو لوزینه را

    بسکه خوشدل با غمم شب‌های درد خویش را
    دوست می‌دارم چو طفل کور دل آدینه را

    محتسب گو تا چو من صوفی رسوا را به شهر
    گشت فرماید به گردن بسته این پشمینه را

    طعنه زد بر بیدلان خسرو که شد زینسان خراب
    فرقتت از جان او خوش می‌کشد این کینه را
    ​