1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار هورمزد يعقوبي نژاد

شروع موضوع توسط minaaa ‏19/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    فصل پاییز , یک غروب


    غروب سخت نمناکی است

    خزان بی وقفه می تازد

    تبرسان زخم می بخشد

    گرت یک لحظه بنوازد

    ز سرما پیر مردی خم

    به زیر چتر می نالد

    و با لبخند تلخ خود

    به چتر خویش می بالد

    ورایم کوچه ی تنگی

    که تا ته سخت مه گیر است

    به سان رود می ماند

    گذاشتن زان دگر دیر است

    درختی در نظر دارم

    شفق رنگ است هر برگش

    در این بی رحمی سرما

    مبادا سر رسد مرگش

    سپهر از خشم می غرد

    مدارا بایدش چندی

    که از سهمش به آغوشی

    نلرزد طفل دلبندی

    عجب سوزی! چه سرمایی!

    به هر سو بنگری دریا

    دگر این سان نبیند کس

    نه در واقع نه در رویا !
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    عقل بردار می شود , امشب !


    امشب به سینه اندوه، پروار می شود

    هر ذره اش همانند خروار می شود

    گویی به قصد جانم تمامی دردها

    امشب به روح خسته ام آوار می شود

    امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح

    هر یک ستاره مانند دیوار می شود

    دور از گذشته ام ، از آینده هم، به چشم

    حتی زمان حال مرا تار می شود

    ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است

    از جور توست که واژه بیمار می شود

    شعرم نه مانند خود که هذیان سروده ای است

    وه وه عجب شبی ، عقل بردار می شود!
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اشک



    هر شب ز آه، نگاه آشناي اشک

    رخسار ماست به هر شب سراي اشک

    جانم روانه به لب مي شود ز داغ

    گاهي به قصد که شود از قفاي اشک

    در شهر گشتم و اهل دلي نبود

    آني که نيک بداند بهاي اشک

    تا سيل خون برهاند ز ديدگان

    تا سر کند به فغان ماجراي اشک

    اي آنکه بر سر شعري حقيقتي است

    آبي بر آتش غم هاي هاي اشک

    صد بانگ رعد ندارد اثر چو آه

    ((باران صبح ندارد صفاي اشک))
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    چشمان باز به فردای روشنت


    لا لای خاطره ها خواب می کند


    ای شمع شام شکاف ای زلال نور


    ننگر به پیش که بی تاب می کند


    جانم برای تو فردا بسوز پیش!


    با یاد رفته غمت آب می کند


    دنیای دیگر فردا هنوز هست


    خندان به شب لب مهتاب می کند


    قدری بخند ببخشا به شام نور


    تصویر توست که شب قاب می کند


    سروی! خمیده چرا؟! استوار باش


    باران وجود تو سیراب می کند


    گویم ز اشک حذر کن ! بگو به چشم


    چون دوره ای است که ایجاب می کن.
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اشك شب


    امشب به ياد زلف رهايت گريستم


    تنها ميان خاطره هايت گريستم


    غمگين ز عمق غربت ايام بي توام


    خوبم! غريب وار برايت گريستم


    ديگر به انتظار كدامین بهانه ای؟!


    مانند ابرها به هوايت گريستم


    در من نمرد اشك تو در واپسين غروب


    من هر غروب بي تو به جايت گريستم


    بنگر كه ماند دل به كمندت؟ نگاه كن!


    جز من كه جاودانه به پايت گريستم...
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    دل تنگي ...


    دل تنگ شدم باز برایت


    جان می دهم آخر به هوایت


    دوری ز تو دیری است که با ماست


    چون یاد خم زلف رهایت


    عمری است غریبانه نگاهم


    تر می شود از خاطره هایت


    خون ریخت ز دل بازی تقدیر


    غم نیست اگر ریخت به پایت


    تنها شده ام... حال غریبی است...


    تنگ است دلم باز برایت
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    عبور



    بی تو دیشب عشق حیران مانده بود


    روی دستش آب و قرآن مانده بود


    رفته بودی نرم نرم از کوچه ها


    از عبورت بوی باران مانده بود


    رفته بودی شاعری جان می سپرد


    بهر تقدیم تواش آن مانده بود


    بر لبان از دوری ات افسوس ها


    بر جگر ها جای دندان مانده بود


    رفته بودی عشق فریادی نداشت


    در گلویش بغض هجران مانده بود


    آه دیشب... آه دیشب... ماه ! ماه!


    آه دیشب ماه پنهان مانده بود...
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    مرگ شاعرانه



    وقت آن است دهان باز کنید


    کرم های که ورا منتظرید


    آی مردان سیه پوش شتاب!


    شاعر اینجاست چرا منتظرید؟!


    خفته آرام تر از واژه ی خواب


    مانده مست از عسل مسکر مرگ


    خسته بر خلوت خون بار خیال


    طرح گل مردگی از تیغ تگرگ


    آه مردان سیه جامه ی زرد!


    بی دلیلان تهی روح پلید !


    بال را شاعر شب چیره گشود


    مرد بی حاشیه از بام پرید...


    باز بی همهمه بر دار عدم


    راه اندوه تنی خاتمه یافت


    دست بافنده ی شب رنگ گلیم


    ناگهان بافته ی خویش شکافت!


    خورد آن هستی پر واژه به خاک


    بست بر سوی عدم قامت خویش


    رفت آن شاعر ماتم زده رفت!


    مرد آن غمزده ی روح پریش...
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    تعبير ترس تلخ



    باز نامت پشت بغضم گير كرد

    لحظه هايم را غمت دل گير كرد

    باز چشمت خاطراتم را ربود

    همچو هر شب مو به مو تقرير كرد

    حالِ اينك ترس تلخ خواب بود

    زندگي كابوس را تعبير كرد

    گرمگاه بوسه ات را اشك شست

    شاعرت را داغ دوران پير كرد

    باز من ماندم ،( تفال) ، ((غم مخور ))

    آي حافظ پس چرا او دير كرد ؟!...
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    غروب


    غروب و نم نم باران ، دوباره تنهايي !

    دوباره نقش هميشه : نگاه دريايي

    شرنگ شعر سياهي دوباره ام در كام

    غزل، قصيده ، رباعي، سپيد ، نيمايي

    شكوه بغض گلوگير ، همچو هر اين وقت

    ملال و غربت بي حد : تمام دارايي

    غروب، خانه ، اسارت، پرنده وار اي واي!

    دوباره آتش بر جان ، دوباره گيرايي

    نمي رسي شب زيبا غروب جانكاه است؟ !