نمیدونم شاید ربطی به موضوع نداشته باشه ولی یاد این شعر جناب مولانا افتادم : سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق ...
سکوت بوقت گفتن طیره عقل است و البته گفتن بوقت سکوت دو چیز طیره عقـل است دم فـرو بستن به وقت گفتـن و گفتــن به وقت خامــوشـی
جناب صایب تبریزی به زیبایی هر چه تمام تر در یک غزلی چنان می گوید : سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی دل چراغی است که روشن شود از خاموشی ... و در ابیات بعدی بلبل از زمزمه خویش به بند افتاده است از قفس مرغ به گلشن شود از خاموشی ... و در نهایت این چنین غزل را به اتمام می رساند : از ره حرف بود رنجش مردم صائب کَس ندیدیم که دشمن شود از خاموشی ...
وقتی حرفی برای گفتن نداری بهتره سکوت کنی گاهی سکوت نشانه قدرته قدرت اینکه نا گفتنی ها رو بتونی به زبان نیاری ...
گاهی سکوت میکنی؛ چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ... گاهی سکوت میکنی ، چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری ... سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض!
در کتابی چنین نوشته بود : وقتی کتابی می خوانید گویی آن نویسنده به نوعی دوست شماست و دارد با شما صحبت می کند ... خوبی این دوست این است ؛ می توانی در عین ساکت بودن به حرفهایش گوش کنی ...