دلم گرفته است چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...
تمام شده بود بدونِ یک لحظه تردید .. بدون لحظه ای پشیمانی.. تمام شده بود . تمام محوطۀ بیرونیِ ساختمان را آب برداشته بود جنازه های نیمه جان شنا کنان فریاد میزدند و درخواست غرق شدن را داشتند درختان هورهورکنان راه میرفتند آرام و آهسته نمیدانستم هورهور به زبان ما چگونه ترجمه میشد ولی احساسم میگفت درختان ، این مردم مردۀ نیمه جان را به سخره گرفته اند و هور هور هم شاید معنای همان قاه قاه ما را میداد .یعنی آنها داشتند هور هور میخندیدند ...! در آن میان دلم برای فرشتۀ مرگ سوخت . آخر میان آنهمه همهمه و هیاهو گیج و حیران انسانی را که نوبتش بود برای مردن ، گم کرده بود و شاید هم به خاطر همین موضوع بود که جنازه های جاندار غرق شده ، بر سطح آب تلو تلو میخوردند و فریاد میکشیدند تا کسی ناجی شود و آنها را از زندگی بگیرد و به مرگ پس بدهد . عجب سروصدایی بود .. صدای بوق و دزدگیر ماشینها هم از زیر خروارها آب و مصالح ساختمانهای تخریب شده هم بر همهمۀ آن اوضاع عجیب و موحش آنجا می افزود . گویی اشیاء هم به نوعی معترض شده بودند. و من هاجوواج نظاره گر نابسامانی اطراف بودم .. ناگهان به خودم آمدم .. باید کاری میکردم تا داستان از این وضعیت دردناک خلاص شود و به جایی بهتر برسد . البته داستان بود و یا کابوس فرقی نداشت در هر دو صورت برای من بود ... چرا که مشغول تخریب روان و ذهنم و خلاصه آرامش من بود . من یقین داشتم که اگر من ناظر رویدادها بودم ، پس من و تنها فقط من میتوانستم شرایط را تغییر دهم انگشت اشارۀ هر دو دستم را همزمان روی گیجگاهم گذاشتم و چشمانم را بستم . خواستم تمرکز کنم اما سروصداهای بی حد اطراف نمیگذاشتند . لحظه ای چشمانم را باز کردم و با عصبانیت به اطراف نگریستم و دوباره به حالت قبل برگشتم. باید درختها و ماشینها و مرده هارا به طریقی به بهشت میکشاندم ... البته شاید بهشت.. چه فرقی میکرد .. در چنین شرایطی هرجایی غیر از اینجا میتوانست نقش بهشت را ایفا کند .. فقط باید دقت میکردم که کمی آرام باشد و مُرده ها هم پراکنده تر .... و البته دیگر سیلی در کار نباشد و درختان هم در زمین فرو رفته باشند ... تا هیچکس فریاد نکشد. فرشتۀ مرگ را هم باید به طریقی دست به سر میکردم تا فعلا برود و وقتی شرایط آرامتر شد ، برگردد در همین افکار و همچنان با چشمان بسته بودم و آرام آرام داشتم تمرکز میکردم که ناگهان ..... گویا یک جسد گردنم را گرفت . چشمانم را که باز کردم دیدم موجودی کریح که گویا بیشتر از صد سال از مرگش می گذشت و بیشتر شبیه زامبی ها بود چشم در چشم من عشوه و اطوار می آمد با عصبانیت دستانش را از دور گردنم جدا کردم و با شدت به سمت خودش پرت کردم. با تعجب سرش را کج کرد و همانند پرندگانی که می خواهند بالا را نگاه کنند یک طرفی نگاهم کرد و باصدای کشدار و و زشتی گفت : تو دیگر که هستی؟ با چشمانی گرد شده نگاهش کردم تا بفهمد که باید دور شود اما همچنان با اطوار زشتی ادا در می آورد تصمیم گرفتم اهمیت ندهم و به تمرکزی که قرار بود شرایط را عوض کند باز گردم پس دوباره چشمانم را بستم و تلاش کردم که ناگهان ضربه ای به صورتم خورد که بیشتر به سیلی میماند اما سیلی با پشت اسکلت دستان دراز و ناموزونی دو باره چشمانم را باز کردم و باز همان موجود مرده ی صد ساله را دیدم که می خندید و چه زشت می خندید با خود گفتم این را هم باید از اینجا دور کنم و همه ی شرایط را من باید تغییر دهم پس باز هم چشمانم را بستم و سعی کردم تا سی بشمارم ، اما به شماره ی پنج که رسیدم دوباره همان ضربه اما با شدت درد بیشتر به گونه سمت راستم خورد ومن اما بی تفاوت ، بدون اینکه چشمانم را باز کنم شمارشم را ادامه دادم شیش.... هفت ... هشت .... و ضربه ای چپ و راست و باقدرت تر نوش جان کردم و همچنان در همان ژست ادامه دادم .... نه ... سعی میکردم تمرکز کنم بر آرامشی ابدی. آرامشی طولانی تا هیچ صدایی را نشنوم . ده ..... یازده ..... دوازده .... ناگهان زیر پاهایم خالی شد و گویا سقوط کردم ... آری سقوط میکردم اما همچنان چشمانم را بسته نگه داشته بودم ... و به خودم میگفتم : هیچ اتفاقی نخواهد افتاد . در دنیای پس از مرگ حتی از خورد شدن استخوانهایم هم بیم نداشتم چون می دانستم توهمی بیش نخواهد بود سیزده .... چهارده .... اما من همچنان در حال سقوط بودم با خود فکر میکردم ضربه ای که از این سقوط به من وارد میشد بسیار سنگین و دردناک خواهد بود اما ادامه دادم پانزده.... میدانستم به شماره ۲۰ که برسم همه چیز آرام خواهد شد هنوز صداها در گوشم بود شانزده... هفده ... انگار کم کم گویا صدا ها دورتر می شدند هجده ... نوزده داشت تمام میشد .. فقط یک عدد کافی بود کافی بود بگویم بیست . نمی دانستم با باز کردن چشمانم چه چیز را خواهم دید آخر من همچنان در حال سقوط بودم دوباره تکرار کردم نوزده دیگر هیچ صدایی نمی آمد همه جا سکوت محض بود و اما من با چشمانی بسته همچنان با سرعت در حال سقوط بودم باز هم تکرار کردم نوزده این بار با صدای بلند تر گفتم نوزده... اما صدای خودم هم دیگر شنیده نمی شد . خسته شدم و با فریاد زدن شماره ی بیست چشمانم را باز کردم ... روی تختم بودم ساعت یک بامداد بود همه جا تاریک و آرام نویسنده: مونا زابل
مرگ در نمی زند کلید می اندازد مرگ اگر در بزند که مرگ نیست حتما مامور مالیات است و یا پستچی و یا مهمان... او چهره ای محو دارد و در گلویش... مردگان سرفه می کنند "رسول یونان"
موسیقی عجیبی ست مرگ. بلند می شوی و چنان آرام و نرم می رقصی که دیگر هیچکس تو را نمی بیند "گروس عبدالملکیان"