دیگر منتظر کسی نیستم هر که آمد ستاره از رویاهایم دزدید هر که آمد سفیدی از کبوترانم چید هر که آمد لبخند از لبهایم برید منتظر کسی نیستم از سر خستگی در این ایستگاه نشستهام! "رسول یونان"
چنان تنهاییِ وحشتناکی حس میکردم که خیال خودکشی به سرم زد، تنها چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که من در مرگ تنهاتر از زندگی خواهم بود. "ژان پل سارتر"
تو را نجات خواهم داد از فرسودگی ایام و رویای غمگین آزادی تو را از حسرتِ زیستن تو را از مرگ نجات خواهم داد چرا که تو هنوز زیبایی تو هنوز ... میترسم از حادثهای که رفتنت را خبر نمیکند بیشتر اما؛ از مرگ که میخواهد با تو زیباتر شود... "مونا عطایی"
آهای آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون می جهید که ما را بلعیده است. وقتی از ضعف های ما حرف می زنید یادتان باشد که از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید. به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم و میدانهای جنگ طبقاتی را با یأس پشت سر گذاشتیم، آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود. این را خوب می دانیم: حتی نفرت از حقارت نیز آدم را سنگدل می کند. حتی خشم بر نابرابری هم صدا را خشن می کند. آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم خود نتوانستیم مهربان باشیم. اما شما وقتی به روزی رسیدید که انسان یاور انسان بود درباره ما با رأفت داوری کنید! " برتولت برشت"