مـــــرگـــــــ! چـــــــــه بــــــی غــیـــــرتــــــــ شـــــــده ای؛ "زنـــــــدگــــــی" دارد کــــار تـــــو را مــیــــکنــد!...
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم به خیابان شلوغی که نباید رفتیم می شنیدیم صدای قدمش را اما پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم "فاضل نظری"
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام قیصر امین پور
رنگ سرخ میتواند بنشیند بر درخت انار لبهای تو یا پیراهنِ پارهپارهی یک سرباز هیچ اتفاقی نمیافتد ما عادت داریم ندیدهای؟! همان انگشت که ماه را نشان میداد ماشه را کشید ندیدهای؟! که از تمام آدمبرفیها تنها لکهای آب مانده بر زمین دود،فقط نامهای مختلفی دارد وگرنه سیگار من و خانههای خرمشهر هر دو به آسمان رفتهاند "گروس عبدالملکیان" (چقدر این شعر زیباست...)
یک قطره آب بود با دریا شد یک ذره خاک با زمین یکتا شد آمد شدن تو اندرین عالم چیست آمد مگسی پدید و ناپیدا شد "خیام"
از یک جایی به بعد آدم یک چیز بیشتر دلش نمیخواهد ... این که ولش کنند راحت باشد، حتی از این هم بهتر، جوری رفتار کنند که انگار مرده ای! "لویی فردینان سلین"
پر شد آیینه از گل چینی آه از این جلوه های تزیینی گفته بودی چگونه می گریم به همین سادگی که میبینی سکه ی زندگی دو رو دارد گاه غمگین و گاه غمگینی شاخه های همیشه بالایی ریشه های همیشه پایینی عاقبت میهمان یک نفریم مرگ با طعم تلخ شیرینی "فاضل نظری"