نمیتونم..... خیلی سخته واسم.....خیلی! حتی با سارا هم نمیتونم حرف بزنم.... یوقتایی اون سره صحبتو باز میکنه...اما خب بازم من زیاد حرف نمیزنم...!
فک کنم منظورم و نگرفتی..... من کلا نمیتونم حرف بزنم..... از حرف زدن میترسم....چون حرفام همیشه یه چیزی پشتش داشته.... یاخودم پشیمون شدم.... سارا از هرکسی به من نزدیک تره حتی مامانم! اما من نمیتونم حرف بزنم.... نمیتونم.... ممنونم ازت ببخشید!